من باید...! من نباید...! من باید...! من نباید...! من... من باید نباید یا من نباید باید!
چندی پیش به کامنتی از خسرو ناقد زیر یادداشتی از عبدی کلانتری برخوردم که ضمن اشاره به این بخش از نوشتهی کلانتری «... "گوسفند سياه" ِ اين گله است» در متن، نوشته بود:«... در امثال فارسی به آنچه در زبانهای اروپايی «گوسفند سياه» sheep = schwarzes Schaf) black) اطلاق میشود، "گاو پيشانی سفيد" میگويند؛ يعنی کسی که انگشت نماست.» و کلانتری در پاسخاش نوشته بود:« حق با شماست... مطمئن نيستم «گاو پیشانی سفيد» در فارسی همان معنیای را که قصد من است برساند. منظور من «انگشتنما»، يا «شهرهء خاص و عام»، يا «بدنام» نيست. يکی از دوستان گفت در فارسی «بز ِگـَر» هم داريم. هردوی اين اصطلاحات در فارسی بار منفی دارند. اما «بلاک شيپ» در انگليسی چيزی مثل «نخالهء فاميل» يا عضوی از خانواده که با ديگران فرق میکند (گاه منفی و گاه مثبت) است» و دوباره ناقد: « ... من شخصاً تاکنون "بز ِ گر" نشنيدهام . ولی اگر چنين تمثيلی هم وجود داشته باشد، سخن شما در مورد بار منفی آن درست است. چه کسی دلش میخواهد "گَر" باشد که هم تصوری زشت است و هم نوعی بيماری! اما "گاو پيشانی سفيد" فقط "عيب"اش اين است که در ميان گله بيشتر به چشم میخورد، چون به ندرت گاوی يافت میشود که پيشانیاش سفيد باشد. اگر هم باشد، نه صورت زشتی دارد و نه نوعی بيماری است و نه حتی عيب است. در فرهنگ فارسی عاميانه "گاو پيشانی سفيد" کنايه از چيزی يا کسی است که بسيار کمياب است و به همين خاطر وقتی ديده شود همه با انگشت او را به هم نشان میدهند (انگشتنماست). اما به هيچ وجه "بدنام" و "نخاله" نيست و از اين نوع صفتهای منفی ندارد. اين مثال هم از داستان "داش اَکل" هدايت آمده که: "داش اَکل در شهر مثل گاو پيشانی سفيد سرشناس بود".»
باید خودم آستین بالا میزدم. پس اول به فرهنگ ِ عالی ِ آلمانی – فارسی دکتر فرامرز بهزاد مراجعه کردم. دیدم ذیل Schaf (گوسفند) آورده:« schwarzes Schaf (گوسفند سیاه): وصلۀ ناجور.» یادم آمد که در آلمانی یک bunter Hund (سگ رنگی) هم داریم. بعله، دکتر بهزاد ذیل ِ Hund (سگ) آورده:«Er ist bekannt wie ein bunter Hund مثل گاو پیشانی سفید معروف است.» به فرهنگ اصطلاحات دودن مراجعه کردم. نوشته: «گوسفند سیاه کسی است که خودش را با گروه وفق نمیدهد و بطرز ناخوشایندی به چشم میخورد.» و توضیح داده: «پشم سفید را میشود به دلخواه رنگ کرد. علاوه براین این گوسفند در انجیل هم بوده. در عهد عتیق، سفر پیدایش، باب 30 آیهی 32 آمده: « يعقوب پاسخ داد: اگر اجازه بدهی امروز به ميان گلههای تو بروم و تمام گوسفندان ابلق و خالدار و تمام برههای سياه رنگ و همهء بزهای ابلق و خالدار را بجای اجرت برای خود جدا کنم، حاضرم بار ديگر برای تو کار کنم. از آ ن به بعد، اگر حتی يک بز يا گوسفند سفيد در ميا ن گلهء من يافتی، بدان که من آن را از تو دزديدهام.» بعد رفتم سراغ «bunter Hund» در همان فرهنگ. مرا فرستاد