Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

نامه‌ی آخر

شب است محبوب ، دوشنبه، 27 اکتبر.
از صبح یکشنبه‌ی دو هفته پیش، وقتی صدا و خبرت، پشت تلفن، خواب از چشمانم پراند، دیدم پاییز چقدر رنگ پاشیده بر برگ ِ درختان کوه ِ روبروی خانه‌مان.
امروز سایت اطلاعات جنگل‌نوردی اعلام کرده، فردا کمرکش کوه به شدت مه‌آلود خواهد بود.
ای‌میل ظهر چهارشنبه‌ات آب رودخانه‌ی کنار خانه‌مان را به رنگ غریب - آشنایی در خواهد آورد: آمیزه‌ای از آرامش و آتش و لذت.
یادم باشد، بعد از ظهر جمعه، وقتی داریم از زیر پل ِ قدیمی رد می‌شویم، در رنگ‌اش که تا آن وقت حتمن ولرم شده، شنایی بکنیم.
پنج‌شنبه را در بی‌تابی  ِ مطلق خواهم گذارند. خدا کند هرمس بتواند کاری برای کاهش اضطرابم بکند.
هواشناسی پیش‌بینی کرده، از حدود ِ ظهر جمعه، وقتی زندگی، در یکی از فرودگاه‌های این جهان، برای من تو هم، بی‌کران زیبا می‌شود، برف و باران خواهد بارید.
و پنجاه سال زندگی می‌گوید: از حدود ظهر جمعه، از همان لحظه‌ای که از لابلای راه‌روهای شیشه‌ای فرودگاه پیدا می‌شوی، زندگی دوم ما آغاز می‌شود و تا ابد ادامه خواهد داشت.
الان یازده و نیم شب است محبوب ِ مهتاب، دوشنبه، 27 اکتبر.

Share/Save/Bookmark

این ایتالیایی‌ها

بیست و دو سه سال پیش بود. بیست و هشت - نه سالم داشتم. در شهر کوچولوی ‌سرسبز  ِ دوچرخه‌ران‌ها و کلیساها: مونستا دانش‌جوی کالج بودم هنوز. یعنی آش‌خور. معلم تاریخ ما یک آقایی بود به اسم شرایبا. قیافه‌اش کاملن یادم هست. از این تیپ‌های آلترناتیوی اما به شدت آلمانی بود: منظم، دقیق، بدون کم‌ترین رودروایسی، ریش، عینک پنسی و کیف ِ چرمی ِ پر از کتاب. در طول آن یک سال کالج، داستان‌ها داشتم باهاش که بماند. نمی‌دانم چطور شد که یک روز کتابی به من  داد به اسم «Ich und Er  یا he and me  ایتالیایاش: Io E Lui» (من و او) از آلبرتو موراویا. رمان بود. هنوز زبانم آن‌قدر خوب نبود که بتوانم کتاب بخوانم. مگر نه این‌که دانش‌جوی کالج بودم، جایی که برای دانش‌گاه زبان یاد می‌گیری؟ اما من با کمال پررویی همه‌اش را خواندم. چیز زیادی از کتاب دست‌گیرم نشده بود. یادم هست یک کلمه  دائم تکرار می‌شد: «Ciao» و من خیلی دوست داشتم بدانم یعنی چه. بعدها، خیلی بعدترها فهمیدم این همان «چاو»ی ایتالیایی است که هم معنی سلام می‌دهد و هم خداحافظ. آن موقع این کلمه را به آلمانی می‌خواندم، یعنی: «سیاو». همین‌قدر فهمیده بودم که در طول رمان مردی با آلت‌اش حرف می‌زند. (هم اتاقی‌ام توی خواب‌گاه، برای یک ماه یک، بچه فئودال ِ افغانی بود که می‌گفت، می‌خواهد هتل‌داری بخواند. وقتی موضوع کتاب را براش تعریف کردم، گفت: چه جالب.  پس همین‌طور که داری می‌خوانی، برای من هم تعریف کن.) بگذریم. خلاصه یک ماه پیش بود شاید، نمی‌دانم به چه مناسبتی در تلویزیون برنامه‌ای درباره‌ی موراویا دیدم. هوس کردم (من و او) را دوباره بخوانم. داشتم «وجدان زنو» را برای بار دوم می‌خواندم. کتاب را به آمازون سفارش دادم. دو هفته منتظر ماندم تا آمد. «وجدان زنو»ی لذیذ را به شکم خواباندم کنار تخت و افتادم به جان «من و او». دیگر چیزی نمانده تمام بشود. مرد، کتاب‌خوان، اهل فکر و فرهنگ، فیلم‌نامه‌نویسی است که به هر دری می‌زند تا برای اولین بار فیلمی را کارگردانی کند، اما موفق نمی‌شود. دلیل عدم موفقیت‌اش را در «والایش – تعالی - اعتلاء نیافته (unsublimiert) بودن‌اش (یا به به نقل از فرهنگ علوم انسانی ِ آقای آشوری: نافرازیده، نافرازنده، نابَرکشیده) می‌داند و علت آن را هم سرکشی‌های  آلت‌اش. به همین خاطر دوتایی دایم در حال بحث‌های اروتیک و روشن‌فکرانه و قهر و آشتی با هم‌اند. محشری است کتاب. دلم نمی‌خواهد تمام بشود.
نمی‌دانم زبان موراویا در ایتالیایی چطور است، اما ترجمه‌ی آلمانی‌اش حرف ندارد. کاش این سانسور دوزاری نبود و یک ایتالیایی‌دان دست‌کم یک فصل‌اش را ترجمه می‌کرد. شاه‌کاری است کتاب، جای شما خالی.

