میگفتند تو سالهای شصت سیگارفروشی جلوی بساطش نوشته بود: «بهمن تمام شد، آزادی نداریم، تیر موجود است». حالا وقتاش رسیده بنویسد: «بهمن رسید، آزادی در راه است. تیر ممنوع میشود.»
دوست چندین و چند سالهام را پنج شش ماه پیش دیده بودم. گفت، دارد برمیگردد ایران، برای همیشه. بچههاش اینجا روی پای خودشان ایستادهاند و میخواهد بقیهی عمراش را با زناش توی ایران بگذراند. قرار بود اوایل پاییز بروند. چند شب پیش از یکی از دوستان مشترک شنیدم که نرفتهاند. امشب زنگ زدم. بود. گفتم: «اِی آقا، تو که قرار بودی برگردی.» گفت: «آره. منتظر نتیجهی انتخاباتیم.»
آنهایی را که در داخلاند نمیدانم، اما ضربههای جنبش به امثال منی که بیرون (گود) نشستهایم (والبته نمیگوییم لنگاش کن) آنقدر کاری است تا میآیی به خودت بیایی، به هوش بیایی، ضربهی کاری ِ بعدی فرود آمده: یک تظاهرات تازه، یک شعار تازه، یک خبر تازه . این همه تحول در شش ماه؟ آدم سرسام میگیرد. به قول یکی از دوستان در گوگلخوان: از خرداد ۸۸ چند سال گذشته؟
در این میانه اما هستند کسانی که هنوز دست در جیب سوتهای کوچه باغی میزنند و با ماه راز و نیاز دارند و ادبیات ادبیات میکنند و نقد رمان و داستان و کوفت و زهرمار مینویسند و دُرفشانی میکنند و انگار نه انگار بغل گوششان چه خبر است. این ها چطور کرگدن شدهاند؟ یا از اول هم کرگدن بودهاند؟ یا من دارم شتابزده داوری میکنم؟
آقایان، خانمها، عزیزان، برادارن، اگر کمکی نیستید، دیگر نمک بر زخم نباشید! اگر ناچارید، دیگر خوش خدمتی نکنید! دستکم بابا به فکر فردایتان باشید که باید سر بلند کنید پیش مردم، آخر شماها ناسلامتی شاعر و نویسنده و منتقد و مترجم و روزنامهنگار و روشنفکر و چه و چهها هستید.
خواستم بنویسم «فتح سنگر به سنگر»، دیدم حالا میگویند داری ترویج خشونت میکنی؛ نوشتم: «پیشروی ِ گام به گام.»
دوستان خارج از کشور! از همین الان به فکر تهیهی بلیط ِ ایام عید برای شرکت در جشن پیروزی وِ آزادی باشید. نجبید بلیط گیرتان نمیاد ها. بعد نگید نگفتی.
یادم هست، حدود شاید بیست سال پیش یک آدمی به نام موسوی سفیر جمهوری اسلامی ایران در آلمان بود. اگر اشتباه نکنم همانی آدمی که قرار بود به خاطر خیانت یا جاسوسی یا یک همچو چیزی در مذاکرات هستهای محاکمهاش بکنند ( که البته بعد قضیه ماستمالی شد). باری ایشان آن روز در یکی از Talk Showهای تلویزیون آلمان گفته بود: «شما چه میگویید در ایران آزادی نیست؟ کتابهای سیمون دوبوآر در ایران ترجمه و منتشر میشود.»
امروز من ترسم از این است: نکند برگزاری مراسم هنری و ادبی و - حتا یک قدم جلوتر میروم، انتشار کتاب - رسیمت بخشیدن به ادعای کودتاچیها مبنی بر آرام بودن اوضاع باشد. نکند نویسنده و هنرمند امروز در رفتار و گفتار و اثراش جوری باشد که گویا آب از آب تکان نخورده و با این کار خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب دشمن بریزد. و از همه بدتر نکند تحویل کتاب ِ تازه به وزارت ارشاد دولت کودتا دراز کردن دست برای گرفتن مجوز از دولتی آدمکُش باشد.
