در این روزهایی که دلم انباشته از خشم و نفرت و امید است، بیشتر کششم به خواندن کتابهایی است که در عین سادگی تجارب دیگران را منتقل میکنند. از جملهی اینها خاطرات ِ زنده یاد، بزرگ بانو نجمی علوی، یکی از خواهران بزرگ علوی بود.
در این کتاب سرنوشت دو آدم ِ گمنام – دَدِه یا زرافشان و احمد معماری - نظرم را جلب کرد، از دو جنبه: تلخی و شیرینی ِ سرنوشت ِ این دو از یک سو و از سویی دیگر مواد خامی برای نوشتن ِ داستان زندگی این دو.
شما را دعوت میکنم به خواندن ِ «زرافشان و معماری»
وقتی میبینم، «مرز آبی» فلی تر نمیشود، گاهی حتا تا مرز شک به خود پیش میروم. از خودم میپرسم: یعنی اینقدر بی بو و خاصیت مینویسم؟ یا نه، برانگیختن حساسیت ِ سانسورچی بسته به تعداد ِ بازدیدکنندگان است؟ آیا اصلن متر و معیاری در کار است؟
در چنین مواقعی همیشه آن شعر معروف برتولت برشت، کتابسوزی، پیش چشمام میآید و یک دلم با شاعری که برشت از زبان او مینویسد: «بسوزانید مرا!». زبان حال من است. امروز ترجمهاش کردهام. در «از قلم دیگران» بخوانیداش، اگر دوست دارید.
«شهربازی» ِ حمید یاوری را همان موقع که منتشر شده بود، خوانده بودم. از کتاب چیز زیادی در ذهنم نمانده بود مگر این که کتاب مشکلی است. تا این که چندی پیش دوست فیسبوکی شدیم. به فکر افتادم دوباره بخوانماش. دو بار دیگر خواندم. هر دو بار با دقت و تمرکز کامل تا مبادا دوباره وقتی کتاب را تمام میکنم، به خودم بگویم: «عجب کتاب مشکلی». وقتی خواندن کتاب را تمام کردم، دیدم باز دارم میگویم: «عجب کتاب مشکلی.» پس در موردش نوشتم. در سایت رادیو زمانه.
ناصر غیاثی
شهروز رشید شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی ساکن برلین است. در کارنامهی ادبی او علاوه بر مقالات و ترجمههای فراوان در تارنماهای مختلف، شش مجموعه شعر، ترجمهی یک از رمان به نام اخگر از شاندور مارای، انتشارات مروارید، یافت میشود. کتاب «مرثیهای برای شکسپیر» آخرین اثر اوست.
یادداشت زیر، در کنار بازخوانیِ این کتاب تلاشی است برای معرفی آن.
قفسهها
برخی متنها را نمیتوان در قفسههای از پیش آماده و تعریف شده گذاشت و گفت تمام! این گونه نوشتهها را نمیتوان بر اساس تعریف کلاسیک انواع ادبی، داستان یا شعر خواند. اینها از سویی از تمام ویژگیهای انواع ادبی شناخته شده و رایج برخوردار نیستند، از سویی دیگر اما ادبیاتاند. نه شعراند، نه داستان، نه رمان، نه نقد، نه مقاله، نه گزارش. اما ادبیاتاند. بسیاری از نوشتههای فرناندو پسوآ یا فرانتس کافکا چنیناند و بیتردید ادبیاتاند، ادبیات ناب. «گزارشی به فرهنگستان» کافکا یادتان هست؟ میمونی در برابر اعضای محترم فرهنگستان از گذشتهی میمونی خود به فرهنگستان گزارش میدهد. این گزارش به معنای کلاسیک و تعریف شده و رایج واژه داستان نیست. یا نوشتههای پسوآ در «کتاب نارامیاش.» اما کسی در ادبیات بودن این متنها تردید ندارد. «مرثیه...» را هم نمیتوان در یک قفسهی از پیش آماده شده گذشت و گفت تمام.
دوست چندین و چند سالهام را پنج شش ماه پیش دیده بودم. گفت، دارد برمیگردد ایران، برای همیشه. بچههاش اینجا روی پای خودشان ایستادهاند و میخواهد بقیهی عمراش را با زناش توی ایران بگذراند. قرار بود اوایل پاییز بروند. چند شب پیش از یکی از دوستان مشترک شنیدم که نرفتهاند. امشب زنگ زدم. بود. گفتم: «اِی آقا، تو که قرار بودی برگردی.» گفت: «آره. منتظر نتیجهی انتخاباتیم.»
