از تبعید

چندی پیش رفته بودم به تماشای یک نمایش‌. آقای نویسنده و کارگردان و بازی‌گر نمایش، قبل از شروع اجرا، گفتند: «دوستان عزیز! این نمایش در حقیقت یک نمایش ِ یک ساعت و نیمه بود. اما به خاطر کم‌بود امکاناتی که تئاتر تبعید از آن رنج می‌برد، ناچارم، نمایش را امشب در چهل و پنج دقیقه اجرا کنم. برای اجرای کامل نمایش نیاز به وسایلی بود که همان طور که می‌دانید، تئاتر تبعید از آن محروم است. به بزرگواری ِ خودتان ببخشید.» و بعد شروع کردند به بازی. البته نمایش به جای چهل و پج دقیقه، یک ساعت طول کشید و دکور صحنه عبارت بود از یک صندلی و دو میز و پارچه‌ای که به دیوار صحنه – لابد برای فضاسازی – آویزان بود.
موقع برگشت به منزل، به خاطر هم‌مسیر بودن، با یکی از دوستان هم‌راه شدم و با هم کمی از نمایش شعاری و انقلابی که دیده بودیم، بد گفتیم. من برای توجیه ضعف کاری که دیده بودیم، گفتم: «البته بی‌انصاف نباشیم. بالاخره" تئاتر تبعید است و  از کم‌بود امکانات در رنج ". دوستم یکی زد روی شانه‌ام و گفت: «تو چه ساده‌ای پسر! اولن آن وسایلی که آقای نویسنده و کارگردان و بازی‌گر ازش حرف می‌زد، یک ماسک بود که آقا یادش رفته بود امشب با خودش بیاورد. دومن نمایش دونفره بود، آن یکی بازی‌گر رفته کویت برای شرکت در کنسرت یکی از خواننده‌های لس‌آنجلسی و ایشان را گذاشته معطل!»
باید قبل از این‌که مات بشوم، بازی واگذار می‌کردم.

گفتگوهای من و میشاییل(2)

وقتی «علی سنتوری» را با میشاییل دیدیم، گفت: «چرا این فیلم توقیف شده؟» گفتم: «نمی‌دانم.» گفت: «نمی‌فهمم، چطور ممکن است در کشوری که آلن رب – گری‌یه ترجمه شده، نویسنده‌ای را به جرم نوشتن و انتشار داستانی که اجازه‌ی رسمی هم داشته، زندانی کنند.» گفتم: «من هم نمی‌فهمم.» گفت: «نویسنده‌های ایرانی در چه مواردی نمی‌توانند بنویسند؟» گفتم: «س. ک. س، مذهب و سیاست.» گفت: «مگر دیگر چیزی هم برای نوشتن می‌ماند؟ نکند این نویسنده‌ی شما در مورد همین چیزها داستان نوشته بود.» گفتم: «نه». و برایش ترجمه کردم: "تكنسین برق هستم، زنم را كتك  می‌زنم و به اجداد غارتگرم فخر می‌كنم و روی مبل نمی‌نشینم، از شطرنج خوشم نمی‌آید و عاشق شكارم" بعد گفتم: «به خاطر نوشتن این جملات.» گفت: «نمی‌فهمم». گفتم: «من می‌فهمم.»

نمی‌توانستم برایش "خانه از پای‌بست ویران است" را ترجمه کنم. سکوت کردم.

تا بعد

از یک طرف رسیدن به آستانه‌ی پنجاه سالگی و از طرف دیگر قرارگرفتن در وضعیتی که ممکن است زندگی‌ام را از اساس تغییر بدهد، کمی مرا ترسانده. نمی‌دانم سرنوشت چه خوابی برایم دیده و یا زمان آبستن کدام حادثه یا - خدای ناکرده - حوادث برای من است. این‌ها را گفتم تا بگویم: برای یکی دو ماه این‌جا، چندان که در طول ِ پنج سال و نیم گذشته، مرتب به‌روز نخواهد شد.

