داستان من و دو راس بٌز

دارم کتابی ترجمه می‌کنم با عنوان ِ «از نوشتن، فرانتس کافکا». دو نفر رفته‌اند، گشته‌اند، هرچه کافکا درباره‌ی «نوشتن» گفته، در نامه‌هایش به این و آن  نوشته یا برای خودش یادداشت کرده، جمع کرده‌اند. در مورد آثار خودش هم همین‌طور. خلاصه... برمی‌خورم به این جمله که کافکا به ماکس برود نوشته بود: «Der Schriftsteller ist der Sündenbock der Menschheit. ».

 اولین ترجمه‌ی سردستی ِ سریع این بود:« نویسنده کسی است که بشریت کاسه کوزه‌هایش را سر او می‌شکند.» و این اصلن نمی‌شد. «نویسنده» و «بشریت» مشکل نبود، مشکل کاسه کوزه بود، یعنی به عبارت دیگر مشکل یافتن کلمه‌ی مناسب ِ این جمله برای Sündenbock  بود. می‌دانستم Sündenbock اصطلاحی عامیانه است؛ به کسی می‌گویند که همه‌ی تقصیرها به گردن او انداخته می‌شود، یا همان‌طور که آمد، همه‌ی کاسه کوزه‌ها را سر او می‌شکنند. کمی به قیافه‌ی کلمه نگاه کردم. Sünde یعنی گناه، Bock یعنی بٌز. حاصل جمع: بُز ِ گناه؟ گناه؟؟ بز؟؟ آیا اصطلاحی در فارسی داریم که مربوط به بُز باشد؟ یادم آمد. می‌گوییم: «فلانی بز اخفش است» یا «مثل بز اخفش است.» شنیده یا خوانده بود اما نمی‌دانستم یعنی چی. فرهنگ سخن نوشته بود:«(توهین‌آمیز) (مجاز) آن که بدون فهمیدن مطلبی آن را تایید می‌کند.» و بعد در داستان این اصطلاح آورده بود: «اخوش نام یکی از نحویان است که گفته‌اند مطالب درس برای بز خود می‌خواند و تا بز سر خود را تکان نمی‌داد، به مبحث بعدی نمی‌پرداخت.» داستان شیرینی بود، اما مشکل مرا حل نمی‌کرد. به ناچار باید دست به دامن فرهنگ‌ها می‌شدم. از فرط تنبلی اول رفتم سراغ فرهنگ‌های آلمانی – فارسی. فرهنگ استاد دکتر فرامرز بهزاد، در کمال بهت من – این کلمه را نداشت و بقیه که چهار پنج تایی می‌شوند، هیچ‌کدام چیزی بیش‌تر از آن چه که من می‌دانستم به من نگفتند، مگر «بز کفاره‌کش.». پس بالاخره به یک بز خورده بودم. اما دست‌بالا، حالا نصف مشکل حل شده بود. نمی‌توانستم ترجمه کنم: «نویسنده بُز کفاره‌کش بشریت است.» خودم نمی‌دانستم بُزکفاره‌کش چگونه بزی است. گفتم شاید جایی چیزی باشد حکایت از بُزی که کفاره‌کش بود. اما بُزی با چنین مشخصات در فرهنگ معین هم پیدا نکردم. رفتم سراغ فرهنگ‌های آلمانی –آلمانی. دیدم بله، این بُز، بُزی بوده که بار گناهان ِ قوم یهود را به او دادند و در بیابان رهایش کردند. اما در فارسی به این بُز چه می‌گویند؟ نقب از آلمانی به انگلیسی و از انگلیسی به فارسی هم به داد من نرسید. دیدم می‌توانم جمله را این‌طور ترجمه کنم: «نویسنده سپربلای بشریت است.» اما حواسم هنوز پیش آن بُز بود. در کمال ناامیدی نگاهی به آخرین فرهنگ لغت آلمانی - فارسی انداختم، (نمی‌گویم کدام، چون کمی سرش حرف دارم) آورده بود: «بُز طلیعه». (راست‌ش جا خوردم، از این یکی فرهنگ اصلن انتظار نداشتم) بله؟ «بُز طلیعه»؟ این دیگر چطور بُزی است؟ نکند واقعن همان Sündenbock خودمان باشد؟ Sündenbock  را گوگل کردم. چند دقیقه بعد دستگیرم شد که Sündenbock همان «بزطلیعه» است انگار و برای خودش داستانی دارد کم وبیش از این قرار: قوم یهود گناه‌هاشان را بار بُزی می‌کنند و او را به بیابان به قربانی عزازیل یا ازازیل (معرف حضور که هست؟) می‌فرستند. تصویر مبارک ایشان هم این‌جاست.
بسیار خوب، تا حالا دست‌آورد این طرف آن طرف گشتنم سه کلمه بود که باید یکی‌شان را انتخاب می‌کردم: «سپربلا، بلاگردان، بُزطلیعه.» که البته دقیق‌ترین‌اش همان بُز طلیعه بود. اما بُز به هرحال جایش در آن چنان جمله‌ای نیست، حتا اگر بُز خاصی باشد به نام طلیعه. تازه حالا مگر چند نفر می‌دانند، بُزطلیعه چیست. ماند «بلاگردان» و «سپربلا». «بلاگردان» برای من کلمه‌ای عامیانه است. معمولن مادرها وقتی بچه‌هایشان را ناز می‌کنند می‌گویند: «من بلاگردون تو بشم.» یا توی ترانه‌های عامیانه شنیده‌ام که «من بلاگردون تو». بنابراین تکلیف ِ «بلاگردان» هم روشن شد: خط خورد. ماند «سپربلا». دیدم می‌خورد، مخصوصن که «سپر» هم دارد. برگشتم دوباره سراغ ِ جمله‌ای که وسط راه پیدا کرده بودم. پس نوشتم: «نویسنده سپربلای بشریت است.» حاصل دیگر آشنایی با «بُز اخفش» و «بُز طلیعه» بود.

به قول معروف: پی‌نوشت: وقتی این یادداشت را تمام کردم، به ذهنم رسید چطور است «بزطلیعه» را به فارسی گوگل بکنم. تنها یادداشت ِ مفیدی که من پیدا کردم و به مشکل من مربوط می‌شد، این بخش از یادداشتی است که این‌جا بود:
«... دارم " بلاگردان " ِ دافنه دو موریه میخونم و فکر میکنم که چرا اسم ِ کتابو توی ترجمه عوض کردن؟ همون "  بز ِ طلیعه  " چه عیبی داشت مثلا ؟ شاید هم به این خاطر عوضش کردن که فکر کردن هیچ کس قصه ی بزی رو که قوم ِ یهود توی بیابون می روندن از خودشون و دورش میکردن رو ، نشنیده ، بزی که بعدها رو حانی ِ بزرگ به عنوان ِ ازازیل که یه لغت ِ عبرانی به معنای ِ پی زده ست معرفیش کرد چون که مسئول ِ تموم ِ بی عدالتی ها ، بی انصافیها و رفتارهای غلط ِ قوم ِ یهود بود . بعدش بز ِ طلیعه ضرب المثلی شد برای آدمهایی که تقصیرها رو به گردنشون مینداختن . یه جورایی آدمایی که قربانی ِ آدمای  ِ دیگه ای میشن . البته موضوع ِ کتاب ربطی به بز ِ طلیعه ی قوم ِ یهود نداره...»


قصه‌ی ما بسررسید، بُز به خونه‌ش نرسید، اما جمله‌ی ما به سرانجام رسید.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.