اگر از یک کتاب خوب بگویی، میگویند داری رفیق بازی میکنی. اگر بد بگویی، میگویند دشمنی داری. طُرفه این که در بیشتر موارد تو این - به زعم آنان - رفیق یا دشمن را نه هرگز دیدهای نه حتا صدایاش را شنیدهای. فقط کتابشان را خواندهای و حرفات را زدهای.
نتیجهی اخلاقی برای خود من: حرفات را بزن و برو. گوشات، مثل دیگر مواقع، بدهکار حرف ِ این و آن نباشد.
دیدهاید گاهی یک کتاب در وقت نامناسب به دست آدم میرسد؟ یعنی در آن روز و آن لحظه در حال و هوای خواندن ِ آن کتاب نیستی، به عبارتی کتاب ترا نطلبیده است. پس پساش میزنی، میگذاریش کنار، با کمی اخف و تف احتمالن که: «اَه! این چیه این نوشته!» و دیگر سراغاش نمیروی. بعد هم که جایی حرفی از آن کتاب شد، تو چیزهای کمی از کتاب به یاد میآوری، پس به کلیگویی روی میآوری: «فرماش اشکال دارد»، «زباناش اشکال دارد»، «پرداخت نشده» یا حتا بیشتر از اینها پیش میروی و میگویی: «کتاب خوبی نیست.» و خلاصه کم نمیآوری. حق هم داری، از کتاب خوشات نیامده بود. اما یک وقت دیگر حسب اتفاق، یا به دلیل و دلایلی دیگر همان کتاب را برمیداری و میبینی شگفتا، کتاب از همان صفحهی اول دارد به جانت مینشیند. این تو بودی که بدشانسی آورده بودی و کتاب در لحظهی مناسب به دستت نیافتاده بود. خود این کتابها هم البته کتابهای خوششناسی هستند، چون خیلی خوب خوانده میشوند و پس در ذهن خواننده ماندگار.
باید حدود یک سال و نیم پیش بوده باشد که به فکر تغییراتی در وبسایتم افتادم: رنگ و روغنی به در و دیوارش بزنم، قفسهها را مرتب کنم و کارهایی از این دست. حسب ِ اتفاق دوستی نادیده خودش پیشنهاد کرد، انجام این کارها را به عهده بگیرد. من هم از خدا خواسته استقبال کردم. اما این مصادف شد با جابهجایی آن دوست. نوشته بود: «کمی صبرکن، سرم که خلوت شد، کار را شروع میکنم.» مدتی صبر کردم، به نظرم آمد سر ِ دوست خلوت نشده است. گفتم، حتمن پشیمان شده.
یک سال پیش بار دیگر دوست نادیدهی دیگری ضمن چت یکی دو ایراد ِ معقول به وبسایت گرفت و گفت: «اگر میخواهی، من میتوانم اشکالات را برطرف کنم.» طبیعی است، استقبال کردم. اما از بخت بد این دوست هم ناچار از جا به جایی بود. چند وقتی صبر کردم، خبری از او نشد. این بار کمی پررویی به خرج دادم و از چند و چون وضعاش پرسیدم. نوشت، هنوز کامپیوتر ندارد. من هم دیگر پی نگرفتم. گفتم، حتمن پشیمان شده.
همین شش ماه پیش بود. باز دوست نادیدهای ضمن چت گفت: «کار من طراحی است. اگر کاری در این مورد داری، من هستم.» خوشحال استقبال کردم و گفتم چه میخواهم. گفت: «در اسرع وقت.» هنوز که هنوز است، همچنان که دیگر دوستان پیشین، خبری از او نشده. گفتم: «شاید قولاش یادش رفت. شاید زیادهخواهی بوده تقاضای من.» دیگر سراغاش نرفتم.
روند کار با دوست چهارمی که او هم از قضا نادیده بود، بیش و کم همینطور بوده.
شاید همهشان رودروایسی گیر کرده بودند یا من نخواسته و ندانسته خودم را تحمیل کرده بودم. نمیدانم. فقط میدانم، من ماندهام و یک خانهی مجازی که نیاز به تازه شدن سر و شکل از در و دیوارش میبارد. ناگفته نگذارم که به تمام این دوستان بدون استثناء گفته بودم، مایل نیستم تا حقالزحمهشان را نگویند و نگیرند، کار را شروع کنند.
پس دو سه روز پیش، متعجب از این «باشد، میکنم»ها و «نکردن»ها، سراغ رفیق ِ سالیان دور و دراز رفتم که میدانستم این کاره است. استقبال کرد و یکی دو روز فرصت خواست. پریروز ایمیل زد: « فلانی من نمیتوانم. از سایتات سر در نمیآورم.» ضمن استدلالات اش تعدادی اصطلاحات ِ فنی هم گفت که البته من ِ بی سوات نفهمیدم.
