نوشتن ِ داستان ِ بی نقص، مثل چت ِ پربار است: روایت توسط کمترین کلمات.
...اوووووووففففف...
نقل از رادیو زمانه
کورت توخولسکی
ناصر غیاثی
خوانندهی عزیز سال ِ ۱۹۸۵!
حسب اتفاق در کتابخانه دنبال چیزی میگردی، «مونا لیزا»1 را پیدا میکنی، مینشینی و میخوانی. سلام!
من حسابی جا خوردهام: لباسی تن است که با مُد لباس ِ آن موقع ِ من خیلی فرق دارد. مغزت هم یک جور دیگر کار میکند... سه بار است که دست به قلم میکنم، هر بار با یک موضوع تازه، خب باید به هم وصل بشویم ... اما هر بار ناچارم دوباره ول کنم. هیچ هم دیگر را نمیفهمیم.
ادامه
عشق و بیپولی با هم عجیناند. حالا اگر به این معجون، هنر را هم اضافه کنیم، آن وقت واویلا میشود یا غوغا؟
بیمار روانی و خلاق؟
نخستینبار این روانکاو ایتالیایی «لومبروس» بود که در سال ۱۸۴۶ رابطه بین نبوغ و بیمارهای روانی را مورد بررسی قرار داد. پس از او «و. لانگهآ آیشباوم »ِ آلمانی به سال ۱۹۲۸ در کتاب یازده جلدی ِ خود به بررسی وجود شیتزوفرنی در «هولدرین»، «وانگوگ» و «نیوتن» و نیز بیماری وسواس در «بتهوون»، «موزارت»، «رامبراند» و «داوینچی» پرداخت.
امروزه پژوهشهای بسیاری از طریق بررسی زندگی روانی نوابغ به عمل میآید. در مجموع میتوان گفت که برخی روانکاوان براین عقیدهاند که نبوغ و بیماریهای روانی بیارتباط با یکدیگر نیستند و انسانهایی که استعداد خلاقیت دارند، آمادگی بیشتری برای درغلطیدن به بیماریهای روانی دارند. حتا این احتمال وجود دارد که دیوانگی روی دیگر سکهی نبوغ باشد.
آروم شو باباجون، آروم شو. به خدا هیچ خبری نیست. توی مسابقهی بهترینها که شرکت نکردهایم که عزیز. به خودت متوهم نشو! این قدر منم منم نکن. آدمی تخم مرگه باباجون! مبارزه ات را خواستی، بکن! رمانات را خواستی، بنویس! نقدت را خواستی، منتشر کن! اما...آروم، یواش. چه خبره دست و پاتو گم کردی؟ گیرم یک آدمی پیدا شده که روزی دست کم سه چهار ساعت پشت کامپیوتر مینشیند و این و آن را گاهی نقد میکند و گاهی مسخره. خُب که چی؟ سراغ همهام رفته و گاهی وقتها هم خوب کرده رفته و خوب هم رفته. حالا گیرم دوبار هم آمده باشد سراغ من و تو. چه میشود مگر؟ تو اگر مترجمی، کارت باید از خودش دفاع کند، اگر روزنامهنگاری باید مقالههایت خیرهکننده باشد، اگر شاعری، باید شعرهای بیبدیل بگویی، اگر چه میدانم چهای، باید کار خودت را بکنی. اون هم دارد کار خودش را میکند. سرآخر هم...گفتم که: همهمان تخم مرگیم عزیز.
ادامه این مطلببه این میگویند ناشر! نشر ثالث را میگویم. اردیبهشت امسال ترجمهی نامههای تازه پیداشدهی کافکا به پدر و مادر را تحویل دادم، خرداد مجوز گرفت و شهریور – چند روز پیش - منتشر شد.
حالا گیرم خبرش را محبوب داده باشد و خودم کتاب را هنوز ندیده باشم. چه عیبی دارد؟ خوانندهاش میخواند، لذتاش را میبرد و عیب و نقصاش را - اگر داشته باشد - میگوید. مگر نه؟
پینوشت:
مفصلترش را میتوانید اینجا در ایسنا بخوانید یا اینجا در روزنامهی آفتاب یزد