Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

خسن و خسین هر سه دختران معاویه‌اند

جریان سیال ذهن یا درست‌تراش "سیلان ذهن" (Stream of consciousness) مقوله‌ای در ادبیات است که عباس معروفی می‌خواهد سعی کند آن را «در یکی دو برنامه‌ی "این سو و آن سوی متن" برای خوانندگان» رادیو زمانه تعریف کند. ببینیم  چگونه شروع می‌کند: «یکی از مهم‌ترین فرم‌ها در ادبیات داستانی، جریان سیال ذهن است.»  سیلان ذهن یا به قول معروفی جریان سیال ذهن هرچه باشد، به هیچ وجه فرم یا صورت یا قالب یا شکل نیست. چرا که بنا به تعریف تمام منابع موجود، فرم در ادبیات داستانی شکل بیرونی اثر، از قبیل رمان یا داستان یا داستان کوتاه و غیرو است. " سیلان ذهن" شیوه یا شگرد یا تکنیک یا فن ِ روایت است.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

روزها و شب‌ها

آخرشب‌ها وقتی از پشت میز بلند می‌شوم، باید هفت - هشت چیز را بردارم و ببرم آن اتاق: بسته‌ی توتون، کاغذ سیگار، فندک، زیرسیگاری، تسبیح، دفتر یادداشت، روان‌نویس مخصوص دفتر یادداشت و گاه گداری یک کتاب. وای که شب‌ها زندگی  چقدر سخت(تر) می‌شود.
روزها اما که این‌ها را خُرد خُرد برمی‌گردانم، طبیعتن زندگی آسان(تر) می‌شود.

Share/Save/Bookmark

دی‌روز و امروز

ایمیل می‌زد: «من آن هستم، بیا!» می‌گفتم: «می‌دانم تو آن هستی و آن داری.» بدو بدو می‌رفتم آن می‌شدم براش.
حالا از آن اتاق ایمیل می‌زند: کی غذا بخوریم؟

Share/Save/Bookmark

ترس کافکا از موش

کافکا به توصیه‌ی پزشکان و به خاطر بیماری ِ سل از ۱۲ سپتامبر ۱۹۱۷ تا ۳۰ آوریل ۱۹۱۸ در تسورائو [Zürau]، دهی کوچک در چک، با عزیزترین خواهرش اوتلا بسربرد؛ این همان زمانی است که «گزین‌گویه‌ها» را نوشت و به تازگی به عنوان ِ سراسر غلط  ِ «پندهای سورائو»  منتشر شده است. این اقامتِ  هشت ماهه در تسورآو فصلی خاص در زندگی کافکا است که اگر عمر وفا کرد و غنیمتی دست داد، درباره‌اش خواهم نوشت. فعلن بخشی از یک نامه‌ی کافکا را که اواسط نوامبر ۱۹۱۷ از تسورائو به دوست‌اش فلیکس ولچ [Felix Weltsch] نوشت و در آن از موش گفت، بخوانید. امیدوارم به زودی بخشی از نامه‌ی دیگر او را به ماکس برود که در ان بازهم از تسورائو و ترس‌اش از موش‌ نوشته است، ترجمه کنم.


[تسورآو، اواسط نوامبر 1917، از نامه به فلیکس ولچ ِ ، دوست کافکا]

