<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>مرز آبی - ناصر غیاثی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/blog/atom.xml" />
   <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog/2</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2" title="مرز آبی - ناصر غیاثی" />
    <updated>2010-03-11T01:16:50Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>نامه ی جیمز جویس به نورا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_528.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2264" title="نامه ی جیمز جویس به نورا" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2264</id>
    
    <published>2010-03-11T01:14:21Z</published>
    <updated>2010-03-11T01:16:50Z</updated>
    
    <summary>ترجمه‌ی یکی از نامه‌های جیمز جویس به نورا را گذاشته‌ام در «از قلم دیگران». دوست داشتید بخوانید....</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>ترجمه‌ی یکی از نامه‌های جیمز جویس به نورا را گذاشته‌ام در <A href="http://naserghiasi.com/others/2010/03/post_38.php">«از قلم دیگران»</A>. دوست داشتید بخوانید.</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از برکات ِ نور ِ آفتاب در هشتم مارس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_527.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2259" title="از برکات ِ نور ِ آفتاب در هشتم مارس" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2259</id>
    
    <published>2010-03-08T13:04:25Z</published>
    <updated>2010-03-08T13:12:29Z</updated>
    
    <summary>هشتم مارس بر همه‌ی ما مبارک. بعدالتحریر: امروز صبح علی‌الطلوع، ساعت یازده و نیم صبح که انعکاس نور خورشید بر برف تازه نشسته، از لای پرده‌ی بر بستر ما تابید و چشم‌مان را مجبور به گشوده شدن به نور جهان...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>هشتم مارس بر همه‌ی ما مبارک.</P><br />
<P>بعدالتحریر: امروز صبح علی‌الطلوع، ساعت یازده و نیم صبح که انعکاس نور خورشید بر برف تازه نشسته، از لای پرده‌ی بر بستر ما تابید و چشم‌مان را مجبور به گشوده شدن به نور جهان نمود، ناگهان، خیلی خیلی ناگهان، دریافتیم درست از نیم قرن و یک سال و دو روز&nbsp;پیش هر روز چنین می‌نماییم. هم در دل و هم&nbsp;با زبان دعا نمودیم&nbsp;تا سی سال دیگر نیز چنین بادا!</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>حیف که دمکرات شدم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_526.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2253" title="حیف که دمکرات شدم" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2253</id>
    
    <published>2010-03-04T23:43:55Z</published>
    <updated>2010-03-05T00:23:00Z</updated>
    
    <summary>اگر درست یادم مانده باشد، باید اواخر سال‌های هه‌ی هشتاد میلادی بوده باشد. گروه‌های سیاسی اپوزیسیون بیرون کافه تریای اغلب دانش‌گاه‌های بزرگ آلمان، از جمله برلین، روزانه میز کتاب و نشریه می‌گذاشتند. در ائتلافی نانوشته بین این گروه‌ها، طیف توده‌ای...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><FONT goog_docs_charIndex="32"><FONT size=4 face="Times New Roman" goog_docs_charIndex="33">اگر درست یادم مانده باشد، باید اواخر سال‌های هه‌ی هشتاد میلادی بوده باشد. گروه‌های سیاسی اپوزیسیون بیرون کافه تریای اغلب دانش‌گاه‌های بزرگ آلمان، از جمله برلین، روزانه میز کتاب و نشریه می‌گذاشتند. در ائتلافی نانوشته بین این گروه‌ها، طیف توده‌ای از دم و سلطنت‌طلب‌ها سال‌ها حق گذاشتن میز نداشتند. تا این که یک روز بچه‌های جناح چپ اکثریت که&nbsp;به کشتگری‌ معروف بودند، آمدند گوشه‌ی سالن میز گذاشتند. "انقلابی‌ها"با نگاه‌های خشماگین&nbsp;راهی ِ&nbsp;مذاکره در داخل کافه تریا شدند. قدری بحث کردند و نتیجه را فورن اعلام کردند: «چون این‌ها به صف ِ انقلاب پیوسته یا بازگشته‌‌اند، مجازند میز بگذارند.» حالا دیگر تک و توک لب‌خندی هم بین دو طرف رد وبدل می‌شد. حتا در روزهای بعد "انقلابی‌ها" نگاهی به میز کشتگری‌ها هم می‌انداختند و رقیق‌ترهاشان یک اعلامیه هم از روی میز برمی‌داشتند. به قول معروف دیری نپایید که یک روز در برابر چشمان ِ حیرت‌زده‌ی بچه‌ها، توده‌ای‌ها هم آمدند و خواستند بساط‌شان را پهن کنند. سالن در عرض چند دقیقه شد صحنه‌ی نبرد "انقلابییون" و "خائنین". زد و خورد و درگیری شد و&nbsp;طی آن&nbsp;از سر یکی از بچه‌های "انقلابی"&nbsp;خونکی هم آمد. فردا توده‌ای‌ها دوباره با میزشان و البته این بار در معیت پلیس ونماینده‌ی سازمان دانش‌جویی ِ دانش‌گاه فنی برلین آمدند داخل سالن. باز هم غلغله شد. استدلال پلیس و سازمان دانش‌جویی این بود که «این‌ها هم مثل شما دانش‌جو هستند، کرایه‌ی جاشان را می‌دهند، پس حق دارند تبلیغ سیاسی بکنند. خائن مائن بودن‌شان هم ربطی به ما ندارد، ضمن این‌که دمکراسی یعنی همین: اجازه بدهی مخالفت‌ات هم حرف‌اش را بزند و حق تبلیغ داشته باشد.» خلاصه این‌که توده‌ای‌ها زورشان چربید و میزشان را بطور رسمی علم کردند. در این میان یک روز آنی که از سرش&nbsp;خون آمده&nbsp;بود، رفت جلوی میز توده‌ای‌ها و گفت: «حیف که این‌جا دمکراسی است، وگرنه چنان می‌زدم زیر این میز که از سقف ُ کافه تریا بزند بیرون.»<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="1641"><FONT size=4 face="Times New Roman" goog_docs_charIndex="1642">حالا حکایت ماست. برخی چیزهایی می‌نویسند که من هی ناچارم با گفتن ِ "حیف که دمکرات شدم، وگرنه ..." جلوی خودم را بگیرم.<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="1764"><FONT size=4 face="Times New Roman" goog_docs_charIndex="1765">یک نمونه‌اش را ببینید: طرف برمی‌دارد می‌نویسد: «توضیح تان در مورد کلمه‌ی [فلان ِ آلمانی] &nbsp;هم حتی برای منی که زبان آلمانی نمی‌دانم نادرست به نظر می‌رسد.» حیف که دمکرات شدم، وگرنه به ایشان می‌گفتم: آخر عزیز دل، شما که اذعان داری آلمانی بلد نیستی، با چه رویی می گویی ترجمه (و نه توضیح ِ ) من در مورد یک کلمه‌ی آلمانی به نظر شریف‌ات نادرست و یا - خدای ناکرده - درست&nbsp;است یا نیست؟ یا این یکی: اصلن بدون این‌که مطلب را بخواند تا ببیند ترجمه است یا تالیف، برمی‌دارد می‌نویسد: «چرا ترجمه را به نام خود چاپ کرده اید. این از امانتداری ادبی به دور است.» حیف که دمکرات شدم، وگرنه از ایشان می‌پرسیدم: حالا خواندن ِ مطلب پیش‌کش‌تان. بفرمایید: "امانت‌داری ِ ادبی" دیگر چه نوع امانت‌داری است و فرق‌اش با دیگر انواع امانت‌داری – در صورت موجود بودن - چیست؟ یا این یکی که دیگر شورش را درآورده: برداشته در&nbsp;وصف نثر ِ&nbsp;کسی که در دو پاراگراف ِ نزدیک به 450 کلمه‌ا‌ی، جمله‌هایی این چنینی نوشته: «خوبی [فلان چیز] این است که [...] آسیب ِ ماندن ِ جمعی با سلایق محدود را می‌گیرد.» یا «حلقه‌ای که [فلان چیز] را لینک می‌کنند.» یا « [...] آسیبی که فضای مجازی [...] بر سر[فلان چیز] آوردند»، می‌نویسد «نثر درخشان ِ فلانی (نویسنده‌ی سه جمله‌ی بالا) خواندن دارد.»<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="2868"><FONT size=4 face="Times New Roman" goog_docs_charIndex="2869">گفتم که: حیف که دمکرات شدم، وگرنه یقه‌ی هر دو تاشان را می‌گرفتم و می‌فرستادم‌شان کلاس اکابر که فارسی یاد بگیرند.</FONT></FONT></P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یادش بخیر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_525.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2252" title="یادش بخیر" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2252</id>
    
