داستان

این داستان همه‌اش حقیقی است، هیچ چیزش حقیقی نیست.

حافظ در راه بغداد
غروب بود و من گرسنه. یک سی دی ِ موسیقی سنتی گذاشتم توی دستگاه و رفتم اسباب ِ آشپزی‌ام را برداشتم: پنج شش تا سیب‌زمینی و یک دانه پیاز و یک ظرف و چاقو و رنده. چار زانو نشستم کنار سطل آشغال، دم و دستگاه‌ام را گذاشتم جلوم، در سطل آشغال را برداشتم و شروع کردم به پوست گرفتن سیب‌زمینی‌ها  و زمزمه کردن با خواننده. تا او برسد به "دیده‌ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش/ زین دلبری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم"، من سیب‌زمینی‌ها را پوست گرفته بودم، رنده کرده بودم، رفته بودم سراغ پیاز. تابه را گذاشتم که روی اجاق، چهچه‌ی خواننده حسابی بلند شده بود: "عزیز من، یا هه هه ها، ای امان، دوست، امید من، ها ها ها". دیدم زنگ می‌زنند. نلی بود. گفت: «ببین! کاغذ توالتم تمام شده، امروزم که یک‌شنبه است. داری یک لوله به من بدهی؟ پاسکال قرار بود دیروز بخرد. یادش رفت.» از کنار در رفتم کنار، گفتم: «وقتی آدم هم خودش دانش‌جوی فلسفه و ادبیات باشد و هم دوست پسرش، از این به‌تر نمی‌شود. شانس آوردی، آخرین لوله است. بیا تو. دارم غذا درست می‌کنم. باید خودت بروی از توالت بیاوری.» گفت: «ممنون.» گفتم: «یادت نرود، کفش‌هایت را دربیاوری.» گفت: «حتمن. حتمن.» و آمد تو. گفتم: «پس من برمی‌گردم سر کارم.»

