دیوانهی محبوب من!
بسیاری از ما آدم ها وقتی میخواهیم برای خودمان دسته گل بفرستیم، میگوییم: «من دیوانهام!» این جمله را گاهی حتا از دهان محافظهکارترین ِ آدمها هم شنیدهایم. پرسش این است که چرا وقتی میخواهیم سرپوشیده و با شکسته نفسی از خودمان تعریف کنیم، میگوییم «من دیوانهام؟» چرا با این عبارت دیوانگی را میستاییم، اما دیوانهها را یا در تیمارستانها حبس میکنیم یا کنار دیوارها و داخل کارتنها میخوابانیمشان؟ چرا آنها را از جامعه به بیرون پرت میکنیم، اما دیوانه بودن را فضیلت میشماریم؟
دیوانه، سرگشته و آشفته و قاطی نیست.
دیوانه، عصیانگر است، به تنگ آمده است و پس شجاع. دیوانه، دیوانگی میکند، پس زندگی میکند و زنده است. به هر آنچه جاری و ساری است، پشت پا میزند و از چرتکه بیزار است.
سرگشته و آشفته و قاطی اما خلاف میل دروناش، چارچوبها را پذیرفته و به قوانین تن داده است، چرا که هنوز به فراوانی عقل و منطق و حساب و کتاب با خودش حمل میکند، تنها چون سرگشته و آشفته و قاطی است، نمیتواند درست به کارشان بزند و پس از این روی نمیتواند دل به دریا بزند و ساکن خرابآبادها، ناکجاآبادها و توهماتاش میماند و از جوهر زندگی دور.
دیوانه متوهم نیست، این سرگشته و آشفته و قاطی است که متوهم است.
دیوانه توانایی عاشق شدن دارد، آشفته و سرگشته و قاطی تنها میتواند تنفر بورزد، کینه به دل بگیرد، نیش بزند.
دیوانه شیردل است، آشفته و سرگشته و قاطی، بزدل. دیوانه اگر بسوزاند، فقط خودش را میسوزاند، آشفته و سرگشته و قاطی اما آتش به جان دیگران میاندازد و تماشاگری بهتزده باقی میماند. بیچاره!
دیوانه ارج و قربی دارد که سرگشته و آشفته و قاطی از آن محروم است.