تقاضای نیازمند

قربان ما حقیقتن قانع شدیم: شما سراسر حکمت‌اید. فضولی ِ مرا ببخشید اما واقعن دیگر وقت‌اش رسیده که رحمت نشان بدهید و دری را قول داده‌اند، بگشایید و به این ترتیب یک‌بار دیگر وجود مبارک را برای این بنده‌ی نیازمندتان به اثبات برسانید. منتظر است. کمی هم عجله کنید شما را به خودتان قسم. اوضاع ما را می‌بینید که...

Share/Save/Bookmark

انتشار تاکسی نوشت دیگر

شاید خیلی وقت پیش، یعنی همان موقع که تاکسی‌نوشت دیگر منتشر شد، اردی‌بهشت امسال، باید از روی جلدش اسکان می‌گرفتم، اما نه آپاراتش را آن‌جا داشتم و نه حوصله‌ی رفتن به مغازه را. تازه مطمئن نبودم که بتوانم خودم  بی‌دردسر هم عکس را بگذارم توی وبسایت و هم یک داستان زیرش. به خودم گفتم: «حالا اگر ملت دو ماه دیرتر هم خبردار بشوند، زمین به آسمان نمی‌رود.» البته اینترنت کم سرعت و اشغال تلفن منزل میزبان هم، درست مثل ذغال خوب، بی‌تاثیر نبود. این بود که با محبوب و تقی و محبوبه رفتیم پی ول‌گردی‌های توی سرعین، یا با نسرین و بچه‌هاش رفتیم روی ایوان باغ محمدخان توی "باغ بهزاد" در صد کلومتری یاسوج نشستیم و به نصیحت‌های کدخدا گوش دادیم که: پدران ما گفته‌اند: زن فرمانبر پارسا... کمی هم تو کوه‌های دنا به کیا آداب ِ کباب‌خوری آموختیم. چندباری خمام پیش دایی کاظم بدون محبوب کباب خوردم و نوشابه و با رضا راه رفتم و با هادی خندیدم و با مسعود که از کلن آمده بود رفتیم خانه‌های قدیمی ِ خمام را رصد کردیم و سر این‌که این‌جا خانه‌ی آقای صابری است و آن‌جا خانه‌ی آقای صادقی بود، با هم چالش کردیم. به خودم که آمدم هول و ولای برگشتن بود و پیداکردن جا و اضافه‌بار و هزار کوفت و زهرمار دیگر. چشمام حق نداشت، وقتی هواپیما بلند شد، برای اولین بار بعد از این‌همه رفتن و آمدن، به اشک بنشیند؟ شانس آوردم صنلی ِ کناری من خالی بود.
سرتان را در نیاورم. حالا که چند روزی است برگشته‌ام و دارم آرام آرام جا می‌افتم، خبر چاپ کتاب را، مثل همیشه به همت آمیرزا روی (پشت؟) این صفحه‌ی شیشه‌ای می‌گذارم تا... تا چی؟ تا هیچی. خُب رسم است دیگر! چقدر سین جیم میکنید شما؟

Share/Save/Bookmark

بیا

این‌جا همه کس و همه چیز منتظر توست: دوچرخه‌ها که تعمیر بشوند، فکس که به تلفن وصلش کنی، نظم این خانه که برهمش بزنی، تلویزیون که فیلم‌هایش را ببینی، قهوه که بنوشی‌اش، وایس وُرست که بخوری‌اش، موتی که به غرغرهایش گوش بدهی، پاپا که بخندد و بگوید: بس کن!، نادر که به نازی‌اش برسانی، گوش‌های من که حرف‌زدن‌های بلاوقفه‌ی تو پُرشان بکند و موهای من که کوتاه‌شان کنی. بیا!

Share/Save/Bookmark

تاکسی‌نوشت‌ها به انگلیسی

ترجمه‌ی سه داستان از تاکسی‌نوشت‌ها به انگلیسی در این‌جا . با تشکر از مترجم محترم خانم سارا خلیلی و دست‌اندرکاران سایت!
Share/Save/Bookmark

اخبار کتاب

نشر ثالث مجوز «نامه‌های کافکا 1924- 1922» را گرفت و گفت تا دو سه هفته‌ی دیگر بیرون می‌آید. همین ناشر «داستانک‌هایی از نویسندگان ِ آلمانی زبان» را فرستاد ارشاد. نشر حوض نقره قول داده تا آخر زمستان دو کمیک استریپ ِ «فروید از زبان ِ نیمکت‌اش» و «کافکا، مختصر و مفید» را منتشر کند.

Share/Save/Bookmark

این سفر

به همه‌ی هدف‌هایی که از این سفر داشتم، رسیدم، مگر دو تا: خوردن ِ کله‌پاچه و حلیم.

Share/Save/Bookmark

افیون ِ نو

دیگر دین افیون توده‌ها نیست، فوتبال افیون توده‌هاست.

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.