سراغ ِ bekannt (مشهور، معروف). آنجا نوشته بود: «مثل ِ یک سگ ِ الوان، خال مخالی خیلی معروف بودن». که در واقع میشود، همان «شُهرهی خاص و عام بودن» خودمان. بدیهی است که هم گوسفند ِ سیاه و هم سگ ِ الوان خیلی کم است. در فرهنگ سخن آمده: «بُز ِ گر(گفتگو) (غیرمودبانه) (مجاز) آنکه دارای عیب یا خصلتی ناپسند باشد و برای پرهیز از سرایت عیب او، باید از دیگران دور بماند: آن بره گمشده حالا بدل به بزگری شده که میخواهد خودش را بیشتر گم کند. (آلاحمد)». کتاب کوچه: «گاو پیشانی سفید: فردی سخت مشهور و سرشناس، مترادف از کفر ابلیس مشهورتر.» شرح مفصلی هم در باب این گاو میدهد که مختصر و مفیداش این است: «عنوان گاوهای مقدس مصریان قدیم است ... چنین گاوی میبایست ... پیشانی سفید داشته باشد.» و ذیل ِ «از کفر ابلیس مشهورتر» آمده: «آن چیز یا آنکس که معروف و سرشناس باشد.» و سرانجام ذیل ِ بُز گر: «یک بُز گر، گله را گر میکند.» و «بُز ِ گر از گله به در» عنصری را که وجودش آشکارا زیانبار است باید از جمع طرد کرد.»
نتیجه گرفتم: گوسفند سیاه ِ آلمانی، بُز گر یا وصلهی ناجور ِ ماست و سگ ِ رنگی ِ آلمانی، گاو پیشانی سفید ما.
بهمن شعلهور در گفتگو با مجتبی پورمحسن: «...با این که دوست خودم است، ترجمه خیلی بدی کرده، چون زبان فارسی را خوب نمیداند. چون لُر است و زبان لُری را خوب میداند. ترجمه خیلی بدی کرده بود.»
زیاده عرضی نیست!
دوست داشتم صد سال پیش به دنیا میآمدم، پسرکی بازیگوش با گربهای ناقلا، در ایتالیا، زیر آفتاب، در جنگلی کنار دریا. پدرم مالک ثروتمند باغهای انگور بود و شرابساز. مادرم زنی فرانسوی، زیبا و آزاده و شاعر. دو تا خواهر کوچکتر از خودم داشتم یکی از یکی پرجنب و جوشتر و یک برادر بزرگتر، متفکر و انقلابی. در خانهی اربابی ِ بزرگ و دو طبقهای زندگی میکردیم با کلی اتاق. معلم سرخانه داشتیم و اصطبلی با شش تا اسب ِ اصیل مجاری و برای استراحت سالی یک بار به کوهستانهای پر برف و یک بار به نیویورک به سفر میرفتیم.
محبوب همسایه و همسن و همبازی من بود و یک سگ داشت.
من یک کاناپهی کاملن معمولی هستم. نخیر، شکسته نفسی نمیکنم. از چی درست شدم؟ از کمی چوب، چند تا فنر، کمی موی اسب و مختصری پارچه. حالا خواهید گفت: « اما این دروغ محض است. هرچه باشد، بالاخره تو آن کاناپهی معروفی. » خُب بله، درست است. وقتی نزدیک به نیم قرن به عنوان ِ مبلِ در خدمت یک روانکاو باشی، چیزهایی هم به تو اضافه میشود: خون، عرق و اشک. اشک ِ خاطرات، عرق ِ کار ِ سخت ِ روحی. قضیهی خون یک مورد خاص بود. بعدن بیشتر دربارهاش حرف خواهم زد.
و وقتی این روانکاو نه یکی از این روانکاوان ِ معمولی، بلکه زیگموند فروید باشد، در اینصورت شاید هم واقعن کاناپه، یک کاناپهی معمولی نباشد. موافقم، اسمم را بگذارید: کاناپهی معروف. در کمال تواضع و فروتنی البته. و حالا که اینقدر دوستانه میپرسید، بله، میتوانم یک چیزهایی دربارهی استاد تعریف کنم. میخواهید بشنوید؟ پس بفرمایید بنشینید و راحت باشید.
