چرا خبری از من نیست؟ درگیرم، درگیر ِ رفت و آمدها، نشست و برخاستها، بگو مگوهایی که از آن ِ من نیست اما راهگشاست، در گیر فضایی که مرا از عشق دومام: کلمه، بخوان خلوت و خواندن و نوشتن به کل دور میکند، اما زمینهساز دورخیز کردن برای دستیافتن به آخرین آرزوی ممکن ِ من است.
قرار است تا یکی دو روز دیگر از خوان ماقبل آخر بگذرم. آن وقت من میدانم و زندگی.
وقتی میرفتم رشت، پرسیدم «سوغاتی چی میخواهید؟» گفتند: «برنجی که آن دفعه آورده بودی، عالی بود.»! گفتم: «اَه! که هی!» رشت رفتم پیش سید، همکلاسی دبستان و دبیرستان و رییس شرکت تعاونی. پانزده کیلو خریدم، با پارتیبازی از قرار کیلویی دوهزار و دویست و پنجاه تومان. زنگ زدم تهران و خبر دادم. گفتد: «پانزده کیلو کم است، پنجاه کیلو بخر. سوغاتی هم حساباش نکن.» دو روز بعد دوباره رفتم پیش سید. گفت: «شرمنده ناصرجان! شده کیلویی سه هزارتومان. تازه تمام شده و دیگر نداریم.»
شرح مفصل این داستان و داستانهای دیگری از این قبیل و غیراز این قبیل را میتوانم، اگر مایلید، فردا سهشنبه هفدهم اردیبهشت، بین ساعت سه و چهار تا شش هفت غروب در غرفهی «حوض نقره» یا غرفهی «کاروان» بدهم.
به امید دیدار
پایمان به پایتخت رسیده نرسیده ویروسی شدیم؛ رایانهمان را نمیگوییم، خودمان را میگوییم. آنچنان ویروسی شدیم که تازه پس از چند روز و به کمک دو پرستار خانگی - خانوادگی و به زور انواع و اقسام قرص و گپسول و شربت و آمپول و سرم توانستیم این چند کلمه را سرقلم برویم.
غرض اینکه ای دوستانی که قرار بود در پایتخت داغ و شلوغتان شرف حضور بیابیم، بر ما ببخشایید که جان در عذاب بوده است. یحتمل و لابد با تمام شدن تعطیلات سلامتی ما هم برمیگردد. پس آنگاه باری مصدع اوقات خواهیم شد. سوگند!
ده دوازده روز پیش هنوز پایمان به پایتخت شلوغ رسیده نرسیده دچار آن چنان ویروسی شدیم که به زور سرم و قرص و آمپول تازه دو سه روز است داریم کم کم راه میافتیم.
با این وصف اما پس از اینکه در طی روزهای تعطیل همراه با تعداد کثیری از اعضای خانواده از شهرهای بروجن و شهرکرد و بسیاری از دهات اطراف شهرکرد از قبیل ِ کوهرنگ بازدید به عمل آوردیم، به زودی و باردیگر برای انجام امور فرهنگی و غیرفرهنگی عازم پایتخت خواهیم شد.
لطفن از چراغانی شهر و انداختن فرش قرمز و غیرو شدیدن خودداری شود.
متن کامل در روزنامه اعتماد
سال 1917 است که نخستين نشانه هاي بيماري تنفسي در کافکاي سي وچهار ساله مشاهده مي شود. از آن سال به بعد تا تابستان 1922 که کافکا با پيگيري هاي بي وقفه کوچک ترين خواهرش اïتلا بازنشسته مي شود، سال ها تلاش براي مداواي بيماري از يک سو و کشمکش بين کافکا و شرکت بيمه براي گرفتن مرخصي هاي استعلاجي و سرانجام بازنشسته شدن از سوي ديگر است. يک سال پس از بازنشستگي، در تابستان 1923 در سفري درماني به موريتس در شمال آلمان و در کنار درياي بالتيک با دورا ديامانت آشنا مي شود و در پاييز همان سال همراه با او براي رهايي از دايره تنگ پراگ، براي گريز از بند خانواده، براي زندگي مشترک با دورا ديامانت به آلمان- برلين- مي کوچد. خود او اين کوچ را با حمله ناپلئون به روسيه مقايسه مي کند. اما آلمان در حال از سر گذراندن سال هاي شکست در جنگ جهاني اول و بحران شديد اقتصادي است. تورم جهاني سرانجام به آلمان رسيده و قيمت ها روزانه بيست درصد افزايش پيدا مي کنند. کافکا و ديامانت در طول هفت ماهي که در برلين به سر مي برند، سه بار خانه عوض مي کنند، هربار به دليل گران بودن کرايه خانه. حال کافکا نيز روز به روز رو به وخامت بيشتر مي گذارد تا سرانجام به اصرار خانواده ناچار مي شود براي درمان به آسايشگاه هاي مختلف وين برود. در نامه ماقبل آخرش از برلين به پدر و مادر مي نويسد؛ «... من دوست داشتم اينجا بمانم. آپارتمان ساکت و باز و آفتابي و دلباز را، زن مهربان صاحبخانه را، محيط زيبا را، نزديکي به برلين را، بهار در راه را، همه اينها را بايد ترک کنم، فقط به اين خاطر که به خاطر اين زمستان غيرعادي کمي تبم بالا رفته...» در اوايل بهار 1924 بيماري او را سل حنجره تشخيص مي دهند. حالا ديگر به زحمت مي تواند چيزي بخورد يا بنوشد. فقط مي تواند پچ پچ کند، روزهايي که ساده ترين حرف هايش را بايد روي تکه هاي کاغذ بنويسد؛ «بپرس آب معدني خوب دارند. فقط از روي کنجکاوي.»