<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>مرز آبی - ناصر غیاثی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/blog/atom.xml" />
   <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog/2</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2" title="مرز آبی - ناصر غیاثی" />
    <updated>2010-02-08T00:36:38Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>دی‌روز، ام‌روز، فردا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_517.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2215" title="دی‌روز، ام‌روز، فردا" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2215</id>
    
    <published>2010-02-08T00:35:13Z</published>
    <updated>2010-02-08T00:36:38Z</updated>
    
    <summary>می‌گفتند تو سال‌های شصت سیگارفروشی جلوی بساط‌ش نوشته بود: «بهمن تمام شد، آزادی نداریم، تیر موجود است». حالا وقت‌اش رسیده بنویسد: «بهمن رسید، آزادی در راه است. تیر ممنوع می‌شود.»...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="خرداد 88" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>می‌گفتند تو سال‌های شصت سیگارفروشی جلوی بساط‌ش نوشته بود: «بهمن تمام شد، آزادی نداریم، تیر موجود است». حالا وقت‌اش رسیده بنویسد: «بهمن رسید، آزادی در راه است. تیر ممنوع می‌شود.»</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یک نمونه از سانسور ِ بسیار مضحک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_516.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2211" title="یک نمونه از سانسور ِ بسیار مضحک" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2211</id>
    
    <published>2010-02-05T14:50:19Z</published>
    <updated>2010-02-05T14:58:05Z</updated>
    
    <summary>اول این‌جا را ببینید. فرهنگ مصور آلمانی به آلمانی است.بعد این‌جا را ببینید. ترجمه‌ی همان فرهنگ است به فارسی....</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>اول <A href="http://photos1.blogger.com/photoInclude/blogger/7209/69/1600/Gescanntes%20Foto-%20asl.2.jpg">این‌جا</A> را ببینید. فرهنگ مصور آلمانی به آلمانی است.<BR>بعد <A href="http://photos1.blogger.com/photoInclude/blogger/7209/69/1600/Gescanntes%20Foto-%20asl.0.jpg">این‌جا</A> را ببینید. ترجمه‌ی همان فرهنگ است به فارسی.</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تصحیح یک اشتباه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_515.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2205" title="تصحیح یک اشتباه" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2205</id>
    
    <published>2010-02-01T15:35:14Z</published>
    <updated>2010-02-01T15:40:50Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[از همان اوایل جنبش مثلن شعری به نام برتولت برشت در همه جا نقل قول شد که غلط‌های زیادی دارد.نخست این که اصلن شعر نیست، بلکه&nbsp;بخشی از یک موعظه&nbsp;است. دو دیگر اصلن مال برشت نیست، بلکه بخشی از موعظه‌ی&nbsp; یک...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P align=justify>از همان اوایل جنبش مثلن شعری به نام برتولت برشت در همه جا نقل قول شد که غلط‌های زیادی دارد.<BR>نخست این که اصلن شعر نیست، بلکه&nbsp;بخشی از یک موعظه&nbsp;است. دو دیگر اصلن مال برشت نیست، بلکه بخشی از موعظه‌ی&nbsp; یک کشیش آلمانی به نام <A href="http://de.wikipedia.org/wiki/Martin_Niem%C3%B6ller#cite_note-10">مارتین نی‌مولا</A> (Martin Niemöller) است. امیل گوستاو فریدریش مارتین نی‌مولا (1984 – 1892) عالم الهیات (Theologe) بود. او در آغاز موافق فاشیست‌هابود، اما بعد به مبارزه علیه آن‌ها برخاست و از سال 1937، یعنی سه سال پس از به دست گرفتن قدرت توسط نازی‌ها در ارودگاه کار اجباری در زاکسن‌هاوزن در سلول انفرادی زندانی بود.<BR><A href="http://www.martin-niemoeller-stiftung.de/zumnachlesen/a100_print">خود او می‌گوید</A>، آن‌چه گفته (و ننوشته) شعر نیست، در یک موعظه سخنانی کم و بیش شبیه به این گفته است. در برخی نقل قول‌ها از او از یهودی‌ها و کاتولیک‌ها نیز سخن به میان آمده است. باز خودش می‌گوید، وقتی آزاد و اذیت و دستگیری یهودی‌ها شروع شد، او در سلول انفرادی بود و بی‌خبر از دنیا. کاتولیک‌ها هم که با رژیم فاشیستی قرارداد بسته بودند و کسی کاری به کار آنها نداشت.<BR>اصل ِ نقل قول این است: <BR><BR>Als die Nazis die Kommunisten holten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Kommunist.<BR>Als sie die Sozialdemokraten einsperrten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Sozialdemokrat.<BR>Als sie die Gewerkschafter holten, habe ich geschwiegen, ich war ja kein Gewerkschafter.<BR>Als sie mich holten, gab es keinen mehr, der protestieren konnte.“<BR><BR>و ترجمه‌اش:<BR><BR>وقتی نازی‌ها کمونیست‌ها را دست‌گیر کردند، سکوت کردم؛ من که کمونیست نبودم.<BR>وقتی سوسیال دمکرات‌ها را زندانی کردند، سکوت کردم؛ من که سوسیال دمکرات نبودم.<BR>وقتی اعضای سندیکا را دست‌گیر کردند،، سکوت کردم؛ من که عضو سندیکا نبودم.<BR>وقتی مرا دست‌گیر کردند، دیگر کسی نبود که اعتراض کند.</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>لابلای خاطرات نجمی علوی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_514.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2202" title="لابلای خاطرات نجمی علوی" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2202</id>
    
    <published>2010-01-31T23:08:36Z</published>
    <updated>2010-01-31T23:26:47Z</updated>
    
