شاید خیلی وقت پیش، یعنی همان موقع که تاکسینوشت دیگر منتشر شد، اردیبهشت امسال، باید از روی جلدش اسکان میگرفتم، اما نه آپاراتش را آنجا داشتم و نه حوصلهی رفتن به مغازه را. تازه مطمئن نبودم که بتوانم خودم بیدردسر هم عکس را بگذارم توی وبسایت و هم یک داستان زیرش. به خودم گفتم: «حالا اگر ملت دو ماه دیرتر هم خبردار بشوند، زمین به آسمان نمیرود.» البته اینترنت کم سرعت و اشغال تلفن منزل میزبان هم، درست مثل ذغال خوب، بیتاثیر نبود. این بود که با محبوب و تقی و محبوبه رفتیم پی ولگردیهای توی سرعین، یا با نسرین و بچههاش رفتیم روی ایوان باغ محمدخان توی "باغ بهزاد" در صد کلومتری یاسوج نشستیم و به نصیحتهای کدخدا گوش دادیم که: پدران ما گفتهاند: زن فرمانبر پارسا... کمی هم تو کوههای دنا به کیا آداب ِ کبابخوری آموختیم. چندباری خمام پیش دایی کاظم بدون محبوب کباب خوردم و نوشابه و با رضا راه رفتم و با هادی خندیدم و با مسعود که از کلن آمده بود رفتیم خانههای قدیمی ِ خمام را رصد کردیم و سر اینکه اینجا خانهی آقای صابری است و آنجا خانهی آقای صادقی بود، با هم چالش کردیم. به خودم که آمدم هول و ولای برگشتن بود و پیداکردن جا و اضافهبار و هزار کوفت و زهرمار دیگر. چشمام حق نداشت، وقتی هواپیما بلند شد، برای اولین بار بعد از اینهمه رفتن و آمدن، به اشک بنشیند؟ شانس آوردم صنلی ِ کناری من خالی بود.
سرتان را در نیاورم. حالا که چند روزی است برگشتهام و دارم آرام آرام جا میافتم، خبر چاپ کتاب را، مثل همیشه به همت آمیرزا روی (پشت؟) این صفحهی شیشهای میگذارم تا... تا چی؟ تا هیچی. خُب رسم است دیگر! چقدر سین جیم میکنید شما؟