هیچ نگفتن، همه را نوشتن

به نقل از رادیو زمانه

یورگن ریته
ترجمه: ناصر غیاثی

آلن روب‌گری‌یه، نویسنده‌ی فرانسوی، بنیان‌گذار ِ «رمان نو» که در کتاب‌هایش تجارب زبانی را با اروتیک آمیخت و فیلمنامه‌هایی مانند ِ «سال گذشته در مارین‌باد» را نوشت، دوشنبه‌ی گذشته درگذشت. روزنامه‌ی "نویه‌تسوریشه تسایتونگ» در شماره‌ی سه‌شنبه‌اش مقاله‌ای در رثای او منتشرکرده است که ترجمه‌ی آن را می‌خوانید.
«یک نویسنده‌ی واقعی هیچ چیزی برای گفتن ندارد»، چون «دنیا نه معنی دارد، نه عبث است و چیزی بیش از این نیست... چون تمام ادبیات ِ ما حتا ذره‌ای هم روی آن تاثیر نگذاشته است.»
گرچه با چنین جملاتی میلیون‌ها خواننده جذب آدم نمی‌شود، اما در محفل‌های روشنفکری ِ سال‌های پنجاه این جملات بازتابی چنان تحریک‌آمیز داشت که فورا برای نویسنده‌اش جایی مطمئن در حیات ادبی ِ فرانسه و بعد به سرعت در آمریکا و سپس اروپا تضمین کند: آلن روب‌گری‌یه که در سراسر جهان ترجمه شده، هزاران‌بار تفسیر شده، به او حمله کردند و شیفته‌اش شدند، یکی از مهم‌ترین نویسندگان قرن گذشته شد و در سراسر زندگی‌اش یک تحریک‌کننده باقی ماند.

ادامه این مطلب

بخشی از نامه به دوست

حضرت اجل سلام
کجایی؟ آب و هوا چطور پیش می رود در آن بلد فخیمه؟


ممنون استاد که حال‌مان را می‌پرسی. مگر لطف ِ شما شامل ِ حال ِ ما بشود. دنیا همیشه همین‌طور گند بوده استاد؟
کجایم؟ در خانه‌ی خودم که البته مال من نیست، مال پیرمردی است آلمانی که هم‌سرش یک سالی می‌شود آلزایمر گرفته و ساکن خانه‌ی سال‌مندان شده. پیرمرد هر روز بعدازظهر می‌رود دنبالش یک ساعتی می‌آوردش خانه. شب‌ها ساعت نُه کرکره‌ی پنجره‌ی اتاق خواب را می‌کشد و می‌خوابد و صبح‌ها ساعت هفت و هشت به سطل آشغال‌ها سرمی‌زند مبادا کسی آشغال اشتباهی تویش ریخته باشد. بعدازظهر ها هم می‌رود دنبال زن‌اش. پسر و عروس‌اش هم ماهی یک‌بار به او سرمی‌زنند. دو سه روزی است پیدا نیست پیرمرد. به گمانم رفته منزل دخترش در مونیخ، برای استراحت لابد. شوهر دخترش فیزیک‌دان است و به امواج حساس (سرنوشت را می‌بینی؟). به همین خاطر در خانه‌ی دخترش تلویزیون نیست. این را پیرمرد در یکی از درددل‌هایش به من گفته بود. دامادش تا امروز نیامده این‌جا، یعنی من ندیده‌ام‌اش. احتمالن به خاطر امواج باشد. راستی ما خانه‌ای داریم حسین؟

ادامه این مطلب

داستان

این داستان همه‌اش حقیقی است، هیچ چیزش حقیقی نیست.

