آقاجان، به من چه که «نوشتن نامه ... رفت و آمد با ارواح است....»؟ چرا باید هفتاد هشتاد سال بعد از نوشتن یادداشتهایت هی بروم ببینم منظورت دقیقن از این کلمه و آن کلمه چی بوده. برو برادر، تو هم دلت خوش است. توقع داری، توی این حال که چشم انتظاری رمقم را گرفته، با تمرکز تمام بنشینم، از نامهی عاشقانهی جنابعالی، آنهم به یک زن شوهردار ترجمه کنم که: «بوسههای نوشته شده به مقصدشان نمیرسند، بلکه در راه رسیدن، ارواح آنها را تا ته مینوشند»؟ یا مثلن توصیف جنابعالی از مردی که از روی یکی از پلهای پراگ رد میشود، آن هم مال صبح خیلی زود یک روز سرد پاییزی ِ هفتاد هشتاد سال پیش را برای ایرانیهای قرن بیست و یکم به فارسی برگردانم؟ که چه بشود مثلن؟! چه توقعاتی داری شما! ندیدی امروز از بس گیج بودم، اول یادم رفت در دیگ برنج را بگذارم و بعد هم یادم رفت نمک بریزم توش. تازه همین شفته را هم با نیمرو خوردم؟ آن وقت جنابعالی از بنده میخواهی بنشینم، نامههایت به ناشرت را ترجمه کنم؟ نویسندهی بزرگی هستی، برای خودت هستی، شخصیت عجیبی داشتی، برای خودت داشتی. به قول ما گیلکها من دارم توی یک قاشق آبم غرق میشوم، تو داری خفه میکنی. به من چه مربوط که جنابعالی در فلان روز « قدم زدنی خوش در تنهایی» داشتهای؟ حالا فعلن تا محبوب بیاید و من آرام بگیرم، برو کنار، باد بیاید استاد. ترا به خدایی که معلوم نیست میپرستیدی یا نه، ولم کن آقا. (به شیوهی خودت در پرانتز: اسماش چی بود؟ یهوه؟)