Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

مرداد سی سال پیش

«وقتی سنگ‌فرش‌ها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله می‌آید، کدام ابلهی می‌نشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کدام کس می‌ایستد برایش کف بزند؟»

احمد شاملو، دیدار با جاودانه مرد، امید ایران، مرداد  ۱۳۵۸
برگرفته از «گزین‌گویه‌ها و ناگفته‌های شاملو، لالایی با شیپور»، ایلیا دیانوش

Share/Save/Bookmark

جنبش، مقایسه و یوتیوپ

۱) تا قبل از شروع جنبش، مقطع تاریخ برای ما قبل یا بعد از انقلاب بود. حالا قبل یا بعد از جنبش هم اضافه شده است.
 ۲ ) قبل از این می‌دانستیم که آدم ها موقع مستی چهره‌ی پشت نقاب‌شان را  نشان می‌دهند. بعد از جنبش فهمیدم، موقع بحران هم معلوم می‌شود کی چند مرده حلاج است و چی در چنته دارد. یک مقایسه‌ای بکنید بین محتوای وبلاگ‌های مخصوصن ادبی ِ قبل و بعد از جنبش، منظورم حسابی روشن می‌شود.
۳) وقتی توی یوتویوپ فیلم‌های مربوط به جنبش را می‌بینید، لطفن اگر می‌توانید دانلود کنید، ولی نمره حتمن  بدهید. حضرات می‌روند نمره‌ی منفی می‌دهند و وقتی تعداد این منفی‌ها به حد معینی رسید، یوتیوپ آن‌ها را اتوماتیک حذف می کند. یکی از دلایل برداشته شدن فیلم‌های مربوط به جنبش همین است.

Share/Save/Bookmark

پوپولیسم چیست؟

نقل از رادیو زمانه  

ناصر غیاثی
چندی است واژه‌ی «پوپولیسم» در فرهنگ سیاسی ما اصطلاحی رایج است. این نوشته می‌کوشد تعریفی از این مفهوم ارایه دهد.
پوپولیسم چیست؟
پوپولیسم (انگلیسی: populism، فرانسه: populisme و آلمانی: Populismus) از کلمه‌ی «populus» لاتینی به معنای «خلق، مردم» گرفته شده است. اغلب ِ فرهنگ‌ واژه‌های فارسی، پوپولیسم را «مردم ‌باوری» معنی کرده‌اند که در نگاه نخست به نظر می‌رسد حاوی معنایی مثبت، مثل مردم‌سالاری (مترادف فارسی دمکراسی) باشد. در زیر خواهیم دید که پوپولیسم واجد معنایی منفی است.
تاریخ پوپولیسم
مفهوم پوپولیسم در علوم اجتماعی در اواخر قرن نوزدهم رایج شد و جنبشی را توصیف می‌کرد که توسط دهقانان در آمریکا علیه سرمایه‌داران بزرگ در نیویورک به راه افتاده بود و از آن پس به آن دسته از سیاست‌مدارانی اطلاق می‌شود که در یک کلام ضد مدرن، نامعقول و پس‌رونده‌اند.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