گذشته از اینها این احتمال قوی هم وجود دارد که کتابات، حتا اگر شاهکار مُسلم ِ ادبی هم نوشته باشی، در حال و هوای مبارزهای که در گیر آنیم، دیده نشود. «شب هول» سال پنجاه و هفت منتشر شد اما انقلاب نگذاشت کسی آن را بخواند. «وجدان زنو» در کشت و کشتارهای سال شصت دیده نشد. این دو کتاب بسیار دیرتر از زمان انتشارشان شناخته شدند و تلخی این اتفاق برای همیشه در کام نویسنده و مترجمی که کتاباش دچار چنین سرنوشتی شده است، خواهد ماند. این را هم البته میدانم، نمیشود و شاید نباید از ناشر یا نویسنده و شاعر و مترجم انتظار داشت از انتشار کتابی که پس از مدتها انتظار تازه دو ماه پیش مجوزاش را گرفته، چشم بپوشد یا زیر قراردادی که سه ماه پیش بسته، بزند.
با این اوصاف من تصمیمام را گرفتهام: تا کوبیده شدن ِ سر ِ سگ به سنگ از چاپ مجموعه داستان تازهام صرف نظر میکنم. با این کار به سهم خودم - دستکم – نه کمکی به عادی جلوه دادن اوضاع کردهام و نه کتابم را دست ماموران سانسور چنین دولتی دادهام.
یادم هست، سال ۵۸ باید بوده باشد، هواداران ِ سازمانهای سیاسی ِ مخالف کیوسکهای کوچکی کنار خیابان دایر میکردند. حزبالهیها هم کیوسک خودشان را داشتند و در رشت همه زیر شهرداری جمع میشدند. خیلی سریع حزبالهیها کیوسک خودشان را برپا کردند و بقیه را قلع و قمع کردند و تاراندند. این کیوسک هنوز هست و الان نوار و پوستر و کتابهای دعا و از این قبیل چیزها میفروشد، البته با همان شکل و شمایل سابقاش.
در خُمام ما هم از این کیوسکها دایر بودند. کیوسک حزبالهیها یک نفر بیشتر نداشت. گمان کنم کلاس ۹ را با هزار زور و بلا تمام کرده بود. بعدها در کنار ِ کتابها و نشریاتی که میآورد و خیال نکنم فروشی داشت، یواش یواش سیگار و بعد آب آلبالو هم اضافه کرد و سال ۶۲ وقتی من میآمدم بیرون دیگر تخم مرغ و پفک هم میفروخت. امروز - آنطور که خمامیها میگویند از جمله با نزولخواری - صاحب مغازهی حقیری هم شده. من هم دیدهام. یک ماشین ِ خارجی ِ عهد بوقی هم دارد. کماکان حزبالهی است و منفور. باری آن موقع هم کسی تحویلاش نمیگرفت و بچهها حاضر به "بحث کردن" با او نبودند. (این "بحث کردن برای خودش فصلی است در مقطع ِ انقلاب. نوشتناش بماند برای یک روز دیگر).
یادش به شر، یکی از محورهای اصلی "بحث" آن روزها عدم اعتقاد کمونیستها به خدا بود. شایع کرده بودند: "کمو" یعنی "خدا" و "نیست" هم که یعنی نیست. پس کمونیست یعنی خدا نیست و بنابراین فرد کمونیست کافر و ملحد و ... است و خلاصه چندان که افتد و دانی.
