سبز تویی که سبز میخواهمت (لورکا)
دو تا بودند: یکیشان سیاه پوست بود و آن یکی آلمانی. سیاه پوست سوار شد جلو و طبق معمول این روزها فورن پارچهی سبز آویزان از آینه نظرش را جلب کرد. دستی به پارچه کشید و گفت: «ایرانی هستی؟» گفتم: «این روزها به شدت.» ماشین را روشن کردم. گفت: «من هم. من هم ایرانی هستم. بدبختیهای آفریقا پاک فراموشم شده. دایم اخبار ایران را دنبال میکنم.» آلمانی گفت: « من هم همینطور. اعصابم خورد است از این رییس جمهور شما. اسماش چی هست؟ ماموت آخمادی...چی چی؟» گفتم:« هرچی. ماموت خوب است. همان بهتر که اسم این عملهی قدرت را یاد نگیری. این نکبت رییس جمهور ما نیست که. یک کوتولهی فرمانبر ِ بدبخت است، یک پادو.» آفریقایی گفت: «مثل همهی قدرتمدارانی که...» نگذاشتم جملهاش تمام بشود. گفتم: «خُب حالا کجا میخواهید بروید؟» آفریقایی گفت: «چطور است مستقیم برویم تهران؟» آلمانی گفت: «نع! اول برویم بروکسل.شنیدم ایرانیها قرار است جلوی مقر اتحادیهی اروپا جمع بشوند برای اعتراض.» از ایستگاه زدم بیرون و خوشحال گفتم: «همینجوری؟ بدون بستن چمدان و گرفتن ویزا؟» آفریقایی گفت: «قاچاقی میرویم.» داشتیم میرسیدیم به چراغ راهنمایی که قرمز بود. گفتم: «ملت، دم شما گرم. ممنون از همبستگی. بالاخره آدرس میدهید یا نه؟ چپ؟ راست؟ مستقیم؟» آلمانی گفت: «رنگ جنبش شما سبز است. پس صبر میکنیم تا سبز بشود و آن وقت مستقیم میرویم تا برسیم به خیابان ایران.» گفتم: «همانی که توی ودینگ است و بنبست؟» آفریقایی گفت: «امضاء جمع میکنیم میدهیم به شهرداری که این خیابان را از بن بست بیرون بیاورند.» آلمانی گفت: «خیابان ایران ممکن است بن بست باشد، اما خود ایران دیگر بن بست نیست. وقتی غول از توی بطری بیرون آمد، دیگر نمیشود دوباره کردش آن تو.» گفتم: «ما به فارسی میگوییم: آب رفته را نمیشود به جو برگرداند. حالا واقعن میروید خیابان ایران؟» هر دو با هم گفت: «نه، فرودگاه.» و آفریقایی ادامه داد: «ببینیم بلیط ِ کجا گیرمان میآید. چه بروکسل چه تهران فرقی نمیکند.»
وقتی رسیدیم فرودگاه، آفریقایی گفت: «دیگر از این مچبندها نداری یکی بدهی به من؟» آلمانی منتظر جوابم نشد. گفت: «من هم میخواهم.» گفتم: «ای به چشم. توی صندوق عقب یک کیسه پلاستیکی پر دارم. خریده بودم برای تجمع امشب.» نفری یک مشت از مچ بندهای سبز را برداشتند و گفتند: «فک و فامیل و دوست و آشنا زیاد داریم.» کیسه را دادم دستشان و گفتم: «قول بدهید تا موقع شنیدن خبر پیروزی از مچتان باز نکنید.» قول دادند و رفتند.
نادر که توی صف تاکسی فرودگاه بود، صدایم کرد: «ناصر! شمع نخری برای امشب. من صد تا خریدم.» گفتم: «باشد. اما تمام مچبندها را مسافرها از من گرفتند. باید بروم پارچه بخرم.» گفت: «اونم منصور خریده» و به تاکسی منصور اشاره کرد که توی صف نشسته بود عقب تاکسیاش و داشت تند تند مچبند سبز میبُرید.