فلیکس عزیز
اولین عیب ِ بزرگ تسورآو: شبی موشی، ماجرایی مخوف. خود من جان سالم بدر بردم و موهایم سفیدتر از دی‌روز نیستند اما با این وصف یک دهشت مطلق بود. پیش‌ترها هم هم گاه گداری ( ناچارم لحظه به لحظه نوشتن را قطع کنم، دلیل‌اش را بعدن خواهی فهمید) گاه گداری شب‌ها قرچ و قوروچ ظریف‌شان را شنیده بودم، حتا یک‌بار با رعشه بیدار شدم و سرک کشیدم، اما قرچ و قوروچ فورن قطع شده بود – این بار اما بلوایی برپا شد. چه جماعت ِ خاموش ِ شلوغ ِ وحشت‌ناکی هستند. ساعت دو شب صدای خش خشی نزدیک تختم بیدارم کرد و از آن لحظه تا خود ِ صبح این خش خش تمام نشد. برو بالای جعبه‌ی ذغال سنگ، بیا پایین، قطر اتاق را زیر پا بگذار، دایره بکش، چوب بجو، درازکش به آرامی سوت بکش و در عین حال دایم حسی از سکوت و کار مخفیانه‌ی جماعتی پرولترمآب و دمغ که شب‌ها مال آن‌هاست. برای این که خودم را از نظر فکری نجات بدهم، محل سروصدای اصلی را نزدیک بخاری که بین من و آن به اندازه‌ی طول اتاق فاصله است، تشخیص دادم اما سروصدا همه جا بود، بدتر از همه وقتی بود که تعداد زیادی‌شان ناگهان و در یک نقطه با هم می‌پریدند پایین. کاملن بی‌چاره شده بودم، در تمام وجودم هیچ جایی نبود که به آن تکیه بدهم، بلند شوم. جرات روشن کردن چراغ را هم نداشتم، تنها کاری که کردم سعی کردم با چند تا فریاد بترسانم‌شان. شب به این ترتیب گذشت، صبح از فرط چندش و غم نمی‌توانم بلند شوم. تا ساعت یک توی تخت ماندم و گوش تیز کردم تا ببینم این از پا ننشسته‌ها سراسر صبح، توی جعبه، در پایان این شب یا جهت آماده شدن برای شب بعدی، چه کار می‌کنند. حالا گربه را که از قدیم الایام در خفا از او متنفر بودم به اتاقم آورده‌ام، یعضی وقت‌ها  وقتی می‌خواهد بپرد روی زانویم، ناچارم پس‌اش بزنم (وقفه در نوشتن)؛ اگر خودش را کثیف کند باید بروم طبقه‌ی پایین دنبال خدمت‌کار؛  اگر سر به راه باشد (گربه) دراز می‌کشد کنار بخاری و به موشی که زودتر از موعود بیدار شده باشد بی بروبرگرد چنگول می‌کشد. امروز تمام چیزهایم ضایع شده، حتا بو و مزه‌ی خوب و خفه‌ی  نان خانگی هم موشی است...


منبع:
Franz Kafka, Briefe 1902-1924, S. 197-198
Fischer Verlag

Share/Save/Bookmark

شرمنده آقای گراس

از رادیو زمانه 


انتشار کتاب خاطرات گونتر گراس «در حال کندن پوست پیاز» در سال ۲۰۰۶ به خاطر اعتراف گراس به عضویت‌ در اِس اِس هیاهوی بسیاری به پا کرد و به همین دلیل اصل خاطرات او به حاشیه رانده شد. جاهد جهانشاهی این کتاب را بلافاصله ترجمه کرد و نشر نگاه آن را در سال ۱۳۸۶ با سه هزار شمارگان، به قیمت سه هزار تومان و ۵۰۴ صفحه به بازار فرستاد.
در این نوشته می‌کوشم مقایسه‌ای بین متن اصلی (آلمانی) کتاب و ترجمه‌ی فارسی آن انجام بدهم. اجازه بدهید با عنوان کتاب شروع کنم. در فارسی غیرعامیانه پوست میوه و امثالهم را می‌‌گیریم و نمی‌کَنیم. حالا که داریم گراس ترجمه می‌کنیم و می‌دانیم او به خصوص در این کتاب از چه زبان پیچیده‌ای استفاده می‌کند، آیا بهتر نیست، عنوان کتاب را به «در حال گرفتن پوست پیاز» یا «هنگام گرفتن پوست پیاز» ترجمه کنیم و نه به «در حال کندن ِ پوست پیاز»؟ می‌توان این پیشنهاد را سلیقه‌ای دانست و خرده‌گیری خواند. بسیار خوب، پس به سراغ خود کتاب می‌رویم.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

جواب دندان‌شکن

وسط بد و بی‌راه گفتن میشاییل به آلمان و آلمانی، خواستم دل‌اش را بسوزانم، گفتم: «خوش به حال خودم که اصلن وطن ندارم.» گفت: «تو؟ تو که به جای یکی دو تا داری!»

Share/Save/Bookmark

...

آقا جان، هم‌کار گرامی، دست‌کم می‌گذاشتی جوهر کتاب‌ات خشک بشود، بعد می‌گفتی: « در میان كلاسیك‌ها بعضی از داستان‌های هدایت و بخصوص مجموعه سه قطره خون آثار قابل اعتنایی هستند.»

Share/Save/Bookmark

الفبا

قریب به بیست و پنج شش سال پیش وقتی پایم به آلمان رسید، اولین کلماتی که یاد گرفتم این‌ها بودند: کار، پول، هوا، مرخصی.

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.