باری این همشهری ِ هم سن و سال ِ ما دایم سعی میکرد برای به بازی گرفته شدن، دم کیوسک ما سر وجود یا عدم وجود خدا با بچهها "بحث کند" و نتیجه بگیرد که شما کافرید و ملحد ... اما، گفته بودم، کسی محلاش نمیگذاشت. شاخه و شانه میکشید که اگر حاضر به بحث با من نیستید، یکی دیگر از براداران را میآوردم. پیشنهاداش بین رفقا "به بحث گذاشته شد" و مورد موافقت قرار گرفت. خشکبیجار بخش مجاور خمام، نسبت به ما حزبالهیهای بیشتری داشت. پس او رفت و از برادارن خشکبیجاری کمک خواست. و بالاخره یک روز یکی را آورد، با همان تیپ ِ جاوادنهی حزبالهی: ریش و محاسن، شلوار خاکی، پیراهن تا حد ممکن سفید ِ بی یخه روی شلوار و گاهی هم تسبیحی در دست، خلاصه – دست کم در آن روزها - بسیار خوفناک. باری ایشان خواست ثابت کند که خدا وجود دارد. بچهها گقتند: «ما با فالانژ بحث نمیکنیم.» آخر آن روزها حزبالهیها اسم دیگری هم داشتند: فالانژ. در جواب گفت: «من فالانژ مترقی هستم.» این روزها زیاد به یاد این دو کلمهاش "فالانژِ مترقی" میافتم.
نمیدانم سرنوشت او چی شد. اما از میان بچههای کیوسک ما پزشک و لوله فروش و ساندویچی بیرون آمده. یکیشان هم اینها را برای شما نوشته.
با دوستم که تازه از ایران آمده، داریم توی خیابانهای برلین قدم میزنیم. میگوید: «هر بار که دختر و پسری را میبینم دارند همدیگر را میبوسند، دلم برای یک لحظه هُری میریزد پایین. میگویم، نکند بیایند اینها را بگیرند.»
خرید شبمان را کردهایم و داریم میرویم منزل. میگوید: «برای یک لحظه فکر کردم، اگر ما را با این شش تا آبجو بگیرند...»
شنبه شب زدهایم بیرون. میزهای درون و بیرون کافهها غلغله است، پر از دخترها و پسرهای جوان که دارند مینوشند و میگویند و میخندند. جا پیدا نمیکنیم. میگوید: «مگر جوانهای ما چه میخواهند؟ میخواهند مثل همینها آزادانه بنوشند و بگویند و بخندند.»
اشتوتگارت هم جای همه خالی بود. ژنو اما نشد برویم.
شتوتگارت! ژنو! نبود؟ خانمها، آقایان، دیر بجنبید، تو اتوبوس جا گیرتان نمیاد ها!
سهشنبه بچههای سه شهر مهم ایالت بادنورتنبرگ یعنی شتوتگارت و کارلسروه و هایدلبرگ جلوی مجلس استان در شتوتگارت جمع میشویم. در یک همآهنگی سراسری در آلمان، بچههای اکثر ایالتها جلوی مجلس استان خودشان جمع میشوند. فردایش یعنی چهارشنبه هم از سراسر اروپا میرویم ژنو، مقابل سازمان ملل که بگوییم: این مردک رییس جمهور ِ دشمن ماست، لطفن از سالنی که قرار است در آن اظهار فضله بکند، بروید بیرون!
شتوتگارت! ژنو! نبود؟
اینطور چهارنعل که حضرات به سمت سراشیبی و سقوط میتازند، گمان نکنم کار به تکرار شعار ِ قدیمی ِ «به کوری چشم شاه – زمستونم بهاره» برسد، مگر این که گوششان سنگینتر از گوش شاه باشد.
گو که سی سال گذشته نشان داده شنواییشان روز به روز رو به وخامت ببشتر میگذارد، اما من که بیرون گود نشستهام، باید صبر پیشه کنم و ببینم متخصصین زبده و چیره دست ِ امروزی ِ گوش در خیابانها و پشتبامها و پنجرهها چه میگویند.
دیروز و امروز:
توقیف شد، پلمب شد، دستگیر شد، بازداشت شد، زخمی شد، شکنجه شد، اعتراف کرد، جان باخت.
فردا:
آزادی، آزادی، آزدای
هلا توان همه عاشقان در میهن
هلا توان همه عاشقان در تبعید
...
دوباره می شود
این شاه کار بی نظیر ابی را با ویدئو کلیپی عالی تا آخر باید ببینید!
