Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

لابلای خاطرات نجمی علوی


تا راه افتادن دوباره‌ی سایت ِ رادیو زمانه می‌توانید مقاله‌ی «از لابلای خاطرات ِ نجمی علوی» را همین‌جا بخوانید:
«ما هم در این خانه حقی داریم» خاطرات نجمی علوی،
یکی از خواهران بزرگ علوی، است که به کوشش حمید احمدی در ایران منتشر شد. این کتاب به چاپ چهارم رسیده و در نقد و معرفی آن بسیارنوشته‌اند. نجمی علوی در کتاب خاطرات ِ خود از افراد سرشناس زیادی مانند ارانی، پیشه‌وری و بسیاری دیگر یاد می‌کند که همه از کنش‌گران سیاسی آن زمان و بویژه حزب توده بوده‌اند. در میان این افراد اما از بازگویی ِ سرنوشت دو آدم گم‌نام نیز غافل نیست: دَدِه یا زرافشان و احمد معماری. او در «ما هم در این خانه حقی داریم» به تفصیل مورد این دو می‌نویسد. در زیر، پس نگاهی کوتاه به زندگی‌نامه‌ی ِ نجمی علوی، مروری دارم به زندگی آن‌ها از زبان زنده یاد نجمی علوی، به  سرنوشت دو انسانی که یکی تلخ است و تلخ می‌ماند و دیگری تلخ بود و شیرین می‌شود.
ناصر غیاثی


