چیزی که میخواهم بگویم، از نظر خودم توضیح واضحات است. اما پاری وقتها میبینی چارهای نیست. گویا از پُست قبلیام اینطور برداشت شده که خواستهام پُز بدهام، اِفه بیایم، فخر بفروشم، منم منم کردهام، ندید بدیدبازی درآوردهام و خیلی کتابم کتابم گفتهام. حرف اولم با چنین برداشتکنندگان ِ احتمالی این است: آیا ممکن است، چون شما خودتان را کوچک میبینید، چهار کتاب ِ من به چشمتان عظیم مینشیند؟ حالا مگر من کجا را گرفتهام که - زبانم لال - شما به آن غبطه میخورید؟ حرف دومم این است: من – چه آگاهانه چه ناخودآگاه - به هیچ وجه قصد خودنمایی نداشتهام. به پشتوانهی پنجاه سال زندگی، حد و اندازه و قدر و قیمت خودم را خیلی خوب میشناسم.
ادامه این مطلبنقل از رادیو زمانه مجموعه داستانِ «مردی که گورش گم شد» از حافظ خیاوی در زمستان ۱۳۸۶ منتشر شد و در تابستان ۱۳۸۷ به چاپ چهارم رسید. این کتاب برندهی تندیس یهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۶ از دومین دورهی جایزهی ادبی روزی روزگاری بود. مقالهی زیر میکوشد به بررسی این کتاب بپردازد.
نگاهی به مجموعه داستان «مردی که گورش گم شد» از حافظ خیاوی
ناصر غیاثی
معرفی
کتاب از مجموعهای از هفت داستان - ظاهرا - به هم پیوسته تشکیل شده است. تمام داستانها از زبان اول شخص مفرد روایت میشود، تو گویی مردی نشسته باشد و – غیر از یکی دو داستان – خاطرات دوران کودکیاش را برای یکی تعریف کرده باشد.
وفور اسامی
آنچه که از همان صفحات اول کتاب به چشم میخورد، وفور اسامی – و نه شخصیتها – است. در داستان اول چیزی در حدود ۳۰ اسم، در کوتاهترین داستان مجموعه، «مردها کی از گورستان میآیند» ۴۵ اسم میآید. در مجموع در هفت داستان و نود صفحه کتاب، خواننده در مجموع با بیش از ۶۰ اسم مواجه است؛ و این یعنی بهطور متوسط هر یک صفحه و نیم یک اسم. این اسامی هیچ نقشی در داستانها ندارند، و فقط حجم کتاب را بیشتر کردهاند. حذف آنها و توصیفات گاه گداری و کوتاه آنها هیچ لطمهای به هیچ داستانی نمیزند. باز اگر قرار بود این اسامی در داستانهای بعدی سر بیرون بیاورند و شخصیتشان قوام و ویژگی بگیرد، میشد پذیرفت، اما باز هم این پذیرفتنی نیست که اگر قرار است شخصیتی در داستان مثلا پنجم کتاب سر بیرون بیاورد، چرا نویسنده او را در داستانِ اول کتاب به خواننده معرفی میکند؟
بعضی آخر شب ها که دیگر به درد هیچ کاری نمیخورم، مگر دراز کشیدن به امید خفتن، برای گرم شدن چشم، تلویزیون روشن میکنم و نیم ساعت بعد خوابم میبرد. و چون آن وقت شب چیزی نشان نمیدهند مگر مزخرفات، ناچارم بد و بدتر بکنم. دست آخر بعد از گشتن در نزدیک به گمانم چهل تا کانال، یکی از برنامههایی که میشود ده دقیقهای تحملاش کرد، برنامهی پیشگویی آینده و فال و این حرفهاست. این ساحران و فالگیران عمدتان زن هستند و البته یکی از یکی اجنهتر. وسایل پیشگوییشان معمولن ورق است، اما من گاهی فال با گوی شیشهای هم دیدهام. یکبار هم دیدم که خانم ساحره میگفت، خودم مدیوم هستم. ایشان به هیچ چیز نیاز نداشتند و برای غیبگویی فقط باید اسم، سال و ماه تولد طرف را میدانستند. همین و بس. با بستن چشمها برای یکی دو ثانیه، همه چیز به ایشان الهام میشد.