    <summary> تا راه افتادن دوباره‌ی سایت ِ رادیو زمانه می‌توانید مقاله‌ی «از لابلای خاطرات ِ نجمی علوی» را همین‌جا بخوانید:«ما هم در این خانه حقی داریم» خاطرات نجمی علوی، یکی از خواهران بزرگ علوی، است که به کوشش حمید احمدی...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="معرفی کتاب" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><br />
<P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="6"><FONT size=3>تا راه افتادن دوباره‌ی سایت ِ رادیو زمانه می‌توانید مقاله‌ی «از لابلای خاطرات ِ نجمی علوی» را همین‌جا بخوانید:<BR></FONT><EM>«ما هم در این خانه حقی داریم» خاطرات نجمی علوی، </EM></FONT><EM><FONT size=4 goog_docs_charIndex="56">یکی از خواهران بزرگ علوی، است که به کوشش حمید احمدی در ایران منتشر شد. این </FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="133">کتاب به چاپ چهارم رسیده و در نقد و معرفی آن بسیارنوشته‌اند. نجمی علوی در کتاب خاطرات ِ خود از افراد سرشناس زیادی مانند ارانی، پیشه‌وری و بسیاری دیگر یاد می‌کند که همه از کنش‌گران سیاسی آن زمان و بویژه حزب توده بوده‌اند. در میان این افراد اما از بازگویی ِ سرنوشت دو آدم گم‌نام نیز غافل نیست: دَدِه یا زرافشان و احمد معماری. او در «ما هم در این خانه حقی داریم» به تفصیل مورد این دو می‌نویسد. در زیر، پس نگاهی کوتاه به زندگی‌نامه‌ی ِ نجمی علوی، مروری دارم به زندگی آن‌ها از زبان زنده یاد نجمی علوی، به </FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="634">&nbsp;</FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="637">سرنوشت دو انسانی که یکی تلخ است و تلخ می‌ماند و دیگری تلخ بود و شیرین می‌شود.</FONT> <BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: normal" goog_docs_charIndex="719"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="720">ناصر غیاثی</FONT></SPAN></EM></FONT></P></p>]]>
        <![CDATA[<p><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><br />
<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 0pt" dir=rtl goog_docs_charIndex="735"><STRONG><FONT size=4 goog_docs_charIndex="736">زندگی‌نامه‌ی کوتاه نجمی علوی</FONT> <BR></STRONG><FONT size=4 goog_docs_charIndex="769">نجمی علوی به سال </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="788"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="789">۱۲۹۷</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="796"> خورشیدی در تهران به دنیا آمد. به خاطر شرایط خانوادگی با سیاست و مبارزات اجتماعی آشنا شده و به مبارزه‌ی سیاسی و بویژه جنبش زنان روی می‌آورد. در </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="942"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="943">۲۲</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="948"> سالگی با مراد رزم‌آور، افسر توپ‌خانه و عضو سازمان نظامی حزب توده آشنا شده و با او ازدواج می‌کند. و وقتی </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="1055"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1056">۲۸</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1061"> سال داشت به اتفاق هم‌سر، دختر خردسال‌اش ویکتور و زرافشان یا دَدِه به اتحاد جماهیر شوروی پناهنده می‌شود و ۳۴ سال در آن‌جا بسر می‌برد. پس از انقلاب برای مدت کوتاهی به ایران برمی‌گردد و سپس به انگلستان مهاجرت می‌کند. نجمی علوی که ۶۲ سال از عمر خود را در خارج از ایران سپری کرده بود، در سن ۸۸ سالگی در لندن درگذشت.<BR></FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1377"><STRONG>دَدِه یا زرافشان<BR></STRONG></FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1398">در سال‌های خیلی دور خرید و فروش برده در ایران رواج داشت. دلالان برده‌ها را از نقاط مختلف جمع می‌کردند و به مناطقی مثل ِ کرمان می‌بردند و در آن‌جا به خریداران عرضه می‌کردند. مادر بزرگ ِ نجمی علوی برای این که دختر سیزده ساله‌اش قمر، مادر علوی‌ها، هم‌بازی داشته باشد، دَدِه را می‌خرد. دَدِه که آن موقع دوازده سال داشت، سرگذشت‌اش را برای نجمه علوی این طور تعریف می‌کند: «پدر و مادرم به عنوان برده توسط یکی از اعیان کرمان خریداری شدند و من در خانه‌ی آن اعیان به دنیا آمدم. [...] شبی ناگهان بیدار شدم، نه پدرم را نزد خودم دیدم و نه مادرم را. بعدها فهمیدم که آن اعیان مرا به دلالی فروخته. [...] یکی دو سال گذشت تا این که شبی در خواب بودم و وقتی از خواب بیدارم کردند، دیدم در ظلمت شب گروهی سیاه پوست مثل من در یک جا جمع هستیم. ما را [...] شمردند و سپس هر دو نفر را داخل کجاوه قرار دادند و سوار قاطر کردند و برده‌ها را از کرمان به مقصد نامعلومی حرکت دادند.» طبق شواهدی که زرافشان در اختیار نجمه علوی قرار می‌دهد، او باید متولد </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="2318"><FONT size=3 goog_docs_charIndex="2319">۱۲۶۳</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="2326"> خورشیدی بوده باشد. پس از ازدواج مادر علوی‌ها دَدِه به عنوان سرجهیزه به خانه‌ی او منتقل می‌شود. از قرار زرافشان در خانه‌ی علوی‌ها به خاطر علاقه‌ی وافر مادر علوی‌ها به این زن دیگر نه تنها برده نیست بل‌که «...هر چه زرافشان اراده می‌کرد، به انجام می‌رسید و همه از او حساب می‌بردیم. او همواره سر سفره با ما غذا می‌خورد و عضو اصلی و حتی آتوریتر خانه بود و ماهیانه مواجبی نیز به او پرداخت می‌شد.» پس از ازدواج ِ نجمی علوی، زرافشان به او می‌پیوندد. «آخرین روزی که مجبور به ترک وطن شدیم، به او گفتم باید از ایران خارج شویم. [...] چشم‌هایش پر از اشک است.» زرافشان پس از پنج ماه زندگی در روسیه مُرد.<BR></FONT><STRONG><FONT size=4 goog_docs_charIndex="2920">احمد معماری</FONT> <BR></STRONG><FONT size=4 goog_docs_charIndex="2936">سال </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="2942"><FONT size=3 goog_docs_charIndex="2943">۱۳۵۰</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="2950">نجمی علوی از طریق ِ دختر عنایت رضا (خلبان نیروی هوایی و عضو سازمان نظامی حزب توده) با خبر می‌شود که در یکی از بیمارستان‌های روانی اطراف مسکو جوانی ایرانی بستری است و برای آشنایی با او راهی این بیمارستان می‌شود. پزشک معالج او به علوی می‌گوید: «این جوان حدود دو سال است که در این بیمارستان بستری است و تا کنون هیچ کس به ملاقات او نیامده است و هیچ بسته و هدیه‌ای تا کنون از کسی دریافت نکرده است. [...] جوانی </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="3357"><FONT size=3 goog_docs_charIndex="3358">۲۸-۲۷</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="3366"> ساله، بلندبالا، لاغر اندام، با موهایی پرپشت و چشمانی مشکی و پیژامه‌ای راه راه و دست‌هایی آویزان». اسم این بیمار احمد معماری بود. او ابتدا در برابر پیش‌نهاد علوی مبنی بر کمک به او و تمام سئوال‌های وی در مورد اسم و رسم و علت حضورش در شوروی سکوت می‌کند و سرانجام فقط می‌گوید: «اگر می‌خواهی با من صحبت کنی و جوابت را بدهم، پاسپورت ایرانی‌ات را نشان بده تا مطمئن بشم که تو جاسوس نیستی.» و دیگر هیچ. علوی به او قول می‌دهد بار دیگر که به ملاقات او می‌آید پاسپورت‌اش را هم‌راه‌اش بیاورد. اما وقتی دارد بیمارستان را ترک می‌کند، معماری سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و می‌گوید: «فردا می‌آیی یا نه؟» علوی فردا با مقداری شیرینی و میوه بار دیگر به عیادت او می‌رود. این بار هم معماری سکوت می‌کند. پرس و جوهای علوی از بیمارستان نشان می‌دهد که او را از بیمارستان امراض عمومی مسکو به آن‌جا منتقل کرده‌اند و او چندین بار از خوردن غذا امتناع کرده است. وقتی علوی داشت از بیمارستان بیرون می‌رفت، معماری بار دیگر سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و فریاد می‌زند: «خواهش می‌کنم نزد من بیا.» و وقتی علوی به او می‌گوید، وقتی حرف نمی‌زند، آمدن‌اش به بیمارستان و ملاقات او فایده‌ای ندارد، معماری بسته‌ی شیرینی را نشان‌اش می‌دهد و می‌گوید: «بیا با هم بخوریم، حرف می‌زنم.» نجمی علوی خود را معرفی می کند و معماری که کتاب‌های بزرگ علوی را خوانده بود، خوش‌حال می‌شود که نجمی خواهر ِِ بزرگ علوی است و خودش را این‌طور معرفی می‌کند:«من اهل کرمان هستم. پدرم معمار است. در ایران دانش‌جوی دندان‌پزشکی بودم. از مرز آستارا به شوروی فرار کردم. چون معرفی‌نامه از حزب توده نداشتم، به خاطر نقض مقررات و فرار از مرز و عبور غیرقانونی، مرا سه سال به زندان انداختند.» و بار دیگر سکوت می‌کند تا سرانجام در پی تعارف ِ علوی که قدری از شیرنی و میوه بخورد، منقلب شده و با عصبانیت می‌گوید: «نه، برو از این‌جا.»<BR></FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="5023">علوی پنج ماه تمام به ملاقات او می‌رود تا آرام آرام موفق به جلب اعتماد او می‌شود. آدرس‌ ِ خانواده‌اش در کرمان را می‌گیرد، با آن‌ها تماس برقرار می‌کند. حاصل رفت و آمد دو ساله‌ی علوی به بیمارستان نامه‌نگاری با خانواده و به‌بود نسبی حالت‌های روانی‌اش می‌شود. تلاش‌های قابل تقدیر این زن سرانجام باعث می‌شود، معماری در حال خواندن ِ این بیت شعر «چه خوشا بحال مرغی که قفس ندیده‌باشد/ چه نکوتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد/ پر و بال من شکستند، در ِ قفس گشودند» و در حالی نجمی علوی و یک پزشک بیمارستان او را تا مرز جلفا هم‌راهی می‌کردند، به ایران و کرمان و نزد خانواده‌اش برگردد. دو ماه بعد نامه‌ای از احمد و پدر او در صندوق پستی علوی بود. پدرش نوشته بود: «احمد آقا فعلا در یک مطب دندان‌پزشکی مشغول کار و معالجه و مداوای بیماران است.»<BR></FONT><FONT size=3><FONT goog_docs_charIndex="5757">شناس‌نامه‌ی کتاب:<BR></FONT></FONT><FONT size=3><FONT goog_docs_charIndex="5779">ما هم در این خانه حقی داریم، خاطرات نجمی علوی، به کوشش حمید احمدی، طرح جلد: ابراهیم حقیقی، نشر اختران، تهران، چاپ دوم </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="5899"><FONT goog_docs_charIndex="5900">۱۳۸۳</FONT></SPAN><FONT goog_docs_charIndex="5907">.<BR></FONT></FONT><FONT size=3 goog_docs_charIndex="5913">تمام نقل قول‌ها و تصاویر زرافشان و معماری از کتاب نام‌برده است.</FONT></P></FONT></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>زرافشان و معماری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_513.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2200" title="زرافشان و معماری" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2200</id>
    
    <published>2010-01-29T17:41:22Z</published>
    <updated>2010-01-29T17:53:12Z</updated>
    
    <summary>در این روزهایی که دلم انباشته از خشم و نفرت و امید است، بیش‌تر کششم به خواندن کتاب‌هایی است که در عین سادگی تجارب دیگران را منتقل می‌کنند. از جمله‌ی این‌ها خاطرات ِ زنده یاد، بزرگ بانو نجمی علوی، یکی...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>در این روزهایی که دلم انباشته از خشم و نفرت و امید است، بیش‌تر کششم به خواندن کتاب‌هایی است که در عین سادگی تجارب دیگران را منتقل می‌کنند. از جمله‌ی این‌ها خاطرات ِ زنده یاد، بزرگ بانو نجمی علوی، یکی از خواهران بزرگ علوی بود.<BR>در این کتاب سرنوشت دو آدم ِ گم‌نام – دَدِه یا زرافشان و احمد معماری - نظرم را جلب کرد، از دو جنبه: تلخی و شیرینی ِ سرنوشت ِ این دو&nbsp; از یک سو و از سویی دیگر مواد خامی برای نوشتن ِ داستان زندگی این دو.<BR>شما را دعوت میکنم به خواندن ِ «<A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/01/post_335.html">زرافشان و معماری</A>» </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سانسور و تردید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_512.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2197" title="سانسور و تردید" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2197</id>
    
    <published>2010-01-24T16:37:19Z</published>
    <updated>2010-01-24T16:45:54Z</updated>
    
    <summary>وقتی می‌بینم، «مرز آبی» فلی تر نمی‌شود، گاهی حتا تا مرز شک به خود پیش می‌روم. از خودم می‌پرسم: یعنی این‌قدر بی‌ بو و خاصیت می‌نویسم؟ یا نه، برانگیختن حساسیت ِ سانسورچی بسته به تعداد ِ بازدیدکنندگان است؟ آیا اصلن...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>وقتی می‌بینم، «مرز آبی» فلی تر نمی‌شود، گاهی حتا تا مرز شک به خود پیش می‌روم. از خودم می‌پرسم: یعنی این‌قدر بی‌ بو و خاصیت می‌نویسم؟ یا نه، برانگیختن حساسیت ِ سانسورچی بسته به تعداد ِ بازدیدکنندگان است؟ آیا اصلن متر و معیاری در کار است؟ <BR>در چنین مواقعی همیشه&nbsp; آن شعر معروف برتولت برشت، کتاب‌سوزی، پیش چشم‌ام می‌آید و یک دلم با شاعری که برشت از زبان او می‌نویسد: «بسوزانید مرا!». زبان حال من است. ام‌روز ترجمه‌اش کرده‌ام.&nbsp; در «<A href="http://naserghiasi.com/others/2010/01/post_34.php">از قلم دیگران</A>» بخوانیداش، اگر دوست دارید.</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گفتن داستان ناگفته، عدم امکان روایت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_511.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2192" title="گفتن داستان ناگفته، عدم امکان روایت" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2192</id>
    