حافظ در راه بغداد
غروب بود و من گرسنه. یک سی دی ِ موسیقی سنتی گذاشتم توی دستگاه و رفتم اسباب ِ آشپزی‌ام را برداشتم: پنج شش تا سیب‌زمینی و یک دانه پیاز و یک ظرف و چاقو و رنده. چار زانو نشستم کنار سطل آشغال، دم و دستگاه‌ام را گذاشتم جلوم، در سطل آشغال را برداشتم و شروع کردم به پوست گرفتن سیب‌زمینی‌ها  و زمزمه کردن با خواننده. تا او برسد به "دیده‌ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش/ زین دلبری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم"، من سیب‌زمینی‌ها را پوست گرفته بودم، رنده کرده بودم، رفته بودم سراغ پیاز. تابه را گذاشتم که روی اجاق، چهچه‌ی خواننده حسابی بلند شده بود: "عزیز من، یا هه هه ها، ای امان، دوست، امید من، ها ها ها". دیدم زنگ می‌زنند. نلی بود. گفت: «ببین! کاغذ توالتم تمام شده، امروزم که یک‌شنبه است. داری یک لوله به من بدهی؟ پاسکال قرار بود دیروز بخرد. یادش رفت.» از کنار در رفتم کنار، گفتم: «وقتی آدم هم خودش دانش‌جوی فلسفه و ادبیات باشد و هم دوست پسرش، از این به‌تر نمی‌شود. شانس آوردی، آخرین لوله است. بیا تو. دارم غذا درست می‌کنم. باید خودت بروی از توالت بیاوری.» گفت: «ممنون.» گفتم: «یادت نرود، کفش‌هایت را دربیاوری.» گفت: «حتمن. حتمن.» و آمد تو. گفتم: «پس من برمی‌گردم سر کارم.»

ادامه این مطلب

هیتلر نازک نارنجی بود

به نقل از رادیو زمانه 
به نظر نورمن میلر هیتلر آلت دست شیطان بود، اما قصد ندارد با این حرف گناه آلمانی‌ها را پاک کند. ده سال بود که رمانی منتشر نکرده بود. در هشتاد و چهار سالگی رمان ِ «قصر ِ میان جنگل» را نوشته است. در این رمان یک افسر سابق اِس اِس و خدمت‌کار شیطان داستان ِ تولد و جوانی ِ آدولف هیتلر را راویت می‌کند. نیویورک تایمز نوشته بود: «کم پیش آمده که ابتذال ِ شرارت را این‌چنین ادیبانه نشان بدهند.»روزنامه‌ی دی‌ولت دو ماه قبل از مرگ ِ نورمن میلر به مناسبت ِ انتشار ترجمه‌ی آخرین رمان‌اش "‌قصر ِ میان جنگل" به آلمانی گفتگویی با او داشت که ترجمه‌اش را می‌خوانید.
ناصر غیاثی

روز بخیر. خیلی بانمک هستید.
امممم. خیلی ممنون. شما هم همین‌طور. چه چشمان ِ آبی ِ فوق‌العاده‌ای!
ممنون. مشکل این است که دیگر خیلی خوب نمی‌بینند، این چشم‌ها.
می‌دانم. آخرین باری که وارد انظار عمومی شدید، در ژوئن همراه با گونتر گراس در نیویورک بود که گفتید نور پرژوکتورهای صحنه را کم کنند و اعلام کردید این آخرین بار است که وارد انظار عمومی می‌شوید. گفتید: «من نیمه‌کور و نیمه‌کر هستم و تقریبا نمی‌توانم راه بروم.»
آه! خیلی از این کار پشیمانم. حالم آن روز اصلا خوب نبود. اما هنوز گفتگو شروع نشده، سرحال و بیدار شدم. تجربه‌ی بسیار جالبی بود. اما حالا باید هر برنامه‌ای را با این تذکر شروع کنم که این احتمالا آخرین باری نیست که من وارد انظار عمومی می‌شوم.