پیاز را پوست گرفتم و شروع کردم به رنده کردن‌اش. خواننده دیگر رسید بود به: "کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش/ معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش" که نلی از توالت آمد بیرون. اشک چشم‌هایم سرازیر شده بود. نلی گفت: «این موسیقی ِ ایرانی است؟» گفتم: « آره، از نوع سنتی‌اش.» گفت: «آها. می‌توانم پیش‌ات یک سیگار بکشم؟ چهارشنبه امتحان وسط ترم است. از بس خواندم، حوصله‌ام سر رفته. خسته شدم.» گفتم: «البته. خوش‌حال هم می‌شوم، از تنهایی بیرونم بیاوری. بردار!» گفت: «ممنون. ولی آخر تو داری موسیقی گوش می‌دهی. مزاحمت نیستم؟» گفتم: «نه بابا، بشین، سیگارت را بکش.» نشست پشت میز ِ آشپزخانه و سیگاری برداشت و روشن کرد. من صدای ضبط را کم کردم. دیگر چیزی شنیده نمی‌شد. آواز «دوست، محبوب ِ من، ای دل، امان» شده بود چیزی مثل موسیقی ِ فیلم در طول یک دیالوگ. رفتم کف دستم را گرفتم روی تابه. وقت‌اش داشت نزدیک می‌شد که محلولم را بعد از اضافه کردن تخم مرغ و نمک و فلفل خالی کنم تویش. گفتم: «بابت نوشیدنی گرم معذورم. اما نوشیدنی سرد اگر چیزی می‌خوری، از یخچال بردار.» گفت: «نه، چیزی نمی‌خورم. این یارو چی دارد می‌خواند؟». گفتم: «شعر». گفت: «همسایه‌ی شرقی ِ عزیز، خر که نیستم. ناسلامتی دانش‌جوی ادبیات و فلسفه هم هستم. خوب خواننده‌ها شعر می‌خوانند دیگر. منظورم این است که شعری که دارد می‌خواند، چی هست.» تخم مرغ را شکستم توی محلولم. نمک و فلفل ریختم وبعد یک چنگال برداشتم و نشستم روبروی نلی پشت میز و شروع کردم به هم‌زدن محلول.  گفتم: «یعنی می‌خواهی برایت ترجمه کنم؟!» گفت: «ها!» گفتم: «نلی، خواهش می‌کنم، بگذار من کوکو سیب زمینی‌ام را درست کنم، تو هم سیگارت را بکش. خودت به‌تر می‌دانی. شعر که اصولن قابل ترجمه نیست. شعرهای این بابا که خدات قرن پیش توی ایران زندگی می‌کرده و به فارسی ِ آن وقت‌ها شعر می‌گفته، جای خود دارد. داری از من چیز غیرممکنی می‌خواهی.» گفت:« حالا نمی‌خواهد با من بحث‌های ادبی - فنی بکنی آقای امبرتو اِکو! به اندازه‌ی کافی توی کلاس از این جور حرف‌ها می‌شنوم. یک کمی‌اش را ترجمه کن. دست‌کم یک بیت‌اش را. خواهش می‌کنم.» گفتم: «حالا که اصرار می‌کنی، باشد. اما از قبل بگویم هیچ تضمینی در مورد ترجمه‌ام نمی‌کنم. حق هم نداری جایی تعریف کنی، حتا برای پاسکال!» هیجان‌زده گفت: «اوووه! چه می‌گوید مگر؟ شعر اروتیک است؟» بلند شدم، یکبار دیگر داغی ِ تابه را امتحان کنم. هنوز هم به اندازه‌ی کافی داغ نشده بود. گفتم شاید بتوانم با بیرون آوردن زعفران و کوبیدن و ریختن‌اش توی محلول، حواس نلی را پرت کنم. حدسم درست بود. نلی با کنج‌کاوی به شیشه‌ی زعفران نگاه می‌کرد. پس باید لفت‌اش می‌دادم. گفتم: «می‌دانی این چی هست؟» گفت: «نه! زردچوبه؟» گفتم: «نه باباجان، زردچوبه که زرد است. این زعفران است.» اول هاون زعفران را شستم، بعد با دستمال خشک‌اش کردم و برای این‌که حسابی شبیه آش‌پزهای ماهر بشوم، دست‌مال را انداختم روی دوشم. چند پر زعفران ریختم توی هاون و کمی شکر. نشستم سرجایم و شروع کردم به کوبیدن. دیدم هاون سنگی و دسته هاون کار اصفهان کار خودش را کرده و هوش از سر نلی برده. چشم‌اش خیره شده به دست‌های من. گفتم: «تو هم توی کوکوی سیب‌زمینی زعفران می‌ریزی؟» نلی گفت: « این زعفران است؟ چی‌کار داری می‌کنی؟ چرا می‌کوبی‌اش؟» گفتم: «بله، این زعفران است. می‌کوبم که بریزم توی کوکو.» گفت: «شده‌ای عین کیمیاگران ِ قرون وسطا!» گفتم: «می‌دانستی زعفران خاصیت ِ ضد ِ افسردگی دارد؟ یادم باشد یکبار تو و پاسکال را دعوت کنم به چای زعفرانی، تا خاصیت‌اش دستت بیاید.» گفت: «با کمال میل. ولی بالاخره نگفتی این یارو چی می‌خواند.» بعد از این همه سال باید می‌دانستم  آلمانی تا نداند، ول نمی‌کند. گفتم: «ول نمی‌کنی، نه؟» گفت: «باشد، همسایه‌ی کیمیاگر! سیگارم که تمام شد می‌روم. تو چقدر بداخلاقی امروز. حالا خانم تشریف می‌آورند دیگر. چی می‌گویید شما ایرانی‌ها؟ خودش نیاید، نامه‌اش می‌آید. البته امروزه دیگر باید گفت، ایمیل‌اش می‌رسد. خبر نداری مگر ازش؟» زعفران را ریختم توی محلول و خوب هم‌اش زدم. گفتم: «چرا! نیم ساعت پیش تلفنی حرف زدیم. به خاطر همین هم دلم تنگ است.» خندید. گفت: «تو خجالت نمی‌کشی با این سال و سال ادای من بیست و پنج ساله را در می‌آوری؟ از سن تو دیگر گذشته.» گفتم: «هیچم نگذشته. عشق و عاشقی که سن و سال نمی‌شناسد. یک نوجوان ِ چهارده ساله هم می‌تواند همان‌قدر عاشق باشد که یک مرد پنجاه ساله. نمونه‌اش ایستاده جلوت. مواظب خاک سیگارت باش.» خاک سیگارش را تکاند توی زیرسیگاری و گفت: «تصحیح می‌کنم: اولن پیرمرد پنجاه ساله و بعد هم برعکس: یک پیرمرد پنجاه ساله می‌تواند همانقدر عاشق باشد که یک جوان چهارده ساله. ولی از شوخی گذشته، حالت را می‌فهمم. من هم دو ساعت است منتظر پاسکال هستم.» محلولم را خالی کردم توی تابه، با قاشق چوبی یک چهار راه وسط‌اش بازکردم تا روغن به وسط تابه هم برسد. گفت:«نکند، شاعرش همانی باشد که می‌گویند گوته برایش شعر گفته؟» گفتم: «زدی توی خال.» گفت: «حالا که این‌طور شد، باید حتمن برایم ترجمه‌اش کنی.» گفتم: «بسیار خوب، با تو اتمام حجت کرده‌ام. مسئولیت‌اش پای خودت. طرف می‌گوید: هیچی مثل این این حال نمی‌دهد که بنشینی کنار ِ آب، زیر یک درخت خاص که من آلمانی‌اش را نمی‌دانم، شعر بگویی و با یک پارتنر ِ خوشکل حرف بزنی و یک Barkeeper  ِ زن ِ خوشکل هم سرویس بدهد.» گفت: «عجب اشتهایی دارند این مردهای مسلمان. شاعر هم که باشند دیگر واویلا. پس چرا این یارو طوری جیغ میزند که آدم فکرمی‌کند نکند دندان‌اش درد گرفته؟!» گفتم: «تو شام چی می‌خواهی بخوری؟» سیگارش را خاموش کرد و گفت: «رفتم آقا، رفتم. قرار است پاسکال با خودش سالاد سیب‌زمینی بیاورد.» با سر به لوله‌ی کاغذ توالت اشاره کردم و گفتم: «بده‌کاری‌ات یادت نرود. مارک ِ Happy End است. جنس‌اش خوب است. توصیه می‌کنم از همین‌ها بخری.» کاغذ توالت را برداشت و در حالی که بلند می‌شد، گفت: «فکر می‌کنم، آدمهایی که یبوست دارند، این مارک را بیش‌تر بخرند. شب بخیر.» گفتم: «شب بخیر. سلام برسان.» گفت: «تو هم همین‌طور.»
حالا باید برنجم را دم می‌کردم. دیگر حوصله‌ای برای درست کردن سالاد نمانده بود، ناچارن باید غدایم را با ماست می‌خوردم. صدای ضبط را دوباره بلند کردم. خواننده داشت می‌خواند: "ره نبریم بمقصود خود اندر شیراز/ خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند.".

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.