آروم شو باباجون، آروم شو. به خدا هیچ خبری نیست. توی مسابقهی بهترینها که شرکت نکردهایم که عزیز. به خودت متوهم نشو! این قدر منم منم نکن. آدمی تخم مرگه باباجون! مبارزه ات را خواستی، بکن! رمانات را خواستی، بنویس! نقدت را خواستی، منتشر کن! اما...آروم، یواش. چه خبره دست و پاتو گم کردی؟ گیرم یک آدمی پیدا شده که روزی دست کم سه چهار ساعت پشت کامپیوتر مینشیند و این و آن را گاهی نقد میکند و گاهی مسخره. خُب که چی؟ سراغ همهام رفته و گاهی وقتها هم خوب کرده رفته و خوب هم رفته. حالا گیرم دوبار هم آمده باشد سراغ من و تو. چه میشود مگر؟ تو اگر مترجمی، کارت باید از خودش دفاع کند، اگر روزنامهنگاری باید مقالههایت خیرهکننده باشد، اگر شاعری، باید شعرهای بیبدیل بگویی، اگر چه میدانم چهای، باید کار خودت را بکنی. اون هم دارد کار خودش را میکند. سرآخر هم...گفتم که: همهمان تخم مرگیم عزیز.
کسی دشمن تو نیست. آخر مگر تو کی هستی که دشمن داشته باشی و علیهات توطئه کنند و دسیسه بچینند؟ این اصطلاحات چیه به کار میبری؟ "توطئه" ی چی؟ "دسیسه"ی کی؟ باز بگویی "حسادت و رشک" باور میکنم. خب، چرا روز و شبات را تلخ میکنی؟ تو حالت را بکن و بگذار حسودان از حسودی بمیرند؛ تا چشمشان کور. تو به خودت برس و بگذار از موفقیتهای پی در پی تو آنها جان به سر بشوند.
گیرم روزی نمیدانم چند هزار کلیک داشته باشی، خُب که چی؟ فکرمیکنی به این خاطر خیلی مهم، ببخشید مهمتر شدهای؟ یا تعداد کلیکهای فلانی کمترٰ از توست؟ خوب باشد. اگر پای تعداد کلیک در میان باشد که بلاتشبیه تعداد کلیک این سایتهایی که "صور قبیحه" منتشر میکنند، بیشتر است. مال و منالی هم که نداری، بگویی آن دشمنان فرضیات میخواهند از چنگات بیرون بیاورند. در قدرت سیاسی هم که جایی به تو ندادند، بگوییم میخواهند از اریکهی قدرت پایینات بکشند. گیرم چهار تا کتاب ترجمه کردهای، دو تا رمان نوشتهای، نقدهایت را این و آنور چاپ کردهاند، فلانجا نمایشگاه گذاشتهای، نمایشات را یک کرور آدم دیده. خُب که چی؟ تازه دیگران هم کردهاند، بیشتر از تو هم کردهاند، با همین کیفیت ِ برخی کارّهآی خوب ِ تو؛ هم از زندههاشان، هم از مردههاشان. چرا کسی سراغ آنها نرفت؟ یعنی کون آسمان سوراخ شده، تو افتادهای پایین؟ گول این کف ِ مرتبزدنها را هم نخور. حالا مگر این به قول تو توطئهگران و دسیسهگران و دشمنان چکار میخواهند یا میتوانند با تو بکنند که خودت را باختهای و سراسیمه شدهای؟ ایمیل پراکنی میکنی و به سر و کلهی خودت میزنی؟ هی گمانهزنی میکنی مبادا این باشد یا آن که هی میپرد به پر و پاچهی من، مچگیری میکند؟ چرا ذهنات را درگیر اینجور چیزهای پیش پا افتاده میکنی؟ یعنی واقعن فکر میکنی زندگی و حیثتات به خطر افتاده؟با همین چهار تا یاداداشت؟ شوخی میکنی! اگر قرار باشد زندگیات با چهار خط این و آن به خطر بیافتد که باید حتمن به فکر برج و بارویی برای خودت باشی. اما بدان، حیثیت علمی - ادبی - هنری – فلسفی یا چه میدانم چی چیه آدم را هیچ چیز به خطر نمیاندازد مگر اثر بد. یعنی تو اینها را نمیدانی؟
بگذار برایت میانپارهای!!! تعریف کنم. رفیقی داشتیم بسیار اهل فضل و دانش: شاعر، نویسنده، مترجم و چی و چی. باسواد، کتابخوان، ماه. حرف که میزد، ظاهربینها مات می شدند. برو بیایی داشت. معمولن وقتی اختلافهای زن و شوهری اوج میگرفت، از او برای داوری دعوت میکردند. اتفاقن بیشتر وقتها هم توصیههایش دقیق و درست بود. اما، اما و صد اما خودش در آن چنان منجلابی به سرمیبرد که آدم تیزمشام باید خیلی خوب جلوی بینیاش را میگرفت تا گلاب به روی تو، بالا نیاورد. او به اندازهی تو خودش را گول میزد و به اندازهی تو به خودش متوهم بود. طرفه اینکه جز ما ده پانزده نفری که دور و برش بودیم، کس دیگری نمیدانست جهان با کشف نکردن او چه جواهری را از دست داده.درست مثل حواریون ِ الان ِ تو. در بدمستیهای هر روزهاش، که معمولن پنهان از چشم همسرش اتفاق میافتاد، اعماق ناخودآگاهاش در وقیحترین حرکات و رفتار متجلی میشد و دیگر اساسن قابل تحمل نبود. ما میگفتیم: «بابا دیگه نخور! وضعات خرابه! حالیت نیست». میگفت: «آه! من، این آوارهترین شاعر شوریدهی جهان! چرا کسی مرا درنمییابد؟» و دوباره لیوان آبجو را میبرد طرف دهاناش. الان دیگه سالهاست ازش بیخبرم. زبانم لال، دور از جان، خدا کند، الکل جوانمرگش نکرده باشد. حالا شده حکایت تو که «آه! من فلانترین ِ جهانم. ایهالناس به دادم برسید، دارند توطئه میکنند.» تند تند آه میکشی و شبها کابوس میبینی.
