یکی در تفاوت کار نویسندگی با دیگر کارها میگفت: «نجار که غروب در مغازهاش را میبندد، کارش را هم آنجا میگذارد. نویسنده اما در خواب و بیداری به فکر نوشتن (داستان) است.» گفتم: «این حرف تو چند اشکالی "جوزوی" دارد. اول این که هیچ نویسندهای در جهان بیست و چهار ساعته به فکر نوشتن نیست، غرق ِ جهان داستانی که نوشته یا دارد مینویسد و یا میخواهد بنویسد، نیست، چرا که در این صورت باید ببرنداش تیمارستان و اگر کارش به آنجا نکشید، حتمن آدمی کاملن منزوی است، چرا که با ادا اطوارهای از این دستاش، حوصلهی همه را سر میبرد. تازه اگر بیماریاش تا این اندازه که گفتم، بدخیم نباشد، دستکم از رتق و فتق امور عادی ِ زندگی ِ روزمرهاش جا میماند، چه رسد به نوشتن. دو دیگر یک نجار حتا غیرنابغه هم که شب به خانه میرود به فکر میخ و اره و چکشاش است، منتها این را در بوق و کرنا نکرده و مایهی مباهات خودش و تحقیر مردم ِ غیرنجار نمیکند.»