ادامه این مطلب

"من" یا حذف "من"؟

یک: در زبان فارسی هرچه بیش‌تر از "من" بزنیم، جمله زیباتر و یا به عبارت دیگر فارسی‌تر است. ما ایرانی‌ها می‌گوییم: "ما" و از تا حد امکان از آوردن "من" احتراز می‌کنیم. مثلن به جای این‌که بگوییم: "من رفته بودم قدم بزنم"، می‌گوییم: "رفته بودم قدم بزنم." (یکی از نکاتی که باید موقع ترجمه مواظب بود) این را شاید بشود این‌طور توضیح داد که شاید چون فردیت در جامعه‌ی ایرانی هنوز جان نگرفته، یا هرگز نبوده، آوردن "من" در جمله قبیح است.
در زبان آلمانی اما باید حتمن فاعل را در جمله آورد. حذف فاعل در جمله، آن را غلط می‌کند. یعنی حتمن باید گفت: "من رفته بودم قدم بزنم." این را شاید بشود این‌طور توضیح داد که شاید چون فردیت در جامعه‌ی آلمانی مورد احترام است و درونی ِ این جامعه شده، حتمن باید فاعل را آورد.
دو: در زبان فارسی می‌گوییم: "من و دوستم و هم‌سرش رفته بودیم قدم بزنیم. " و نمی‌گوییم: «دوستم و همسرش و من رفته بودیم قدم بزنیم."
در زبان ِ آلمانی اما اصطلاحی هست که می‌گوید: Der Esel nennt sich zuerst. یعنی «خر اول از همه اسم خودش را می‌آورد». یعنی وقتی می‌خواهی بگویی: "من و دوستم و هم‌سرش به گردش رفته بودیم"، به‌تر است  بگویی: "دوستم و هم‌سراش و من ..." وگرنه خری و پس بی‌ادب (یکی از نکاتی که باید موقع ترجمه مواظب بود).
قصد ِ من اما نه بحث ترجمه، بلکه بحثی است که شاید مربوط به جامعه‌شناسی یا دقیق‌تر بگویم: روان‌شناسی ِ جامعه است.
آن پذیرش فردیت و این اصطلاح در زبان آلمانی از یک طرف و آن حذف "من" در یک مورد و آوردن ِ "من" در ابتدای جمله‌ی فارسی را از طرف دیگر چطور می‌شود توضیح داد؟

بازی و شعر و موسیقی

پیش‌ترها وقتی، (معمولن بین سه تا چهار ساعت) از کار ِ پشت کامپیوتر خسته می‌شدم، نیم ساعتی توی اینترنت تخته نرد بازی می‌کردم. چند وقتی بود موسیقی ایرانی را هم اضافه کرده بودم. سه نکته در این میان دست‌گیرم شد. اول این‌که شنیدن برنامه‌ی "گل‌ها" و "برگ سبز"، اغلب توام است با دامن زدن به غمگین شدن، یعنی همان دپرسیو شدن ِ خودمان. دو دیگر این‌که به تقریب تمام شعرهایی که دکلمه می‌کنند و بعد به آواز آن را می‌خوانند، فقط و فقط یا از دوری از یار است یا در بی‌وفایی یار. از خودم می‌پرسم آخر وقتی بیش‌تر شاعران ِ این مملکت در دربارها مشغول عشق و حال بودند، برای کدام یار جفاپیشه این همه می‌نالیدند؟ که بعد تازه آوازخوان‌اش با چهچه زدن پیازداغ‌اش را زیاد می‌کند؟ یعنی تو گویی در شاعران این مملکت، وجد و شادی اساسن جایی نداشته. توجه دارید که از استنثاء حرف نمی‌زنم، از قاعده می‌گویم. تو گویی این شاعران هیچ درد و غم دیگری نداشتند، مگر غم عشق ِ این یار پدرسوخته، گیرم به نظر برخی مغ‌بچه و نه لزومن زن. و سرانجام نکته‌ی چهارم این‌که معمولن هم همین‌جور فکرها باعث می‌شد، اکثرن بازی را ببازم.

عاقبت کافکاخوانی:

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.