    <published>2010-01-23T13:15:32Z</published>
    <updated>2010-01-23T13:17:51Z</updated>
    
    <summary>«شهربازی» ِ حمید یاوری را همان موقع که منتشر شده بود، خوانده بودم. از کتاب چیز زیادی در ذهنم نمانده بود مگر این که کتاب مشکلی است. تا این که چندی پیش دوست فیس‌بوکی شدیم. به فکر افتادم دوباره بخوانم‌اش....</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="معرفی کتاب" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=MsoNormal><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt; mso-ansi-font-size: 12.0pt" lang=FA><SPAN dir=rtl></SPAN><FONT face="Times New Roman">«شهربازی» ِ حمید یاوری را همان موقع که منتشر شده بود، خوانده بودم. از کتاب چیز زیادی در ذهنم نمانده بود مگر این که کتاب مشکلی است. تا این که چندی پیش دوست فیس‌بوکی شدیم. به فکر افتادم دوباره بخوانم‌اش. دو بار دیگر خواندم. هر دو بار با دقت و تمرکز کامل تا مبادا دوباره وقتی کتاب را تمام می‌کنم، به خودم بگویم: «عجب کتاب مشکلی». وقتی خواندن کتاب را تمام کردم، دیدم باز دارم می‌گویم: «عجب کتاب مشکلی.» پس در موردش نوشتم. در <A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/01/post_333.html">سایت رادیو زمانه</A>.</FONT></SPAN></P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>در آستانه‌ی جنون</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_510.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2188" title="در آستانه‌ی جنون" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2188</id>
    
    <published>2010-01-18T23:30:35Z</published>
    <updated>2010-01-18T23:40:12Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[نقل از رادیو زمانه&nbsp; ناصر غیاثیشهروز رشید شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی ساکن برلین است. در کارنامه‌ی ادبی او علاوه بر مقالات و ترجمه‌های فراوان در تارنماهای مختلف، شش مجموعه شعر، ترجمه‌ی یک از رمان به نام اخگر از شاندور...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="معرفی کتاب" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/01/post_331.html">نقل از رادیو زمانه</A>&nbsp; <BR><BR><br />
<P><STRONG><SMALL><FONT size=2><BR>ناصر غیاثی<BR>شهروز رشید شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی ساکن برلین است. در کارنامه‌ی ادبی او علاوه بر مقالات و ترجمه‌های فراوان در تارنماهای مختلف، شش مجموعه شعر، ترجمه‌ی یک از رمان به نام اخگر از شاندور مارای، انتشارات مروارید، یافت می‌شود. کتاب «مرثیه‌ای برای شکسپیر» آخرین اثر اوست. <BR></FONT>یادداشت زیر، در کنار بازخوانیِ این کتاب تلاشی است برای معرفی آن.<BR><BR></SMALL></STRONG><STRONG>قفسه‌ها<BR></STRONG>برخی متن‌ها را نمی‌توان در قفسه‌های از پیش آماده و تعریف شده گذاشت و گفت تمام! این گونه نوشته‌ها را نمی‌توان بر اساس تعریف کلاسیک انواع ادبی، داستان یا شعر خواند. این‌ها از سویی از تمام ویژگی‌های انواع ادبی شناخته شده و رایج برخوردار نیستند، از سویی دیگر اما ادبیات‌اند. نه شعراند، نه داستان، نه رمان، نه نقد، نه مقاله، نه گزارش. اما ادبیات‌اند.&nbsp; بسیاری از نوشته‌های فرناندو پسوآ یا فرانتس کافکا چنین‌اند و بی‌تردید ادبیات‌اند، ادبیات ناب. «گزارشی به فرهنگستان» کافکا یادتان هست؟ میمونی در برابر اعضای محترم فرهنگستان از گذشته‌ی میمونی خود به فرهنگستان گزارش می‌دهد. این گزارش به معنای کلاسیک و تعریف شده و رایج واژه داستان نیست. یا نوشته‌های پسوآ در «کتاب نارامی‌اش.» اما کسی در ادبیات بودن این متن‌ها تردید ندارد. «مرثیه...» را هم نمی‌توان در یک قفسه‌ی از پیش آماده شده گذشت و گفت تمام.</P></p>]]>
        <![CDATA[<p><STRONG>مرثیه‌ای برای شکسپیر<BR></STRONG>کتابی است در ۱۲۷ صفحه، با یک مقدمه و هفت عنوان. و جهانی از تنهایی و پریشانی، از جنون و سرگشتگی. کتاب به قلم درآمدن اندیشه‌های مردی است که خود را این‌ گونه معرف می‌کند: «پنجاه و چند ساله‌ام. قد و هیکلی به نهایت جمع و جور دارم. بیست سالی می‌‌شود که در برلن زندگی می‌کنم...سابقا یعنی بیست و چند سال پیش معلم بودم. تاریخ تدریس می‌کردم .» دوستان‌اش به خاطر علاقه‌ی مفرط او به تاریخ به او لقب حسنک داده‌اند. هم‌سری هم داشت. اما آن چنان طاقت او را تاق می‌کند که زن ناچار به ترک او می‌شود. او یک ایرانی از دنیا بریده است که در برلین در اتاق خودش نشسته و تماما مشغول خودش است. از فلوبر نقل می‌کند: «رمان من صخره‌ای است که من خود را بدان بسته‌ام و نمی‌دانم که در جهان چه می‌گذرد ونمی‌خواهم که بدانم.» طُرفه این که کافکا هم در یادداشت‌های روزانه‌اش از این یادداشت فلوبر یاد می‌کند. او بیماری‌ عجیبی هم دارد: انگشت سبابه‌اش درد می‌کند. لابد از بس که انگشت اتهام یا تهدید به سوی خودش یا جهان بیرون‌اش گرفته است. همین از این روی است که دوستان‌اش به او لقب «حسن انگشت» می‌دهند.<BR><STRONG>گذشتن از خوان زندگی<BR></STRONG>او می‌خواهد از طریق فهم رابطه‌ی خودش با خودش، با زندگی، با محیط، با تاریخ و با هر آن‌چه در سر دارد، ادبیات بیافریند. او اعتقاد دارد: «ادبیات آنگاه آغاز می‌شود که چرخ زندگی از حرکت باز مانده باشد»، پس «در صعب‌العبورها چادر» می‌زند و گرفتار «من» خودش می‌شود، غرق خودش. می‌خواهد به اعماق خودش برود، آن‌جا نفس بکشد، خودش را ببیند و بعد برگردد به بیرون. نمی‌تواند. دو تن است در یک تن: «همیشه احساس می‌کردم با دو موجود سروکار دارم: یکی بر روی زمین در مکان مشخصی است و آن دیگری بی‌مکان است و در فضا شناور است. و آنکه در فضا شناور است موجود مکانی را زیر نظر دارد و او را می‌پاید.» بی‌زاری و نفرت از خود، از دیگران، از زندگی، از جهان، از هرچه در درون و بیرون اوست و زهرخندهایش به همه‌ی این‌ها در یادداشت‌هایش موج می‌زند. از ترس‌ می‌گوید، از تغییر، از وابستگی‌ها، از خودکشی، از زمان و آینده و امید. نگران داوری دیگران درباره‌ی خودش است و سرگرم مقایسه‌ی خود با این و آن و ناتوان از ایجاد رابطه با همین دیگران.&nbsp; «آدم تکیده و تنها از معنای مبهمی به نام زندگی حرف می‌زند که البته منظورش هنر کنار آمدن با دیگران است.» از دیگران که «جرگه»‌شان می‌نامد، می‌گریزد، اما در آن‌ها هم ملتجایی هم نمی‌یاید. می‌خواهد در شخیصت‌های تاریخی، شخصیت‌های رمان‌هایی که خوانده، در اسطوره‌هایی که می‌شناسد، خودش را پیدا کند. و در این سلوک و طی طریق درمانده از دست خودش و کتاب‌ها و ناتوان از برقرارکردن رابطه با زندگی و جهان گاه به ورزش پناه می‌برد، گاه به الکل و توتون.<BR><STRONG>بی‌پناهی و درماندگی<BR></STRONG>این مرد ایرانی پنجاه و چند ساله بی‌کار است و کارش تماشای بی‌وقفه‌ی خودش است، به دیدار خودش می‌رود، با خودش روبرو می‌شود، اما از خودش گریزان هم هست. به گذشته‌اش می‌رود، اما نمی‌تواند «به خاطر بیاورها»یش را به خاطر بیاورد. پس به اتاق‌اش برمی‌گردد، «اتاق‌نشین» می‌شود، حال را از یاد می‌برد، خیامی مسلک می‌شود. به زندگی پشت می‌کند، زندگی را پشت سر می‌گذارد، مدام از روابط‌اش، از زندگی‌اش، از آن چه در «پشت پیشانی‌» ملتهب‌اش می‌گذرد، می‌نویسد. از همه از جمله از خودش می‌گریزد تا در «مامن امن کتاب‌ها» پناه بگیرد از دست «سیلی‌ ماست فروش»، از دست خیلی چیزها. او اگر تا امروز جنون نگرفته باشد، یقینا در آستانه‌ی آن ایستاده است.<BR><STRONG>کتاب و کتاب و کتاب<BR></STRONG>او «کتاب‌زده‌ی» «کتاب‌خوان» «کتاب‌ساز» غریبی است، دایم از از کتاب و کتاب و کتاب حرف می‌زند «تنها امر مقدس در نزد من کتاب بود». برای یافتن راه دایم به شاه‌کارهای ادبی، به همان کتاب‌هایی که می‌گوید: «خطرناکند، زندگی مرا همین شاهکارها تباه کرده‌اند» رجوع می‌کند: «با کمک شاهکارها می‌توانستم خودم را تسلی بدهم.» به سراغ خوانده‌هایش از شکسپیر، داستایفوسکی، کافکا و رمبو می‌رود، از زبان هملت، راسکولنیکوف، رستم و سهراب و بسیاری دیگر حرف می‌زند. و سرانجام نتیجه‌ای که در صفحات پایانی کتاب می‌گیرد، این است:&nbsp; «هرکس ذات عریانی دارد که یکبار به یاری جنون و شعر می‌توان آن را دریافت.» و حاصل این تلاش‌ها و واکاوی‌ها و کنکاش‌ها، حاصل همه‌ی دست و پا زدن‌ها آفرینش ادبیات است، ساختن ادبیات، در کتابی به نام «مرثیه...» آن هم از ادبیاتی از آن دست که برای نام‌گذاری‌اش در انواع ادبی نیاز به قفسه‌ای نو داریم.<BR><STRONG>خطابه<BR></STRONG>نمی‌شود دقیق گفت کسی که کتاب را نوشته یعنی به نقل از او کتاب نوشته شده (و نه شهروز رشید که نویسنده‌ی کتاب باشد) چه کسی را مورد خطاب قرار می‌دهد. گاهی به نظر می‌رسد با خودش حرف می‌زند و گاهی گویی روی سخن او با تو است، گاهی به مخاطب‌اش «جناب»، «جناب‌عالی»، «آقایان و خانم‌های محترم» می‌گوید و گاهی کلام‌اش مستقیما متوجه‌ی خودش است. اما خطاب او به هر کس که باشد، وقتی خوب دقیق بشوی، می‌بینی در خلال گفته‌های او خودت یا دست‌کم جنبه‌ها و ساحت‌هایی از خودت در کلام او بازتاب یافته است. هم‌ذات‌پنداری خواننده توفیق کمی برای یک کتاب ادبی نیست.<BR><STRONG>نمی‌شود<BR></STRONG>کتاب پر از یاس است، نه از آن دست یاس‌های آبکی رمانتیک، نه یاسی فلسفی، که یاسی آشنا برای مردم اهل کتاب. یاس او به این معنا خودمانی است، آشناست، این یاس با کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای، آن‌ها که به کرم کتاب معروف‌اند، مانوس است. و شاید به همین خاطر است که آدم خودش را در این کتاب می‌بیند.&nbsp;هر کس که روزگاری نیم‌نگاهی به «من» خود انداخته باشد، خودش را در کتاب، در حرف‌های درون پریشان و قلم منسجم «حسن انگشتی» می‌بیند. «مرثیه...» کتاب دل‌هره‌آوری است، عدد سیزده نماد شومی به کرات در کتاب تکرار می‌شود و اشاره‌ی مدام به «جهنم جوشان»، به حیواناتی چون مگس، هزارپا، گاو، جوجه تیغی که جای جای کتاب سربیرون می‌آورند تا کمکی باشند برای آن چه که او می‌کوشد بیان کند، خوف‌آور است.<BR><STRONG>«مرثیه... چیست پس؟<BR></STRONG>«مرثیه...» کتابی تراژیک – کمیک است. تراژیک چون اسف‌ناک‌است روزگار کسی که در کتاب‌هایی که خوانده، گم شده است، کمیک چون گاهی آدم از دست‌ او خنده‌اش می‌گیرد. کمیک نه به معنای کمدی، بل به معنای طنز سیاه، گروتسک، گریه‌خند... گفتم که نمی‌شود آن را توی قفسه گذاشت و گفت: تمام. <BR>«مرثیه...» شعر منثور است، متنی است نوشته شده با شوری شاعرانه و زبانی چالاک و بی‌سکته، سفری است به درون و بیرون، «این سفر، طریقتی تلخ است و سلوکی سخت. سفری است از من تا او. گریستن الماسی کثیف است که زندگی نام دارد. شرح هفت بار ایلیاتی شدن یک روح است. رقص در هفت حلقه‌ی زنجیر است.»<BR>«مرثیه...» پیش‌نهادی است برای نوشتن نوعی دیگر از ادبیات که نمی‌شود آن را در یکی از قفسه‌ها گذاشت و گفت: تمام. <br />
<P><STRONG>پانوشت<BR></STRONG><SMALL><FONT size=2><SPAN style="FONT-SIZE: 12px">تمام نقل قول‌ها از کتاب است</SPAN><BR><!---<br />
                     <br />
---><STRONG>شناسنامه‌ی کتاب:<BR></STRONG></FONT>مرثیه‌ای برای شکسپیر، شهروز رشید، زمستان 1385، برلن، چاپ اول، طرح: سوسن سهی، قیمت هشت یورو.<BR>برای خرید کتاب می‌توانید به شهروز رشید <A href="s.rashid@web.de" target=_blank>ایمیل</A> بزنید: یا آن را از <A href="http://www.iran-goftogoo.com/forums/index.php?s=02f316843c0a2fa5f8ce667e1b45cd34&amp;act=attach&amp;type=post&amp;id=32110" target=_blank>اینجا</A>، و یا <A href="http://www.4shared.com/file/71650081/5c2f562b/marsieh.html?err=no-sess" target=_blank>اینجا</A> دانلود کنید.</SMALL></P></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بگیم طنز روز؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_509.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2179" title="بگیم طنز روز؟" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2179</id>
    
