Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

یادش به شر

یادم هست، سال ۵۸ باید بوده باشد، هواداران ِ سازمان‌های سیاسی ِ مخالف کیوسک‌های کوچکی کنار خیابان دایر می‌کردند. حزب‌الهی‌ها هم کیوسک خودشان را داشتند و در رشت همه زیر شهرداری جمع می‌شدند. خیلی سریع حزب‌الهی‌ها کیوسک خودشان را برپا کردند و بقیه را قلع و قمع کردند و تاراندند. این کیوسک هنوز هست و الان نوار و پوستر و کتاب‌های دعا و از این قبیل چیزها می‌فروشد، البته با همان شکل و شمایل سابق‌اش.

در خُمام ما هم از این کیوسک‌ها دایر بودند. کیوسک حزب‌الهی‌ها یک نفر بیش‌تر نداشت. گمان کنم کلاس ۹ را با هزار زور و بلا تمام کرده بود. بعدها در کنار ِ کتاب‌ها و نشریاتی که می‌آورد و خیال نکنم فروشی داشت، یواش یواش سیگار و بعد آب آلبالو هم اضافه کرد و سال ۶۲ وقتی من می‌آمدم بیرون دیگر تخم مرغ و پفک هم می‌فروخت. امروز - آن‌طور که خمامی‌ها می‌گویند از جمله با نزول‌خواری - صاحب مغازه‌ی حقیری هم شده. من هم دیده‌ام. یک ماشین ِ خارجی ِ عهد بوقی هم دارد. کماکان حزب‌الهی است و منفور. باری آن موقع هم کسی تحویل‌ا‌ش نمی‌گرفت و بچه‌ها حاضر به "بحث کردن" با او نبودند. (این "بحث کردن برای خودش فصلی است در مقطع ِ انقلاب. نوشتن‌اش بماند برای یک روز دیگر).
یادش به شر، یکی از محورهای اصلی "بحث" آن روزها عدم اعتقاد کمونیست‌ها به خدا بود. شایع کرده بودند: "کمو" یعنی "خدا" و "نیست" هم که یعنی نیست. پس کمونیست یعنی خدا نیست و بنابراین فرد کمونیست کافر و ملحد و ... است و خلاصه چندان که افتد و دانی.
باری این هم‌شهری ِ هم سن و سال ِ ما دایم سعی می‌کرد برای به بازی گرفته شدن، دم کیوسک ما سر وجود یا عدم وجود خدا با بچه‌ها "بحث کند" و نتیجه بگیرد که شما کافرید و ملحد ... اما، گفته بودم، کسی محل‌اش نمی‌گذاشت. شاخه و شانه می‌کشید که اگر حاضر به بحث با من نیستید، یکی دیگر از براداران را می‌آوردم. پیش‌نهاداش بین رفقا "به بحث گذاشته شد" و مورد موافقت قرار گرفت. خشکبیجار بخش مجاور خمام، نسبت به ما حزب‌الهی‌های بیش‌تری داشت. پس او رفت و از برادارن خشکبیجاری کمک خواست. و بالاخره یک روز یکی را آورد، با همان تیپ ِ جاوادنه‌ی حزب‌الهی: ریش و محاسن، شلوار خاکی، پیراهن تا حد ممکن سفید ِ بی یخه روی شلوار و گاهی هم تسبیحی در دست، خلاصه – دست کم در آن روزها - بسیار خوف‌ناک. باری ایشان خواست ثابت کند که خدا وجود دارد. بچه‌ها گقتند: «ما با فالانژ بحث نمی‌کنیم.» آخر آن روزها حزب‌الهی‌ها اسم دیگری هم داشتند: فالانژ. در جواب گفت: «من فالانژ مترقی هستم.» این روزها زیاد به یاد این دو کلمه‌اش "فالانژِ مترقی" می‌افتم.
نمی‌دانم سرنوشت او چی شد. اما از میان بچه‌های کیوسک ما پزشک و لوله فروش و ساندویچی بیرون آمده. یکی‌شان هم این‌ها را برای شما نوشته.

Share/Save/Bookmark

پرهیز

به دو طایفه هرگز نگویید دست‌پخت‌شان خوب نبوده: آشپزها و هنرمندها.