Share/Save/Bookmark

تک‌گفتار درونی

آقاجان، به من چه که «نوشتن نامه ... رفت و آمد با ارواح است....»؟ چرا باید هفتاد هشتاد سال بعد از نوشتن یادداشت‌هایت هی بروم ببینم منظورت دقیقن از این کلمه و آن کلمه چی بوده. برو برادر، تو هم دلت خوش است. توقع داری، توی این حال که چشم انتظاری رمقم را گرفته، با تمرکز تمام بنشینم، از نامه‌ی عاشقانه‌ی جناب‌عالی، آن‌هم  به یک زن شوهردار ترجمه کنم که: «بوسه‌های نوشته شده به مقصدشان نمی‌رسند، بلکه در راه رسیدن، ارواح آنها را تا ته می‌نوشند»؟ یا مثلن توصیف جناب‌عالی از مردی که از روی یکی از پل‌های پراگ رد می‌شود، آن هم مال صبح خیلی زود یک روز سرد پاییزی ِ هفتاد هشتاد سال پیش را برای ایرانی‌های قرن بیست و یکم به فارسی برگردانم؟ که چه بشود مثلن؟! چه توقعاتی داری شما! ندیدی امروز از بس گیج بودم، اول یادم رفت در دیگ برنج را بگذارم و بعد هم یادم رفت نمک بریزم توش. تازه همین شفته را هم با نیم‌رو خوردم؟ آن وقت جناب‌عالی از بنده می‌خواهی بنشینم، نامه‌هایت به ناشرت را ترجمه کنم؟ نویسنده‌ی بزرگی هستی، برای خودت هستی، شخصیت عجیبی داشتی، برای خودت داشتی. به قول ما گیلک‌ها من دارم توی یک قاشق آبم غرق می‌شوم، تو داری خفه می‌کنی. به من چه مربوط که جناب‌عالی در فلان روز  « قدم زدنی خوش در تنهایی» داشته‌ای؟ حالا فعلن تا محبوب بیاید و من آرام بگیرم، برو کنار، باد بیاید استاد. ترا به خدایی که معلوم نیست می‌پرستیدی یا نه، ولم کن آقا. (به شیوه‌ی خودت در پرانتز: اسم‌اش چی بود؟ یهوه؟)

Share/Save/Bookmark

یادداشتی بر «تاکسی‌نوشت دیگر»

یادداشت مریم مومنی بر «تاکسی‌نوشت دیگر» در شهروند امروز، شماره ی ۶۴،
 ۳۱ شهریور ۱۳۸۷

رویایی برای تازه شدن

داستان‌های ساده امروزی همان چیزی است كه این روزها به آن نیاز داریم. این روزهای گرم نیمه تابستان كه برق هم اگر نباشد و پنكه‌ها و كولر‌های خاموش نظاره‌گر بادبزن‌های كاغذی دستی‌مان باشند می‌شود در عین بی حوصلگی و كلافگی گوشه‌ای دنج پیدا كرد و كتاب‌های باریك با داستان‌های ساده امروزی خواند. داستان‌هایی كه با توصیف‌های روشن و دقیق و كوتاه در كنار هم نشسته‌اند تا از زبان و نگاه یك راننده تاكسی ایرانی كه در آلمان مسافران مختلف را جا به جا می‌كند برایمان از آدم‌ها و لحظه‌های كوتاه تاكسی‌نشینی‌شان بگوید. 