... امید دارم این جنبش به نتیجه برسه که طلاییترین فرصت ممکن توی ایرانه. مردم یاد گرفتن محتاط باشند. فعلا که تمام تلاش ها به شعار نویسی و شعار شبانه معطوف شده. باید ببینی چه شعارهایی مینویسن. تا یک سال پیش جرات نداشتیم به زبون بیاریم یا اصلا فکرش رو بکنیم. من که خیلی به آینده خوشبین شدم. مردم خیلی هوشیار شدن. همون حرف هایی که سال ها تلاش میشد به شون تلقین بشه توی این چند ماه کاملا نهادینه شده.
از هر کدام از بچهها که میپرسم «کار»، میگویند: «هیچ!». نه کسی میتواند بنویسد، نه کسی میتواند بخواند، نه کسی میتواند ترجمه کند. میپرسم: «پس چه میکنید؟» میگویند: «خودت چه میکنی؟» میگویم:
ادامه این مطلبخبرهای تظاهرات امروز - دوشنبه - را می توانید این جا بخوانید. مرتب به روز می شود.
مکان تجمع در رشت، هم راه با پوستر، چهارده مرداد این جا
یک توضیح برای دوستانی که به جستجوی آن «مصاحبه گر» با آقای ابطحی سر از این جا در می آورند: ایشان از بس که تف و لعنت مردم را توی پیام گیراش شنید، در رفت. یعنی وبلاگ اش را حذف کرد. بله، به قول معروف این جوریاس خلاصه عاقبت ِ بازی کردن با دُم شیر... بله این جوریاس
چند روز بعد: ایشون دوباره وبلاگ فرموده اند، این جا
۱) تا قبل از شروع جنبش، مقطع تاریخ برای ما قبل یا بعد از انقلاب بود. حالا قبل یا بعد از جنبش هم اضافه شده است.
۲ ) قبل از این میدانستیم که آدم ها موقع مستی چهرهی پشت نقابشان را نشان میدهند. بعد از جنبش فهمیدم، موقع بحران هم معلوم میشود کی چند مرده حلاج است و چی در چنته دارد. یک مقایسهای بکنید بین محتوای وبلاگهای مخصوصن ادبی ِ قبل و بعد از جنبش، منظورم حسابی روشن میشود.
۳) وقتی توی یوتویوپ فیلمهای مربوط به جنبش را میبینید، لطفن اگر میتوانید دانلود کنید، ولی نمره حتمن بدهید. حضرات میروند نمرهی منفی میدهند و وقتی تعداد این منفیها به حد معینی رسید، یوتیوپ آنها را اتوماتیک حذف می کند. یکی از دلایل برداشته شدن فیلمهای مربوط به جنبش همین است.
پس از اینکه ده دوازده روزی، اخبار مربوط به ایران از اخبار کانالهای تلویزیونی آلمان حذف شده بود، نماز جمعهی دیروز تهران بار دیگر اخبار مربوط به اعتراضات را در صدر اخبار ِ تمام کانالهای تلویزیونی قرار داد. جمعه شب همهشان، پس از اشاره به سکوت نسبی ِ هفتهی گذشته در ایران، همراه با پخش ویدئوها و عکسهای موجود در یوتیوپ از ایران، از تظاهرات و اعتراضهای مردم در ایران گزارش دادند.