این بخشی از پیشگفتار کتاب کمیک استریپ ِ «فروید، تمام حقیقت» است که در فارسی عنوان ِ «خاطرات ِ نیکمت فروید» گرفته. دو سال پیش ترجمهاش را تمام کردم، مجوز هم گرفته، اما امان از بدقولیهای ناشر. آخرین بار که با هم حرف زدیم، قسم حضرت عباس خورد که تا زمستان امسال منتشراش کند. خدا کند!
وبلاگنویسی با اسم مستعار و دلایل آن
نوشتن با اسم مستعار – چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی - میتواند، بسته به نوع نوشته، دلایل گوناگونی داشته باشد. میشود لیست بلند بالایی از این دلایل تهیه دید. برجستهترینشان اینهاست: خطر ِ جانی یا ریختن آبرو، کمرنگترینشان رودروایسی یا کم رویی. خطرجانی ممکن است در پی ِ ابراز عقاید سیاسی باشد و رودوایسی و کمرویی ناشی از گفتن چیزی خلاف عُرف جامعه؛ چیزی مثل انتشار امری در مورد خود در ملاء عام که آدم فقط در خلوتاش به آن اعتراف دارد. به عبارت دیگر نوشتن با اسم مستعار این امکان را در اختیار ما میگذارد که– مثلن – دیدگاههای سیاسی یا حرفهای بسیار خصوصیمان را در عرصهی عمومی بزنیم، یآ که از چوب تکفیر این و آن در زندگی ِ واقعی بترسیم. بارها و بارها خواندهایم که وبلاگنویسی گفته: «چون هویتم واقعیام لو رفته دیگر نمینویسم» یا «جای دیگری با نام دیگری مینویسم.» کس یا کسانی را - حتا از شناخته شدهها - میشناسیم که در وبلاگهای مختلف با اسامی مختلف مینویسند. از این نظر نوشتن با اسم مستعار برای نویسندهاش حُسن است، چون به این ترتیب از خطری که احتمالن تهدیداش میکند، میجهد. برای خوانندهی نوشتههای او مشخصات ِ شناسنامهای نویسنده علیالسویه است، چون هویت نویسنده، در مقایسه با محتوای حرفاش، کاملن خالی از اهمیت است. میبینیم که تا اینجا نوشتن با اسم مستعار یا راهی است برای گریختن از مجازات به خاطر عملی که نه تنها اساسن جای دادگاهی شدن ندارد، بلکه دادگاهاش ناعادلانه هم هست و یا احتراز از علنی شدن مشخصات ِ نویسنده هنگام رو در رو نشدن با عُرف جامعه.
نقد نویسی با اسم مستعار و واکنش به نقد
من باید بدانم و بپذیرم که همزمان با پاگذاشتن به عرصههای عمومی، باب نقد نظراتم را هم گشودهام. به عبارت دیگر باید انتظار داشته باشم، یکی پیدا بشود – با هر اسمی، اعم از واقعی یا غیرواقعی، گو باشد - و بگوید: این حرف و این حرفات به این دلیل و این دلیل خطاست. متوسل شدن من به شیوههای شناخته شدهی توتالیتاریستی و مسلح شدن به داغ و درفش ِ اتهام و توهین در رو در رویی با منتقدم اگر ناشی از شخصیت بیمار من نباشد (در روانشناسی یکی از نشانههای بیماری ِ شیزوفرنی یعنی آدمی که متوهم است به داشتن دشمنان فراوان) نشان از تفکر ِ خودمدار و به غایت خودپرست ِِ من دارد، تفکری که هر نقد و مخالفتی را به دشمنی ِ کور تعبیر میکند، چرا که خود را بری از هر نوع خطایی میداند. دیکتاتورها نمونهی بارز چنین طرز فکراند.