حالا دست به دامن شما خوانندگان اینجا میشوم: آیا بین شما کسی هست که بخواهد و بتواند، برای تر و تمیز کردن این خانهی به قول ِ معروف مجازی من، در برابر دریافت حقالزحمه، آستین بالا بزند؟ آدرس ایمیل من همین گوشه است.
از پیش ممنون.
پی نوشت: دوباره ممنون. مشکل حل شد. مهندس اش پیدا شد.
نقل از سایت رادیو زمانه
«دستمال داری؟» این سئوالی بود که مادر هر روز صبح پیش از آن که پا به خیابان بگذارم، از من میپرسید و چون نداشتم، برمیگشتم به اتاق و یکی برمیداشتم. هیچ روزی دستمال نداشتم، چون منتظر این سئوال بودم. دستمال دلیلی بر مراقبت مادر از من بود. کارهای بعدی روز دست خودم بود. این پرسش که دستمال داری محبتی غیرمستقیم بود. محبت کردن ِ مستقیم زشت بود، کشاورزها چنین عادتی نداشتند. عشق لباس ِ مبدل ِ پرسش به تن میکرد. هر روز صبح یک بار بدون دستمال دم دروازه بودم و یک بار با دستمال. تنها وقتی وارد خیابان میشدم که گویی مادر هم همراه دستمال با من است. بیست سال بعد دیگر مدتها بود که تک و تنها در شهر بودم، مترجم ِ یک کارخانهی ماشینسازی. ساعت پنج صبح بیدار میشدم. شش و نیم کار شروع میشد. صبحها سرود ملی از بلندگو در حیاط کارخانه طنینانداز میشد و موقع نهار سرود ِ کارگری. اما کارگرانی که مشغول خوردن غذا بودند، چشمهایی داشتند خالی چون ورق ِ حلبی، دستهایی آلوده به روغن و غذایشان در روزنامه پیچیده شده بود.دو سال زندگی ِ روزمره در روندی یکنواخت ادامه یافت، هر روز شبیه روز دیگر.
ادامه این مطلبنقل از سایت رادیو زمانه
گاهی در گوشه و کنار تاریخ ادبیات وقایعی پیدا میشود که تعیین صحت و سقم آن اگر ناممکن نباشد، دستکم نامحتمل است. سرک کشیدن به این وقایع محض تفنن خالی از لطف نیست. این بار به سراغ یکی از داستانخوانیهای کافکا میرویم و آن چه که تاریخ ادبیات از دانستهها و نادانستههای این شب روایت میکند.
دهم نوامبر ١٩١٦ است. دومین سال جنگ جهانی ِ اول. کافکا دو سال پیش نوشتن ِ داستان ِ «در سرزمین محکومین» را در چهارده روز- از چهارم تا هژدهم اکتبر ١٩١٤ به پایان برده است. کتابی که ٥ سال بعد منتشر میشود. در غروب آن روز گالری هانس گولتس در مونیخ «شب ِ ادبیات ِ نو» برگزار میکند. کافکا، نویسندهی جوان و استعداد تازه کشف شدهی ادبیات زبان آلمانی و ساکن پراگ، قرار است داستان هنوز منتشر نشدهی «در سرزمین محکومین» و چند شعر از ماکس برود را برای حضار بخواند.
ادامه این مطلبیکی در تفاوت کار نویسندگی با دیگر کارها میگفت: «نجار که غروب در مغازهاش را میبندد، کارش را هم آنجا میگذارد. نویسنده اما در خواب و بیداری به فکر نوشتن (داستان) است.» گفتم: «این حرف تو چند اشکالی "جوزوی" دارد. اول این که هیچ نویسندهای در جهان بیست و چهار ساعته به فکر نوشتن نیست، غرق ِ جهان داستانی که نوشته یا دارد مینویسد و یا میخواهد بنویسد، نیست، چرا که در این صورت باید ببرنداش تیمارستان و اگر کارش به آنجا نکشید، حتمن آدمی کاملن منزوی است، چرا که با ادا اطوارهای از این دستاش، حوصلهی همه را سر میبرد. تازه اگر بیماریاش تا این اندازه که گفتم، بدخیم نباشد، دستکم از رتق و فتق امور عادی ِ زندگی ِ روزمرهاش جا میماند، چه رسد به نوشتن. دو دیگر یک نجار حتا غیرنابغه هم که شب به خانه میرود به فکر میخ و اره و چکشاش است، منتها این را در بوق و کرنا نکرده و مایهی مباهات خودش و تحقیر مردم ِ غیرنجار نمیکند.»