اصلن من را بگو دارم برای کی اینها را تعریف میکنم؟ خود تو بارها برای این و آن خواندی: مشک آن است که ... یا آن یکی، چی بود؟ آها! درخت هرچه پربارتر، افتادهتر. درست گفتم؟ پس دیگر این هول زدنات برای چیست؟ جستجو برای کشف و یا اختراع ِ دستگاه ِ دشمنیاب یا به موشمردگی زدن و ننه من غریبمبازی در آوردنات چه علتی دارد؟
قبلن هم به تو گفته بودم: آدمی که دشمن نداشته باشد، به درد لای جرز میخورد. اما وقت و انرژی و خلقات را برای دشمنات هدر نده. باور کن دشمنات هم – به فرض وجود – مثل خود تو است: مورچهای که خیال میکند دایناسور است.
چرا خوابهای پریشان میبینی؟ آروم باش باباجون. آروم باش و یه ذره به خودت نگاه کن! دیدی چه نگاه هراسانی داری؟ متوجه هستی چطور راه میروی؟
اینقدر قلمفرسایی نکن، اینقدر وبلاگ نخوان، اینقدر وقت گرانبهایت را پای این اینترنت ِ لعنتی نگذار. بجاش خوابهایت را یادداشت و تحلیل کن، داستانات را بنویس، شعرت را بنویس، کتابات را ترجمه کن، مجلهات را منتشر کن. چه میدانم، به شرکتات برس، به درس و مشقات برس. ول کن اینها را. به خدا دون شان توست که دنبال ِ دشمن و توطئهگر و دسیسهچی بگردی. به عشقات برس، باباجون به کارت برس. زندگیات را بکن و بگذار دیگران هم زندگی خودشان را بکنند، هرجور که میخواهند. حالا چهار تا سنگ - بهجا یا بیجا – انداختهاند و میاندازند، تو جاخالی بده، بیمحلی کن. باباجون، تو که خودت سالهای سال است درون گودی باید بهتر از من بدانی که با بد و بیراه گفتن به این و آن و تهمت و افترا زدن به دیگران و تحقیر ملت، آدم فقط آن جوهر خالص و ناب ِ خودش را لو میدهد. هی خودت را با این و آن نسج! مشترکات و تفاوتهایت را با این و آن نشمار! هی نگو ببینید من با بزرگان میپرم، با چه کسانی میپریدم. از این و آن نقل قولهای دروغین نیاور. یک ضربالمثل گیلکی میگوید: اگر توی آب برینی، بغل ریشات میزند بیرون. نشو جانی دالر و به سرکار استوارها و گروهبان قندعلیها ماموریت نده بروند آن مثلن دشمنان فرضیات را پیدا کنند. جیمزباند بازی درنیاور. با مالاندن خودت به این و آن وجهای کسب نمیکنی که هیچ، خودت را خراب میکنی. هی خودت را بر بالای آخرین پلهی نردبان و چهار تا آدم دیگر را زیر نردبان و در حال اره کردن نبین. والله، به خدا، به پیر به پیغمبر، اگر اعتقاد نداری، به جان خودم نردبان بلندبالایی وجود ندارد، دشمن خطرناکی نداریم، ارهی برایی در کار نیست. اینها توهمات توست. به خودت بیا! وقتات را صرف خانوادهات بکن! فیلمی ببین! آبجویی بخور! کتابی بخوان! به خودت برس! حواسات را به بیرون نده! به درون خودت نگاه کن! شاید، شاید خدای ناکرده، زبانم لال، خودت دشمن و توطئهگر و دسیسهچین خودت باشی.