در طی روزهای گذشته بی اغراق تمام روزنامههای آلمانی - اعم از چپ یا راست - هر روز از تحولات ایران گزارش و مقاله و رپرتاژ داشتند. عنوان ِ امروز (شنبه 18 جون) چند روزنامهی مهم آلمان را میگذارم اینجا:
دی تسایت: تهران دوباره سبز شد
فرانکفورته آلگماینه: رنگ سبز
دی ولت: انقلاب سبز هم چنان زنده
تاتس: یک گزارش: «تظاهرات و دستگیری» و یک مقاله «خطبه علیه رهبری ایران»
فرانکفورته روندشاو: اوپوزیسیون بار دیگر در صحنه
شترن: این دولت دیگر اسلامی نیست
فوکوس: بار دیگر آتش اعتراضات
شپیگل : پلیس با گاز اشکآور در برابر مخالفان رژیم
زود دویچه: بازگشت انقلابیهای سبز
نویه تسوریشا (سویس) : تظاهرات توده ای تازه در ایران
داشتم توی اینترنت دنبال تعریف «پوپولیسم» میگشتم. طبیعی است که اول دنبال کلمهی آلمانی ِ Populismus گشتم. پس از کمی گشت و گذار و یادگرفتن چیزهایی،از جمله این که Populismus از populus لایتن به معنای «مردم، خلق» میآید، گفتم حالا ببینم به فارسی چه پیدا میشود. اولیناش طبق معمول ویکیپیادیای فارسی بود. طفلک حسابی لخت و عور بود. دومی مقالهای بود از پیام یزدانجو: «... پاسخ روشنفکران تحقیر ضمنی و متهم کردن تودهها به "پوپولیسم" بود...». تودهها را که خود آماج پوپولیسم هستند، نمیتوان پوپولیسم خواند. فقط یک سیاستمدار میتواند "پوپولیست" باشد.
بگذریم. سومی اما شیرینتر بود. مال کجا؟
نامهی سرنوشتساز
«هیئت سیاسی ـ اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۹» طی نامهای، آن هم سرگشاده و به دو زبان فارسی و روسی، خطاب به «آقای دیمیتری مدودف، رئیس جمهوری فدراسیون روسیه» از آن «عالیجناب» خواسته است: «در سیاست خود در قبال ایران تجدید نظر کنید!»
ناظران سیاسی از اظهارات ِ محافل نزدیک به کاخ کرملین چنین برداشت میکنند که با خواندن ِ این جمله رنگ از روی رییس جمهوری فدراسیون روسیه پرید و پوتین که در نزدیکی او بود، یواشکی در گوشاش گفت: «حالا کجاشو دیدی؟ بقیهش رو بخون!»
از کتاب «داستانکها»، سی و نُه داستانک از بیست و شش نویسندهی آلمانی زبان، ترجمه: ناصر غیاثی، نشر ثالث، ۱۳۸۷
بیارتباط به روزگار ما نیست!
نامهی دیشب، پنجشنبه، هیژدهی تیر ۸۸
حس خوبیه که میبینی هنوز مردمت رو دوست داری. امروز محشر بود برارجان، محشر. کاش بودی و شجاعت بچهها رو میدیدی. همهی خیابونا بسته بود و همهی ماشینا بوق میزدند و مردم هم جانانه حاضر بودن تو صحنه. اصلن فکرش رو هم نمیکردم که روزی به عبارت دستمالی شدهی "ملت همیشه در صحنه" افتخار کنم. کاش بودی اینجا...
جای شما خالی باتونی هم نوش جان کردیم، چه درد لامصب ِ شیرینی هم داره!
باشد! از این به بعد شمشیر را از رو میبندیم!
من هم ، مثل همه التهاب دارم. در این شرایط ِ هیجانی نمیشود به داستان فکر کرد، به نقد ادبی، به تئوریهای داستان و حرفهای دیگری از این قبیل. نمیشود خون را بر سنگفرش دید و دیده فرو بست یا خود را به ندیدن زد. نمیشود ببینی جامعهات دارد دیگر میشود و بکشی کنار و بگویی: «من هنرمندم!». دست کم من نمیتوانم. چند روز پیش به یکی گفتم: «چرا هیچ جا پیدایت نیست؟» گفت: «من فیلسوفم. فیلسوفها از دور نظاره میکنند و آلودهی تودهها نمیشوند.» گفتم: «البته فیلسوفانی از قبیل تو که در خانهشان یک کتاب هم پیدا نمیشود.» نگفتم: «به ترس موهومات اعتراف کن!»
