دوشنبه 5 فروردین 87 :: 24.03.08 

عید خود را چگونه گذراندید؟


«گزارشی برای آن عزیز سفرکرده»

شب عید دعوت شده بودیم به یک جشن بزرگ ایرانی. ساعت شش عصر، زیر برفی ملایم و در بادی شدید و سرمایی استخوان‌سوز، پیچیده در کلاه و شال‌گردن و پالتو و دست‌کش و مسلح به چتر، اولین نفری بودیم که رسیدیم به سالن ِ خالی. صاحب جشن و هم‌سرش سخت گرفتار آماده کردن وسایل پذیرایی بودند. سلام علیک و روبوسی و تبریکات نوروزی یکی دو دقیقه بیش‌تر طول نکشید. گفتگوها و ردبدل کردن ِ اخبار فرهنگی با صاحب مجلس هم پس از چند دقیقه به اتمام رسید. پس رفتیم بیرون.

دو دست‌مان را حلقه کردیم پشت‌مان و دوری در سه کتاب‌فروشی ِ دست‌دوم ِ نزدیک محل جشن زدیم و از دو فروش‌گاه بزرگ منطقه بازدیدی سرسری به عمل آوردیم. یک ساعتی بعد که برگشتیم، سالن نیمه پر شده بود. کسی را نمی‌شناختیم. پس کاتالوگی را که در باب "رمز خوش‌بختی و موفقیت" از یکی از فروش‌گاه‌ها برداشته بودیم، گرفتیم دست‌مان و یک ساعتی نشستیم گوشه‌ای، دم در ورودی سالن و حین نوک زدن به کاتالوگ در جهت یافتن رمز، جلوی پای جماعت ورودکننده بلند شدیم و خم و راست شدیم و نشستیم و گاهی دست دادیم و مرتب لبخندهای مصنوعی تحویل دادیم و "عید شما مبارک" گفتیم و شنیدیم تا دختر دوست ِ بدقولی که در انتظارش بودیم، از راه رسید: آیدای شانزده ساله. درد مشترک ِ غریبه بودن ما را به هم وصل کرد. پس با هم نشستیم پشت تنها میز ِ خالی ِ گوشه‌ی سالن. نیم ساعتی دیگر طول کشید تا سالن حسابی پر شد و سخن‌رانی ِ افتتاحیه به انجام رسید و میز شام آماده‌ی حمله. دی جی مهدی که سرود "ای ایران، ای مرز پر گهر" را گذاشت، من و آیدا که حالا یک درد مشترک ِ دیگر یعنی گرسنگی پیوندمان را بیش از پیش مستحکم کرده بود، میان ِ هم‌همه‌ی میهمانان ِ سرودخوان که برخی‌هاشان هم ایستاده می‌خواندند، رفتیم بالای میز شام. ما رحم به صغیر و کبیر نکردیم: قاشق چنگال پلاستیکی برداشتیم، جای جای ِ بشقاب ِ مقوایی را با ته‌چین مرغ و کوکوسبزی و جوجه کباب و ماست و سالاد پرکردیم و در حالی که بشقاب را بالای سرمان گرفته بودیم تا بچه‌های فراوانی که لابلا و زیر میزها می‌دویدند و می‌خندیدند و بازی می‌کردند، غنیمت‌مان را بر باد ندهند، برگشتیم سرمیزی که در آخرین لحظه به هم‌راهی ِ آیدا فتح کرده بودیم و هم‌گام با سرود ِ "بهاران خجسته باد" شکمی از عزا درآوردیم. در این فاصله دوست ِ مهربان و هم‌سر مهربان‌ترش رسیده بودند. آیدای بی‌چاره که گیاه‌خوار بود، ناچار به سالاد و ماکارونی و نان ترکی اکتفا کرد و فقط سیر شد و بلافاصله هم رفت. ما دوباره برگشتیم پشت میز شامی که حالا دیگر به بقایای شهری غارت شده تبدیل شده بود: بشقاب‌های مقوایی به اتمام رسیده بود، قاشق چنگال‌های پلاستکی گوشه و کنار میز پخش و پلا بود