    <published>2010-01-14T22:21:07Z</published>
    <updated>2010-01-14T22:22:36Z</updated>
    
    <summary>دوست چندین و چند ساله‌ام را پنج شش ماه پیش دیده بودم. گفت، دارد برمی‌گردد ایران، برای همیشه. بچه‌هاش این‌جا روی پای خودشان ایستاده‌اند و می‌خواهد بقیه‌ی عمراش را با زن‌اش توی ایران بگذراند. قرار بود اوایل پاییز بروند. چند...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="خرداد 88" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=MsoNormal><FONT face="times new roman, times, serif"><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt; mso-ansi-font-size: 12.0pt" lang=FA>دوست چندین و چند ساله‌ام را پنج شش ماه پیش دیده بودم. گفت، دارد برمی‌گردد ایران، برای همیشه. بچه‌هاش این‌جا روی پای خودشان ایستاده‌اند و می‌خواهد بقیه‌ی عمراش را با زن‌اش توی ایران بگذراند. قرار بود اوایل پاییز بروند. چند شب پیش از یکی از دوستان مشترک شنیدم که نرفته‌اند. ام‌شب زنگ زدم. بود. گفتم: «اِی آقا، تو که قرار بودی برگردی.» گفت: «آره. منتظر نتیجه‌ی انتخاباتیم.»</SPAN><BR></FONT></P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نه خوب، نه بد، خودم!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_508.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2173" title="نه خوب، نه بد، خودم!" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2173</id>
    
    <published>2010-01-11T21:17:33Z</published>
    <updated>2010-01-11T21:20:08Z</updated>
    
    <summary>اگر از یک کتاب خوب بگویی، می‌گویند داری رفیق‌ بازی می‌کنی. اگر بد بگویی، می‌گویند دشمنی داری. طُرفه این که در بیش‌تر موارد تو این - به زعم آنان - رفیق یا دشمن را نه هرگز دیده‌ای نه حتا صدای‌اش...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>اگر از یک کتاب خوب بگویی، می‌گویند داری رفیق‌ بازی می‌کنی. اگر بد بگویی، می‌گویند دشمنی داری. طُرفه این که در بیش‌تر موارد تو این - به زعم آنان - رفیق یا دشمن را نه هرگز دیده‌ای نه حتا صدای‌اش را شنیده‌ای. فقط کتاب‌شان را خوانده‌ای و حرف‌ات را زده‌ای.<BR>نتیجه‌ی اخلاقی برای خود من: حرف‌ات را بزن و برو. گوش‌ات، مثل دیگر مواقع، بده‌کار&nbsp; حرف ِ این و آن نباشد.<BR></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مرثیه‌ای برای شکسپیر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_507.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2170" title="مرثیه‌ای برای شکسپیر" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2170</id>
    