وقتی کسی با اسم مستعار به نقد نوشتهها و عقاید و اظهارنظرهای من میپردازد - درست مثل کسی با مشخصات ِ حقیقی - آنچه درستی یا نادرستی نقد او را تعیین میکند نه داشتن ِ اطلاعات از منتقد، بلکه محتوای نقد اوست. به راستی چه فرقی میکند، من بدانم منتقد من که مثلن با اسم حسنعلیبک مینویسد، اسم واقعیاش چیست، چند سال دارد، اهل کجاست، تحصیلاتاش چیست، چکاره است، خانهاش کجاست و پرسشهای دیگری از این دست؟ تنها نکتهی واجد اهمیت این است که من با آنچه از دانش و فرهنگ و منطق در خود سراغ دارم، درستی یا نادرستی ِ حرفهای او را بپذیرم یا نپذیرم، با او وارد گفتوگو و حتا جدل بشوم یا نشوم و به سادگی از کنارش بگذرم و دیگر هرگز سراغ نوشتههایش نروم.
و در صورتی که حرفهای منتقدم را قابل دانستم، کار متمدنانه و روشنفکرانه و معقول و منطقی و غیرو این است که در برابر استدلالاش، استدلال بیاورم. اگر دیدم نمیارزد وقت و انرژیام را برای نوشتهای که انباشته از فحش و ناسزا و عاری از کمترین استدلال است، هدر بدهم، نادیدهاش میگیرم و با خودم میگویم: «برود به جهنم! این قدر بنویسد که انگشتاناش ورم کند.» توهین و افترا به منتقدم بیتردید نشان از ذهنیت ِ دیکتاتورمنش من دارد. در هر دو حالت اما مجاز نیستم متوسل به حربهی تحقیر یا سرکوب بشوم.
آقای سید عباس معروفی خوب است بداند، واکنش ِ معقول به نقد، در صورتی که نیازی به واکنش باشد، سگ ِ و ... خواندن منتقد نیست، استدلال است، البته به شرطی که برای واکنش اساسن پاسخی موجود باشد. وقتی پارسال این سئوال را از او پرسیدم، سه ماه بعد، در نمایشگاه کتاب فرانکفورت و در حضور شخص سوم، به جای پاسخگویی، مرا "پلیس" خواند. (که البته پاسخ در خور هم دریافت کرد.)
لابد حالا اگر امروز از او بپرسم: «چرا وقتی کلمه به کلمهی دو یادداشت دیگران را برمیداری و یکی دو پارگراف به آن اضافه میکنی، نامی از منبع نمیآوری؟»، باز هم مرا پلیس خواهد خواند.
نیمهحاشیه
و سرانجام یک پرسش: از شما خوانندگان این سطور میپرسیم: چرا نویسندگان ِ پرخوانندهی وبلاگستان در مورد یادداشتهای مانی ب. سکوت پیشه کردهاند؟ چرا در پسله میخندند، اما حتا از دادن یک لینک به نوشتههای او دریغ دارند؟
پینوشت
در همین رابطه: مجازستان
به نقل از رادیو زمانه
یک توضیح ضروری: این نوشته قصد دارد تنها از منظر زبان به بررسی مجموعه داستان «دارند در میزنند»، اثر منیرالدین بیروتی بنشیند و از دیگر مناظر احتراز دارد.
