یا
چندچشماندازی متاروایت
... بله، بله، دقیقن همینطور است که میفرمایید. کاملن موافقم. مسئله این است که وقتی جای دو دیسکورس ِ ظرف ِ گفتمان، یابه قول ِ شما، گزارهها، یعنی جایگاه من و شما راعوض کنیم، معادله به هم میخورد.اجازه بدهید، اینطور بگویم. ببینید، ما اینجا با دو پدیده یا به قول فوکو دو پسادیسکورس مواجهیم. درست شد؟ حالا اگر جای یکی را به دیگری بدهیم، صورت مسئله دستخوش دگرگونی میشود. اما از آنجا که جامعه بینامتنی و چندمتنی بود و هست، راه برای ورود به... بله بله، حق با شماست. بهتر است پالتویم را در بیاورم. اتاق ِ شما، برخلاف ِ اتاق ِ من گرم است. من معتقدم در هوای سرد فکر بهتر کار میکند تا در هوای گرم. نیچه هم بر همین نظر بود. لطفن دستور بفرمایید شوفاژ اتاقم را ببندند. یک مثال ساده میزنم. ببینید اگر هنرمند دچار افسردگی نشود، نمیتواند کار خلاقانه بکند. حالا اگر از سویی دیگر خلاقیت را از نویسنده بگیریم، افسردگی دچار بیمعنایی میشود و حق من، به عنوان نویسنده، برای گزینش بین این دو، پایمال شده و در لابلای چرخش ِ چرخ ِ آفرینش ِ فردی – مدرن له شده. بله، حتمن. حالا که پالتویم را درآوردهام ، بهتر است بنشینم و حرف بزنم. لکان در این مورد به پدیدهی «خود در آن بینی » توجهی ژرف دارد و آنرا به خوبی با تثلیث ِ گیتیگرایانهی بلومن تطبیق میدهد و از این پیوند به نتایج شگرفی در سیر تحولات فردی – تاریخی ِ انسان ِ بیرون از تاریخ، یعنی افرادی چون انسان ایرانی میرسد. درست شد؟ به عبارتی دست به یک دیسکورسزدایی ِ مزمن و متناوب میزند. مثلن در یکی از کتابهایش میگوید: «چنانچه خودشیفتگی حاد را در برابر ِ کودک ِ آینه قرار دهیم، افسردگی شکل خود را تغییر داده و به خلاقیت سکولار تبدیل میشود». خیلی ممنون.
سازوکار ِ این آب خنک بسیار کارآمد است و به نوعی به اندیشه انسجام ِ فرادیسکورسی میفرجامد. بسیار خوب، حالا جای کودک و آینه را عوض میکنیم، درست شد؟ به ترتیب شکل رخداد به گونهای دیگر رخ مینمایاند و چون فروید از تجارب سرنمادهای جمعی یونگ بیبهره مانده بود، پس اختناق در پیشبرد امر خلاقیت و هنر، جایگزین ِ پرت شدن به ورطهی دریوزگی ِ درونی میشود. به همین خاطر هم هست که هایدگر را باید با چشم لکان خواند، تا به درک ِ حضور بلامنازع ِ تکوین ِ گفتمان ِ سنت و مدرنیته نایل شد. درست شد؟ بله، خیلی ممنون. گرچه کشیدن ِ سیگار برای بسیاری از انسان ِایرانی نشانهی ماندن در و بیرون نیامدن از مرحلهی دهانی فرویدی است، اما به زعم ِ من گاهی مفید به فایده است. من این را در کتاب هشتم ِ در صف انتشارم بررسی کردهام و به عنوان ِ راونکاو و رواندرمانگر و نویسنده و پژوهشگر و نیچهشناس، در کنار لکان و فروید از نگاه هوکوت و لودز و نگاههای روانشناسی جنسی ِ ویلهلم رایش نیز بسیار سود جستهام و سیستم خاص خویش را بنا نهادهام. انتقاد من به لکان برمیگردد به فردیت سمبلیک او که ناشی از عدم شناخت ِ دیسکورس و ساختار خویش است که در مرحلهی سمبلیک سوژه منقسم است. درست شد؟ پس برای دستیابی به فاصلهگیری خردمندانه، انسان ایرانی باید از این بازی نارسیستی لکانی یا ادیپالی فرویدی دست بکشد و تن به یک رابطهی سمبلیک و بافاصلهی تثلیثی با رقیب اندیشهای و پاگذاشتن به جنتی زمینی ِ خندان – رقصان بدهد. انسان ِ بیتهوع ِ نیچه یا ادیپالی فرویدی در واقع حالت انسان ضدقهرمان و خندان است که بر بستر دیسکورس و بدون قهرمانگرایی، ایجاد تحول و تفاوت در دیسکورس زمانه میکند، یعنی همان نگاه شادان ِ رایش در تحلیلاش از رایش سوم. پاراپسیکوهیستوریکال ِ لویی دورماش، پیشذهن ِ هابرماس، حکمت شادان ِ نیچه، دیسکورسزدایی ِ فوکو و حتا دیگران در این فرادیسکورس، از یک رابطهی تک لایه، به حالتی نو تن میزنند. درست شد؟ باری پرسش اما این است آیا فوکو و دیگران همین نگاه خندان را در تاویل ِ خویش از دیسکورس و شیوهی تحول ِ مداوم و قانونی در فرادیسکورس در برابر ِ پیشدیسکورس به معنای هوسلری ِِ مفهوم جذب نکردهاند؟ تفاوتسازی در دیسکورس و به طبع آن ایجادگر ناخودآگاه در چارچوب حال نویسنده، پاسخ به این پرسش پیشتاریخی است. به همین سبب یک راه مهم تحول جامعهی پیشامدرن ِ ما دستیابی به این رابطهی سمبلیک مدرن، فردیت سمبلیک و بافاصله و رهایی از ارتباط نارسیستی و شیفتگانه - متنفرانه و انسجام ِ رهیافت ِ مهلک و فردیت نارسیستی، اشتیاقات سمبلیک، حالات نارسیستی ِ رابطهی سمبلیک و تثلیثی گیتیگرایانه است. همانطور که آمد در جامعهی چندمتنی و بینامتنی چالش بین حالت ِ تلفیقی و چندگانهی جسمگرایانه در مقابل ِ گیتیگرایانه اجتنابناپذیر است.درست شد؟ پس باید بین انسان ِ بیتهوع نیچه، به عنوان روشنفکر و روشنگر ِ سکولار، به عنوان ایجادگر تلفیقهای قوی در مدرنیت- سنت و دستیابی به اشکال مختلف هنر و نگاه مدرن ایرانی و ساحت ِ خودآگاه تلفیقی بین تثلیث و اودیپال تفاوت قایل شویم. درست شد؟ این از این. حالا نتیجه بگیرم: برای متفکر ِ مانده در بیلایگی وبافاصله، گرفتار در چنبرهی سطح و در لباس ِ آسایشگاه روانی زیر پالتو، چون ماندن ِ روشنفکران ِ چندمتنی ِ فوکویی در زندان است. من سالهاست که در رشتهی خودم روانشناسی و روانکاوی در پی ایجاد یک نگاه نو و تلفیقی و یک هویت مدرن هستم که هم رندانه و هم مدرن باشد که من آن را جسم خندان و عارف زمینی مینامم و آن را در کتابهایم به چالش کشاندهام. نسل ما را نگاهی رندانه و بازیگوشانه میسازد. البته که حرفهای من غیر متعارف یا نامتعارف است، چرا که این از لزومات نگاه رندانه و بازیگوشانه است.اما کمی تغییر لحن و عمیق شدن دانش و درک تفاوت میان گستاخی خندان و رندی مدرن با قلدری سطحی لازم است. درست شد؟
از یک طرف اما دیسکورس جنسیتی ِ انسان ایرانی، در پیوند با کل دیسکورس، دارای مشکل تلاش نارسیستی برای وحدت جاودانه با دیگری و نفی فردیت است و هراس او از چندچشماندازی شدن جهان و اخلاق و عشقاش در تفکر پسامدرن است. از اینرو بر بستر نقد فوکو در باب نظم دیسکورس یا گفتمان و نقد روانکاوانهی لکان، ابتدا باید به شناخت این نقشها و روابط عمده و سپس تأثیر این نقشها و روابط بر عدم رشد فردیت جنسیتی و عدم رشد روابط جنسیتی مدرن نایل آییم و از شرکت در یک بازی نارسیستی – شیفتگانه - متنفرانه و برای نفی فردیت نهراسیم. در این متاروایت تبدیل شدن به یک روح سیال محکوم به فنا و سترونی و چندپارگی راه رسیدن به مدرنیته بوده و است. میبینید که این نظرگاه دقیقن همان نگاه چندروایتی شماست. بله قربان. دقیقن همانطور است که شما میفرمایید. پس خواهشمندم دستور رهایی این همکار خود را صادر بفرمایید. متشکرم.