و نزدیک‌اش سه چهار پسربچه چنگال به دست به آلمانی جیغ می‌کشیدند و شمشیربازی می‌کردند. پس این‌بار به اجبار شله‌زرد شٌل ِ فراوانی ریختم توی همان بشقاب و در کنارش کمی پنیر ِ سویسی گذاشتیم جهت مزه. نوشابه‌ها اعم از الکلی و غیر الکلی بس بسیار گران بود. اما بابای آیدا که مسئول بار شده بود، یواشکی دو لیوان کوکاکولا به ما داد. ما هم گلوی بطری ِ ودکای قاچاقی را که برده بودیم و عین الکلی‌های خیابان‌خواب ِ فیلم‌های آمریکایی گذاشته بودیم توی پاکت و زیر میز قایمش کرده بودیم، گرفتیم و بازش کردیم و نم‌نمک ریختیم در لیوان‌های پلاستیکی ِ خودمان و دوست‌مان و هم‌سرش و بعد هم چند قطره کولا رویش. هنوز دو جرعه نخورده و وسط "باباکرم، دوست دارم"، سروکله‌ی رفیق دیگری پیدا شد که خوش‌بختانه گفت، چون دی‌شب زیاده‌روی کرده، امشب نمی‌تواند چیزی بنوشد و پس به یک جرعه‌ی بسیار بسیار کوچک اکتفا کرد. اما بعد تعارفات ایرانی و  مگس‌ان گرد شیرینی نگذاشتند ودکا حتا نوک دماغ‌مان را گرم کند، چه رسد به کله. البته برف و باد و باران و سرمای بیرون ساختمان که باید به خاطر یک سیگار ناقابل تحمل‌شان می‌کردیم در این عدم گرم شدن شاید بی‌تاثیر نبوده بوده باشد. جای خالی یار که جای خود دارد. وقتی پیست رقص پر شده بود از زنان و مردان رقصان و کاسه‌ی صبر سالن برای آن‌همه قر داشت لب‌ریز می‌شد و  ما هم نشسته با شانه و  گردن حرکات موزون انجام می‌دادیم، مامان آلمانی ِ آیدا گفت، یعنی در واقع بیخ گوش‌مان داد زد: "تعجب می‌کنم، چطور می‌شود رقص را برای ملتی که این‌همه با علاقه می‌رقصد، ممنوع کرد." ما لبخند زدیم و سکوت کردیم و در دل‌مان یاد تابلویی افتادیم که در ایران دیده بودیم: "بحث 30 یا 30 ممنوع". در انتها خداحافظی و تشکر از میزبان و همسرش که "عالی بود" و "سنگ تمام گذاشتید" و "رقص عربی چه سورپریز ِ فوق‌العاده‌ای بود" و بعد هم تو بمیری من بمیرم‌های ایرانی که "حالا هستی دیگه بابا" و "حالا کجا به این زودی؟" و سرانجام حرف‌زدن‌های دم ِ در ِ ایرانی باعث شد آخرین اتوبوسی را که ما را به خانه‌مان می‌رساند، از دست بدهیم و یازده یوروی ناقابل به راننده تاکسی ِ بداخلاق ِ ایرانی بپردازیم. نتیجه‌ی انشای امروز ما این است که پس نتیجه می‌گیریم اولن آدم باید سعی کند ایام عید را در مملکت خودش بگذارند و دومن اگر به هردلیلی غربتی شد، دست‌کم سعی کند بی یار نگذراند. نتیجه‌ی آخر انشای امروز ما هم این است که ایام عید غربتی‌ها خیلی زود تمام می‌شود. در آخر انشای امروز دعا می‌کنیم که سیزده بدرمان بهتر باشد و آقای معلم مهربان بشود و به این انشای ما نمره‌ی بیست بدهد و هم‌شاگردی‌ها عزیزمان موفق و پیروز باشند. خلاصه‌ی انشای امروز ما این بود که این بود ایام عید ما.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.