    <published>2010-03-04T14:40:40Z</published>
    <updated>2010-03-04T14:45:28Z</updated>
    
    <summary>هفت سال و نیمه شدیم و خودمان خبر نداشتیم؟...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><A href="http://nasser.persianblog.ir/post/1/"><FONT size=4 face="times new roman, times, serif">هفت سال و نیمه </FONT></A><FONT size=4 face="times new roman, times, serif">شدیم و خودمان خبر نداشتیم؟</FONT> </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بیست و چهارم دسامبر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_524.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2251" title="بیست و چهارم دسامبر" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2251</id>
    
    <published>2010-03-02T00:58:07Z</published>
    <updated>2010-03-07T21:08:02Z</updated>
    
    <summary>ترجمه‌ی داستان ِ «بیست و چهارم دسامبر» را گذاشته‌ام در «از قلم دیگران» برای آن‌هایی که داستان را در وب سایت رادیو زمانه نتوانسته‌اند بخوانند....</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="ترجمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>ترجمه‌ی داستان ِ «<A href="http://naserghiasi.com/others/2010/03/post_37.php">بیست و چهارم دسامبر</A>» را گذاشته‌ام در «ا<A href="http://naserghiasi.com/blog/cats/cat88.php">ز قلم دیگران</A>» برای آن‌هایی که داستان را در <A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/02/post_337.html">وب سایت رادیو زمانه</A> نتوانسته‌اند بخوانند. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_523.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2248" title="اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2248</id>
    