جامعهی ما، مردم ما، ایران ما تازه شروع کرده است به پوست انداختن، به دیگر شدن، دارد خودش را توی آینهی خودش میبیند. دوران خروج از بلوغ و ورود به جوانیمان را به یاد بیاوریم: معیار دیگر میشود، واقعیت ِ جهان بیرون، خود را تحمیل میکند و آدمی غربال به دست میگیرد. ایران ِ ما بلوغاش سی سال طول کشید تا امروز به دوران ِ ملتهب و سرنوشتساز جوانیاش برسد. همه باید شانه به شانهی هم بدهیم و شرایط را برای عبور از این دوران را برای او (برای خودمان) - به سلامت یا با کمترین تلفات - فراهم بیاوریم، هر کس به اندازهی توان و دانشاش.
خانمی همراه دخترش بادکنکهای سبز آورده بود و کپسول گاز. دختر بادکنکها را باد میکرد و گره میزد، مادرش نخ میبست و می داد دست من و من با ماژیک رویشان مینوشتم Iran و میدادم دست مردم. آقایی ایرانی آمد جلو و گفت: «من رای ندادم. به من هم یک بادکنک میدهید؟» گفتم: «خوش آمدید! بزرگترین بادکنک مال شما.» بادکنک را بست به مچ دستاش و رفت داخل جمعیتی که به آلمانی شعار میداد: «زنده باد همبستگی بینالمللی!»
وقتی داشتم بین جمعیت بادکنک تقسیم میکردم، خانمی از گرفتن بادکنک خودداری کرد و گفت: «من برای موسوی نیستم.» (ترجمهی کلمه به کلمه از آلمانی است. یعنی: من طرفدار موسوی نیستم.) گفتم: «طرفدار آزادی و مخالف آدمکشی که هستید؟» گفت: «البته.» گفتم: «این بادکنک هم چیز دیگری نمیخواهد بگوید.» دستاش را دراز کرد و یکی گرفت.
سالهای بسیاری باید مرتب در گوش آلمانیها میخواندیم که: «این چیزهایی که رسانههای شما به خوردتان میدهند، اول این که تصویر حکومت ایران است و نه مردم ایران. دو دیگر این تصویر سیاه و سفید است. ایران ِ دیگری غیر از آن چه تحویلتان میدهند، هم هست. ایران جوان، دمکرات و آزادیخواه». باورمان نمیکردند، چرا که تلاشهای فردی ما کم نتیجه بود. راستش حتا گاهی شرمزده هم میشدیم وقتی تلویزیونشان به اصطلاح گزارشاتی پخش میکرد از آن چاه معروف و آن نامه انداختنها، یا وقتی آن کوتولهی فراموش شدهی زشت روی زشت سیرت را نشان میداد که به نام رییس جمهور ایران هارت و پورت میکرد.
ادامه این مطلبروزنامهی گاردین در تلاش جمعآوری اسامی و تصاویر دستگیرشدگان و شهیدان ایران اینجا
برای دریافت چیزشکن ِ تازه ایمیل بزنید لطفن
نقل از یک ایمیل:
این روزها دیگر عادی شده است که اگر روزنامه نگاران و زنان را به زندان هم بیاندازند، از زندان هم گزارش خبری به رسانه ها ارسال می کنند. این مطلب از دوستی در ایران رسید که در زندان بزرگتری هست این روزها. دیوار زندان را کمی بزرگتر کرده اند اما فضای بیرون درست عین اوین است با این همه خبر را نمی توانند حبس کنند.
دل نوشته ای رسید که می گذارمش همین جا تا با هم بخوانیم .
گریه در یک چشم و خنده در چشم دیگر عازم سفری ناگزیرم. یک هفتهی تمام فرصتی برای نشستن پای کامپیوتر نخواهم داشت. دلم میخواهد چند تا حرف را که توی این چند روزه توی دلم جمع شده بود و فرصت گفتناش نبود، بگویم.
ادامه این مطلبادامه درگیریها در روز یکشنبه
گزارش های رسیده به زمانه حاکی از ادامه تظاهرات معترضان طی روز یک شنبه است.
