خانمی همراه دخترش بادکنکهای سبز آورده بود و کپسول گاز. دختر بادکنکها را باد میکرد و گره میزد، مادرش نخ میبست و می داد دست من و من با ماژیک رویشان مینوشتم Iran و میدادم دست مردم. آقایی ایرانی آمد جلو و گفت: «من رای ندادم. به من هم یک بادکنک میدهید؟» گفتم: «خوش آمدید! بزرگترین بادکنک مال شما.» بادکنک را بست به مچ دستاش و رفت داخل جمعیتی که به آلمانی شعار میداد: «زنده باد همبستگی بینالمللی!»
وقتی داشتم بین جمعیت بادکنک تقسیم میکردم، خانمی از گرفتن بادکنک خودداری کرد و گفت: «من برای موسوی نیستم.» (ترجمهی کلمه به کلمه از آلمانی است. یعنی: من طرفدار موسوی نیستم.) گفتم: «طرفدار آزادی و مخالف آدمکشی که هستید؟» گفت: «البته.» گفتم: «این بادکنک هم چیز دیگری نمیخواهد بگوید.» دستاش را دراز کرد و یکی گرفت.