Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی

نقل از سایت رادیو زمانه 
ناصر غیاثی


زیگفرید لنتس، نویسنده‌ی هشتاد و چهار ساله‌ی آلمانی یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان ِ زبان و ادبیات آلمانی ِ پس از جنگ جهانی دوم است. جایزه‌ی بین‌المللی ِ امسال ِ پرمیو نونیو در ایتالیا به او تعلق گرفت. او مضمون ِ سخن‌رانی‌اش در مراسم اعطای این جایزه را به سال‌خوردگی و ادبیات اختصاص داده است. ترجمه‌ی متن این سخن‌رانی در زیر می‌آید.


اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی
یک چیز مسلم است: موروثی ترین کارکرد ادبیات عبارت است از به دست دادن ِ شناخت. به این ترتیب که چیزی را نشان می‌دهد، آن را رسوا می‌کند، نسبت به آن به ما آگاهی می‌بخشد و در عین حال امیدوار به دگرگونی است. سارتر به این می‌گوید: « دست به کارشدن از طریق افشاگری» و گئورگ لوکاچ از «شوک ناشی از آگاهی یافتن» حرف می‌زند.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

نامه‌ی سرگشاده به سروران و استادان

عزیز سروران
نمی‌شود و نباید اسامی بیگانه و خارجی را به فارسی ترجمه کرد.
نمی‌شود به بهانه‌ی این که تلفظ اسم آقای نویسنده «به مذاق فارسی نزدیک‌تر است» از "داکترو" یا "داک‌ترو" (Doctorow) "دکتروف" ساخت. آخر اگر من فردا از یکی از این اجنبی‌ها بپرسم: « دکتروف را می‌شناسی؟»، به ریش من نمی‌خندد و نمی‌گوید: «دکتروف نه باباجان، داکترو»؟
استادان گرامی
نمی‌شود «یاکوب ِ کذاب» یا دروغ‌گو را به «یعقوب کذاب» تغییر داد.
به ما جوان‌ها بدآموزی نکنید تا فردا «جِفری» را به «جعفر» و «وُلف‌گانگ» را به «قدم علی» یا «گرگ‌علی» ترجمه کنیم. نکنید آقا نکنید! خواهشن نکنید!

Share/Save/Bookmark

به یاد «وجدان زنو»

مقدس‌ترین سیگار، سیگار اول ِ بعد از صبح‌انه است و اجباری‌ترین‌اش سیگار ِ قبل از خواب ِ شبانه.

Share/Save/Bookmark

این ترویای لعنتی

 بعد از ظهر سه شنبه بود. با خیال راحت نشسته بودم پشت میز و سرگرم ترجمه‌ی داستانی از پتر بیکسل بودم. داشتم توی اینترنت دنبال معنی  ِ یک لغت ِ آن موقع سخت می‌گشتم که ناگهان دیدم مانیتور پر شد از اخطار، همه‌اش به رنگ قرمز، یکی از یکی پررنگ‌تر و گنده‌تر. دست و پایم را گم کردم، فقط توانستم این را بخوانم و بفهمم که آنتی ویروس ِ تقلبی که از ایران با خودم آورده بودم، تند تند می‌نویسد این را بلوکه کرده و آن را پاک کرده. گفتم کمی صبر می‌کنم، اگر پای ویروسی در میان باشد، این آنتی ویروس از پس‌اش برخواهد آمد. اما یک دقیقه نشده تعداد اخطارها به اندازه‌ای رسید که دیگر حسابی مرا ترساند.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

آرزوی برنیامده

توماس برنهارد
فارسی: ناصر غیاثی

آرزوی برنیامده

مردی اهل آتس‌باخ زن‌اش را زد و کُشت چون از نظر او بچه‌ای را از خانه‌ی دچار آتش سوزی نجات داده بود که اشتباهی بود. او نه پسر هشت ساله را که مرد مقاصد خاصی با او داشت بل‌که دختر را نجات داده بود که مرد دوست‌اش نداشت. وقتی در دادگاه محلی ِ ولزا از او پرسیدند، می‌خواست با پسر چه بکند، جواب داده بود، می‌خواستم از او یک آنارشیست و دیکتاتور بسازم، یعنی کسی که با کشتار دسته جمعی حکومت را نابود می‌کند.

:Aus
Thomas Bernhard
Der Stimmenimitator
S. 121

Share/Save/Bookmark

جنون Thomas Bernhard

توماس برنهارد
فارسی: ناصر غیاثی

جنون
نامه‌رسانی در لند  منفصل از خدمت شد که سال‌های سال تمام نامه‌هایی راکه حدس می‌زد حاوی اخبار غم‌انگیزی هستند و بالطبع تمام آگهی‌های مجالس ترحیمی را که به دست او می‌رسید، تحویل گیرنده نمی‌داد، بل‌که آن‌ها را در خانه‌اش می‌سوزاند. سرانجام اداره‌ی پست ترتیبی داد که او را به تیمارستان ِ شرنبرگ  بفرستند. در آن‌جا با اونیفورم نامه‌رسان‌ها می‌چرخد و بلاوقفه نامه‌هایی را به دست گیرندگان‌اش می‌رساند که مدیریت ِ تیمارستان در یک صندوق پستی ِ خاص ِ او، تعبیه شده روی یکی از دیوارهای بیمارستان می‌اندارد و به آدرس کسانی هست که در همان تیمارستان بستری‌اند. می‌گویند نامه‌رسان به محض ورود به تیمارستان شرنبرگ تقاضا کرد تا کارش به جنون نکشیده اونیفورم ِ نامه‌رسانی‌اش را به او بدهند .