    <published>2010-02-28T14:20:24Z</published>
    <updated>2010-02-28T14:30:46Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[نقل از سایت رادیو زمانه&nbsp;ناصر غیاثی زیگفرید لنتس، نویسنده‌ی هشتاد و چهار ساله‌ی آلمانی یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان ِ زبان و ادبیات آلمانی ِ پس از جنگ جهانی دوم است. جایزه‌ی بین‌المللی ِ امسال ِ پرمیو نونیو در ایتالیا به...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="ترجمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>نقل از <A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/02/post_336.html">سایت رادیو زمانه</A>&nbsp;<BR>ناصر غیاثی</P><br />
<P><STRONG><SMALL><FONT size=2 face="arial, helvetica, sans-serif">زیگفرید لنتس، نویسنده‌ی هشتاد و چهار ساله‌ی آلمانی یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان ِ زبان و ادبیات آلمانی ِ پس از جنگ جهانی دوم است. جایزه‌ی بین‌المللی ِ امسال ِ پرمیو نونیو در ایتالیا به او تعلق گرفت. او مضمون ِ سخن‌رانی‌اش در مراسم اعطای این جایزه را به سال‌خوردگی و ادبیات اختصاص داده است. ترجمه‌ی متن این سخن‌رانی در زیر می‌آید.</FONT></SMALL></STRONG></P><br />
<P><STRONG>اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی<BR></STRONG>یک چیز مسلم است: موروثی ترین کارکرد ادبیات عبارت است از به دست دادن ِ شناخت. به این ترتیب که چیزی را نشان می‌دهد، آن را رسوا می‌کند، نسبت به آن به ما آگاهی می‌بخشد و در عین حال امیدوار به دگرگونی است. سارتر به این می‌گوید: « دست به کارشدن از طریق افشاگری» و گئورگ لوکاچ از «شوک ناشی از آگاهی یافتن» حرف می‌زند.</P></p>]]>
        <![CDATA[<p><P>ادبیات دگرگونی را نشانه می‌گیرد، شامل مناسبات و داوری‌های ما نسبت به جهان و فراهم آوردن ِ آمادگی برای کسب تجربه در جهت ِ نزدیک شدن به آن می‌شود. مخاطب ادبیات هم‌وراه یکی است: خواننده، که برای بار دوم ادبیات را می‌آفریند و در عین حال این انتخاب اوست که پیش‌نهادات نویسنده را بپذیرد یا رد کند. این پیش‌نهادات که در لیست انتخاب قرار دارند، عبارتند از ابداعات نویسنده و دست‌آوردهای قدرت تخیل ِ او. از آن‌جا که ادبیات به یاری ِ ابداع، پرده از واقعیت برمی‌دارد، به شیوه‌ی خاصی تاثیر قانون‌گذارانه دارد. این مدل ِ ابداع شده به چیزی در بیرون از خود اشاره دارد و آن را به عموم تعمیم می‌دهد. تجاربی معین تعمیم‌‌پذیر می‌شوند. پرنس مشکین در «ابله» داستایوفسکی و ژولین سورل پسر ِ صاحب ِ آسیاب در «شهرستان» ِ استاندال، آنتیگونه و مادام بوآری. گرچه تمام این‌ها با وجود نادر بودن‌شان، تسلیم مجموعه‌ی تجارب جهان و دل ِ انسان می‌شوند، اما تنها در لحظه‌ای به حقیقت می‌پیوندند که سرنوشت‌شان با اندوه یا اشتیاق، تجارب خاص و دیدگاه‌های من یک‌سان باشد.<BR><STRONG>ایستادن بر بریدگی‌‌های وفادار<BR></STRONG>ادبیات، چنان که در بسیاری موارد دیگر، به ما آموخته است چندسویگی ِ سال‌خوردگی را بفهمیم. در کمال شگفتی دیدگاه‌های متفاوتی را ملاحظه می‌کنیم. به مثل ایتالو سوو رمان دوم‌اش راِ «Senilita» [مردی پیر می‌شود] می‌نامد، آن چنان که همه هم‌آوا در انتظار یک شخصیت اصلی ِ سال‌خورده و فرتوت هستیم، حال آن که شخصیت ِ اصلی، نویسنده‌ای به نام ایمیلیو برنتانی، تازه سی و پنج سال دارد. با این وصف او ثابت می‌کند که می‌تواند به تمام و کمال نشانه‌های عارضه‌ی سال‌خوردگی را نشان دهد. برنتانی هرگز احساسی قوی‌تر از این نداشت، زندگی‌اش در چشمان او سوت و کور است. انسانی سر در گریبان با ضعف‌هایش کنار آمده است. مفهوم ِ پیرشدن چیزهایی بیش از فرسودگی ِ جسمی را دربرمی‌گیرد. پاسخ او به جهان بی‌تفاوتی است. او نه شور را می‌شناسد نه آمادگی برای خطر کردن را. برخلاف انتظار ما، تصویر کلیشه‌ای مرد ِ فرتوت ِ جاه طلبی فراهم می‌شود که یک بار دیگر می‌کوشد با شور و حال ِ جوانی مُهر خود را به جهان بکوبد. اخطار جورج برنارد شاو را نیز از یاد نرفته است: «از پیرمردها حذر کنید، آن‌ها چیزی ندارند که از دست بدهند.» ادبیات همواره به انسان ِ سال‌خورده پرداخته است، او را با شوربختی‌ها و توهمات‌اش، در محرومیت و نیاز پایان ناپذیراش برای به رسمیت شناخته شدن به تصویر کشیده است. شکسپیر از زبان شاه لیر می‌گوید: «من این جایم، مردی کهن‌‌سال، فقیر، شوربخت، پیر و فرتوت و تحقیرشده.» لیر تاوان‌اش را به سال‌خوردگی پرداخته است. برای او دیگر دیر شده است نظم نوینی را که در آرزویش بود، بیافریند. سال‌خوردگی وقاحت نیست، بل که برعکس تکلفی پیش پا افتاده است، ترجیع بند ِ زمان است. هیچ نویسنده‌ای مانند ساموئل بکت گزارش‌هایی چنین تاکیدآمیز درباره‌ی فروپاشی در سال‌خوردگی را برای ما به جا نگذاشته است. این گزارش‌های روایی و نمایشی با آرامش‌‌شان ما را به وجد می‌آورند و به خاطر عدم اعتراض‌شان ما را به شگفتی وامی‌دارند. انسان هم‌چون از جان گذشتگی ِ متهورانه‌ی سال‌خوردگی به تصویرکشیده نمی‌شود بل به عنوان پدیده‌ای که، وقتی ضعف‌ها و اُفت‌های محتوم فرامی‌رسند، به سادگی سپری می‌شود: «من خود را چون جهان سال‌خورده می‌فهمم، جهانی که تمام اندام‌اش قطع شده، ایستاده بر بریدگی‌های باوفایم.» و مولوی ِ بکت می‌گوید: «نه تنها از یاد برده بودم، کیستم، بل که این را هم از یاد برده بودم که هستم...گذاشتم ساقه‌ها و ریشه‌های نرم در من رخنه کنند. خود را هم‌راه با آرامش شب و در انتظار طلوع خورشید حس می‌کردم .» بی‌تفاوتی به مثابه امیدی ممکن در آخر الزمان.<BR><STRONG>تاوان‌هایی که ما می‌شناسیم.<BR></STRONG>ادبیات اما ما را با موضعی دیگر نیز آشنا می‌سازد. و آن فروتنی پس از شکست‌های تلخ است. سانتیاگو، ماهی‌گیر ِ پیر ِ همینگوی، که درباره‌ی سال‌خوردگی‌اش می‌گوید، ساعت شماطه‌دار اوست، تواضع را چون یک رسوایی احساس نمی‌کند. این تواضع حاصل ِ عدم موفقیتی طولانی است. پیروزی‌ها در تناقض با حقیقت ِ تجربه‌ی ما از جهان‌اند. شکست می‌تواند درخشندگی ِ تهور را داشته باشد و گاه نیز شرافت ِ تراژدی را. تاب و تحمل ِ شکست‌ در سال‌خوردگی حد و اندازه‌ای دارد. اعترافات انسان‌های سال‌خورده که ادبیات ما را به آن آشنا کرده است، جای تردیدی باقی نمی‌گذارند که درک ِ آخرالزمان، شخصیت را دگرگون می‌کند. هم‌راه با روانی تیره و تار، هم‌راه با - آن‌طور که [اوژن] یونسکو می‌نویسد- «بار ِ سنگین ِ زمان بر پشت»، ویژگی‌های کهن نیز دگرگون می‌شوند. خشونت جای‌گزین ِ نرم‌خویی می‌شود، تلخ‌کامی جای رضایت از خود را می‌گیرد. بی‌حسی و جریه‌دار شدن احساسات صفاتی متناقض هم‌اند. انسان ِ سال‌خورده‌ی متین و مستقل نقطه‌ی مقابل خود را می‌یابد. آندره، پرنس ِ تولستوی، با نگاهی سرد و خصمانه انسان‌ها را براندازمی‌کند، حوصله‌ی هیچ کس و هیچ چیز را ندارد، خیال می‌کند ابطال تمامی ارزش‌ها را اعلام کرده است. از آن‌جا که هر نوع پای‌داری در برابر سال‌خوردگی ناموفق است، به سلب مالکیت گام به گام از حیات منجر می‌گردد. معلوم می‌شود بازنشستگی، برای بسیاری از انسان‌ها وضعیتی که در انتظار آن هستند، دورانی مشکل‌ساز است. با دورافتادن از جهان ِ کار، بدون مسئولیت، وقتی تنها دل‌مشغولی‌ات پشت سر گذاشتن بقیه‌ی زمان است، این حس پدید می‌آید که به درد نمی‌خوری. حاصل، اغلب سیرشدن از جان است. آخر ِ عمر آدمی را به یاد زندگی در سالن انتظار می‌اندازد. پیش از آن که سکوت آغاز شود - این را ادبیات به ما نشان می‌دهد - دگرگونی در علایق رخ می‌نماید. قدرت ِ طرح‌های خلاقانه رو به کاهش می‌گذارد، خیال‌بافی دچار خشکی می‌شود و فرافکنی ِ واقعیت، عقیم می‌ماند. این‌ها تاوان‌هایی است که می‌شناسیم. ادبیات قانع‌مان می‌کند، آن‌گونه که در خور سال‌خوردگی است با آن مواجه شویم، با هم‌دلی و مدارا.</P></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نامه‌ی سرگشاده به سروران و استادان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_522.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2242" title="نامه‌ی سرگشاده به سروران و استادان" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2242</id>
    
