کوچکتر نشسته بود روی پتو و بزرگتر به فاصلهی یک قدم ایستاده بود کنارش. دو جعبه گردو جلوشان بود. بین دو جعبه، روی جعبهی سوم، یک ترازوی آشپزخانه بود. بزرگتر بود که کشف کرد من دارم میروم طرفشان. شادی و امید را در چشماناش دیدم: داشت مشتری میآمد. نزدیک شدم. پرسیدم:«کیلویی چند؟» بزرگتر جواب داد: «چهار صد گرم، یک یورو.» گفتم: «میشود کیلویی چند؟» گفت: «نمیدانم.» کوچکتر خودش را کمی کشید جلو و گفت: «این تازه امسال میرود کلاس سوم.» بزرگتر برگشت سمتاش و گفت: «تو دیگر چه میگویی جوجه؟ تو که تازه امسال میروی مدرسه.»
گفتم: «خُب، یک کیلو، چند گرم است؟» باز بزرگتر این بار کمی شرمنده، طوری گفت: «نمیدانم.» انگار کسی از او ریاضی میپرسد که نمیتواند جریمهاش کند. ادامه دادم: «یک کیلو هزار گرم است. پس میشود دو تا چهار صد گرم و یک دویست گرم.» هر دو تا مات به من نگاه میکردند. مانده بودم چنین تکلیف سخت ریاضی را چطور توضیح بدهم برایشان. ادامه دادم «میشود کیلویی سه یوور.» خواستم کمی سر به سرشان بگذارم، گفتم: « نع! گران است. خیال میکنی فروشگاه کیلویی چند است؟» بزرگتر گفت: «مامانم گفته، فروشگاه خیلی گرانتر است. شاید کیلویی ده یورو.» گردوها تازه بودند. گفتم: «مال باغ خودتان است؟» گفت: «بله. ما دوتایی جمع کردیم.» گفتم: «دوست دارید همه را یکجا بفروشید و بروید منزل؟» کوچکتر گفت: «نه.» گفتم: «چرا؟» بزرگتر گفت: «آخر، مامان ما یک ساعت دیگر میآید دنبالمان.» گفتم: «به هرحال اگر بخواهید بفروشید و از شرشان راحت بشوید، من همهاش را میخرم.» کوچکتر فورن بلند شد، دستهای کوچکاش را پر از گردو کرد و ریخت توی ترازو. گفتم: «صبر کن.» و تمام گردوی جعبه را خالی کردم توی ترازو. به بزرگتر گفتم: «چقدر شد؟» گفت: «یک کیلو و نیم.» گفتم: «کیسه پلاستیکی دارید؟» کوچکتر گفت: «نه. اما صبر کنید الان میآورم میخرم.» و پرید که برود توی فروشگاه. بزرگتر باورش نمیشد. من گردوها را از توی ترازو برگردانم به جعبه و گردوهای آن یکی جعبه را خالی کردم توی ترازو.پرسیدم: «این چند کیلو شد؟» گفت: « یک کیلو و نیم و کمی هم بیشتر.» کوچکتر حالا با دو کیسهی پلاستیکی در دست رفته پشت پیشخوان. گردوها را خالی کردیم توی کیسهها. خندهکنان گفتم: «خُب، حالا مجموعاش شده دو کیلو. درست است؟» بزرگتر گفت: «نه، این یکی را دیگر می میدانم. یک و نیم و یک ونیم میشود سه.» گفتم: «آفرین. حالا سه ضربدر سه میشود چقدر؟» گنگ نگاهم کرد. گفتم: «میشود نه.» یک ده یورویی دادم به بزرگتر. گفت: « ما هیچ فروش نکردیم. پول خرد ندارم.» گفتم: « شماها که حالا تا یک ساعت دیگر هستید. گردوها پیش شما بماند تا من بروم توی فروشگاه خرید بکنم و برگردم. آن یک یورو بابت مواظبت از گردوها.» کوچکتر گفت: «البته من این کیسه پلاستیکی را دانهای ده سنت خریدم.» گفتم: «باشد، پس هشتاد سنت باقی مانده بابت نگهبانی.» به کوچکتر اشاره کردم و از بزرگتر پرسیدم: «برادرت هست، نه؟» کوچکتر گفت: «بله، من برادرش هستم. خیلی ممنون» و پاچهی شلوار بزرگتر را کشید. بزرگتر گفت: «اوه، بله، خیلی ممنون.» گفتم«پس معاملهمان جوش خورده. زود برمیگردم.» اینبار هر دو با هم گفتند: «اوکی.» توی فروشگاه دوباره حساب کردم. دیدم اشتباه کردهام.
وقتی برگشتم، دیدم دوتایی نشستهاند روی پتو و پشت جعبههای خالی گردو و با چه کیفی دارند به شیرینیهاشان گاز میزنند. مزهی ساندویچهای بعد از بلالفروشیهای خودم یادم آمد، دهنم آب افتاد. بابت مواظبت از گردوهایم تشکر کردم و راه افتادم.