پدربزرگم یکی از دو شاعر شهر کوچک ما بود. وقتی گرفتن شناسنامه اجباری میشود، پدربزرگ در جواب مامور ثبت احوال میگوید: «من شاعرم. بنویس: نغزگو. مامور ثبت احوال میگوید: «والله عارض شوم خدمتات که رقیبات چند روز پیش این اسم را برداشته. میدانی که... نمیتوانیم به دو نفر با یک اسم شناسنامه بدهیم. شناسنامهاش هم به اسم ایوب نغزگو صادر شده. شرمنده اما دیگر کاری نمیشود کرد. » و وقتی پدربزرگ را ساکت و برافروخته میبیند، اضافه میکند: «حالا قحط اسم که نیست حجت خان! یک اسم دیگر انتخاب کن.» پدربزرگ بلافاصله میگوید: «بنویس نغزگوی کهن! من قبل از او شاعر بودم.»
حالا من شدهام سروش نغزگوی کهن.