Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

از دفتر «یادداشت‌های ساعات اعماق»

کابوس هشتم آگوست  ۲۰۰۸

يک گربه بود سياه که پنجه‌هاش سفيد بود. انگار کسی او را از خانه انداخته بود بيرون، حالا برگشته بود، زخمی. يک تکه از بدنش را کندند و انداختند برای ما. نمی‌دانم آن يکی کی بود. احتمالن خودم بودم. از ترس پريديم تو اتاق و سعی کرديم در را به رویش ببنديم. اما او زور داشت و نگذاشت و آن تکه از بدن‌اش را از لای در پرت کرد توی اتاق که گمان کنم خورد به سينه‌ام و بعد خودش با پاهای خونی و خشم‌گين وارد اتاق شد. وقتي آن تکه از بدن‌اش که خونی بود خورد به من، فرياد کشيدم: وااااااای و از خواب پريدم. از بس فرياد زده بودم، هنوز هم گلویم مي سوزد. ساعت شش و نيم صبح بود و من چهار خوابيده بودم.

Share/Save/Bookmark

از یادداشت‌های آقای وسواسی

اول از همه از  پذیرش هتل پرسیدم: «اتاق شماره‌ی ۱۳ خالی است؟»
با تعجب گفت: «بله، تقریبن همیشه خالی است. چرا می‌پرسید؟»
گفتم: «خواستم مطمئن بشوم که اگر خواستم امشب خودکشی کنم، چیزی از قلم نیافتاده نباشد.»

Share/Save/Bookmark

تلگراف سوم

 خب راست‌اش آدم از خواننده‌های ثابت وبلاگ‌اش خجالت می‌کشد، وقتی در هفته پنج شش کلمه می‌نویسد برای خالی نبودن عریضه. اما این هم هست که الان چهار هفته است من و محبوب از صبح که بیدار می‌شویم تا بوق سگ مشغول سروسامان دادن به این خانه‌ایم. جای گم‌شده‌های بسیار هم خالی است، از جمله کلی رمز ورود. نوشتن که جای خود دارد، در این سه هفته حتا یک کتاب به دست نگرفته‌ایم، مگر برای چیدن‌اش در کتاب‌خانه‌ی اتاق‌مان. از بس پیچ کرده‌ایم و کارتن و تخته‌های کمد و غیرو این طرف آن طرف کرده‌ایم، کوفته‌ابم. فعلن همه‌ی کیف‌ ِ ما در این است که شب‌ها اگر بشود یک ساعتی ایمیل‌های‌مان را بخوانیم و سری کوتاه به فیس بوک بزنیم و چرخی کوتاه‌تر در گوگل‌خوان، گیرم با سرعتی لاک‌پشتی که به لطف هم‌سایه‌ی مهربان ایرانی‌مان از آن طرف خیابان نصیب‌مان شده است. قرار با دندان‌پزشک و وکیل و جواب به ایمیل‌های مهم و خواندن و نوشتن هم چنان در انتظاراند.
همه‌ی این‌ها را گفته‌ام، تا بگویم: هنوز تا بیرون آمدن از شرمنده‌گی خواننده‌های ثابت و غیر ثابت این‌جا و برگشتن به زندگی ِ عادی سه چهار روز دیگر طول خواهد کشید.

Share/Save/Bookmark

باز هم تلگراف

من در متن ِ نهضت ِ اسباب‌کشی و بس بسیار خسته. شما خوب؟ در انتظار شانزده‌ی آذر؟

Share/Save/Bookmark

من تصمیم‌ام را گرفته‌ام

 یادم هست، حدود شاید بیست سال پیش یک آدمی به نام موسوی سفیر جمهوری اسلامی ایران در آلمان بود. اگر اشتباه نکنم همانی آدمی که قرار بود به خاطر خیانت یا جاسوسی یا یک هم‌چو چیزی در مذاکرات هسته‌ای محاکمه‌اش بکنند ( که البته بعد قضیه ماست‌مالی شد). باری ایشان آن روز در یکی از Talk Showهای تلویزیون آلمان گفته بود: «شما چه می‌گویید در ایران آزادی نیست؟ کتاب‌های سیمون دوبوآر در ایران ترجمه و منتشر می‌شود.»
امروز من ترسم از این است: نکند برگزاری مراسم هنری و ادبی و - حتا یک قدم جلوتر می‌روم، انتشار کتاب - رسیمت بخشیدن به ادعای کودتاچی‌ها مبنی بر آرام بودن اوضاع باشد. نکند نویسنده و هنرمند امروز در رفتار و گفتار و اثراش جوری باشد که گویا آب از آب تکان نخورده و با این کار خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب دشمن بریزد. و از همه بدتر نکند تحویل کتاب ِ تازه به وزارت ارشاد دولت کودتا دراز کردن دست برای گرفتن مجوز از دولتی آدم‌کُش باشد.
گذشته از این‌ها این احتمال قوی هم وجود دارد که کتاب‌ات، حتا اگر شاه‌کار مُسلم ِ ادبی هم نوشته باشی، در حال و هوای مبارزه‌ای که در گیر آنیم، دیده نشود. «شب هول» سال پنجاه و هفت منتشر شد اما انقلاب نگذاشت کسی آن را بخواند. «وجدان زنو» در کشت و کشتار‌های سال شصت دیده نشد. این دو کتاب بسیار دیرتر از زمان انتشارشان شناخته شدند و تلخی این اتفاق برای همیشه در کام نویسنده و مترجمی که کتاب‌اش دچار چنین سرنوشتی شده است، خواهد ماند. این را هم البته می‌دانم، نمی‌شود و شاید نباید از ناشر یا نویسنده و شاعر و مترجم انتظار داشت از انتشار کتابی که پس از مدت‌ها انتظار تازه دو ماه پیش مجوز‌اش را گرفته، چشم بپوشد یا زیر قراردادی که سه ماه پیش بسته، بزند.
با این اوصاف من تصمیم‌ام را گرفته‌ام: تا کوبیده شدن ِ سر ِ سگ به سنگ از چاپ مجموعه داستان تازه‌ام صرف نظر می‌کنم. با این کار به سهم خودم - دست‌کم – نه کمکی به عادی جلوه دادن اوضاع کرده‌ام و نه کتابم را دست ماموران سانسور چنین دولتی داده‌ام.

Share/Save/Bookmark

تلگرافی

اسباب‌کشی عذابی الیم: خانه صحرای کربلا، من کوفته اما خوب. تلفن و اینترنت قطع تا دو هفته، ممنون برای احوال‌پرسی. تا به زودی.

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.