نزدیکای ظهر بود که بیدار شدیم. خوابمان را طبق معمول نوشتیم. دیدیم سینهمان یک جوری است، گرفته. وقتی متوجهی سردرد خفیف شدیم، گفتیم این حکمن از علایم سرماخوردگی است. تصمیم گرفتیم، دو تصمیم بگیریم: امروز را تعطیل کنیم و کم سیگار بکشیم. بعد از دوش، نان و کره و عسل و شیرمان را جلوی رایانه خوردیم و نوشیدم و طی ِ آن روزنامه ورق زدیم و در وبلاگها وتارنماها افاضات ِ این و آن خواندیم و لبخند زدیم و برزخ شدیم و دو تا سیگار کشیدیم. میخواستیم بنویسیم، دیدیم به قول معروف: گاهی موقع نوشتن اونقدر فشار سنگين میشه، تو دلم میگم اگر الآن يک پاکت سيمان میذاشتن روی شونهم و میگفتن برو ميدون شوش راحت تر بود، و گاه مثل يک سوار بر بال خيال بیزحمتی همينجور میری و کسی نمیتونه مانع رفتنت بشه. نوشتن کار سختيه.
پس رفتیم اتاق محبوب، سر به سرش گذاشتیم و نگذاشتیم کار نماید؛ آنقدر که مجبور شد بگوید: «خداحافظ» گفتیم: « ما خودمان که سرفه میکنیم و سردرد داریم و به گمانمان داریم سرما میل مینماییم، تو هم ... به قول معروف: عجيبه! با اين کلمهی خداحافظ دلمان به اندازهی دنيا گرفت.» محبوب فرمان داد: « برو دراز بکش!» گفتیم: «آخر ما دلمان نمیخواهد بمیریم.» محبوب خندید و ما دلمان چون شقایقهای سرخ وا شد. پس کتابی گرفتیم دستمان و دراز کشیدیم و هنوز دو سه صفحه نخوانده، نفهمیدیم چطور چشممان گرم شد. نیم ساعتی خوابیدیم. بیدار شدیم. عقلمان را با محبوب سرهم گذاشتیم که چه تناول نماییم. محبوب گفت: «سوپ درست نماییم.» موافقت اصولیمان را اعلام نمودیم. محبوب لنگ مرغ را از فریزر درآورد و گفت: «این همانی است که من یک سال و نیم پیش داشتم میرفتم ایران، گذاشته بودم توی فریزر؟؟» وقتی حبابهای هوا را روی لنگ مرغ دیدیم، گفتیم: «آری، چنین مینماید محبوب.» محبوب گفت: «من حال ندارم بروم مرغ بخرم.» گفتیم: «ما هم که بیماریم. به قول معروف: هرچه هست نان و عشق و سبزه و تماشا و کلمه بی دريغ بين ما قسمت میشود، مگر کسی بخواهد نام تو را يا نان تو را بشکند، همه بُراق میشويم و فرياد که: نان شکستن نکوهيدهست، برو درخت بکار اگر آدم کاری. و ما نمیخواهیم بمیریم. ماهی بخوریم؟» محبوب به ساعت دیواری نگاه نمود و گفت: «برای ماهی دیر است. تا یخاش آب بشود، از گرسنگی خواهیم مرد.» گفتیم: «پس لعنت خدای بر آن که تورتولینی اختراع نمود. و به قول معروف: چه خوب است که گاه جملات کليدی لابلای سطرهای زندگی مثل خورشيد به اطراف بتابد.» رفتیم شطرنجمان را آوردیم، گذاشتیم روی میز آشپزخانه به محبوب گفتیم: «ما بیماریم و نمیتوانیم روی رمانمان کار کنیم. گو که گاه خواب و خوراک یادمان میرود از هجوم واژه. حال که پزشک بر بالین ما نمیخوانی، پس بگذار ما یک دست شطرنج بزنیم.» محبوب گفت: «بادا که زود خوب شوی، وگرنه خدا به داد من برسد.» گفتیم: «ایدون بادا!» تا او سیر و پیاز را خرد بنماید و تفت بدهد و در شیر و خامه