زندگی‌نامه‌ی کوتاه نجمی علوی
نجمی علوی به سال ۱۲۹۷ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. به خاطر شرایط خانوادگی با سیاست و مبارزات اجتماعی آشنا شده و به مبارزه‌ی سیاسی و بویژه جنبش زنان روی می‌آورد. در ۲۲ سالگی با مراد رزم‌آور، افسر توپ‌خانه و عضو سازمان نظامی حزب توده آشنا شده و با او ازدواج می‌کند. و وقتی ۲۸ سال داشت به اتفاق هم‌سر، دختر خردسال‌اش ویکتور و زرافشان یا دَدِه به اتحاد جماهیر شوروی پناهنده می‌شود و ۳۴ سال در آن‌جا بسر می‌برد. پس از انقلاب برای مدت کوتاهی به ایران برمی‌گردد و سپس به انگلستان مهاجرت می‌کند. نجمی علوی که ۶۲ سال از عمر خود را در خارج از ایران سپری کرده بود، در سن ۸۸ سالگی در لندن درگذشت.
دَدِه یا زرافشان
در سال‌های خیلی دور خرید و فروش برده در ایران رواج داشت. دلالان برده‌ها را از نقاط مختلف جمع می‌کردند و به مناطقی مثل ِ کرمان می‌بردند و در آن‌جا به خریداران عرضه می‌کردند. مادر بزرگ ِ نجمی علوی برای این که دختر سیزده ساله‌اش قمر، مادر علوی‌ها، هم‌بازی داشته باشد، دَدِه را می‌خرد. دَدِه که آن موقع دوازده سال داشت، سرگذشت‌اش را برای نجمه علوی این طور تعریف می‌کند: «پدر و مادرم به عنوان برده توسط یکی از اعیان کرمان خریداری شدند و من در خانه‌ی آن اعیان به دنیا آمدم. [...] شبی ناگهان بیدار شدم، نه پدرم را نزد خودم دیدم و نه مادرم را. بعدها فهمیدم که آن اعیان مرا به دلالی فروخته. [...] یکی دو سال گذشت تا این که شبی در خواب بودم و وقتی از خواب بیدارم کردند، دیدم در ظلمت شب گروهی سیاه پوست مثل من در یک جا جمع هستیم. ما را [...] شمردند و سپس هر دو نفر را داخل کجاوه قرار دادند و سوار قاطر کردند و برده‌ها را از کرمان به مقصد نامعلومی حرکت دادند.» طبق شواهدی که زرافشان در اختیار نجمه علوی قرار می‌دهد، او باید متولد ۱۲۶۳ خورشیدی بوده باشد. پس از ازدواج مادر علوی‌ها دَدِه به عنوان سرجهیزه به خانه‌ی او منتقل می‌شود. از قرار زرافشان در خانه‌ی علوی‌ها به خاطر علاقه‌ی وافر مادر علوی‌ها به این زن دیگر نه تنها برده نیست بل‌که «...هر چه زرافشان اراده می‌کرد، به انجام می‌رسید و همه از او حساب می‌بردیم. او همواره سر سفره با ما غذا می‌خورد و عضو اصلی و حتی آتوریتر خانه بود و ماهیانه مواجبی نیز به او پرداخت می‌شد.» پس از ازدواج ِ نجمی علوی، زرافشان به او می‌پیوندد. «آخرین روزی که مجبور به ترک وطن شدیم، به او گفتم باید از ایران خارج شویم. [...] چشم‌هایش پر از اشک است.» زرافشان پس از پنج ماه زندگی در روسیه مُرد.
احمد معماری
سال ۱۳۵۰نجمی علوی از طریق ِ دختر عنایت رضا (خلبان نیروی هوایی و عضو سازمان نظامی حزب توده) با خبر می‌شود که در یکی از بیمارستان‌های روانی اطراف مسکو جوانی ایرانی بستری است و برای آشنایی با او راهی این بیمارستان می‌شود. پزشک معالج او به علوی می‌گوید: «این جوان حدود دو سال است که در این بیمارستان بستری است و تا کنون هیچ کس به ملاقات او نیامده است و هیچ بسته و هدیه‌ای تا کنون از کسی دریافت نکرده است. [...] جوانی ۲۸-۲۷ ساله، بلندبالا، لاغر اندام، با موهایی پرپشت و چشمانی مشکی و پیژامه‌ای راه راه و دست‌هایی آویزان». اسم این بیمار احمد معماری بود. او ابتدا در برابر پیش‌نهاد علوی مبنی بر کمک به او و تمام سئوال‌های وی در مورد اسم و رسم و علت حضورش در شوروی سکوت می‌کند و سرانجام فقط می‌گوید: «اگر می‌خواهی با من صحبت کنی و جوابت را بدهم، پاسپورت ایرانی‌ات را نشان بده تا مطمئن بشم که تو جاسوس نیستی.» و دیگر هیچ. علوی به او قول می‌دهد بار دیگر که به ملاقات او می‌آید پاسپورت‌اش را هم‌راه‌اش بیاورد. اما وقتی دارد بیمارستان را ترک می‌کند، معماری سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و می‌گوید: «فردا می‌آیی یا نه؟» علوی فردا با مقداری شیرینی و میوه بار دیگر به عیادت او می‌رود. این بار هم معماری سکوت می‌کند. پرس و جوهای علوی از بیمارستان نشان می‌دهد که او را از بیمارستان امراض عمومی مسکو به آن‌جا منتقل کرده‌اند و او چندین بار از خوردن غذا امتناع کرده است. وقتی علوی داشت از بیمارستان بیرون می‌رفت، معماری بار دیگر سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و فریاد می‌زند: «خواهش می‌کنم نزد من بیا.» و وقتی علوی به او می‌گوید، وقتی حرف نمی‌زند، آمدن‌اش به بیمارستان و ملاقات او فایده‌ای ندارد، معماری بسته‌ی شیرینی را نشان‌اش می‌دهد و می‌گوید: «بیا با هم بخوریم، حرف می‌زنم.» نجمی علوی خود را معرفی می کند و معماری که کتاب‌های بزرگ علوی را خوانده بود، خوش‌حال می‌شود که نجمی خواهر ِِ بزرگ علوی است و خودش را این‌طور معرفی می‌کند:«من اهل کرمان هستم. پدرم معمار است. در ایران دانش‌جوی دندان‌پزشکی بودم. از مرز آستارا به شوروی فرار کردم. چون معرفی‌نامه از حزب توده نداشتم، به خاطر نقض مقررات و فرار از مرز و عبور غیرقانونی، مرا سه سال به زندان انداختند.» و بار دیگر سکوت می‌کند تا سرانجام در پی تعارف ِ علوی که قدری از شیرنی و میوه بخورد، منقلب شده و با عصبانیت می‌گوید: «نه، برو از این‌جا.»
علوی پنج ماه تمام به ملاقات او می‌رود تا آرام آرام موفق به جلب اعتماد او می‌شود. آدرس‌ ِ خانواده‌اش در کرمان را می‌گیرد، با آن‌ها تماس برقرار می‌کند. حاصل رفت و آمد دو ساله‌ی علوی به بیمارستان نامه‌نگاری با خانواده و به‌بود نسبی حالت‌های روانی‌اش می‌شود. تلاش‌های قابل تقدیر این زن سرانجام باعث می‌شود، معماری در حال خواندن ِ این بیت شعر «چه خوشا بحال مرغی که قفس ندیده‌باشد/ چه نکوتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد/ پر و بال من شکستند، در ِ قفس گشودند» و در حالی نجمی علوی و یک پزشک بیمارستان او را تا مرز جلفا هم‌راهی می‌کردند، به ایران و کرمان و نزد خانواده‌اش برگردد. دو ماه بعد نامه‌ای از احمد و پدر او در صندوق پستی علوی بود. پدرش نوشته بود: «احمد آقا فعلا در یک مطب دندان‌پزشکی مشغول کار و معالجه و مداوای بیماران است.»
شناس‌نامه‌ی کتاب:
ما هم در این خانه حقی داریم، خاطرات نجمی علوی، به کوشش حمید احمدی، طرح جلد: ابراهیم حقیقی، نشر اختران، تهران، چاپ دوم ۱۳۸۳.
تمام نقل قول‌ها و تصاویر زرافشان و معماری از کتاب نام‌برده است.

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.