بعصی شبها سئوال مخصوص به خودش را دارد. مثلن باید سئوالت را در رابطهی مستقیم با یک موضوع مطرح کنی، یعضی شبها میتوانی سئوالهای گوناگون بپرسی. ملت تلفن میزنند و بعد از این که خدا میداند چقدر منتظر میمانند و بابت انتظار، نمیدانم دقیقهای چقدر پول میدهند، وصل میشوند به استودیو تا ساحرهها از آینده بگویند. ساحره مینشیند جلوی دوربین و پشت میزي که روی آن یک شمع ِ سفید ِ کت و کلفت میسوزد، یک مجسمهی بودا هم گوشهای قرار گرفته: وسایل کار هر ساحره، بسته به تخصصاش روی میز پهن است. دو البته یک لیوان آب، تا گلویشان خشک نشود. از بس که حرف میزنند تا ملت را تشویق به تلفن کردن بکنند. سئوال و جواب نباید بیشتر از یک تا دو دقیقه طول بکشد. نودو نه درصد آنهایی که من شنیدهام زناند و بالای چهل سال دارند. سئوالها هم عمدتن پیرامون ِ (اگر گفتید؟!) پیداکردن مرد است و جفت و همراه. سئوال معمول بعدی در مورد ِ پول و کاسبی است: کی یک کار بهتر پیدا میکنم؟ مغازهای که باز کردم، کارش میگیرد؟و سئوالاتی از این دست. یعنی سئوالات حول دو محور عشق است و پول: دو نیاز انسان، دو وسیلهی اعمال قدرت.
از بیست – بیست و پنج جلد کتابی که با خودم آوردهام، سه جلد ِ «کمدی الهی» و سه جلد «تاریخ بیهقی» از همه سنگینتر و گرانتر بودند. سخت مشتاق خواندنشان هستم. گو که در همان یکی دو روز اول رسیدن به جا و مکانام در اینجا مقدمهی «کمدی الهی» و چند صفحهای از «دوزخ» را زیر آفتاب خواندم. میخواهم تمام هفت هشت ده تا کتابی را که کنار تختم انبار شده، بردارم، بگذارم سرجایشان و جلد اول «تاریخ بیهقی» را جانشینشان کنم. شبها، قبل از خواب، هر چند صفحه که کشیدم بخوانم، کاری که با برگزیدهی «تاریخ بیهقی» کرده بودم و دو سه باری خوانده بودماش. «کمدی الهی» را باید بکنم کتاب روزانه. اما «آلیس در سرزمین عجایب» را خیلی وقت بود دلم میخواست بخوانم. در هر سفری هم که به ایران میرفتم، پیدایش نمیکردم. اینبار اما پیدایش کردم. حالا هم گذاشتهام کنار دستم، تا در همین یکی دو روز آینده بخوانماش.
لغزیدن به زندگی عادی، بعد از یک ماه سفر، چقدر زحمت دارد آقا!
سال دیگر شد و امشب، آخرین شب من در گیلان است، یعنی در رشت و یعنیتر در خمام.
به لطف ِ مهربانیهای محبوبه و تقی گشت و گذار امسال پربار بود: ده روزه کرمانشاه و اسلام آباد و سرپل ذهاب و قصرشیرین و بعد مریوان را دل سیر دیدم به شرح زیر.
در کرمانشاه طاهره خانم و شهرامخان ما سه تا را با پذیرایی ِ بیبدیل و بیدریغشان غرق شرمندگی کردند و چه صفایی داشت ریجاب با خرکچیاش که با موبایل سفارش بار میگرفت. بغض در گلو به نمایشگاه جنگ ِ قصرشیرین پا گذاشتم و اشکآلود ترکاش کردم با چفیهای به گردن یادگار سربازی که آمار میگرفت. در سنندج نهار بدی خوردم. شاید نتیجهی رنجش از دست ِ دوست نادیدهای بود که پیشنهاد دیدار در شهرش سنندج را داده بود اما – لابد - از وعدهی قبلیاش پشیمان شده بود که به یک گفت و گوی کوتاه ِ تلفنی رضایت داد. مریوان اوج مهربانی و صفا و یکرنگی و میهمانپذیری و میهماننوازی بود. عزت خان و همسرش ما را، بی آنکه بشناسند، در خانهشان جا دادند و چه مهربانیها که نکردند. شکمام از کباب ماهی مریوان سیر شد و چشمام گمان کنم برای همیشه گشنهاش بماند. سر راه برگشت در غار علیصدر بود که دادم به هوا رفت از دست مردکی که با وجود هزاران تابلوی «استعمال دخانیات اکیدن ممنوع ِ » داخل غار سیگار میکشید و آن یکی مردک که با وجود هزاران تابلوی «خوردن تنقلات ممنوع» تند تند پوست تخمه به داخل آب تف میکرد.
چند روز کوتاه ِ رشت و خمام را رضا و تقی دلپذیرتر کردند که دستشان درد نکند.
حالا فقط مانده است چند روزی تهران و دیدار دوستان و انجام امور تا بعد در خانهمان در گپ و گفتهایم با محبوب مفصل از این بهترین سفر به ایرانم برایش بگویم و مختصر و مفیدش را شاید اینجا برای شما.