    <published>2010-02-25T18:44:04Z</published>
    <updated>2010-02-26T00:58:01Z</updated>
    
    <summary>عزیز سروراننمی‌شود و نباید اسامی بیگانه و خارجی را به فارسی ترجمه کرد.نمی‌شود به بهانه‌ی این که تلفظ اسم آقای نویسنده «به مذاق فارسی نزدیک‌تر است» از &quot;داکترو&quot; یا &quot;داک‌ترو&quot; (Doctorow) &quot;دکتروف&quot; ساخت. آخر اگر من فردا از یکی از...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="درباره ی ترجمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>عزیز سروران<BR>نمی‌شود و نباید اسامی بیگانه و خارجی را به فارسی ترجمه کرد.<BR>نمی‌شود به بهانه‌ی این که تلفظ اسم آقای نویسنده «به مذاق فارسی نزدیک‌تر است» از "داکترو" یا "داک‌ترو" (Doctorow) "دکتروف" ساخت. آخر اگر من فردا از یکی از این اجنبی‌ها بپرسم: « دکتروف را می‌شناسی؟»، به ریش من نمی‌خندد و نمی‌گوید: «دکتروف نه باباجان، داکترو»؟<BR>استادان گرامی<BR>نمی‌شود «یاکوب ِ کذاب» یا دروغ‌گو را به «یعقوب کذاب» تغییر داد.<BR>به ما جوان‌ها بدآموزی نکنید تا فردا «جِفری» را به «جعفر» و «وُلف‌گانگ» را به «قدم علی»&nbsp;یا «گرگ‌علی» ترجمه کنیم. نکنید آقا نکنید! خواهشن نکنید!</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>به یاد «وجدان زنو»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_521.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2240" title="به یاد «وجدان زنو»" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2240</id>
    
    <published>2010-02-22T15:18:17Z</published>
    <updated>2010-02-22T15:23:02Z</updated>
    
    <summary>مقدس‌ترین سیگار، سیگار اول ِ بعد از صبح‌انه است و اجباری‌ترین‌اش سیگار ِ قبل از خواب ِ شبانه....</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><SPAN dir=rtl goog_docs_charIndex="9"><FONT face=arial goog_docs_charIndex="10"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="11">مقدس‌ترین سیگار، سیگار اول ِ بعد از صبح‌انه است و اجباری‌ترین‌اش سیگار ِ قبل از خواب ِ شبانه.</FONT></FONT></SPAN></P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>این ترویای لعنتی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_520.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2236" title="این ترویای لعنتی" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2236</id>
    