احمدعلی کجایی؟

با کاظم در برلین آشنا شده بودم، دم ِ در ِ کافه تریای دانش‌کده‌ی ادبیات دانشگاه آزاد برلین. با یکی دو سال اختلاف هم سن و سال بودیم. کاظم به آن دسته از آدم‌هایی تعلق داشت که چهره‌ی همیشه خندان دارند. این‌ها حتا وقتی عصبانی یا جدی می‌شوند، لب‌خندشان  برقرار است، یعنی ترکیب و آرایش چهره‌شان جوری است که تو خیال می‌کنی دارند می‌خندند. لبخند ِ آن روز کاظم توی ذهنم حک شده است و هر وقت کاظم را می‌دیدم، یاد لبخند آن روزش می‌افتادم. کاظم با مشقت بسیاری از ایران فرار کرده بود. آن وقت‌ها کمونیست بود. یک‌بار هم او را در دانش‌کده‌ی روزنامه‌نگاری دیده بودم. گفته بود، روزنامه‌نگاری هم می‌خواند. تز فوق‌ لیسانس‌اش را درباره‌ی «طلب حلبی» گونتر گراس نوشته بود و بعد از تمام شدن درس چسبیده بود به نوشتن و ترجمه. نقد ادبی می‌نوشت، متن‌های تئوری نقد ترجمه می‌کرد، برای این مجله و آن نشریه مطلب می‌نوشت. بعد ازدواج کرد، بچه‌دار شد و جدا شد. باید شش هفت سال پیش بوده باشد که یک روز بعدازظهر رفتم پیش‌اش. حالا نقاشی هم می‌کرد. تقریبا نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. غیر از لهجه‌ی غلیظ آذری‌اش، از واژه‌هایی استفاده می‌کرد غریب، چه به آلمانی چه به فارسی. دقیق یادم نیست راجع به چی حرف زدیم اما ادبیات و هنر و نقاشی و س.ک.س یادم مانده است. کلی از هم از تئوری‌های لاکان حرف زد. این هم یادم مانده است که از خانواده‌اش گله داشت. درست یادم نیست، چرا. چون تماس نمی‌گرفتند؟ چون تماس یک طرفه بود؟ یادم نیست. این طرف و آن طرف، از جمله در وب‌سایت‌اش که بعدها حذف‌اش کرد، سعی می‌کردم، نوشته‌هایش را که دیگر داشت آشفته می‌شد، بخوانم. هر وقت با بچه‌های  برلین حرف می‌زدم، حال کاظم را می‌پرسیدم. یک سال پیش یکی‌شان گفت، کاظم وضع‌اش خراب است. دچار پارانوئید شدید است. فکر می‌کند ماموران امتیتی در تعقیب اویند که او را بربایند و اگر نتوانستند، بکشند. گویا چند بار او را به کلینیک روان‌شناسی هم برده بودند. همین یک ماه پیش از یکی از بچه‌ها پرسیدم: «از کاظم خبری داری؟» گفت: «همان‌طوری است. گاهی خوب است، گاهی بد.»
دی‌شب یکی از بچه‌ها از برلین زنگ زد: «پلیس جسد پوسیده شده‌ی کاظم را در خانه‌اش پیدا کرده است. شاید اگر این روزها را می‌دید، حال‌اش خوب می‌شد.»

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

مهربان مثل روزهای انقلاب ۵۷

نقل از رادیو زمانه 

گزارشی کوتاه از حال و هوای ایرانیان خارج از کشور
ناصر غیاثی

جزیره‌های تا دیروز پراکنده و جدافتاده‌ی ما ایرانیان خارج کشور ناگهان تبدیل به سرزمینی واحد و خروشان شده است. به سرعت خود را سازمان‌دهی کرده و یک دل و یک زبان با داخل فعال شده است. گزارش کوتاهی بخوانید از حال و هوای ما در پیش و پس از جنبش.


پراکندگی ما پیش از جنبش
سال‌های زیادی بود که در شهری مثل برلین که به روایتی هفت هزار ایرانی در آن زندگی می‌کند، به زحمت می‌شد بیست ـ سی نفر برای یک شب شعر یا داستان‌خوانی و یا نمایش جمع کرد. در آن سال‌های خیلی دور، در دهه‌ی شصت هم اوضاع بهتر از دیروز نبود.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

پیچیدن پژاوک صدای آعتراضات ما در جهان

پس از این‌که ده دوازده روزی، اخبار مربوط به ایران از اخبار کانال‌های تلویزیونی آلمان حذف شده بود، نماز جمعه‌ی دی‌روز تهران بار دیگر اخبار مربوط به اعتراضات را در صدر اخبار ِ  تمام کانال‌های تلویزیونی قرار داد. جمعه شب همه‌شان، پس از اشاره به سکوت نسبی ِ هفته‌ی گذشته در ایران، هم‌راه با پخش ویدئوها و عکس‌های موجود در یوتیوپ از ایران، از تظاهرات و اعتراض‌های مردم در ایران گزارش دادند.
در طی روزهای گذشته بی اغراق تمام  روزنامه‌های آلمانی - اعم از چپ یا راست - هر روز از تحولات ایران گزارش و مقاله و رپرتاژ داشتند. عنوان ِ امروز (شنبه 18 جون) چند روزنامه‌ی مهم آلمان را می‌گذارم این‌جا:


دی تسایت: تهران دوباره سبز شد
فرانکفورته آلگماینه: رنگ سبز
دی ولت:  انقلاب سبز هم چنان زنده
تاتس: یک گزارش: «تظاهرات و دستگیری» و یک مقاله «خطبه علیه رهبری ایران»
فرانکفورته روندشاو: اوپوزیسیون بار دیگر در صحنه
شترن: این دولت دیگر اسلامی نیست
فوکوس: بار دیگر آتش اعتراضات
شپیگل : پلیس با گاز اشک‌آور در برابر مخالفان رژیم
زود دویچه: بازگشت انقلابی‌های سبز
نویه تسوریشا (سویس) : تظاهرات توده ای تازه در ایران

Share/Save/Bookmark

احمدی‌نژاد یک عوام‌فریب ِ عوام‌گرای باکلاس ِ نخبه‌ی نخبه گرای پوپولیست ِ عامه‌گرای غیر"پیپلیست" نیست!

داشتم توی اینترنت دنبال تعریف «پوپولیسم» می‌گشتم. طبیعی است که اول دنبال کلمه‌ی آلمانی ِ Populismus گشتم. پس از کمی گشت و گذار و یادگرفتن چیزهایی،از جمله این که Populismus از populus لایتن به معنای «مردم، خلق» می‌آید، گفتم حالا ببینم به فارسی چه پیدا می‌شود. اولیناش طبق معمول ویکیپیادیای فارسی بود. طفلک حسابی لخت و عور بود. دومی مقاله‌ای بود از پیام یزدانجو: «... پاسخ روشنفکران تحقیر ضمنی و متهم کردن توده‌ها به "پوپولیسم" بود...». توده‌ها را که خود آماج پوپولیسم هستند، نمی‌توان پوپولیسم خواند. فقط یک سیاست‌مدار می‌تواند "پوپولیست" باشد.
بگذریم. سومی اما شیرین‌تر بود. مال کجا؟

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

تفسیر سیاسی روز

نامه‌ی سرنوشت‌ساز
«هیئت سیاسی ـ اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۹» طی نامه‌ای، آن هم سرگشاده و به دو زبان فارسی و روسی، خطاب به «آقای دیمیتری مدودف، رئیس جمهوری فدراسیون روسیه» از آن «عالیجناب» خواسته است: «در سیاست خود در قبال ایران تجدید نظر کنید!»
ناظران سیاسی از  اظهارات ِ محافل نزدیک به کاخ کرملین چنین برداشت می‌کنند که با خواندن ِ این جمله رنگ از روی رییس جمهوری فدراسیون روسیه پرید و پوتین که در نزدیکی او بود، یواشکی در گوش‌اش گفت: «حالا کجاشو دیدی؟ بقیه‌ش رو بخون!»

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

دیکتاتور، داستانکی از توماس برنهارد

از کتاب «داستانک‌ها»، سی و نُه داستانک از بیست و شش نویسنده‌ی آلمانی زبان، ترجمه: ناصر غیاثی، نشر ثالث، ۱۳۸۷ 
بی‌ارتباط به روزگار ما نیست!

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

سه نامه از هیژده‌ی تیر ۸۸

نامه‌ی دی‌شب، پنج‌شنبه، هیژده‌ی تیر ۸۸
حس خوبیه که می‌بینی هنوز مردمت رو دوست داری. امروز محشر بود برارجان، محشر. کاش بودی و شجاعت بچه‌ها رو می‌دیدی. همه‌ی خیابونا بسته بود و همه‌ی ماشینا بوق می‌زدند و مردم هم جانانه حاضر بودن تو صحنه. اصلن فکرش رو هم نمی‌کردم که روزی به عبارت دست‌مالی شده‌ی "ملت همیشه در صحنه" افتخار کنم. کاش بودی این‌جا...
جای شما خالی باتونی هم نوش جان کردیم، چه درد لامصب ِ شیرینی هم داره!

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

اتمام حجت

باشد! از این به بعد شمشیر را از رو می‌بندیم!

