خانم، آقا شما را به چی و کی قسم این همه ایمیلهای کیلویی نفرستید که «... بهروز شد»، «منتظر نظرات ِ سازندهی شما هستم» و غیرو.
خُب یکبار خبر دادن، جهت معرفی، اشکالی که ندارد هیچ، خیلی هم مفید به فایده است و حتا قابل توصیه. اما در عصر بلاگخوان گوگل، هی چپ و راست ایمیل زدن که ای ملت بیایید ببینید من چه شاهکاری زدهام، والله به خدا ارزش خودتان و سایت و وبلاگتان را پایین میآورد. آدم اگر از سایتی وبلاگی خوشاش آمد، میگذارد توی لیست ِ گوگلخواناش دیگر. چرا هی خودتان را تحمیل میکنید آخر؟! چرا آدم را مجبور میکنید آدرستان را بگذارد توی لیست سپمها؟؟ اِی بابا!
روزی دختری از ماه روی زمین آمد تا در محوطهی باز کنار رودخانه با حیوانات بازی کند. جنگجوی جوانی او را دید و عاشقاش شد. دختر هم از انسان زمینی خوشاش آمد. وطن آسمانیاش را از یاد برد و موافقت کرد همسر جنگجوی جوان بشود. یک سال که گذشت، صاحب پسری شدند. جنگجوی جوان شاد بود، اما زناش سال به سال رنجورتر میشد. مرتب برای فرزند از وطناش در ماه میگفت. حالا پسر هم در اشتیاق رفتن به ماه بود. یک روز که جنگجو از شکار به خانه برگشت، چادر خالی بود. زن و فرزنداش در سفینهای فضایی به ماه رفته بودند. آنجا از آمدنشان چقدر شاد بودند. اما این پایین روی زمین مرد جوانی میگریست. پسر زمینی بزرگ شد و جنگجویی شجاع شد. اما خوشبخت نبود. به مادرش التماس میکرد: میخواهم بگردم پیش پدرم. مادر چون دوستاش داشت و رنجاش را میدید، موافقت کرد. وقت خداحافظی به او گفت: تو فرزند دو جهانی. در یکی که باشی، در اشتیاق دیگری خواهی بود. پسرش به زمین برگشت و همان شد که مادرش گفت بود.
ناصر غیاثی
منبع ترجمه: داستانهای سرخپوستی
تب و تاب و هیجان ِ بودن چهارشنبه سوری و لحظهی تحویل سال در ایران، آن هم پس از دوازده سیزده سال؛ سفر به کردستان در ایام نوروز؛ گذراندن سیزده به در در نمیدانم کجای گیلان لابد؛ یک امضا برای گسستی قطعی و پایدار از پیوندی کهنه و پوسیده و مزاحم؛ امضایی دیگر برای برآورده شدن آرزوهای کوچک اما شادی بخش؛ کار برای آماده کردن ِ مجموعه داستان تازه و به پایان بردن ِ ترجمهی «از نوشتن» ِ کافکا و تحویلشان در اسفند امسال به ناشر؛ این ها در دل و در تن تبی مختصر، سردردی خفیف، سوزشی در شانه؛ این است حال و هوای دل و جان در این روزهای برفی.
شما چطورید؟
نزدیکای ظهر بود که بیدار شدیم. خوابمان را طبق معمول نوشتیم. دیدیم سینهمان یک جوری است، گرفته. وقتی متوجهی سردرد خفیف شدیم، گفتیم این حکمن از علایم سرماخوردگی است. تصمیم گرفتیم، دو تصمیم بگیریم: امروز را تعطیل کنیم و کم سیگار بکشیم. بعد از دوش، نان و کره و عسل و شیرمان را جلوی رایانه خوردیم و نوشیدم و طی ِ آن روزنامه ورق زدیم و در وبلاگها وتارنماها افاضات ِ این و آن خواندیم و لبخند زدیم و برزخ شدیم و دو تا سیگار کشیدیم. میخواستیم بنویسیم، دیدیم به قول معروف: گاهی موقع نوشتن اونقدر فشار سنگين میشه، تو دلم میگم اگر الآن يک پاکت سيمان میذاشتن روی شونهم و میگفتن برو ميدون شوش راحت تر بود، و گاه مثل يک سوار بر بال خيال بیزحمتی همينجور میری و کسی نمیتونه مانع رفتنت بشه. نوشتن کار سختيه.
ادامه این مطلبهاینریش فون کلایست (۱۸۱۱–۱۷۷۷) از آن اعجوبههای فرهنگ و ادبیات آلمان است. همینقدر بگویم که کافکا سخت او و آثارش را دوست داشت. چندی پیش داشتم حکایات (Anekdote) کلایست را میخواندم، برخوردم به حکایتی با عنوان ِ «باخ» که هم مرا خنداند و هم به یاد نیمای عزیز خودمان انداخت. گفتم، تا شما هم بخندید، ترجمهاش کنم و بگذارماش اینجا.
باخ
باخ، وقتی زناش مُرد، قصد داشت، مراسم خاکسپاری برگزار کند. طفلک بیچاره اما عادت داشت، انجام همهی کارها را به زناش واگذار کند. به این ترتیب که خدمتکار پیری آمد و از او برای نوار سیاهی که میخواست بخرد، تقاضای پول کرد. باخ میان اشک و آه، همان طور که سرش روی میز بود، جواب داد: «برو به زنم بگو!»
Heinrich von Kleist: Werke und Briefe in vier Bänden. Band3, Berlin und Weimar 1978, S. 349
«هرچند هنوز نفهمیدم درست جریان سیال ذهن چیه؟!!!
----------------------------------------------------
جريان سيال ذهن هم يکی از همطن [احتمالن: همین] ماجراهاست.