    <published>2010-02-19T23:40:27Z</published>
    <updated>2010-02-19T23:46:01Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[&nbsp;بعد از ظهر سه شنبه بود. با خیال راحت نشسته بودم پشت میز و سرگرم ترجمه‌ی داستانی از پتر بیکسل بودم. داشتم توی اینترنت دنبال معنی&nbsp; ِ یک لغت ِ آن موقع سخت می‌گشتم که ناگهان دیدم مانیتور پر شد...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="6">بعد از ظهر سه شنبه بود. با خیال راحت نشسته بودم پشت میز و سرگرم ترجمه‌ی داستانی از پتر بیکسل بودم. داشتم توی اینترنت دنبال معنی&nbsp; ِ یک لغت ِ آن موقع سخت می‌گشتم که ناگهان دیدم مانیتور پر شد از اخطار، همه‌اش به رنگ قرمز، یکی از یکی پررنگ‌تر و گنده‌تر. دست و پایم را گم کردم، فقط توانستم این را بخوانم و بفهمم که آنتی ویروس ِ تقلبی که از ایران با خودم آورده بودم، تند تند می‌نویسد این را بلوکه کرده و آن را پاک کرده. گفتم کمی صبر می‌کنم، اگر پای ویروسی در میان باشد، این آنتی ویروس از پس‌اش برخواهد آمد. اما یک دقیقه نشده تعداد اخطارها به اندازه‌ای رسید که دیگر حسابی مرا ترساند.</FONT></P></p>]]>
        <![CDATA[<p><FONT size=4 face=Arial>مهندس محبوب تازه رفته بود چرت ِ مالوف بعدازظهرش را بزند. دلم نیامد بیدارش کنم. گفتم، کمی دیگر هم صبر می‌کنم. نتوانستم. رفتم بیدارش کردم. با چشمانی خواب‌آلود آمد و فورن کامپیوتر را خاموش کرد. گفت: «ویروس ترویا گرفتی». گفتم: «کی؟ من؟» گفت: «تو نه، کامپیوترت». گفتم: «یا ابولفض! حالا چه کنیم؟ پس این آنتی ویروس چه غلطی می‌کند؟ به وُرد هم آسیب می‌رسد؟ تکلیف ِ نوشته‌ها و ترجمه‌هایم چه می‌شود؟» گفت: «نترس! من هستم. فعلن تکلیفی ندارند. بماند برای شب که از سرکار برگشتم. کپی داری از نوشته‌هایت؟» گفتم: «از همه‌شان نه» گفت: «چند بار تاکید کردم؟» سرافکنده گفتم: «حالا تو وسط دعوا نرخ تعیین نکن دیگر. حال مرا بفهم. یک عالم کار تمام و نیمه تمام آن تو دارم.»&nbsp; شب که از سر کار برگشت، ضمن غرغر که «امیدوارم این بار درس لازم را گرفته باشی» و «مگر خوش شانس باشی» و غیرو، کمی با کامپیوتر ور رفت. بعد خاموش‌اش کرد و توضیحاتی داد که درست نفهمیدم. گفتم: « به زبان عامه‌ فهم بگو آیا امیدی برای نجات هست یا نه؟» </FONT><FONT size=4 face=Arial goog_docs_charIndex="1467">گفت:«انگار برای نجات وُرد جای امیدواری هست.» من نفسی به راحتی کشیدم.<BR></FONT><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="1540">این هم معلوم شد که تا یک آنتی ویروس ِ خوب و یک حافظه‌ی سیار (درست گفتم؟) نخریم، کامپیوترجان درست بشو نیست که هیچ، هم‌چنان در خطر است. فردا رفت یک آنتی ویروس خرید به سی و پنج یور و یک حافظه‌ی سیار به نمی‌دانم چقدر و تا پایش رسید به خانه نشست پای کامپیوتر. گفتم: «قهوه می‌خوری برایت درست کنم؟» گفت: «نه. مرسی» گفتم: «شیرکاکائو چی؟» گفت: «نه، مرسی.» گفتم: «چایی سبز هم می‌توانم درست کنم ها.» گفت: «مهربان خان، فقط یک سیگار برایم بپیچ و دیگر هیچ مگو.» گفتم: «اِی به چشم. از تو به یک اشارت، از من به سر دویدن.» یکی برای او و یکی برای خودم پیچیدم، رفتم غم‌گین نشستم روی کاناپه و از پنجره به کوه‌های از برف سفید ِ روبرو نگاه کردم.<BR></FONT><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="2168">خلاصه سرتان را بیش‌تر از این درد نیاورم. حاصل تا این لحظه چنین است: با دست دادن دو تا فرهنگ لغت ِ ناب، وُرد نجات یافته، اما انگار ویروس نشسته توی جان کامپیوتر. بیست دقیقه که روشن بماند، داغ می‌کند و از هوش می‌رود. خوش‌بختانه گارانتی ِ دو ساله دارد و یک هفته‌ای طول می‌کشد تا از تعمیرگاه برگردد.<BR></FONT><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="2466">نتیجه: خوش به حال کافکا که می‌توانم کلی باهاش بازی کنم و بد به حال خانم مهندس محبوب که ناچار است تا آن وقت کامپیوترش را با من سهم بکند.</FONT> </p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آرزوی برنیامده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_519.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2234" title="آرزوی برنیامده" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2234</id>
    
    <published>2010-02-16T14:21:25Z</published>
    <updated>2010-02-16T14:26:04Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[توماس برنهاردفارسی: ناصر غیاثیآرزوی برنیامدهمردی اهل آتس‌باخ زن‌اش را زد و کُشت چون&nbsp;از نظر او بچه‌ای را از خانه‌ی دچار آتش سوزی نجات داده بود که اشتباهی بود. او نه پسر هشت ساله را که مرد مقاصد خاصی با او...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="ترجمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>توماس برنهارد<BR>فارسی: ناصر غیاثی<BR><BR>آرزوی برنیامده<BR><BR>مردی اهل آتس‌باخ زن‌اش را زد و کُشت چون&nbsp;از نظر او بچه‌ای را از خانه‌ی دچار آتش سوزی نجات داده بود که اشتباهی بود. او نه پسر هشت ساله را که مرد مقاصد خاصی با او داشت بل‌که دختر را نجات داده بود که مرد دوست‌اش نداشت. وقتی در دادگاه محلی ِ ولزا از او پرسیدند، می‌خواست با پسر چه بکند، جواب داده بود، می‌خواستم از او یک آنارشیست و دیکتاتور بسازم، یعنی کسی که با کشتار دسته جمعی حکومت را نابود می‌کند.<BR><BR>:Aus<BR>Thomas Bernhard<BR>Der Stimmenimitator<BR>S. 121 </P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جنون Thomas Bernhard</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_518.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2226" title="جنون Thomas Bernhard" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2226</id>
    
