وقتی میرفتم رشت، پرسیدم «سوغاتی چی میخواهید؟» گفتند: «برنجی که آن دفعه آورده بودی، عالی بود.»! گفتم: «اَه! که هی!» رشت رفتم پیش سید، همکلاسی دبستان و دبیرستان و رییس شرکت تعاونی. پانزده کیلو خریدم، با پارتیبازی از قرار کیلویی دوهزار و دویست و پنجاه تومان. زنگ زدم تهران و خبر دادم. گفتد: «پانزده کیلو کم است، پنجاه کیلو بخر. سوغاتی هم حساباش نکن.» دو روز بعد دوباره رفتم پیش سید. گفت: «شرمنده ناصرجان! شده کیلویی سه هزارتومان. تازه تمام شده و دیگر نداریم.»
شرح مفصل این داستان و داستانهای دیگری از این قبیل و غیراز این قبیل را میتوانم، اگر مایلید، فردا سهشنبه هفدهم اردیبهشت، بین ساعت سه و چهار تا شش هفت غروب در غرفهی «حوض نقره» یا غرفهی «کاروان» بدهم.
به امید دیدار