    <published>2010-01-09T13:11:28Z</published>
    <updated>2010-01-14T01:27:20Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[ &nbsp;دیده‌اید گاهی یک کتاب در وقت نامناسب به دست آدم می‌رسد؟ یعنی در آن روز و آن لحظه در حال و هوای خواندن ِ آن کتاب نیستی، به عبارتی کتاب ترا نطلبیده است. پس پس‌اش می‌زنی، می‌گذاریش کنار، با...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="درباره‌ی ادبیات" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><DIV><br />
<P style="MARGIN: 5pt 0pt"><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">&nbsp;</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">د</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یده‌اید گاهی یک کتاب در وقت نامناسب به دست </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">آدم</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> می‌رسد؟ یعنی در آن روز و آن لحظه در حال و هوای خواندن ِ آن کتاب نیستی، به </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">عبارت</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی کتاب ترا نطلبیده است. پس پس‌اش می‌زنی، می‌گذاریش کنار، با کمی اخف و تف </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">احتمالن</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> که: «اَه! این چیه این نوشته!» و دیگر سراغ‌اش نمی‌روی. بعد هم که جایی </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">حرف</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی از آن کتاب شد، تو چیزهای کمی از کتاب به یاد می‌آوری، پس به کلی‌گویی روی </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">م</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی‌آوری: «فرم‌اش اشکال دارد»، «زبان‌اش اشکال دارد»، «پرداخت نشده» یا حتا بیش‌تر </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">از</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> این‌ها پیش می‌روی و می‌گویی: «کتاب خوبی نیست.» و خلاصه کم نمی‌آوری. حق هم </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">دار</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی، از کتاب خوش‌ات نیامده بود. اما یک وقت دیگر حسب اتفاق، یا به دلیل و دلایلی </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">د</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یگر همان کتاب را برمی‌داری و می‌بینی شگفتا، کتاب از همان صفحه‌ی اول دارد به </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">جانت</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> می‌نشیند. این تو بودی که بدشانسی آورده بودی و کتاب در لحظه‌ی مناسب به دستت </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ن</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یافتاده بود. خود این کتاب‌ها هم البته کتاب‌های خوش‌شناسی هستند، چون خیلی خوب </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">خوانده</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> می‌شوند و پس در ذهن خواننده ماندگار.</SPAN></FONT></P></DIV></p>]]>
        <![CDATA[<p><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یکی از این کتاب‌ها </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">رمان</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی بود از یکی از نویسنده‌های خارج از کشور. (تا سوءتفاهمی پیش نیاید، نام </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">نم</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی‌برم.) شهروز رشید، شاعر و نویسنده برلینی،</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">&nbsp;</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">به من گفته بود، کتاب خوبی است. گویا </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">خودش</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> هم کتاب را به من داده بود که «بخوان! رمان استخوان‌داری است». کتاب تازه </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ب</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یرون آمده بود. چاپ اول‌اش بود، یک سالی از انتشارش می‌گذشت، با تیراژ پانصدتایی. </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">همان</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> زمان ناشرش به خود من گفته بود، هنوز توی انباری‌اش صد جلدی دارد. چند صفحه‌ای </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">خوانده</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> بودم و آن اخ و تُف ِ بالا حاصل‌اش بود. چندی بعد – نمی‌دانم چرا و چگونه، </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">کتاب</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> را یک بار دیگر برداشتم و یک نفس خواندم. و چه کیفی کردم. این کتاب الان – شکر </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">خدا</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> - خیلی خوانده می‌شود.</SPAN><BR><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">کتاب</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> دیگر، آخرین </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">کتاب</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> ِ خود شهروز رشید بود: «مرثیه‌ای برای شکسپیر». شاید یک سال پیش مهربانی کرده </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">بود،</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> کتاب را برایم پست کرده بود. آخر ما کتاب‌های‌مان را برای هم می‌فرستیم. چند </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">صفحه‌ا</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی از اول کتاب را خواندم. نچسبید. اصلن. گذاشتم‌اش کنار. چندی بعد </SPAN></FONT><A href="http://bayan-ieh.blogspot.com/2007/03/blog-post_28.html"><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U>نما</U></SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U>یش‌نامه‌ای</U></SPAN></FONT></A><FONT size=4> <SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">د</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یدم که براساس «مرثیه» اجرا شده بود. مثل </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">د</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یدن ِ یک نمایش ِ کمدی ِ خوب، حسابی خندیده بودم. و به همین خاطر دیگر به طور کل </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">عطا</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی خواندن‌اش را به لقایش بخشیده بودم. تا این که هفته‌ی پیش </SPAN></FONT><A href="http://www.sujet-verlag.de/de/books/show/24"><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U>سالم</U></SPAN> <SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U>خلفان</U></SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U>ی</U></SPAN></FONT></A><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> (مقالات فارسی‌اش را به نام ا. خلفانی امضاء می‌کند)&nbsp; </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">م</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یهمان ما بود. طبق معمول این روزها بیش‌تر </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">حرف‌ها</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> گرد ِ جنبش و بعد کتاب و ادبیات و داخل و خارج و ترجمه و این جور امورات </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">م</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی‌گذشت. پرسید: «مرثیه را خواندی؟» گفتم: «آره. اما حوصله‌ام را سر برد، تا آخر </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">نخواندم</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">. به نظرم مشکل فرم دارد. معلوم نیست، چی هست. داستان است؟ مقاله است، پژوهش </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">است،</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> چی هست.» گفت: « من که از خواندن‌اش خیلی لذت بردم.&nbsp;یک چیزهایی هم یادداشت کردم. در این کتاب یکی هست که بیماری عجیبی دارد: انگشت ِ&nbsp;شست دست </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">راست‌اش</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> درد می‌کند.» نمی‌دانم چرا تکان خوردم. با خودم گفتم: «اگر این طور باشد که </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">با</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ید خواندنی باشد.» دی‌شب، یعنی یک هفته بعد رفتم سراغ‌اش. تا امروز فقط </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">توانسته‌ام</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> کتاب‌ها را از نظر موضوعی بچنیم توی قفسه‌ها. الفبایی را هنوز شروع </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">نکرده</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> ام. بخش داستان ِ کتاب‌خانه‌ی ما بزرگ‌ترین بخش آن است. باید میان هفت ردیف </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">کتاب</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> ِ تنگ هم چیده شده، دنبال «مرثیه» می‌گشتم. نصفه شب. دو دور گشتم، پیدا نکردم. </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">د</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یگر می‌خواستم پیداکردن‌اش را بگذارم برای بعد، فردا مثلن. بخصوص که کتاب ِ «</SPAN></FONT><A href="http://bilder.buecher.de/produkte/23/23320/23320619n.jpg"><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U>کافکا</U></SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U> در برلین</U></SPAN></FONT></A><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">»</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> همان روز رسیده بود و حرص خواندن آن را </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">هم</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> داشتم. اما چیزی، نیرویی، وسوسه‌ای، نمی‌دانم چه چیزی وادارم کرد یک دور دیگر با </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">دقت</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> و سماجت بگردم. این بار پیدایش کردم و همان لحظه نشستم به خواندن. و دیگر </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">نتوانستم</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> نخوانم تا جایی که دیدم دیگر خستگی و خواب نمی‌گذارد، بفهمم چه می‌خوانم. </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">خواب</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یدم. امروز پس از رتق و فتق ِ امور جاری ِ روزمره، رفتم سراغ بقیه‌اش. و چه </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">لذت</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ی بردم. کتاب را تمام کردم. و بلافاصله شروع کردم به دوباره خواندن‌اش. این </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">اول</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ین است که بین دوبار خواندن ِ یک کتاب، هیچ فاصله‌ی زمانی‌ی </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ن</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">یست.</SPAN></FONT> <br />
<P style="TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0pt"><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">کتاب</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> را می‌توانید از </SPAN></FONT><A href="http://freebook.blogsky.com/1388/07/11/post-2867/"><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U>ا</U></SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; COLOR: #810081"><U>ین‌جا</U></SPAN></FONT></A><FONT size=4> <SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">دان‌لود</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> کنید و </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">بخوان</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">ید.</SPAN></FONT></P><br />
<P style="TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0pt"><FONT size=4><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">من</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'"> درباره‌اش خواهم نوشت. همین </SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">هفته</SPAN><SPAN style="FONT-FAMILY: 'Times New Roman'">.<BR><BR><FONT color=#ff0000>پی‌نوشت</FONT>: نقل قول سالم غلط بوده. این انگشت شست ِ نیست که درد می‌کند، انگشت سبابه است، همان انگشت اشاره.</SPAN></FONT></P></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کمک‌ می‌خواهم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_506.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2169" title="کمک‌ می‌خواهم" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2169</id>
    
    <published>2010-01-08T14:42:25Z</published>
    <updated>2010-01-08T20:45:13Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[&nbsp;باید حدود یک سال و نیم پیش بوده باشد که به فکر تغییراتی در وب‌سایتم افتادم: رنگ و روغنی به در و دیوارش بزنم، قفسه‌ها را مرتب کنم و کارهایی از این دست. حسب ِ اتفاق دوستی نادیده خودش پیش‌نهاد...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT><FONT goog_docs_charIndex="25"><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="26">باید حدود یک سال و نیم پیش بوده باشد که به فکر تغییراتی در وب‌سایتم افتادم: رنگ و روغنی به در و دیوارش بزنم، قفسه‌ها را مرتب کنم و کارهایی از این دست. حسب ِ اتفاق دوستی نادیده خودش پیش‌نهاد کرد، انجام این کارها را به عهده بگیرد. من هم از خدا خواسته استقبال کردم. اما این مصادف شد با جابه‌جایی آن دوست. نوشته بود: «کمی صبرکن، سرم که خلوت شد، کار را شروع می‌کنم.» مدتی صبر کردم، به نظرم آمد سر ِ دوست خلوت نشده است. گفتم، حتمن&nbsp;پشیمان شده.<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="461"><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="462">یک سال پیش بار دیگر دوست نادیده‌ی دیگری ضمن چت یکی دو ایراد ِ معقول به وب‌سایت گرفت و گفت: «اگر می‌خواهی، من می‌توانم اشکالات را برطرف کنم.» طبیعی است، استقبال کردم. اما از بخت بد این دوست هم ناچار از جا به جایی بود. چند وقتی صبر کردم، خبری از او نشد. این بار کمی پررویی به خرج دادم و از چند و چون وضع‌اش پرسیدم. نوشت، هنوز کامپیوتر ندارد. من هم دیگر پی نگرفتم. گفتم، حتمن پشیمان شده.<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="851"><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="852">همین شش ماه پیش بود. باز دوست نادیده‌ای ضمن چت گفت: «کار من طراحی است. اگر کاری در این مورد داری، من هستم.» خوش‌حال استقبال کردم و گفتم چه می‌خواهم. گفت: «در اسرع وقت.» هنوز که هنوز است، هم‌چنان که دیگر دوستان پیشین، خبری از او نشده. گفتم: «شاید قول‌اش یادش رفت. شاید زیاده‌خواهی بوده تقاضای من.» دیگر سراغ‌اش نرفتم.<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="1170"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1171">روند کار با دوست چهارمی که</FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1199">&nbsp; </FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1203">او هم از قضا نادیده بود، بیش و کم همین‌طور بوده.<BR></FONT></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="1256"><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="1257"><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt; mso-ansi-font-size: 12.0pt" lang=FA>شاید همه‌شان رودروایسی گیر کرده بودند یا من نخواسته و ندانسته خودم را تحمیل کرده بودم. نمی‌دانم. فقط می‌دانم، من مانده‌ام و یک خانه‌ی مجازی که نیاز به تازه شدن سر و شکل از در و دیوارش می‌بارد. <FONT size=4>ناگفته نگذارم که به تمام این دوستان بدون استثناء گفته بودم، مایل نیستم تا حق‌الزحمه‌شان را نگویند و نگیرند، کار را شروع کنند.</FONT><BR></SPAN>پس دو سه روز پیش، متعجب از این «باشد، می‌کنم»ها و «نکردن‌»ها، سراغ رفیق ِ سالیان دور و دراز رفتم که می‌دانستم این کاره است. استقبال کرد و یکی دو روز فرصت خواست. پری‌روز ای‌میل زد: « فلانی من نمی‌توانم.&nbsp;از سایت‌ات سر در نمی‌آورم.» ضمن استدلالات اش تعدادی اصطلاحات ِ فنی هم گفت که البته من ِ بی سوات نفهمیدم.<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="1621"><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="1622">حالا دست به دامن شما خوانندگان این‌جا می‌شوم: آیا بین شما کسی هست که بخواهد و بتواند، برای تر و تمیز کردن این خانه‌ی به قول ِ معروف مجازی من، در برابر دریافت حق‌الزحمه، آستین بالا بزند؟ </FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="1809"><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="1810">آدرس ایمیل من همین گوشه است.<BR>از پیش ممنون.<BR><BR><FONT color=#ff0000>پی نوشت: دوباره ممنون. مشکل حل شد. مهندس اش پیدا شد.</FONT></FONT></FONT></P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نمی‌توانی بگویی؟ بنویس!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_505.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2168" title="نمی‌توانی بگویی؟ بنویس!" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2168</id>
    