درآمد
اهل فن از نقش زبان در روایت داستان باخبرند. نویسنده، زبان و آدمهای داستان را در تطابق با فضای داستان و شخصیت داستانش انتخاب میکند و میسازد. مثلاً برای القای فضایی که داستان در آن جریان دارد، از جملات کوتاه یا بلند استفاده میکند، به ریتم و ضربآهنگ جملات توجه دارد و در انتخاب واژه به واژهی داستان وسواس نشان میدهد. در یک کلام، نثری به کار میگیرد که به بهترین شکل ممکن داستانش را روایت کند. از مجموع این عوامل زبانی، نثر داستان ساخته میشود.بنابراین نثر یا تنها در خدمت داستان قرار میگیرد و یکی از عوامل ایجاد کشش در خواننده است و یا برعکس، خواننده را از خواندن منصرف یا دستکم خستهاش میکند. برای توفیق در نوشتن نثر زیبا شیوههای مختلفی وجود دارد، به مثل از طریق پس و پیش کردن صفت و موصوف، به هم ریختن یا پس و پیش کردن ارکان جمله، تکرار قید و صفت برای تاکید.اما سوال این است آیا الزامی داستانی برای انتخاب چنین زبانی چه در توصیف و چه در گفت و گوها وجود دارد یا نه؟ چنان که آمد سود جستن نابجا از این روشها، یعنی به کار گرفتن زبان، بدون توجه به فضای داستان منجر به دل کندن خواننده شده و در نتیجه داستان، بخوان کل روایت، فدای نثری زیبا میشود.معمولاً نویسنده این شیوه را وقتی به کار میگیرد که داستانی برای گفتن نداشته باشد و بخواهد پشت نثر زیبا یا توصیفات شاعرانه پنهان شود تا دستش رو نشود؛ یا نویسندهای خامدست است و تازهکار (البته بیروتی به هیچکدام از این دو دسته تعلق ندارد).
از کتاب در دست ترجمهی «از نوشتن» فرانتس کافکا
فارسی: ناصر غیاثی
از نامههای کافکا در مورد «مسخ»
به انتشارتی ِ کورت وُلف
پراگ، 25 اکتبر 1915
جناب آقای وُلف
چندی پیش نوشته بودید که طرح روی جلد [مجله] را اوتومار شتارکه خواهد زد. خب، من دچار کمی وحشت و البته تا جایی که این نقاش را ... میشناسم، احتمالن خیلی بیمورد شدم. آخر به نظرم رسید، از آنجا که شتارکه عملن کار مصور کردن ِ مجله را به عهده دارد، نکند طرح ِ خود ِ حشره را بزند. این کار را نکنید، خواهش میکنم این کار را نکنید! نمیخواهم محدودهی قدرت ِ او را تنگ کنم، بلکه فقط براساس شناحت ِ طبیعتن بهتر ِ من از داستان چنین خواهشی دارم. طرح خود حشره را نمیشود زد. حتا از دور هم نمیشود نشاناش داد. اگر چنین قصدی در میان نیست و در این صورت خواهش من خندهدار میشود- چه بهتر. ..اگر اجازه داشتم خودم طرحی پیشنهاد کنم، صحنه انتخاب میکردم، به مثل صحنهی پدر و مادر و وکیل شرکت در برابر ِ در ِ بسته را یا باز بهتر از آن: پدر و مادر و خواهر در اتاق روشن، در حالی که در ِ به اتاق ِ کاملن تاریک ِ بغلی باز است.
...
Franz Kafka
Briefe 1902 – 1924
Fischer Verlag, Sep. 1989, S. 135
اواخر «وجدان زنو» بودم که «بیگانگی در آثار کافکا»ی محمود فلکی رسید. بعد از کمی تورق، رفتم «بیگانه»ی کامو را برداشتم. ده دوازده صفحه که خواندم، دیدم خواب امانم را بریده. فرداشب دیدم احتیاج به چیزی امروزی دارم. «سرخی من از تو»ی سپیده شاملو را بردم توی تخت و تا تماماش نکردم، خوابم نبرد. مزهاش زیر دندانم مانده بود. پس «دارند در میزنند» ِ منیرالدین بیروتی را به دست گرفتم. در یک نشست خواندماش، دو صفحهای هم در موردش نوشتم که به زودی منتشر میکنم. دوستم بیروتی آنقدر واژهها را توی جمله پس و پیش کرده بود، که دیدم باید متن کهن بخوانم. دو سه شبی با «تاریخ بیهقی» سر کردم. خستهام کرده بود. گفتم، سالهاست از استاد بلامنازع داستان کوتاه، چخوفخان بیخبرم. ترجمهی رضا آذرخشی و هوشنگ رادپور از «برگزیدۀ داستانهای آنتوان چخوف» آنقدر بد بود که بیشتر از یک داستان قابل تحمل نبود. فردا «نظرها و نظریههای ترجمه» اثر نادر حقانی را برداشتم. چه کتابی! چه کتابی! خواندناش برای هر مترجمی از نان صبحانه واجبتر است. تا تماماش بکنم، سه روز طول کشید و بس بسیار آموختم. حالا چه بخوانم؟ پیشگفتار ِ «نقد تفسیری»، رولان بارت، ترجمهی دکتر محمدتقی غیاثی را که خواندم، دیدم نخیر، اصلن در حال و هوای متون تئوریک نیستم. بستماش و ایستادم جلوی قفسهی ادبیات اروپا. به، به، «یادداشتهای روازنهی ویرجینیا ولف» ترجمهی خجسته کیهان را داشتم و خودم خبر نداشتم؟ جام را که صاف و صوف کردم، شنیدم، سوو از آن زیر میرها میگوید: «خجالت نمیکشی مرد؟ دو ماه است منتظرم تمامام کنی.» عرض کردم: «چاکر استادم هستیم.» ویرجی جون را فرستادم ته صف و «زنو» را دوباره به دست گرفتم. دیگر چیزی نمانده از خجالتی ِ استاد بیرون بیایم. بعدش هم خدا بزرگ است.