كتاب تاكسی نوشت دیگر جلد دوم تاكسی‌نوشت‌های ناصر غیاثی است كه طبق سنت همان جلد اول مجموعه داستان كوتاهی است با همان تم داستانی ثبت روزمره‌های راوی كه در تاكسی اش مسافر سوار می‌كند، به بهانه‌ای باب صحبت می‌گشاید و آدم‌های داستانش را با همین گفت‌وگو به ما می‌شناساند. گفت‌وگوهای داستانی از نقاط قوت این دو كتاب است كه بسیار استادانه نوشته شده و چهره‌ای واقعی از خلق و خوی مسافران و شخص راوی یا حتی دوست و آشنایان راوی به ما می‌دهد. به عنوان نمونه در داستان گدابهار طرف‌های نیمه شب است و راننده تاكسی منتظر مسافری كه قرار است با تلفن خبرش كند. تلفن زنگ می‌زند ولی بر خلاف انتظار راننده تلفن از ایران است و عبارت‌های گیلكی‌ای كه در دیالوگ‌ها می‌آید صفای شخصیت‌های داستانی را كه یكی‌شان پسر دایی راوی است، زنده و واقعی نشانمان می‌دهد:
«...- ممنونم آقا، ممنونم.خیلی خوشحالم كردید.
باید مرگ نابهنگام دختركش بهارك را تسلیت بگویم. نمی‌توانم.
-- بابا ما دلمان برات تنگ شده، نمی‌خواهی بیایی؟
-- ممنونم تقی جان.ولی خانه خاله كه نیست.می‌دانی چقدر خرج دارد؟
-- یك كاریش بكن دیگر برار. ما خیلی دوست داریم ببینیمت. بیا بعد از ظهرها، بعد از زواله خواب، بنشینیم پشت مغازه، توی سایه، كنار رودخانه، باد بخوریم و چایی و كلوچه ی فومن.
-- وای نگو تقی، نگو بی انصاف!
می‌خندد:
- تی جانا قوربان. زود بیا پسر عمه جان...»

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

سیزده به در کافکا با زن برادرش

نقل از رادیو زمانه

وقتی کافکا به زن برادرش به سیزده بدر می‌رود

ترجمه، به‌ویژه ترجمه‌ی متون ادبی، از اساس خطرکردن است، هم برای مترجم و هم برای خواننده. برای مترجم چون باید شش دانگ حواس‌اش را جمع کند و برای خواننده چون باید بداند دارد قرائت ِ مترجم را از متن اصلی می‌خواند. ترجمه از زبان دوم، خطرکردنی دو چندان است و دل شیر می‌خواهد، چرا که بین دو زبان، واسطه‌ای قرار گرفته به نام مترجم دوم. گاهی چاره‌ای نیست.
مثلا چون مترجم چینی یا فنلاندی نداریم، باید موقتا آن را از زبان دوم ترجمه کنیم، تا یکی بیاید و آن را از زبان اصلی ترجمه کند. یا در دورانی که هنوز کسی پیدا نشده آثار مهم جهانی را از زبان اصلی ترجمه کند، ما فعلا آن را از زبان دوم ترجمه کنیم تا باز یکی بیاید و به همین ترتیب. اما در این‌گونه موارد مترجم باید بداند، ترجمه‌ای را که از زبان دوم پیش رو دارد، ترجمه‌ی قابل اعتمادی است، وگرنه درست مثل ترجمه‌ی غلط و غلوط از زبان اصلی، ترجمه نکردن بهتر از ترجمه کردن است.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

بلال و گردو

کوچک‌تر نشسته بود روی پتو و بزرگ‌تر به فاصله‌ی یک قدم ایستاده بود کنارش. دو جعبه گردو جلوشان بود. بین دو جعبه، روی جعبه‌ی سوم، یک ترازوی آش‌پزخانه بود. بزرگ‌تر بود که کشف کرد من دارم می‌روم طرف‌شان. شادی و امید را در چشمان‌اش دیدم: داشت مشتری می‌آمد. نزدیک شدم. پرسیدم:«کیلویی چند؟» بزرگ‌تر جواب داد: «چهار صد گرم، یک یورو.» گفتم: «می‌شود کیلویی چند؟» گفت: «نمی‌دانم.» کوچک‌تر خودش را کمی کشید جلو و گفت: «این تازه امسال می‌رود کلاس سوم.» بزرگ‌تر برگشت سمت‌اش و گفت: «تو دیگر چه می‌گویی جوجه؟ تو که تازه امسال می‌روی مدرسه.»

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

داستان من و دو راس بٌز

دارم کتابی ترجمه می‌کنم با عنوان ِ «از نوشتن، فرانتس کافکا». دو نفر رفته‌اند، گشته‌اند، هرچه کافکا درباره‌ی «نوشتن» گفته، در نامه‌هایش به این و آن  نوشته یا برای خودش یادداشت کرده، جمع کرده‌اند. در مورد آثار خودش هم همین‌طور. خلاصه... برمی‌خورم به این جمله که کافکا به ماکس برود نوشته بود: «Der Schriftsteller ist der Sündenbock der Menschheit. ».

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

نویسنده و شعبده‌باز

هر دو چشم‌بندی می‌کنند، هر دو حقیقت را به گونه‌ای دیگر نشان می‌دهند  یا حقیقت دیگری را نشان می‌دهند. خواننده و ببینده هم این را می‌داند، با این وصف اما غرق تحیر می‌شود. وای به حال نویسنده‌ یاشعبده‌بازی که وسط کار دست‌اش رو بشود یا کارش تقلید محض باشد.

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.