Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

مرثیه‌ای برای شکسپیر


 دیده‌اید گاهی یک کتاب در وقت نامناسب به دست آدم می‌رسد؟ یعنی در آن روز و آن لحظه در حال و هوای خواندن ِ آن کتاب نیستی، به عبارتی کتاب ترا نطلبیده است. پس پس‌اش می‌زنی، می‌گذاریش کنار، با کمی اخف و تف احتمالن که: «اَه! این چیه این نوشته!» و دیگر سراغ‌اش نمی‌روی. بعد هم که جایی حرفی از آن کتاب شد، تو چیزهای کمی از کتاب به یاد می‌آوری، پس به کلی‌گویی روی می‌آوری: «فرم‌اش اشکال دارد»، «زبان‌اش اشکال دارد»، «پرداخت نشده» یا حتا بیش‌تر از این‌ها پیش می‌روی و می‌گویی: «کتاب خوبی نیست.» و خلاصه کم نمی‌آوری. حق هم داری، از کتاب خوش‌ات نیامده بود. اما یک وقت دیگر حسب اتفاق، یا به دلیل و دلایلی دیگر همان کتاب را برمی‌داری و می‌بینی شگفتا، کتاب از همان صفحه‌ی اول دارد به جانت می‌نشیند. این تو بودی که بدشانسی آورده بودی و کتاب در لحظه‌ی مناسب به دستت نیافتاده بود. خود این کتاب‌ها هم البته کتاب‌های خوش‌شناسی هستند، چون خیلی خوب خوانده می‌شوند و پس در ذهن خواننده ماندگار.

یکی از این کتاب‌ها رمانی بود از یکی از نویسنده‌های خارج از کشور. (تا سوءتفاهمی پیش نیاید، نام نمی‌برم.) شهروز رشید، شاعر و نویسنده برلینی، به من گفته بود، کتاب خوبی است. گویا خودش هم کتاب را به من داده بود که «بخوان! رمان استخوان‌داری است». کتاب تازه بیرون آمده بود. چاپ اول‌اش بود، یک سالی از انتشارش می‌گذشت، با تیراژ پانصدتایی. همان زمان ناشرش به خود من گفته بود، هنوز توی انباری‌اش صد جلدی دارد. چند صفحه‌ای خوانده بودم و آن اخ و تُف ِ بالا حاصل‌اش بود. چندی بعد – نمی‌دانم چرا و چگونه، کتاب را یک بار دیگر برداشتم و یک نفس خواندم. و چه کیفی کردم. این کتاب الان – شکر خدا - خیلی خوانده می‌شود.
کتاب دیگر، آخرین کتاب ِ خود شهروز رشید بود: «مرثیه‌ای برای شکسپیر». شاید یک سال پیش مهربانی کرده بود، کتاب را برایم پست کرده بود. آخر ما کتاب‌های‌مان را برای هم می‌فرستیم. چند صفحه‌ای از اول کتاب را خواندم. نچسبید. اصلن. گذاشتم‌اش کنار. چندی بعد
نمایش‌نامه‌ای دیدم که براساس «مرثیه» اجرا شده بود. مثل دیدن ِ یک نمایش ِ کمدی ِ خوب، حسابی خندیده بودم. و به همین خاطر دیگر به طور کل عطای خواندن‌اش را به لقایش بخشیده بودم. تا این که هفته‌ی پیش سالم خلفانی (مقالات فارسی‌اش را به نام ا. خلفانی امضاء می‌کند)  میهمان ما بود. طبق معمول این روزها بیش‌تر حرف‌ها گرد ِ جنبش و بعد کتاب و ادبیات و داخل و خارج و ترجمه و این جور امورات می‌گذشت. پرسید: «مرثیه را خواندی؟» گفتم: «آره. اما حوصله‌ام را سر برد، تا آخر نخواندم. به نظرم مشکل فرم دارد. معلوم نیست، چی هست. داستان است؟ مقاله است، پژوهش است، چی هست.» گفت: « من که از خواندن‌اش خیلی لذت بردم. یک چیزهایی هم یادداشت کردم. در این کتاب یکی هست که بیماری عجیبی دارد: انگشت ِ شست دست راست‌اش درد می‌کند.» نمی‌دانم چرا تکان خوردم. با خودم گفتم: «اگر این طور باشد که باید خواندنی باشد.» دی‌شب، یعنی یک هفته بعد رفتم سراغ‌اش. تا امروز فقط توانسته‌ام کتاب‌ها را از نظر موضوعی بچنیم توی قفسه‌ها. الفبایی را هنوز شروع نکرده ام. بخش داستان ِ کتاب‌خانه‌ی ما بزرگ‌ترین بخش آن است. باید میان هفت ردیف کتاب ِ تنگ هم چیده شده، دنبال «مرثیه» می‌گشتم. نصفه شب. دو دور گشتم، پیدا نکردم. دیگر می‌خواستم پیداکردن‌اش را بگذارم برای بعد، فردا مثلن. بخصوص که کتاب ِ «کافکا در برلین» همان روز رسیده بود و حرص خواندن آن را هم داشتم. اما چیزی، نیرویی، وسوسه‌ای، نمی‌دانم چه چیزی وادارم کرد یک دور دیگر با دقت و سماجت بگردم. این بار پیدایش کردم و همان لحظه نشستم به خواندن. و دیگر نتوانستم نخوانم تا جایی که دیدم دیگر خستگی و خواب نمی‌گذارد، بفهمم چه می‌خوانم. خوابیدم. امروز پس از رتق و فتق ِ امور جاری ِ روزمره، رفتم سراغ بقیه‌اش. و چه لذتی بردم. کتاب را تمام کردم. و بلافاصله شروع کردم به دوباره خواندن‌اش. این اولین است که بین دوبار خواندن ِ یک کتاب، هیچ فاصله‌ی زمانی‌ی نیست.

کتاب را می‌توانید از این‌جا دان‌لود کنید و بخوانید.


من درباره‌اش خواهم نوشت. همین هفته.

پی‌نوشت: نقل قول سالم غلط بوده. این انگشت شست ِ نیست که درد می‌کند، انگشت سبابه است، همان انگشت اشاره.

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.