    <published>2010-01-08T14:08:22Z</published>
    <updated>2010-01-08T14:14:28Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[نقل از سایت رادیو زمانه&nbsp; ترجمه‌ی ناصر غیاثیجایزه‌ی ادبیات امسال نوبل به هرتا مولر، نویسنده‌ی آلمانی – رومانیایی اعطا شد. ترجمه‌ی فرازهایی از سخن‌رانی هرتا مولر هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل را در زیر می‌خوانید. «دست‌مال داری؟» این سئوالی بود که...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>نقل از <A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2009/12/post_321.html">سایت رادیو زمانه</A>&nbsp;<BR><br />
<H5>ترجمه‌ی ناصر غیاثی<BR><STRONG><SMALL><FONT size=2>جایزه‌ی ادبیات امسال نوبل به هرتا مولر، نویسنده‌ی آلمانی – رومانیایی اعطا شد. ترجمه‌ی فرازهایی از سخن‌رانی هرتا مولر هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل را در زیر می‌خوانید.</FONT></SMALL></STRONG></H5><br />
<P>«<STRONG>دست‌مال</STRONG> داری؟» این سئوالی بود که مادر هر روز صبح پیش از آن که پا به خیابان بگذارم، از من می‌پرسید و چون نداشتم، برمی‌گشتم به اتاق و یکی برمی‌داشتم. هیچ روزی دست‌مال نداشتم، چون منتظر این سئوال بودم. دست‌مال دلیلی بر مراقبت مادر از من بود.&nbsp; کارهای بعدی روز دست خودم بود. این پرسش که <STRONG>دست‌مال</STRONG> داری محبتی غیرمستقیم بود. محبت کردن ِ مستقیم زشت بود، کشاورزها چنین عادتی نداشتند. عشق لباس ِ مبدل ِ پرسش به تن می‌کرد. هر روز صبح یک بار بدون دست‌مال دم دروازه بودم و یک بار با دست‌مال. تنها وقتی وارد خیابان می‌شدم که گویی مادر هم هم‌راه دست‌مال با من است. بیست سال بعد دیگر مدت‌ها بود که تک و تنها در شهر بودم، مترجم ِ یک کارخانه‌ی ماشین‌سازی. ساعت پنج صبح بیدار می‌شدم. شش و نیم کار شروع می‌شد. صبح‌ها سرود ملی از بلندگو در حیاط کارخانه طنین‌انداز می‌شد و موقع نهار سرود ِ کارگری.&nbsp; اما کارگرانی که مشغول خوردن غذا بودند، چشم‌هایی داشتند خالی چون ورق ِ حلبی، دست‌هایی آلوده به روغن و غذای‌شان در روزنامه پیچیده شده بود.دو سال زندگی‌ ِ روزمره در روندی یک‌نواخت ادامه یافت، هر روز شبیه روز دیگر.</P></p>]]>
        <![CDATA[<p><P>سال سوم یک‌سانی ِ روزها به پایان رسید. در طول یک هفته سه بار صبح زود مرد ِ قد بلند ِ چهارشانه‌ای با چشمان ِ آبی ِ درخشان، غولی متعلق به سازمان امنیت به دفتر کارم می‌آمد. بار اول ایستاده فقط به من بد گفت و رفت. بار دوم بادگیرش را درآورد، آن را به کلید کمد آویخت و نشست. آن روز از خانه با خودم گل لاله آورده بودم و گذاشته بودم توی گل‌دان. به من نگاه کرد و آدم‌شناسی ِ فوق‌العاده‌ی مرا تحسین کرد. صدایش می‌لرزید و این همه برای من خالی از خوف نبود. تحسین‌اش را انکار کردم و به او اطمینان دادم که فقط لاله‌ها را خوب می‌شناسم و نه انسان‌ها را. با خشم گفت، به‌تر از آن چه من لاله را می‌شناسم، او را مرا می‌شناسد. بعد بادگیر را گذاشت روی دست‌اش و رفت. بار سوم او نشست و من ایستادم، چون کیف‌اش را گذاشته بود روی صندلی ِ من. جرات نمی‌کردم کیف را بردارم و بگذارم زمین.&nbsp; بار دیگر فحاشی کرد. لاله‌ها را به حاشیه‌ی میز راند، وسط میز یک ورق کاغذ سفید و یک قلم گذاشت. نعره زد: بنویس! من در همان حال ایستاده چیزهایی را که دیکته می‌کرد، نوشتم: اسم، تاریخ تولد و آدرس. و بعد این که به کسی از فامیل دور یا نزدیک نباید بگویم که ... این‌جا بود که آن کلمه‌ی وحشتناک را بکار برد: colaborenz: با دشمن هم‌دستی می‌کنم. این کلمه را ننوشتم. قلم را زمین گذاشتم و به طرف پنجره رفتم. گفتم: «من چنین خصلتی ندارم.» این را به خیابان گفتم. کلمه‌ی <STRONG>خصلت</STRONG> مامور امنیتی را هیستریک کرد. کاغذ را پاره کرد و تکه‌هایش را به زمین ریخت.&nbsp; بعد خم شد تمام کاغذپاره‌ها را با دست جمع کرد و ریخت توی کیف‌اش. بعد آه عمیقی کشید، و گل‌دان را به دیوار کوبید. کیف را زیر بغل‌اش گذاشت و آهسته گفت: «پشیمان خواهی شد. در رودخانه غرق‌ات می‌کنیم.» انگار به خودم آهسته گفتم: «اگر امضاء کنم، دیگر نمی‌توانم با خودم زندگی کنم، بعد ناچارم خودم این کار را بکنم. چه به‌تر شما این را کار را بکنید.» <BR>از فردا کش و واکش‌ها شروع شد. باید از کارخانه می‌رفتم. هر روز صبح ساعت هفت و نیم باید خودم را به مدیر کارخانه معرفی می‌کردم. مثل زمانی که مادرم می‌پرسید، دست‌مال داری، رییس کارخانه هم هر روز صبح می‌پرسید:&nbsp; «کار دیگری پیدا کردی؟» من هم هربار یک پاسخ می‌دادم: «دنبال کار نمی‌گردم، کار در کارخانه را دوست دارم. مایلم تا زمان بازنشستگی‌ام همین‌جا بمانم.» یک روز صبح که رفتم سرکار، فرهنگ واژه‌های کلفتم توی راه‌رو روی زمین و دم ِ در ِ دفترکارم بودند. نمی‌توانستم بروم منزل، چون بعد بهانه داشتند، به خاطر غیبت غیرموجه بیرونم کنند. دیگر دفترکاری در اختیارم نبود و حالا دیگر باید حتما هر روز خیلی عادی می‌رفتم سرکار، به هیچ وجه نباید غیبت می‌کردم. زنی که دوست و هم‌کارم بود، گوشه‌ای از میزاش را مدتی برای من خالی کرد. اما یک روز ایستاد جلوی در ِ دفترکارش و گفت: «اجازه ندارم بگذارم داخل بشوی. همه می‌گویند تو خبرچینی.» <BR>در برابر حمله می‌شود از خود دفاع کرد، اما در برابر افترا آدم بی‌چاره است. از چشم هم‌کاران‌ام شده بودم درست آن کسی که از بودن‌اش تن زده بودم. حالا مردد ایستاده بودم روی راه پله. چند بار از پله‌ها پایین بالا رفتم.&nbsp; ناگهان شدم کودک ِ مادرم، چرا که <STRONG>دست‌مال داشتم</STRONG>. آن را بین طبقه‌ی اول و دوم روی پله‌ها پهن کردم، صاف‌اش کردم و رویش نشستم. فرهنگ واژه‌ها را گذاشتم روی زانو و توصیفات ِ ماشین‌های هیدرولیکی را ترجمه کردم. دفترکارم شده بود یک دست‌مال. چند هفته بعد اخراج شدم.<BR>در خانه‌ی ما هرگز چیزی، حتا خودمان، مثل دست‌مال این همه اهمیت نداشت. دست‌مال به درد همه چیز می‌خورد: سرماخوردگی، خون دماغ شدن، دست یا آرنج یا زانوی زخمی، گریستن یا گازگفتن برای جلوگیری از گریستن. دست‌مال ِ سرد و خیس روی پیشانی برای سردرد خوب بود. با چهار تا گره در چهار گوشه‌اش سرپوشی بود در مقابل آفتاب یا باران. وقتی می‌خواستی چیزی یادت بماند، گوشه‌ی دست‌مال را گره می‌زدی.&nbsp; برای حمل چیزهای سنگین ‌می‌بستی دور دست. تکان‌اش که می‌دادی، می‌شد علامت خداحافظی. وقتی توی ده یکی می‌مُرد، فورا چانه‌اش را با یک دستمال می‌بستند. در شهر وقتی کسی کنار خیابان به زمین می‌افتاد، همیشه ره‌گذری پیدا می‌شد که صورت مُرده را با دست‌مال‌اش بپوشاند.<BR>بعدها وقتی با اوسکار پاستیور حرف می‌زدم تا تبعیداش به ارودگاه‌های کار شوروی را بنویسم، تعریف می‌کرد که از یک مادر پیر روسی دستمال ِ سفید کتان دریافت کرد.&nbsp; پیرزن می‌گفت، شاید شما دو تا، تو وپسرم، شانس بیاورید و به زودی به خانه‌هاتان برگردید. می‌گفت پسرش هم‌سن اوسکار است و به اندازه‌ی او دور از خانه اما در سمت دیگری در یک ارودگاه کار. اوسکار پاستیور به عنوان گدایی که از ‌گرسنگی تقریبا رو به موت بود، در ِ خانه‌ی او را زده بود، می‌خواست تکه‌ای ذغال سنگ را با کمی غذا معاوضه کند. پیرزن او را به درون خانه‌اش راه داد و به او سوپ داغ داد و وقتی دماغ‌اش در بشقاب ِ سوپ چکه می‌کرد به او یک دست‌مال کتان داد که تا آن زمان کسی از آن استفاده نکرده بود. اوسکار پیستور برای این زن دو نفر بود: گدایی از همه جا بی‌خبر در خانه‌ی او و کودکی گم‌ شده در جهان.&nbsp; در این دو شخص اوسکار خوش‌بخت بود و تحت فشار حرکات زنی که برای او هم دو نفر بود: یک زن روسی غریبه و مادری نگران با این پرسش: <STRONG>دست‌مال</STRONG> داری؟ می‌توان گفت خُردترین اشیاء، چه ترومپت باشد چه آکاردئون چه دست‌مال، متفاوت‌ترین چیزها را در زندگی به هم پیوند می‌دهند. می‌‌توان گفت اشیاء چرخ می‌خورند و در انحرافات‌شان چیزی دارند که تابع تکرار است: دور باطل. می‌توان به این باور داشت اما نمی‌توان گفت. اما چیزی را که نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت. چرا که نوشتن عملی لال است، کاری است از سر به دست.&nbsp; به دهان وقعی نمی‌گذاریم. در دیکتاتوری خیلی حرف زدم، اغلب به این خاطر که تصمیم گرفته بودم به ترومپت ندمم. اغلب حرف زدن نتایجی تحمل‌ناپذیر داشت. اما نوشتن در سکوت آغاز شد، روی پله‌های کارخانه. اتفاقی که افتاده بود، دیگر در حرف زدن به بیان نمی‌آمد، دست بالا ضمایمی بیرونی به بیان می‌آمد اما نه وسعت‌شان.<BR>این‌ها را فقط می‌توانستم بی‌ صدا در ذهنم هجی کنم، در دور باطل کلمات به هنگام نوشتن. در برابر ترس ِ از مرگ با عطش به زندگی عکس‌العمل نشان می‌دادم. این گرسنگی برای کلمه بود.&nbsp; فقط دَوَران کلمات می‌توانست وضعم را توصیف کند. این دَوَران کلمات چیزی را هجی می‌کرد که نمی‌شد آن را با دهان گفت. در دور ِ باطل ِ کلمات به دنبال آن‌ چه از سر گذرانده بودم می‌دویدم، تا این که چیزی سر بیرون آورد که پیش از آن نمی‌شناختم. به موازات واقعیت پانتومیم کلمات دست به عمل زدند.&nbsp; پانوتومیم کلمات احترامی برای ابعاد واقعی قایل نیست، از اصل می‌کاهد و به حواشی بسط می‌دهد. دور ِ باطل ِ کلمات به آن چه از سر گذشته شتاب‌زده نوعی منطق ِ افسون شده می‌آموزد.&nbsp; پانتومیم بی‌ملاحظه است و ترسو و همان‌قدر اعتیاد دارد که دل‌زدگی. درون‌مایه‌ی دیکتاتوری خود به خود دست در کار است، چرا که وقتی بدیهیات را کم و بیش بطور کامل از کسی دزدیدند، دیگر هیچ‌گاه بازنمی‌گردد.&nbsp; درون‌مایه بطور ضمنی حضور دارد اما این کلمات‌اند که تصاحب‌ام می‌کنند. کلمات درون‌مایه را به هر کجا که بخواهند می‌کشند. دیگر هیچ چیز در جای خودش نیست و همه چیز حقیقت دارد.<BR>طنین کلمه می‌داند که باید فریب بدهد، چرا که اشیاء با ماده‌ی اصلی‌شان فریب می‌دهند و احساسات با ایما و اشاره‌شان. آن‌جایی که ِ فریب ِ ماده‌ی اصلی و ایما و اشاره‌ به هم می‌رسند، طنین کلمه با حقیقت ِ جعلی‌اش لانه می‌کند. هنگام نوشتن حرف از اعتماد نیست بلکه بیش‌تر حرف ِ صداقت ِ فریب است. به نظرمی‌رسد اشیاء ماده‌ی اصلی‌شان را نمی‌شناسند، ایما و اشاره احساسات‌شان را و کلمات دهانی را که حرف می‌زند. <BR>اما برای تضمین هستی‌ ِ خودمان به اشیاء، ایما و اشاره و کلمات نیاز داریم. هر چه بیش‌تر مجاز باشم از کلمات بهره بیرم، به همان اندازه آزادیم. وقتی دهان را ممنوع می‌کنند، می‌کوشیم از طریق ایما و اشاره و حتا از طریق اشیاء تاب بیاوریم. ایما و اشاره و اشیاء به سختی تن به تاویل می‌دهند، برای مدتی نامظنون می‌مانند.&nbsp; می‌توانند به ما کمک کنند خفت را به شرافتی تبدیل کنیم که برای مدت زمانی نامظنون می‌ماند.<BR>کاش می‌توانستم یک جمله برای آن‌هایی بگویم که در دیکتاتوری‌ها هر روز تا امروز شرافت‌شان را لکه‌دار می‌کنند، حتا شده جمله‌ای با کلمه‌ی دست‌مال. حتا شده این پرسش که <STRONG>دست‌مال دارید؟<BR></STRONG>ممکن است مسئله‌ی دست‌مال از همان ابتدا منظورش اصلا نه دست‌مال بل‌که تنهایی حاد آدمی است.</P></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کافکا در مونیخ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_504.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2167" title="کافکا در مونیخ" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2167</id>
    