    <published>2010-02-12T16:27:55Z</published>
    <updated>2010-02-12T16:37:11Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[توماس برنهاردفارسی: ناصر غیاثیجنوننامه‌رسانی در لند&nbsp; منفصل از خدمت شد که سال‌های سال تمام نامه‌هایی راکه حدس می‌زد حاوی اخبار غم‌انگیزی هستند و بالطبع تمام آگهی‌های مجالس ترحیمی را که به دست او می‌رسید، تحویل گیرنده نمی‌داد، بل‌که آن‌ها را...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="ترجمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P align=justify>توماس برنهارد<BR>فارسی: ناصر غیاثی<BR><BR>جنون<BR>نامه‌رسانی در لند&nbsp; منفصل از خدمت شد که سال‌های سال تمام نامه‌هایی راکه حدس می‌زد حاوی اخبار غم‌انگیزی هستند و بالطبع تمام آگهی‌های مجالس ترحیمی را که به دست او می‌رسید، تحویل گیرنده نمی‌داد، بل‌که آن‌ها را در خانه‌اش می‌سوزاند. سرانجام اداره‌ی پست ترتیبی داد که او را به تیمارستان ِ شرنبرگ&nbsp; بفرستند. در آن‌جا با اونیفورم نامه‌رسان‌ها می‌چرخد و بلاوقفه نامه‌هایی را به دست گیرندگان‌اش می‌رساند که مدیریت ِ تیمارستان در یک صندوق پستی ِ خاص ِ او، تعبیه شده روی یکی از دیوارهای بیمارستان می‌اندارد و به آدرس کسانی هست که در همان تیمارستان بستری‌اند. می‌گویند نامه‌رسان به محض ورود به تیمارستان شرنبرگ تقاضا کرد تا <EM>کارش به&nbsp;جنون نکشیده</EM> اونیفورم ِ نامه‌رسانی‌اش را به او بدهند&nbsp;.<BR><BR>Aus:<BR>Thomas Bernhard<BR>Der Stimmenimitator<BR>S. 165</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دی‌روز، ام‌روز، فردا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_517.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2215" title="دی‌روز، ام‌روز، فردا" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2215</id>
    
    <published>2010-02-08T00:35:13Z</published>
    <updated>2010-02-08T00:36:38Z</updated>
    
    <summary>می‌گفتند تو سال‌های شصت سیگارفروشی جلوی بساط‌ش نوشته بود: «بهمن تمام شد، آزادی نداریم، تیر موجود است». حالا وقت‌اش رسیده بنویسد: «بهمن رسید، آزادی در راه است. تیر ممنوع می‌شود.»...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="خرداد 88" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>می‌گفتند تو سال‌های شصت سیگارفروشی جلوی بساط‌ش نوشته بود: «بهمن تمام شد، آزادی نداریم، تیر موجود است». حالا وقت‌اش رسیده بنویسد: «بهمن رسید، آزادی در راه است. تیر ممنوع می‌شود.»</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یک نمونه از سانسور ِ بسیار مضحک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_516.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2211" title="یک نمونه از سانسور ِ بسیار مضحک" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2211</id>
    
    <published>2010-02-05T14:50:19Z</published>
    <updated>2010-02-05T14:58:05Z</updated>
    
    <summary>اول این‌جا را ببینید. فرهنگ مصور آلمانی به آلمانی است.بعد این‌جا را ببینید. ترجمه‌ی همان فرهنگ است به فارسی....</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>اول <A href="http://photos1.blogger.com/photoInclude/blogger/7209/69/1600/Gescanntes%20Foto-%20asl.2.jpg">این‌جا</A> را ببینید. فرهنگ مصور آلمانی به آلمانی است.<BR>بعد <A href="http://photos1.blogger.com/photoInclude/blogger/7209/69/1600/Gescanntes%20Foto-%20asl.0.jpg">این‌جا</A> را ببینید. ترجمه‌ی همان فرهنگ است به فارسی.</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تصحیح یک اشتباه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_515.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2205" title="تصحیح یک اشتباه" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2205</id>
    
    <published>2010-02-01T15:35:14Z</published>
    <updated>2010-02-01T15:40:50Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[از همان اوایل جنبش مثلن شعری به نام برتولت برشت در همه جا نقل قول شد که غلط‌های زیادی دارد.نخست این که اصلن شعر نیست، بلکه&nbsp;بخشی از یک موعظه&nbsp;است. دو دیگر اصلن مال برشت نیست، بلکه بخشی از موعظه‌ی&nbsp; یک...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P align=justify>از همان اوایل جنبش مثلن شعری به نام برتولت برشت در همه جا نقل قول شد که غلط‌های زیادی دارد.<BR>نخست این که اصلن شعر نیست، بلکه&nbsp;بخشی از یک موعظه&nbsp;است. دو دیگر اصلن مال برشت نیست، بلکه بخشی از موعظه‌ی&nbsp; یک کشیش آلمانی به نام <A href="http://de.wikipedia.org/wiki/Martin_Niem%C3%B6ller#cite_note-10">مارتین نی‌مولا</A> (Martin Niemöller) است. امیل گوستاو فریدریش مارتین نی‌مولا (1984 – 1892) عالم الهیات (Theologe) بود. او در آغاز موافق فاشیست‌هابود، اما بعد به مبارزه علیه آن‌ها برخاست و از سال 1937، یعنی سه سال پس از به دست گرفتن قدرت توسط نازی‌ها در ارودگاه کار اجباری در زاکسن‌هاوزن در سلول انفرادی زندانی بود.<BR><A href="http://www.martin-niemoeller-stiftung.de/zumnachlesen/a100_print">خود او می‌گوید</A>، آن‌چه گفته (و ننوشته) شعر نیست، در یک موعظه سخنانی کم و بیش شبیه به این گفته است. در برخی نقل قول‌ها از او از یهودی‌ها و کاتولیک‌ها نیز سخن به میان آمده است. باز خودش می‌گوید، وقتی آزاد و اذیت و دستگیری یهودی‌ها شروع شد، او در سلول انفرادی بود و بی‌خبر از دنیا. کاتولیک‌ها هم که با رژیم فاشیستی قرارداد بسته بودند و کسی کاری به کار آنها نداشت.<BR>اصل ِ نقل قول این است: <BR><BR>Als die Nazis die Kommunisten holten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Kommunist.<BR>Als sie die Sozialdemokraten einsperrten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Sozialdemokrat.<BR>Als sie die Gewerkschafter holten, habe ich geschwiegen, ich war ja kein Gewerkschafter.<BR>Als sie mich holten, gab es keinen mehr, der protestieren konnte.“<BR><BR>و ترجمه‌اش:<BR><BR>وقتی نازی‌ها کمونیست‌ها را دست‌گیر کردند، سکوت کردم؛ من که کمونیست نبودم.<BR>وقتی سوسیال دمکرات‌ها را زندانی کردند، سکوت کردم؛ من که سوسیال دمکرات نبودم.<BR>وقتی اعضای سندیکا را دست‌گیر کردند،، سکوت کردم؛ من که عضو سندیکا نبودم.<BR>وقتی مرا دست‌گیر کردند، دیگر کسی نبود که اعتراض کند.</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>لابلای خاطرات نجمی علوی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_514.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=2202" title="لابلای خاطرات نجمی علوی" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2010:/blog//2.2202</id>
    
