از یادداشتهای « از کنار ِ خیابان ِ جنبش»
پرویز به نادر میگوید: «شما که از این مشکلات ندارید که. نه مشکل پرچم دارید، نه مشکل رای.» و رو به من: «خبر داری که؟ افغانیهای خارج از کشور نمی توانند در انتخابات شرکت کنند.» به نادر میگویم: «جدی؟» نادر میخندد و میگوید: «آره. ماها نمیتوانیم رای بدهیم.» «چرا؟» پرویز میگوید: «ایمچاناتاش نیست.» تازه بابا تو افغانستان هرکس دلش میخواهد میتواند کاندید ریاست جمهوری بشود. همش دویست تا امضاء میخواهد یا دویست دلار پول.» نادر میگوید: «به جاش ما نه شورای نگهبان داریم نه مجلس خبرگان، نه شورای مطلحت نظام نه هیچی. فقط و فقط یک دانه رییس جمهور داریم.» پرویز میخندد و میگوید: «شرمنده. این یکی را حق داری.»
نادر متن سرود یار دبستانی را که دیگر خیلیها ازبر شدهاند، میگیرد دستاش میگوید: «این سرود از کجا میآید؟» میگویم: «دقیق نمی دانم. انگار ترانهای بوده که توی یک فیلم خوانند و بعدها تبدیل شده به سرود دانشجوها.» میگوید: «خیلی قشنگ است» و زمزمهکنان با ما میخواند.