    <published>2010-01-08T14:03:04Z</published>
    <updated>2010-01-08T14:07:49Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[نقل از سایت رادیو زمانه&nbsp; ناصر غیاثی گاهی در گوشه و کنار تاریخ ادبیات وقایعی پیدا می‌شود که تعیین صحت و سقم آن اگر ناممکن نباشد، دست‌کم نامحتمل است. سرک کشیدن به این وقایع محض تفنن خالی از لطف نیست....]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="کافکا" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>نقل از<A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/01/post_327.html"> سایت رادیو زمانه</A>&nbsp; <BR><BR><br />
<H5>ناصر غیاثی</H5><BR><br />
<P><STRONG><SMALL><FONT size=2>گاهی در گوشه و کنار تاریخ ادبیات وقایعی پیدا می‌شود که تعیین صحت و سقم آن اگر ناممکن نباشد، دست‌کم نامحتمل است. سرک کشیدن به این وقایع محض تفنن خالی از لطف نیست. این بار به سراغ یکی از داستان‌خوانی‌های کافکا می‌رویم و آن چه که تاریخ ادبیات از دانسته‌ها و نادانسته‌های این شب روایت می‌کند.</FONT></SMALL></STRONG></P><br />
<P>دهم نوامبر ١٩١٦ است. دومین سال جنگ جهانی ِ اول. کافکا دو سال پیش نوشتن ِ داستان ِ «در سرزمین محکومین» را در چهارده روز- از چهارم تا هژدهم اکتبر ١٩١٤ به پایان برده است. کتابی که ٥ سال بعد منتشر می‌شود. در غروب آن روز گالری هانس گولتس در مونیخ «شب ِ ادبیات ِ نو» برگزار می‌کند. کافکا، نویسنده‌ی جوان و استعداد تازه کشف شده‌ی ادبیات زبان آلمانی و ساکن پراگ، قرار است داستان هنوز منتشر نشده‌ی «در سرزمین محکومین» و چند شعر از ماکس برود را برای حضار بخواند.</P></p>]]>
        <![CDATA[<p><P>این تنها باری است که کافکا بیرون از پراگ در جلسه‌ای عمومی داستان می‌خواند. خود برود اما که برنامه را ترتیب داده، ناچار است به سفر کاری برود و نمی‌تواند در برنامه شرکت کند. سانسور دولتی نیز به برگزارکنندگان ِ برنامه اجازه نمی‌دهد شب را به نام داستان ِ کافکا اعلام کنند. پس اسم‌اش را می‌گذارند: «مونش‌هاوزن ِ مناطق استوایی».&nbsp; کارل شترن‌هایم که تازه جایزه‌ی فونتانه را برده است، از این نویسنده تعریف می‌کند و شاید همین باعث می‌شود تا شاعران و نویسندگان مهم آن روزها مثل گوتفرید کولول، اویگن مونت ماکس پولور به جلسه بیایند. به احتمال قوی ریلکه هم که به آثار کافکا به دیده‌ی تحسین می‌نگریست، حضور دارد. فلیسه هم باوئر از برلین آمده است. تعداد شرکت‌کنندگان در جلسه به زحمت به پنجاه نفر می‌رسد.<BR><STRONG>شرحی کوتاه از «در سرزمین محکومین»<BR></STRONG>«در سرزمین محکومین» گزارشی است از سفری خیالی به اردوگاه کار کسانی که به اصطلاح امروز آن‌ها را ارازل و اوباش می‌خوانیم: جانی‌ها، دزدها، ول‌گردها و آدم‌کش‌ها. راوی با ذکر جزییات ماشین شکنجه‌ای را توصیف می‌کند که مخصوص این عده اختراع شده است. مخترع این ماشین که یک افسر است، می‌خواهد کارکرد ماشین را به نمایش بگذارد. پس آن را روی خودش امتحان می‌کند که به مرگ او و از هم پاشیدن ماشین می‌انجامد. نویسنده‌ی آلمانی برنهارد زتس‌واین که برای نوشتن رمان‌اش «هفت دادگستر» این سفر کافکا و اوضاع روز آن دوران را پژوهش کرده است، می‌نویسد: «پس از بحثی در مجلس آلمان به سال ١٩٠٩ به یک حقوق‌دان ِ جوان ماموریت می‌دهند از مهم‌ترین اردوگاه‌‌ها بازدید کند. گزارش او با عنوان ِ «سفر من به اردوگاه کار محکومین» از نظر محتوا مو به مو با داستان کافکا هم‌خوانی دارد.»<BR><STRONG>گزارش پولور<BR></STRONG>١٩٥٣ پولور گزارشی از آن شب را انتشار می‌‌دهد: «حال و هوایی اندوه‌بار، آشفتگی در سالن، یک زن را که بی‌هوش شده بود به بیرون می‌برند. نویسنده هم‌چنان به خواندن ادامه می‌دهد. دو نفر دیگر هم تحت تاثیر کلام او [کافکا] بی‌هوش می‌شوند. آرام آرام ردیف شنوندگان از زن و مرد خالی می‌شود. برخی نیز در لحظه‌ی آخر پیش از آن که خیال‌پردازی‌های نویسنده از پای‌شان دربیاورد، می‌گریزند. هرگز این چنین شاهد تاثیر کلام ِ شفاهی نبوده‌ام.» از آن‌جا که این گزارش با تصویر رایج از کافکا به عنوان آدمی که ترس و وحشت هم‌راه دایمی اوست، تطابق دارد، یکی از معروف‌ترین گزارش‌ها در مورد کافکا است. اما گویا حقیقت این است که این گزارش محصول خیال‌بافی نویسنده‌اش است. چرا که بعید است کافکا با توجه به روحیه‌اش بدون توجه به حال و وضع شنوندگان هم‌چنان خون‌سردانه به خواندن داستان‌اش ادامه داده باشد، آن هم وقتی که سه نفر بی‌هوش شده باشند و عده‌ای دیگر راه چاره را در گریز ببینند. نامحتمل است مطبوعات آن روزها به حادثه‌ای این چنین جنجالی اشاره نکرده باشند، در حالی که هیچ‌کدام از گزارش‌ها و نقدهای موجود ِ مربوط به آن شب به چنین اتفاق نادری نپرداخته‌اند. از سوی دیگر برود در ملحقات کتاب‌اش «از فرانتس کافکا» که در آن بیوگرافی کافکا را نوشته است، منکر چنین اتفاقی می‌شود و می‌نویسد، وقتی به استقبال کافکا در ایستگاه قطار پراگ رفت، کافکا داستان‌خوانی‌اش را در مونیخ مو به مو برایش تعریف کرده اما در مورد بی‌هوش شدن شنوندگان یک کلمه هم نگفته است.<BR><STRONG>نقد منفی<BR></STRONG>واقیعت اما این هم هست که در مورد این شب سه نقد در روزنامه‌های مونیخ نوشته شده که شناخته شده‌اند و در یکی از آن‌ها اشاره‌ی گنگی به عکس‌العمل منفی حضار شده است. در یکی آمده:&nbsp; «بخشی از شنوندگان، نمی‌توانست فشار عصبی بیش از اندازه را تحمل کند و بخشی دیگر – چون از همان جنس و جنم بود - به نظر می‌آمد راضی است.» و در دیگری: «از نظر درون‌مایه انزجارآور بود، امری که شنوندگان هم البته نشان‌اش دادند.»&nbsp; و سرانجام سومی کافکا را کسی می‌نامد که با آفریدن وحشت، لذت شهوی می‌برد. «او ابایی از چیزهای اشمئزازآور و انزجارآور ندارد. کافکا بی‌شک دیگر از حد و مرز تجاوز کرده است.»&nbsp;<BR><STRONG>وقایع آن شب<BR></STRONG>پس از داستان‌خوانی وقتی به رستوران می‌روند، بین فلیسه و کافکا که برای دومین بار نامزد کرده بودند، بگو مگویی درمی‌گیرد. فلیسه از او می‌خواهد، تصمیم یا عدم تصمیم‌اش را در مورد شیوه و نوع زندگی ِ مشترک آینده‌شان به او بگوید. کافکا در یادداشت‌های روزانه‌اش می‌نویسد، فلیسه در برابر خواست او مبنی بر یک زندگی خیال‌گونه و تنظیم شده تنها بر اساس کار ادبی‌اش ، یک زندگی ِ شهروندی متوسط را پیش رو می‌گذارد. پولور آن شب موی دماغ کافکا می‌شود. از سوی دیگر کافکا آن گونه که در نامه‌ای به گوتفرید کولول می‌نویسد، مدتی شیفته‌ی پولور بود چرا که او نیز مثل کافکا علاقه‌ی ویژه‌ای به خط‌ شناسی، ستاره‌شناسی و معرفت باطنی (Gnostik) داشت. از این رو ممکن است پولور در گزارش‌اش کمی زیاده روی کرده باشد.<BR><STRONG>از زبان کافکا<BR></STRONG>کافکا در نامه‌ای به فلیسه باوئر که چند روز پس از برگشتن از مونیخ نوشته است، وقتی به داستان‌خوانی‌اش در آن‌جا می‌پردازد، ضمن «فاجعه‌بار» خواندن آن می‌نویسد:&nbsp; «از داستانم به عنوان مستمسکی برای سفر به مونیخ، شهری که هیچ گونه ارتباط عاطفی با آن ندارم، سوء‌استفاده کردم، تا به شهری بروم که جز محل دیدار و خاطرات ِ ملال‌آور دوران جوانی ربطی به من نداشت. داستان کثیفم را در بی‌تفاوتی کامل در جایی خواندم که سردتر از هر بخاری خالی بود.»&nbsp; و در جایی دیگر آن شب را «شکستی بی‌نظیر» می‌خواند.<BR><STRONG>گوشه‌ی تاریک تاریخ<BR></STRONG>به هرحال در آن زمان مونیخ نیز چون بوهیما در آتش جنگ میسوخت. معلوم نیست بی‌هوش شدن ِ شنوندگان حاصل ِ خیال‌بافی‌های هانس پولور است یا نتیجه‌ی شنیدن توصیفات وحشت‌آور داستان یا حاصلِ کم‌غذایی ِ شنوندگان.</P></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از تفاوت تا تشابه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/01/post_503.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2162" title="از تفاوت تا تشابه" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2162</id>
    
