Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

هرجا باشم، ایرانم

گریه در یک چشم و خنده در چشم دیگر عازم سفری ناگزیرم. یک هفته‌ی تمام فرصتی برای نشستن پای کامپیوتر نخواهم داشت. دلم می‌خواهد چند تا حرف را که توی این چند روزه توی دلم جمع شده بود و فرصت گفتن‌اش نبود، بگویم.

یک) گاهی به آن‌هایی فکرمی‌کنم که سی سال پیش، دور از ایران بودند و اخبار انقلاب را فقط از یکی دو تا کانال تلویزیونی می‌شنیدند و یا دو سه تا روزنامه می‌خوانند. حالا ما؟ نمی‌دانم کدام‌شان به‌تر است: آن کم خبری یا این با اشک در چشم، دیدن ِ و شنیدن ِ متناوب صدای فریاد و تیر و جوان‌های سنگ به دست و کتانی به پا، با مشت کوبیدن به میز و گفتن: «من قربان آن دویدن‌های شما بروم. خدا قوت!»؟ دیدن و شنیدن صدای الله اکبری ناآشنا در شب‌های تهران؟ فوروارد کردن ایمیل‌های مهم، گشتن دنبال چیز شکن؟
دو) دو روز پیش، وقتی هم‌راه صدنفر ایرانی وسط میدان بیسمارک ِ هایدلبرگ نشسته بودیم، بابک گفت: «نمی‌دانم این کارها فایده‌ای دارد یا نه. خودم یادم می‌آید، وقتی ایران بودم و فیلم تظاهرات ایرانی‌های خارج را می‌دیدم، می‌گفتم: «تو صلح و صفا و در امنیت پلیس توی پارک یا خیابان‌های تر و تمیز راه می‌روید و شعار می‌دهید.» حرف‌اش تلخ بود. برای این که بخندانم‌اش و بخندم، گفتم: «خُب، تو این کار امروز ما را بگذار به حساب وظایف ِ ملی میهنی‌مان.»
سه) به زودی اصطلاح ِ «رسییدن به مشروطه» به اصطلاح ِ «رسیدن به جمهوری» تغییر خواهد کرد. سرانجام داریم به جمهوری می‌رسیم. پس از سی سال! چه پوست انداختنی! و عجبا که من هم، دور از آن‌جا، حس می‌کنم دارم  با ایران پوست انداخته‌ام.
خیلی خوش‌بینم. ما پیروزیم!

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.