Share/Save/Bookmark

این روزها

من هم ، مثل همه التهاب دارم. در این شرایط ِ هیجانی نمی‌شود به داستان فکر کرد، به نقد ادبی، به تئوری‌های داستان و حرف‌های دیگری از این قبیل. نمی‌شود خون را بر سنگ‌فرش دید و دیده فرو بست یا خود را به ندیدن زد. نمی‌شود ببینی جامعه‌ات دارد دیگر می‌شود و بکشی کنار و بگویی: «من هنرمندم!». دست کم من نمی‌توانم. چند روز پیش به یکی گفتم: «چرا هیچ جا پیدایت نیست؟» گفت: «من فیلسوفم. فیلسوف‌ها از دور نظاره می‌کنند و آلوده‌ی توده‌ها نمی‌شوند.» گفتم: «البته فیلسوفانی از قبیل تو که در خانه‌شان یک کتاب هم پیدا نمی‌شود.» نگفتم: «به ترس موهوم‌ات اعتراف کن!»

جامعه‌ی ما، مردم ما، ایران ما تازه شروع کرده است به پوست انداختن، به دیگر شدن، دارد خودش را توی آینه‌ی خودش می‌بیند. دوران خروج از بلوغ و ورود به جوانی‌مان را به یاد بیاوریم: معیار دیگر می‌شود، واقعیت ِ جهان بیرون، خود را تحمیل می‌کند و آدمی غربال به دست می‌گیرد. ایران ِ ما بلوغ‌اش سی سال طول کشید تا امروز به دوران ِ ملتهب و سرنوشت‌ساز جوانی‌اش برسد. همه باید شانه به شانه‌ی هم بدهیم و شرایط را برای عبور از این دوران را برای او (برای خودمان) - به سلامت یا با کم‌ترین تلفات - فراهم بیاوریم، هر کس به اندازه‌ی توان و دانش‌اش.

Share/Save/Bookmark

تاکسی‌نوشت

راست‌اش تصمیم سف و سخت داشتم دیگر «تاکسی‌نوشت» ننویسم .سه سالی هم می‌شود که دیگر تاکسی نمی‌رانم. اما جنبش از یک طرف و این یادداشت  از طرف دیگر به وجدم آوردند و  با یک تاکسی‌نوشت ِ تازه زیر آبی رفتم. نوش جان‌تان. ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

در تظاهرات دی‌روز

خانمی هم‌راه دخترش بادکنک‌های سبز آورده بود و کپسول گاز. دختر بادکنک‌ها را باد می‌کرد و گره می‌زد، مادرش نخ می‌بست و می داد دست من و من با ماژیک روی‌شان می‌نوشتم Iran و می‌دادم دست مردم. آقایی ایرانی آمد جلو و گفت: «من رای ندادم. به من هم یک بادکنک می‌دهید؟» گفتم: «خوش آمدید! بزرگ‌ترین بادکنک مال شما.» بادکنک را بست به مچ دست‌اش و رفت داخل جمعیتی که به آلمانی شعار می‌داد: «زنده باد هم‌بستگی بین‌المللی!»
وقتی داشتم بین جمعیت بادکنک تقسیم می‌کردم، خانمی از گرفتن بادکنک خودداری کرد و گفت: «من برای موسوی نیستم.» (ترجمه‌ی کلمه به کلمه از آلمانی است. یعنی: من طرف‌دار موسوی نیستم.) گفتم: «طرف‌دار آزادی و مخالف آدم‌کشی که هستید؟» گفت: «البته.» گفتم: «این بادکنک هم چیز دیگری نمی‌خواهد بگوید.» دست‌اش را دراز کرد و یکی گرفت.

Share/Save/Bookmark

غرور بازیافته

سال‌های بسیاری باید مرتب در گوش آلمانی‌ها می‌خواندیم که: «این چیزهایی که رسانه‌های شما به خوردتان می‌دهند، اول این که تصویر حکومت ایران است و نه مردم ایران. دو دیگر این تصویر سیاه و سفید است. ایران ِ دیگری غیر از آن چه تحویل‌تان می‌دهند، هم هست. ایران جوان، دمکرات و آزادی‌خواه». باورمان نمی‌کردند، چرا که تلاش‌های فردی ما کم نتیجه بود. راستش حتا گاهی شرم‌زده هم می‌شدیم وقتی تلویزیون‌شان به اصطلاح گزارشاتی پخش می‌کرد از آن چاه معروف و آن نامه انداختن‌ها، یا وقتی آن کوتوله‌ی فراموش شده‌ی زشت روی زشت سیرت را نشان می‌داد که به نام رییس جمهور ایران هارت و پورت می‌کرد.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.