حضرت اجل سلام
کجایی؟ آب و هوا چطور پیش می رود در آن بلد فخیمه؟
ممنون استاد که حالمان را میپرسی. مگر لطف ِ شما شامل ِ حال ِ ما بشود. دنیا همیشه همینطور گند بوده استاد؟
کجایم؟ در خانهی خودم که البته مال من نیست، مال پیرمردی است آلمانی که همسرش یک سالی میشود آلزایمر گرفته و ساکن خانهی سالمندان شده. پیرمرد هر روز بعدازظهر میرود دنبالش یک ساعتی میآوردش خانه. شبها ساعت نُه کرکرهی پنجرهی اتاق خواب را میکشد و میخوابد و صبحها ساعت هفت و هشت به سطل آشغالها سرمیزند مبادا کسی آشغال اشتباهی تویش ریخته باشد. بعدازظهر ها هم میرود دنبال زناش. پسر و عروساش هم ماهی یکبار به او سرمیزنند. دو سه روزی است پیدا نیست پیرمرد. به گمانم رفته منزل دخترش در مونیخ، برای استراحت لابد. شوهر دخترش فیزیکدان است و به امواج حساس (سرنوشت را میبینی؟). به همین خاطر در خانهی دخترش تلویزیون نیست. این را پیرمرد در یکی از درددلهایش به من گفته بود. دامادش تا امروز نیامده اینجا، یعنی من ندیدهاماش. احتمالن به خاطر امواج باشد. راستی ما خانهای داریم حسین؟
آب و هوا چطور پیش میرود؟ کدام آب و هوا را میگویی استاد؟ آب و هوای جوی خوب است (چقدر از این کلمهی "خوب" بدم میآید. از آن دسته از واژههاست که از فرط استعمال ِ بیجا معنیاش را از دست داده و حتا شاید بشود گفت به "همینطوری هست دیگه" تقلیل پیداکرده.) یعنی در طول این دو ماه زمستان دریغ از یک دانه برف. باران هم خیلی خیلی خیلی کم. فقط آسمانی یک دست ابری، گاهی با ابرهای خاکستری رنگ ِ وحشتآور و ترسناک، هوایی بسیار مناسب برای خودکشی. فقط برای اینکه به آلمانیها حالی بدهد، در همان روز اول ِ عیدشان کمی زمین را پوشاند و دیگر سروکلهاش پیدا نشد. سه چهار روزیست که آفتابیست. اما آفتاب زمستان باید معرف حضور شما باشد: بیرمق. تازه باد سردی هم گاهی همراهاش است. شاید بشود رفت قدمی در کوه و جنگل ِ پشت خانه زد اما برای من دیگر حالی برای اینکار نمانده یا حوصلهاش را ندارم از خانه بزنم بیرون. بیمیلم و کسل. طی دو سه روز گذشته که در آن طوفان حوادث ِ شش ماه گذشته آرام نگرفته (گو که شاید فقط برای من طوفان باشد و برای مردی قوی که در چهارراه حوادث میایستد تا حادثه به سراغش بیاید، بادکی خرد بیش نباشد.)، من توی خودم و خانهام وُل میخورم. هیچ کاری که کار باشد، نمیکنم. چرا؟
حسین! احساس میکنم وقتاش واقعن رسیده که آرام بگیرد این زندگی ِ لامصب. دیگر مشکلات ِ عظیم نباشد. باورکن دشوار است استاد! بسیار دشوار است، یعنی برای این پنجاه ساله که من باشم، سخت و دشوار است. اما میدانی؟ نمیدانم چرا همیشه آدم امیدوار و خوشبینی بودهام. هیچوقت به فکر خودکشی نیافتادهام. فکرمیکنم هنوز کمی از زندگی طلب دارم که باید بگیرم. زندگی هنوز کمی بدهکار من است حسین. البته مبلغ ِ بدهکاریاش چندان زیاد نیست. هی میگویند میشود و هی نمیشود. و بدتر از همه اینکه تو باید قصه را که سر دراز دارد، برای یکی یکی از آدمهایی که میشناسندات، تعریف کنی، توضیح بدهی و تکرار کنی تا آنها در جریان آخرین تحولات زندگی تو قرار بگیرند. در حالی که میدانی، گوشی را که گذاشتند، مشکلات خودشان میآید سراغشان و دیگر جایی برای مشکلات یکی دیگر باقی نمیماند. و باز از همه بدترتر، باید هی گوش بدهی به راهنماییها، پندها و نصایحشان. و وسط حرفشان هی بگویی: «بله میدانم.»، «این کار را هم کردهام.» «باید فلان کار را بکنم» و دایم توضیحاتی از این دست بدهی. و یعنی هی داستانات را تکرار کنی، عین آن کارگر ِ شهرستانی که رفته بود پیش یکی از این نامهنویسهای زیر شهرداری و گفته بود: «من سواد ندارم. میخواهم برای خانوادهام نامه بنویسی و از حال من باخبرشان کنی. سالهاست از من بیخبرند.» و شروع کرد به تعریف کردن که وقتی آمد تهران چه بدبختیهایی کشیده، گرسنگی کشیدنها، سرما کشیدنها و خلاصه از این چیزهایی که توصیف ِ بهترشان توی ادبیات کارگری است. تمام که کرد، چهار پنج صفحه شده بود لابد شرح ِ نگونبختیهایش. به نامهنویس گفت: «حالا برایم بخوان!» نامهنویس شروع کرد به خواندن. از همان صفحات اول چشم کارگر به اشک نشست و وقتی نامهنویس خواندن ِ نامه را تمام کرد و سربلند کرد (آخر خودش خیلی تحت تاثیر نثرش قرار گرفته بود و حتا میگویند، خلوتی کمی هم به خودش نازیده بود و گفته بود: «خودمانیم ها! عجب نثری! عجب روایتی!» خوشبختانه به فکر داستاننویس شدن نیافتاد و گرنه میشد مثل یکی از ماها.) باری! کجا بودیم؟ رسیده بودیم به اینجا که نامهنویس سرش را بلند کرده بود. وقتی سرش را از روی کاغذها بلند کرد و نگاهی به کارگر (به گمانم با این اوصاف بهتر است بگوییم: عمله. "کارگر" آدم را یاد پرولتر و خیلی چیزهای دیگر میاندازد.) انداخت و دید مشتریاش دارد هق هق میزند. دلش سوخت.کمی روی چهارپایهی کوچکی که نشسته بود، سُر خورد جلو به سمت چهارپایهی کوچکی که (حالا) عمله نشسته بود. (یادت مانده آن چهارپایهها؟) دستاش را گذاشت روی شانهی او و گفت: «چی شده برادر؟» عمله گفت: «میدانستم وضعم خراب است، اما نه دیگر اینقدر.» بله، هرچه بیشتر حکایت رفته را برای این و آن تعریف کنی، بیشتر متوجهی اوضاع خرابت میشوی. ملت میگویند: «صبرکن! تحمل کن!» اما هرگز نمیپرسند: «هنوز توانایی صبرکردن داری؟ میتوانی تحمل کنی؟» چرا نمیپرسند استاد؟
ها راستی، انگشت کوچک ِ دست چپم دو روزی است درد میکند، گمان کنم رویش خوابیدهام. این یکی به زودی خوب میشود. یک کوفتگی مختصر بیشتر نیست. برایم دعا کن تا نوشداروی کوفتگی درونم هرچه زودتر به دستم برسد.
به امید دیدار استاد. باز هم ممنون به خاطر احوالپرسی.
ناصر
هایدلبرگ 16.02.08