    <published>2010-01-31T23:08:36Z</published>
    <updated>2010-01-31T23:26:47Z</updated>
    
    <summary> تا راه افتادن دوباره‌ی سایت ِ رادیو زمانه می‌توانید مقاله‌ی «از لابلای خاطرات ِ نجمی علوی» را همین‌جا بخوانید:«ما هم در این خانه حقی داریم» خاطرات نجمی علوی، یکی از خواهران بزرگ علوی، است که به کوشش حمید احمدی...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="معرفی کتاب" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><br />
<P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="6"><FONT size=3>تا راه افتادن دوباره‌ی سایت ِ رادیو زمانه می‌توانید مقاله‌ی «از لابلای خاطرات ِ نجمی علوی» را همین‌جا بخوانید:<BR></FONT><EM>«ما هم در این خانه حقی داریم» خاطرات نجمی علوی، </EM></FONT><EM><FONT size=4 goog_docs_charIndex="56">یکی از خواهران بزرگ علوی، است که به کوشش حمید احمدی در ایران منتشر شد. این </FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="133">کتاب به چاپ چهارم رسیده و در نقد و معرفی آن بسیارنوشته‌اند. نجمی علوی در کتاب خاطرات ِ خود از افراد سرشناس زیادی مانند ارانی، پیشه‌وری و بسیاری دیگر یاد می‌کند که همه از کنش‌گران سیاسی آن زمان و بویژه حزب توده بوده‌اند. در میان این افراد اما از بازگویی ِ سرنوشت دو آدم گم‌نام نیز غافل نیست: دَدِه یا زرافشان و احمد معماری. او در «ما هم در این خانه حقی داریم» به تفصیل مورد این دو می‌نویسد. در زیر، پس نگاهی کوتاه به زندگی‌نامه‌ی ِ نجمی علوی، مروری دارم به زندگی آن‌ها از زبان زنده یاد نجمی علوی، به </FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="634">&nbsp;</FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="637">سرنوشت دو انسانی که یکی تلخ است و تلخ می‌ماند و دیگری تلخ بود و شیرین می‌شود.</FONT> <BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: normal" goog_docs_charIndex="719"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="720">ناصر غیاثی</FONT></SPAN></EM></FONT></P></p>]]>
        <![CDATA[<p><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><br />
<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 0pt" dir=rtl goog_docs_charIndex="735"><STRONG><FONT size=4 goog_docs_charIndex="736">زندگی‌نامه‌ی کوتاه نجمی علوی</FONT> <BR></STRONG><FONT size=4 goog_docs_charIndex="769">نجمی علوی به سال </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="788"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="789">۱۲۹۷</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="796"> خورشیدی در تهران به دنیا آمد. به خاطر شرایط خانوادگی با سیاست و مبارزات اجتماعی آشنا شده و به مبارزه‌ی سیاسی و بویژه جنبش زنان روی می‌آورد. در </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="942"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="943">۲۲</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="948"> سالگی با مراد رزم‌آور، افسر توپ‌خانه و عضو سازمان نظامی حزب توده آشنا شده و با او ازدواج می‌کند. و وقتی </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="1055"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1056">۲۸</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1061"> سال داشت به اتفاق هم‌سر، دختر خردسال‌اش ویکتور و زرافشان یا دَدِه به اتحاد جماهیر شوروی پناهنده می‌شود و ۳۴ سال در آن‌جا بسر می‌برد. پس از انقلاب برای مدت کوتاهی به ایران برمی‌گردد و سپس به انگلستان مهاجرت می‌کند. نجمی علوی که ۶۲ سال از عمر خود را در خارج از ایران سپری کرده بود، در سن ۸۸ سالگی در لندن درگذشت.<BR></FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1377"><STRONG>دَدِه یا زرافشان<BR></STRONG></FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="1398">در سال‌های خیلی دور خرید و فروش برده در ایران رواج داشت. دلالان برده‌ها را از نقاط مختلف جمع می‌کردند و به مناطقی مثل ِ کرمان می‌بردند و در آن‌جا به خریداران عرضه می‌کردند. مادر بزرگ ِ نجمی علوی برای این که دختر سیزده ساله‌اش قمر، مادر علوی‌ها، هم‌بازی داشته باشد، دَدِه را می‌خرد. دَدِه که آن موقع دوازده سال داشت، سرگذشت‌اش را برای نجمه علوی این طور تعریف می‌کند: «پدر و مادرم به عنوان برده توسط یکی از اعیان کرمان خریداری شدند و من در خانه‌ی آن اعیان به دنیا آمدم. [...] شبی ناگهان بیدار شدم، نه پدرم را نزد خودم دیدم و نه مادرم را. بعدها فهمیدم که آن اعیان مرا به دلالی فروخته. [...] یکی دو سال گذشت تا این که شبی در خواب بودم و وقتی از خواب بیدارم کردند، دیدم در ظلمت شب گروهی سیاه پوست مثل من در یک جا جمع هستیم. ما را [...] شمردند و سپس هر دو نفر را داخل کجاوه قرار دادند و سوار قاطر کردند و برده‌ها را از کرمان به مقصد نامعلومی حرکت دادند.» طبق شواهدی که زرافشان در اختیار نجمه علوی قرار می‌دهد، او باید متولد </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="2318"><FONT size=3 goog_docs_charIndex="2319">۱۲۶۳</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="2326"> خورشیدی بوده باشد. پس از ازدواج مادر علوی‌ها دَدِه به عنوان سرجهیزه به خانه‌ی او منتقل می‌شود. از قرار زرافشان در خانه‌ی علوی‌ها به خاطر علاقه‌ی وافر مادر علوی‌ها به این زن دیگر نه تنها برده نیست بل‌که «...