دوست چندین و چند سالهام را پنج شش ماه پیش دیده بودم. گفت، دارد برمیگردد ایران، برای همیشه. بچههاش اینجا روی پای خودشان ایستادهاند و میخواهد بقیهی عمراش را با زناش توی ایران بگذراند. قرار بود اوایل پاییز بروند. چند شب پیش از یکی از دوستان مشترک شنیدم که نرفتهاند. امشب زنگ زدم. بود. گفتم: «اِی آقا، تو که قرار بودی برگردی.» گفت: «آره. منتظر نتیجهی انتخاباتیم.»