Share/Save/Bookmark

ترس‌های نهادینه شده

با دوستم که تازه از ایران آمده، داریم توی خیابان‌های برلین قدم می‌زنیم. می‌گوید: «هر بار که دختر و پسری را می‌بینم دارند هم‌دیگر را می‌بوسند، دلم برای یک لحظه هُری می‌ریزد پایین. می‌گویم، نکند بیایند این‌ها را بگیرند.»
خرید شب‌مان را کرده‌ایم و داریم می‌رویم منزل. می‌گوید: «برای یک لحظه فکر کردم، اگر ما را با این شش تا آب‌جو بگیرند...»
شنبه شب زده‌ایم بیرون. میزهای درون و بیرون کافه‌ها غلغله است، پر از دخترها و پسرهای جوان که دارند می‌نوشند و می‌گویند و می‌خندند. جا پیدا نمی‌کنیم. می‌گوید: «مگر جوان‌های ما چه می‌خواهند؟ می‌خواهند مثل همین‌ها آزادانه بنوشند و بگویند و بخندند.»


اشتوتگارت هم جای همه خالی بود. ژنو اما نشد برویم.

Share/Save/Bookmark

بی ما خوش می‌گذرد؟

ممنون از احوال‌پرسی‌ها. در سفر بودم، سفری که هم دیدن یار بود و هم زیارت شاعبدالعظیم. وقتی برگشتم هنوز پایم به خانه رسیده نرسیده مریض شدم: سرماخوردگی که معلوم نیست از کجا گریبان مرا گرفته. اما دیگر آخرای کار است. به زودی خدمت می‌رسم.

Share/Save/Bookmark

سر ایست‌گاه

شتوتگارت! ژنو! نبود؟ خانم‌ها، آقایان،  دیر بجنبید، تو اتوبوس جا گیرتان نمیاد ها!

سه‌شنبه بچه‌های سه شهر مهم ایالت بادن‌ورتنبرگ یعنی شتوتگارت و کارلسروه و هایدلبرگ جلوی مجلس استان در شتوتگارت جمع می‌شویم. در یک هم‌آهنگی سراسری در آلمان، بچه‌های اکثر ایالت‌ها جلوی مجلس استان خودشان جمع می‌شوند. فردایش یعنی چهارشنبه هم از سراسر اروپا می‌رویم ژنو، مقابل سازمان ملل که بگوییم: این مردک رییس جمهور ِ دشمن ماست، لطفن از سالنی که قرار است در آن اظهار فضله بکند، بروید بیرون!

شتوتگارت! ژنو! نبود؟

Share/Save/Bookmark

پیش‌بینی

این‌طور  چهارنعل که حضرات به سمت سراشیبی و سقوط  می‌تازند، گمان نکنم کار به تکرار شعار ِ قدیمی ِ «به کوری چشم شاه – زمستونم بهاره» برسد، مگر این که گوش‌شان سنگین‌تر از گوش شاه باشد.
گو که سی سال گذشته نشان داده  شنوایی‌شان روز به روز  رو به وخامت ببش‌تر می‌گذارد، اما من که بیرون گود نشسته‌ام، باید صبر پیشه کنم و ببینم متخصصین  زبده‌ و چیره دست ِ امروزی ِ گوش در  خیابان‌ها و پشت‌بام‌ها و پنجره‌ها چه می‌گویند.

Share/Save/Bookmark

از دی‌روز تا فردا

دی‌روز و امروز:
توقیف شد، پلمب شد، دست‌گیر شد، بازداشت شد، زخمی شد، شکنجه شد، اعتراف کرد، جان باخت.
فردا:
آزادی، آزادی، آزدای

Share/Save/Bookmark

موسیقی

هلا توان همه عاشقان در میهن
هلا توان همه عاشقان در تبعید
...
دوباره می شود


این شاه کار بی نظیر ابی را با ویدئو کلیپی عالی تا آخر باید ببینید!