    <published>2010-01-05T12:35:52Z</published>
    <updated>2010-01-05T12:39:07Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[&nbsp;یکی در تفاوت کار نویسندگی با دیگر کارها&nbsp; می‌گفت: «نجار که غروب در مغازه‌اش را می‌بندد، کارش را هم آن‌جا می‌گذارد. نویسنده اما در خواب و بیداری به فکر نوشتن (داستان) است.» گفتم: «این حرف تو چند اشکالی "جوزوی" دارد....]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="درباره‌ی ادبیات" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right"><FONT size=4>&nbsp;</FONT><FONT face="Times New Roman"><FONT size=5><FONT size=4>یکی</FONT> </FONT><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt; mso-ansi-font-size: 12.0pt" lang=FA>در تفاوت کار نویسندگی با دیگر کارها&nbsp; می‌گفت: «نجار که غروب در مغازه‌اش را می‌بندد، کارش را هم آن‌جا می‌گذارد. نویسنده اما در خواب و بیداری به فکر نوشتن (داستان) است.» گفتم: «این حرف تو چند اشکالی "جوزوی" دارد. اول این که هیچ نویسنده‌ای در جهان بیست و چهار ساعته به فکر نوشتن نیست، غرق ِ جهان داستانی که نوشته یا دارد می‌نویسد و یا می‌خواهد بنویسد، نیست، چرا که در این ‌صورت باید ببرنداش تیمارستان و اگر کارش به آن‌جا نکشید، حتمن آدمی کاملن منزوی است، چرا که با ادا اطوارهای از این دست‌اش، حوصله‌ی همه را سر می‌برد. تازه اگر بیماری‌اش تا این اندازه که گفتم، بدخیم نباشد، دست‌کم از رتق و فتق امور عادی ِ زندگی ِ روزمره‌اش جا می‌ماند، چه رسد به نوشتن. دو دیگر یک نجار حتا غیرنابغه هم که شب به خانه می‌رود به فکر میخ و اره و چکش‌اش است، منتها این را در بوق و کرنا نکرده و مایه‌ی مباهات خودش و تحقیر مردم ِ غیرنجار نمی‌کند.»</SPAN></FONT><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN dir=ltr><SPAN dir=ltr></SPAN></SPAN></P></p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