آخه بهاره ی عزيز،
تمام رمان های من به گفته ی منتقدان اين فورميه [فرمیه]، و من داشتم تلاش می کردم اونو به زبانی ساده تعريف کنم و چند مثال بيارم و کمی روش کار کنم، که يکباره رفتند روی منبر و شروع کردن به يقه گيری.
اگه يک غريبه اين کارها رو می کرد، بحث ديگری بود، يکی از همکارهای راديو زمانه با لودگی و مسخره گی عقده گشايی می کنه و اين در هيچ جای دنيا سابقه نداره. مثلاً تو در بی بی سی نمی بينی که کسی شروع کنه به مسخره کردن همکارش. بهش بگو اگه بلدی خب برو بنويس، چکار به من داری؟ و اگر غرض و مرض نداری و قصدت نقد مطلب بوده، چرا به خودم نگفتی و رفتی جار زدی اون هم با لودگی؟
تو واقعاً حالت به هم نمی خوره؟»
اینهایی که خواندید، پرسش یکی از خوانندگان ِ عباس معروفی و - مثلن - پاسخ معروفی به اوست. میخواهید باور کنید، میخواهید نکنید، من از این نوشتهی معروفی در خطاب به خوانندهاش خبر نداشتم. دوستی خبرم کرد.
من اصولن و بویژه این روزها که سرم سخت مشغول کارم است، نه حوصلهی پرداختن به اینجور حرفها را دارم و نه فرصتاش را. مثل همیشه حرفم را میزنم و رد میشوم. تو خواهی پند گیر خواه ملال. بنایراین نمیخواهم با پرداختن به این ادبیات ِ مورد استفادهی معروفی نه وقت شما را بگیرم و نه وقت خودم را.
فقط همینقدر بگویم، معروفی چون پاسخ درست و قانعکنندهای ندارد به خوانندهاش یا به عبارت دیگر به نقد من بدهد، (لطفن توجه کنید به پرسش آن خانم و پاسخ معروفی) طبق معمول ننه من غریبم بازی درمیآورد و در نتیجه نوشتهاش فاقد هرگونه استدلال در مقابل استدلاهای من میشود.
اصطلاحاتی مانند «رفتن روی منبر» و «یقه گرفتن»، «لودگی»، «مسخره کردن» و «عقدهگشایی کردن» و «حال به هم خوردن» در قاموس و شان من نیست، در قاموس و شان معروفی است. هر خوانندهی با وجدانی متوجه میشود که آن مقالهی من دور از هرگونه غرض و بحثی سراپا ادبی و به دور از هرگونه توهین بود، فقط – اعتراف میکنم - نتواستم جلوی خودم را بگیرم وقتی خواندم، معروفی نوشته، برای به وجود آمدن یک دبستان ادبی دلایل صنعتی وجود دارد. علاوه براینها بی بی سی آموزگار من نیست و اگر بقیهی دنیا در پسله حرف بزند، من یکی نمیزنم. این را دیگر یاد گرفتهام، وقتی پای ادبیات و فرهنگ در میان باشد، در گوشی حرف نزنم و رفیقبازی نکنم. همکار و هموطن و همسایه و دیگر همهایی از این دست جای خودش، فرهنگ و ادبیات هم جای خودش. ضمن این که من نه دوست معروفی هستم ونه دشمن او.
این دیگر مثل روز روشن است و هر بچه مدرسهای این را میفهمد که خطاب آن مقالهی من معروفی هم بود. اگر حرفی داشت به جای این که حالش به هم بخورد و توهین بکند، یک پاسخ صریح و فنی و علمی میداد. کلام آخر این که از کوزه همان برون تراود که در اوست. از قرار از نظر معروفی واقعن خسن و خسین هر سه دختران معاویهاند. به این ترتیب بحث «جریان سیال ذهن» از نظر من تمام شده است.
.
از رادیو زمانه
ناصر غیاثی
ستاره
بهبی هالدار (Baby Halder) پس از انتشار ترجمهی انگلیسی زندگینامهاش «یک زندگی نه چندان عادی» در هندوستان تبدیل به ستارهی رسانهها شد و کتابش در لیست کتابهای پرفروش هندوستان در سال ۲۰۰۶ قرار گرفت.تا امروز گفت و گوهای بیشماری با او انجام شده، بسیاری از روزنامههای هندی دربارهی او گزارش نوشتند، بیبیسی از او گزارش تهیه کرد، نیویورک تایمز و زوددویچه تسایتونگ دربارهی او مقاله انتشار دادند، بسیاری از برنامههای فرهنگی رادیویی و تلویزیونی در اروپا به او اختصاص یافت، به نمایشگاه کتاب پاریس و هنگکنک و فرانکفورت دعوت شد و سال ۲۰۰۸ به دعوت بنیاد هاینریش بل به آلمان رفت و در شهرهای مختلف در جلسات کتابخوانی به معرفی کتابش پرداخت. پیش از این اما هیچکس بهبی هالدار نویسندهی این کتاب را نمیشناخت.
سایه
این همه چون بهبی هالدار از جهان سایهها مینویسد، از جهان میلیونها زن خدمتکار در خانههای طبقات مرفه هندوستان با وظایفی مثل نظافت خانه، خرید و پخت و پز و نگهداری از بچهها. زنانی که باید همیشه آماده به خدمت باشند، قبل از همه بیدار شوند و آخر از همه بخوابند: در یک کلام له شده در استثماری وحشیانه و بیرحم. و بهبی هالدار از زندگی خودش مینویسد تا از این زنان نوشته باشد.
- چرا پچپچه میکنی؟
- هیس! زعمای قوم دارند بحث میکنند.