Share/Save/Bookmark

هم‌خانه‌ی تازه

اسم مادر و پدر و خواهر و دو برادرش یادم رفت. یک ماه پیش که برای اولین بار رفته بودیم ببینیم‌اش، تازه سه ماه‌اش تمام شده بود. یولیا گفته بود: «اسم‌اش ژان پل سارتر است. چون هم لوچ است و هم عاشق ِ کتاب.» امروز که رفتیم بیاوریم‌اش، یولیا گفت: «دیگر لوچ نیست و علاقه‌اش به کتاب را هم پاک از دست داده. اما توی پاسپورت‌اش نوشته شده ژان پل سارتر.»
وقتی برمی‌گشتیم به محبوب گفتم: «"سارتر" توی دهن آدم نمی‌چرخد. بگذریم از این که وقتی به آلمانی‌ها معرفی‌اش می‌کنیم، باید حتمن بگوییم: "ساقتقه" تا بفهمند.» محبوب گفت: «باشد. پس اسم‌اش را چی بگذاریم؟» گفتم: « پیچا هم که نمی‌توانیم بگذاریم. چون وقتی صدا بزنی "پیچا!" من و این هر دو برمی‌گردیم. رقیب نمی‌خواهم.» محبوب با خنده گفت: «آن دو تای قبلی هم که می‌گویی اسم‌شان "پیچا" بود.» گفتم: «چاره‌ی این مشکل پیش من است:  حالا که گوش‌هایش دراز و بزرگ است، اسم‌اش را بگذاریم کافکا.» و برای این که پیش‌نهادم را مستدل کرده باشم، گفتم: «کافکا هم بالاخره چیزهایی از سارتر دارد دیگر.» محبوب خندید و گفت: «کافکا هم خوب است. موافقم. البته می‌دانی که این سارتر است که خیلی چیزها از کافکا دارد.» گفتم: «از اون نظر که بله!»


حالا کافکای سیامی تن گرم کوچک‌اش را مچاله کرده روی زانو من و خواب ِ خواب است.

Share/Save/Bookmark

احوال‌پرسی

خُب، حالا از همه‌ی این حرف‌ها گذشته، احوالات شما چطور است؟

Share/Save/Bookmark

داستان‌های «شاباجی خانم»

نقل از رادیو زمانه  

ناصر غیاثی


«شاباجی خانم» مجموعه‌ای است از دوازده داستان کوتاه (عنوان «ماه زینب» در فهرست داستان‌ها دو بار آمده) به قلم پونه ابدالی که بهار امسال انتشار یافته است. در یادداشت زیر نگاهی دارم به این کتاب. شما را به خواندن آن دعوت می‌کنم.


دانش مانع
در نگاهی بسیار کلی می‌توان گفت، درون‌مایه‌ی اصلی داستان‌های «شاباجی خانم» بیماری، قتل، عشق و تنهایی است و نویسنده بازتاب این چهار مضمون را در روابط بین دو جنس پیش روی خواننده‌ی کتابش می‌گذارد.
عنوان کتاب و داستان‌ها
کتاب، عنوان یکی از داستان‌ها را بر پیشانی خود دارد. با دقت در عناوین داستان‌ها معلوم می‌شود، ابدالی آن‌ گونه که باید در انتخاب عنوان ـ چه برای کتاب و چه برای داستان‌ها ـ دقت لازم را ندارد و برای آن اهمیت ویژه‌ای قایل نیست. عنوان اغلب داستان‌های «شاباجی خانم» یا واژه‌ای است انتخاب شده از درون داستان و یا خلاصه و فشرده‌ای از آن چه قرار است در طول داستان روایت شود. در این میان داستان «ضد روزمرگی» تنها داستانی است که عنوانش خوش نشسته است.
منظرها
منظر روایت، دانای کل و من راوی و نیز زمانی که داستان‌ها در آن روایت می‌شود، کم و بیش به نسبت مساوی در کتاب تقسیم شده است. در یکی دو داستان وقتی نویسنده کار روایت را به دانای کل می‌سپارد، فراموش می‌کند که نباید از خود ردی در متن بگذارد. راوی دانای کل باید خون‌سرد و بدون جبهه‌گیری بیرون داستان بیایستد و روایت کند. در داستانی از «شاباجی خانم» می‌خوانیم: «خنده‌اش مثل جیغ کلاغ کوتاه و آزاردهنده بود.» صفت «آزاردهنده» برای جیغ نشان از حضور سلیقه‌ی راوی در داستان دارد. حال آن که وقتی داستان را از منظر دانای کل روایت می‌کنیم، ناچاریم تصمیم در مورد آزاردهنده یا دل‌نشین بودن یک صدا را یا به خواننده واگذار کنیم، یا اگر می‌خواهیم حسی را به او منتقل یا القا کنیم، فضای داستان را باید به گونه‌ای بسازیم که خواننده خود آن را حس کند. به عبارت دیگر حضور راوی دانای کل می‌باید در داستان نامرئی بوده و توجه خواننده را برنیانگیزد.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.