نقل از رادیو زمانه
برگردان: ناصر غیاثی
اریش فرید (۱۹۸۸ـ ۱۹۲۱) از شاعران برجستهی شعر سیاسی در زبان آلمانی پس از جنگ جهانی دوم است. امروزه اما بیشتر، شعرهای عاشقانهی او را میشناسند. برخی، ترجمههای او از آثار شکسپیر به آلمانی را بهترین ترجمه میدانند و معتقدند فریش توانسته است بازیهای زبانی شکسپیر را در زبان آلمانی بیرون بیاورد.
روزنامهی فرانکفورتا آلگمانیه تسایتونگ به بهانهی بیستمین سالمرگ شاعر، نگاهی به کتاب خاطرات همسر انگلیسی فرید، کاترین فرید داشته است که ترجمهی آن را میخوانید.
عشق شاه قورباغه
نوعی عشق در نگاه اول بود: «به نظرم [اریش] کم و بیش کوتاهقد و چاق و زشت بود». و فرید: در واقع هیچ علاقهای به زن جوان قدبلندی نداشت که دوستش گئورگ آیسلای نقاش با خود به یک دیدار مشترک در وین آورده بود. مردها مثل همیشه دربارهی سیاست حرف میزدند. زن ایستاده بود گوشهای. بعدها اریش فرید گفت، آیسلا این زن را به عنوان هدیه به خاطر پیشگفتار یک تکنگاری پیش او «آورده بود».
شاه قورباغه
عشقی عجیب آنجا آغاز میشود؛ عشق عجیب دو آدم عجیب، همانطور که روی جلد کتاب خاطرات که کاترین بوسول فرید، حالا ۲۰ سال پس از مرگ همسرش منتشر کرده است، میبینید. جنی قد کوتاه با نگاهی گیج و خانمی عجیب و غریب. کاترین در طول بیش از ۲۰ سال زندگی زناشویی به فرید میگفت «شاه قورباغهی من». فرید، مدت کوتاهی پس از اینکه هر دو تصمیم گرفتند با هم بمانند، چهارپایهای درست کرد که رویش میایستاد تا بتواند همسرش را ببوسد.اما شاه قورباغه پیش از آنکه تصمیم قطعی بگیرد با این زن بلندقد انگلیسی ازدواج کند، با یک زن خطشناس مشورت کرد. چرا که فرید، آن زمان، ۱۹۶۴ و چهل ساله، قبلاً دو ازدواج را پشت سر گذاشته بود و همان موقع دست یک خواستگار دوم در دستش بود. پس نمونهی خط هر دو زن را در اختیار آن خطشناس معتمد قرار داد تا او تصمیم بگیرد. کاترین مینویسد: «آن زن خطشناس مرا انتخاب کرد. بعد از آن دچار این تردید آزاردهنده بودم که پیروزی به خاطر خط غیرمعمولی ایتالیکم نصیب من شده است. این خط را مادرم به من یاد داده بود و هر چه سعی میکردم، از دستش راحت نمیشدم».