بجوشاند و جوز هندی را روی محلول رنده نماید و تورتولینی ِ پخته شده را تویش خالی، ما شطرنج رایانه را مات نموده بودیم، همراه یک سیگار. دیگر هوا داشت تاریک میشد که نهار – عصرانه - شاممان را خوردیم و پس از آن با محبوب نشستیم پای این سریالهای دوزاری غروبهای تلویزیون آلمان. هر کدامشان نیم ساعت طول کشید. محبوب داشت اخبار فرهنگی میدید که ما دیگر بار به خواب فرو اندر شدیم. یک ساعتی خوابیدیم. بیدار که شدیم یک نسکافه درست فراهم نمودیم و در فاصلهای دور از محبوب نشستیم تا یک سیگار پیچیم و بکشیم که گفت: «بیا اینجا! من هم میخواهم بکشم.» ضمن دودیدن ِ گشتیم ببینم شب تلویزیون چی دارد. کشف نمودیم، آرته به مناسبت سیامین سالگرد انقلابمان، تمام برنامههای امروز و امشباش را اختصاص داده به ایران. توی ویدئو تکست نگاه نمودیم دیدیم برنامههاشان به درد عمهشان میخورد. همهاش تکراری. به قول معروف: من هم دنبال حقيقت میدوم، و گاهی میبينم که چقدر با واقعيت تفاوت داره، میدوم و برای ديدنش تلاش میکنم. آخر شب هم «سه زن» جعفر پناهی را نشان میداد. اسم فیلم را کرده بودند: «Made in Iran». فیلم را شش هفت سال پیش که مقیم برلین بودیم، دیده بودیم. پسند ننموده بودیم. پس دوباره آمدیم سراغ رایانه، سه چهار تا از این ایمیلهای «بهروز هستم» و «منتطر نظرات جنابعالی هستم» داشتیم. همه را از دم اسپم نمودیم. دوباره برگشتیم پای تلویزیون. فیلمی نشان میداد از چگونه ساخته شدن «همشهری کین». به محبوب گفتیم: «این هم از آن غلطهای جا افتاده است. سیتیزن که همشهری نمیشود، میشود شهروند.» محبوب تصدیق نمود و بعد از تمام شدن فیلم رفت خوابید. ما دوباره آمدیم پای رایانه. بیرون نرم نرمک برفکی میبارید. با دوستی یک ساعتی چت نمودیم. گفت: «دیدی باز این یارو به پروپای تو پیچیده؟» گفتیم :« به قول معروف هرگز دربند اين چيزها نبودهام. به آدم بودن بيشتر فکر میکنم. نه. چی نوشته؟» گفت: «صب کن!» کپیاش نمود و فرستاد. گفتیم: «لطفن دیگر از این خبرها به ما نده.» با او بدرود گفتیم و باز نیم ساعتی با دوست دیگری چت نمودیم. او هم بابت روشنگریهای اخیرمان چندین و چند شکلک قهقهانه فرستاد، همان شکلکی که از فرط خنده نقش زمین میشود. سرانجام گفت: «این شببیداریهای تو چه دلیلی دارد؟» گفتیم: «نمیدانیم. از آن ِ تو چه؟» گفت: «به قول معروف: دلیل صنعتی!» ما هم شکلک خنده فرستادیم. سپس با او روبوسی و خداحافظی نمودیم. در این فاصله هفت هشت تا سیگار دودیده و دو سه گیلاس کنیاک خالی نموده بودیم. ساعت دو رفتیم به بستر با یک کتاب که خواندن که هیچ، حتا ورقزدناش سرماخوردگیمان را مشدد مینمود. ناگهان تکلیف ِ انشای امروز به خاطر ِ خطیرمان خطور نمود. دوباره لباس بر تن نموده، آمدیم پشت رایانه و انشای امروزمان را نوشتیم.
این بود اشنای امروز ما دربارهی گذراندن یک روز تعطیل. گرچه نوشتن کار سختیه، سخت تر از حمالی در میدون شوش.