Aus:
Thomas Bernhard
Der Stimmenimitator
S. 165

Share/Save/Bookmark

دی‌روز، ام‌روز، فردا

می‌گفتند تو سال‌های شصت سیگارفروشی جلوی بساط‌ش نوشته بود: «بهمن تمام شد، آزادی نداریم، تیر موجود است». حالا وقت‌اش رسیده بنویسد: «بهمن رسید، آزادی در راه است. تیر ممنوع می‌شود.»

Share/Save/Bookmark

یک نمونه از سانسور ِ بسیار مضحک

اول این‌جا را ببینید. فرهنگ مصور آلمانی به آلمانی است.
بعد این‌جا را ببینید. ترجمه‌ی همان فرهنگ است به فارسی.

Share/Save/Bookmark

تصحیح یک اشتباه

از همان اوایل جنبش مثلن شعری به نام برتولت برشت در همه جا نقل قول شد که غلط‌های زیادی دارد.
نخست این که اصلن شعر نیست، بلکه بخشی از یک موعظه است. دو دیگر اصلن مال برشت نیست، بلکه بخشی از موعظه‌ی  یک کشیش آلمانی به نام مارتین نی‌مولا (Martin Niemöller) است. امیل گوستاو فریدریش مارتین نی‌مولا (1984 – 1892) عالم الهیات (Theologe) بود. او در آغاز موافق فاشیست‌هابود، اما بعد به مبارزه علیه آن‌ها برخاست و از سال 1937، یعنی سه سال پس از به دست گرفتن قدرت توسط نازی‌ها در ارودگاه کار اجباری در زاکسن‌هاوزن در سلول انفرادی زندانی بود.
خود او می‌گوید، آن‌چه گفته (و ننوشته) شعر نیست، در یک موعظه سخنانی کم و بیش شبیه به این گفته است. در برخی نقل قول‌ها از او از یهودی‌ها و کاتولیک‌ها نیز سخن به میان آمده است. باز خودش می‌گوید، وقتی آزاد و اذیت و دستگیری یهودی‌ها شروع شد، او در سلول انفرادی بود و بی‌خبر از دنیا. کاتولیک‌ها هم که با رژیم فاشیستی قرارداد بسته بودند و کسی کاری به کار آنها نداشت.
اصل ِ نقل قول این است:

Als die Nazis die Kommunisten holten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Kommunist.
Als sie die Sozialdemokraten einsperrten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Sozialdemokrat.
Als sie die Gewerkschafter holten, habe ich geschwiegen, ich war ja kein Gewerkschafter.
Als sie mich holten, gab es keinen mehr, der protestieren konnte.“

و ترجمه‌اش:

وقتی نازی‌ها کمونیست‌ها را دست‌گیر کردند، سکوت کردم؛ من که کمونیست نبودم.
وقتی سوسیال دمکرات‌ها را زندانی کردند، سکوت کردم؛ من که سوسیال دمکرات نبودم.
وقتی اعضای سندیکا را دست‌گیر کردند،، سکوت کردم؛ من که عضو سندیکا نبودم.
وقتی مرا دست‌گیر کردند، دیگر کسی نبود که اعتراض کند.

Share/Save/Bookmark

لابلای خاطرات نجمی علوی


تا راه افتادن دوباره‌ی سایت ِ رادیو زمانه می‌توانید مقاله‌ی «از لابلای خاطرات ِ نجمی علوی» را همین‌جا بخوانید:
«ما هم در این خانه حقی داریم» خاطرات نجمی علوی،
یکی از خواهران بزرگ علوی، است که به کوشش حمید احمدی در ایران منتشر شد. این کتاب به چاپ چهارم رسیده و در نقد و معرفی آن بسیارنوشته‌اند. نجمی علوی در کتاب خاطرات ِ خود از افراد سرشناس زیادی مانند ارانی، پیشه‌وری و بسیاری دیگر یاد می‌کند که همه از کنش‌گران سیاسی آن زمان و بویژه حزب توده بوده‌اند. در میان این افراد اما از بازگویی ِ سرنوشت دو آدم گم‌نام نیز غافل نیست: دَدِه یا زرافشان و احمد معماری. او در «ما هم در این خانه حقی داریم» به تفصیل مورد این دو می‌نویسد. در زیر، پس نگاهی کوتاه به زندگی‌نامه‌ی ِ نجمی علوی، مروری دارم به زندگی آن‌ها از زبان زنده یاد نجمی علوی، به  سرنوشت دو انسانی که یکی تلخ است و تلخ می‌ماند و دیگری تلخ بود و شیرین می‌شود.
ناصر غیاثی

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.