هر چه زرافشان اراده می‌کرد، به انجام می‌رسید و همه از او حساب می‌بردیم. او همواره سر سفره با ما غذا می‌خورد و عضو اصلی و حتی آتوریتر خانه بود و ماهیانه مواجبی نیز به او پرداخت می‌شد.» پس از ازدواج ِ نجمی علوی، زرافشان به او می‌پیوندد. «آخرین روزی که مجبور به ترک وطن شدیم، به او گفتم باید از ایران خارج شویم. [...] چشم‌هایش پر از اشک است.» زرافشان پس از پنج ماه زندگی در روسیه مُرد.<BR></FONT><STRONG><FONT size=4 goog_docs_charIndex="2920">احمد معماری</FONT> <BR></STRONG><FONT size=4 goog_docs_charIndex="2936">سال </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="2942"><FONT size=3 goog_docs_charIndex="2943">۱۳۵۰</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="2950">نجمی علوی از طریق ِ دختر عنایت رضا (خلبان نیروی هوایی و عضو سازمان نظامی حزب توده) با خبر می‌شود که در یکی از بیمارستان‌های روانی اطراف مسکو جوانی ایرانی بستری است و برای آشنایی با او راهی این بیمارستان می‌شود. پزشک معالج او به علوی می‌گوید: «این جوان حدود دو سال است که در این بیمارستان بستری است و تا کنون هیچ کس به ملاقات او نیامده است و هیچ بسته و هدیه‌ای تا کنون از کسی دریافت نکرده است. [...] جوانی </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="3357"><FONT size=3 goog_docs_charIndex="3358">۲۸-۲۷</FONT></SPAN><FONT size=4 goog_docs_charIndex="3366"> ساله، بلندبالا، لاغر اندام، با موهایی پرپشت و چشمانی مشکی و پیژامه‌ای راه راه و دست‌هایی آویزان». اسم این بیمار احمد معماری بود. او ابتدا در برابر پیش‌نهاد علوی مبنی بر کمک به او و تمام سئوال‌های وی در مورد اسم و رسم و علت حضورش در شوروی سکوت می‌کند و سرانجام فقط می‌گوید: «اگر می‌خواهی با من صحبت کنی و جوابت را بدهم، پاسپورت ایرانی‌ات را نشان بده تا مطمئن بشم که تو جاسوس نیستی.» و دیگر هیچ. علوی به او قول می‌دهد بار دیگر که به ملاقات او می‌آید پاسپورت‌اش را هم‌راه‌اش بیاورد. اما وقتی دارد بیمارستان را ترک می‌کند، معماری سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و می‌گوید: «فردا می‌آیی یا نه؟» علوی فردا با مقداری شیرینی و میوه بار دیگر به عیادت او می‌رود. این بار هم معماری سکوت می‌کند. پرس و جوهای علوی از بیمارستان نشان می‌دهد که او را از بیمارستان امراض عمومی مسکو به آن‌جا منتقل کرده‌اند و او چندین بار از خوردن غذا امتناع کرده است. وقتی علوی داشت از بیمارستان بیرون می‌رفت، معماری بار دیگر سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و فریاد می‌زند: «خواهش می‌کنم نزد من بیا.» و وقتی علوی به او می‌گوید، وقتی حرف نمی‌زند، آمدن‌اش به بیمارستان و ملاقات او فایده‌ای ندارد، معماری بسته‌ی شیرینی را نشان‌اش می‌دهد و می‌گوید: «بیا با هم بخوریم، حرف می‌زنم.» نجمی علوی خود را معرفی می کند و معماری که کتاب‌های بزرگ علوی را خوانده بود، خوش‌حال می‌شود که نجمی خواهر ِِ بزرگ علوی است و خودش را این‌طور معرفی می‌کند:«من اهل کرمان هستم. پدرم معمار است. در ایران دانش‌جوی دندان‌پزشکی بودم. از مرز آستارا به شوروی فرار کردم. چون معرفی‌نامه از حزب توده نداشتم، به خاطر نقض مقررات و فرار از مرز و عبور غیرقانونی، مرا سه سال به زندان انداختند.» و بار دیگر سکوت می‌کند تا سرانجام در پی تعارف ِ علوی که قدری از شیرنی و میوه بخورد، منقلب شده و با عصبانیت می‌گوید: «نه، برو از این‌جا.»<BR></FONT><FONT size=4 goog_docs_charIndex="5023">علوی پنج ماه تمام به ملاقات او می‌رود تا آرام آرام موفق به جلب اعتماد او می‌شود. آدرس‌ ِ خانواده‌اش در کرمان را می‌گیرد، با آن‌ها تماس برقرار می‌کند. حاصل رفت و آمد دو ساله‌ی علوی به بیمارستان نامه‌نگاری با خانواده و به‌بود نسبی حالت‌های روانی‌اش می‌شود. تلاش‌های قابل تقدیر این زن سرانجام باعث می‌شود، معماری در حال خواندن ِ این بیت شعر «چه خوشا بحال مرغی که قفس ندیده‌باشد/ چه نکوتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد/ پر و بال من شکستند، در ِ قفس گشودند» و در حالی نجمی علوی و یک پزشک بیمارستان او را تا مرز جلفا هم‌راهی می‌کردند، به ایران و کرمان و نزد خانواده‌اش برگردد. دو ماه بعد نامه‌ای از احمد و پدر او در صندوق پستی علوی بود. پدرش نوشته بود: «احمد آقا فعلا در یک مطب دندان‌پزشکی مشغول کار و معالجه و مداوای بیماران است.»<BR></FONT><FONT size=3><FONT goog_docs_charIndex="5757">شناس‌نامه‌ی کتاب:<BR></FONT></FONT><FONT size=3><FONT goog_docs_charIndex="5779">ما هم در این خانه حقی داریم، خاطرات نجمی علوی، به کوشش حمید احمدی، طرح جلد: ابراهیم حقیقی، نشر اختران، تهران، چاپ دوم </FONT><SPAN dir=ltr goog_docs_charIndex="5899"><FONT goog_docs_charIndex="5900">۱۳۸۳</FONT></SPAN><FONT goog_docs_charIndex="5907">.<BR></FONT></FONT><FONT size=3 goog_docs_charIndex="5913">تمام نقل قول‌ها و تصاویر زرافشان و معماری از کتاب نام‌برده است.</FONT></P></FONT></p>]]>
    </content>
</entry>

</feed> 