معترضان به نتایج انتخابات دهم ریاست جمهوری و سرکوب های روزهای گذشته، امروز در نقاط مختلف شهر تهران در خیابان ها حضور یافته اند.
از یک ایمیل از ایران:
بعد از ورود به این صفحه www.meebo.com باید آیدیی که باهاش کانکت می شوید رو وارد کرده و خیلی سرسع وصلتون می کنه به صفحه یاهو مسنجر
من که امتحان کردم و جواب داد امیدوارم بقیه هم بتونن.
شما هم به بقیه خبر بدهید لطفن.
به گزارش قلم نیوز، متن کامل بیانیه مهندس میرحسین موسوی به این شرح است:
"بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
اعتراضات امروز یکشنبه، هم اکنون حوالی میدان انقلاب و خیابان فرصت ادامه دارد و هزاران نفر شعار "مرگ بر دیکتاتور" میدهند.
منبع
برای من ایمیل بزنید تا بفرستم.
درصورت قطع اینترنت در ایران، میتوانید از طریق خطوط اینترنت خارج از کشور به اینترنت بدون محدودیت و فی لت رینگ وارد شوید.
راهنما:
اینجا
بیانه ی پنجم موسوی هم را می توانید آن جا بخوانید!
کلاً همه ی سفارت خانه های اتحادیه ی اروپا اعلام آمادگی کردند. بیمارستان ها تله هستند.آدرس ها:
سفارت فنلاند: الهیه، خیابان آقابزرگی، کوچه ی شیرین، شماره ی 4 سفارت آلمان: خیابان فردوسی، شماره ی 320-324 سفارت ایرلند: بین نیاوران و فرمانیه، خیابان کامرانیه ی شمالی، بن بست ناهید، شماره ی 8 مجروحان خود را به سفارت خانه های خارجی ببرید. نگذارید پلیس آنها را ببرد. سفارت نروژ: خیابان دکتر لواسانی، شماره ی 201 سفارت استرالیا: خیابان خالد استامبولی، خیابان 23، شماره ی 13 شماره تلفن: 02188724456 سفارت ایتالیا: خیابان نوفلوشاتو، شماره ی 81 سفارت پرتغال: ولیعصر، خبایان عباس پور، خیابان نظامی، شماره ی 30
اینجا
به دیگران هم برسانید
اگر خواستید امضا کنید این جاست
مجتبا پورحسن، شاعر و روزنامهنگار ، سردبیر روزنامه ی گیلان امروز، روز دوشنبه در رشت دستگیر و زندانی شد.
لطفن این خبر را منعکس کنید.
منبع صدر در صد موثق!
و این جا مفصل تراش آمده
برای خواندن و فرستادن اخبار به این سایت بروید که سوئدی ها زحمت اش را کشیده اند.
این پنجشنبه، هیچ چیزش شبیه پنجشنبهی گذشته نیست.
یکی دو روز پیش ناچار شدم به حرفهای گنده گندهی یکی از تحریمیون گوش کنم. این همه آدم راکه جانشان از توهین و تحقیر به تنگ آمده و به خیابانها ریختهاند، اصلن نمیدید. وقتی نشاناش دادم، گفت: «من به عنوان یک روشنفکر خواستههایم با خواستهی مردم عادی فرق میکند.» توی لحناش تحقیر مردمی بود که داد میزنند: «ما خار و خاشاک نیستیم.» گفتم: «تو برو انقلابات را بکن!» یا آن یکی که میگفت: «موسویچی شدهای! ستاد انتخابات باز کردهای!» گفتم: «شما ما را ببخشایید ای کسانی که سالی یک کتاب دستتان نمیگیرید، ناتوان از برآوردن یکی از نیازهای ابتداییتان هستید، اما زبانتان دراز است. شما ما را ببخشایید، وقتی گفتم من رای میدهم، گفتید: مردم ایران سی سال است دارند با این شرایط زندگی میکنند، عادت کردهاند. تو گولشان را نخور!» گفتم: «چشم. من هم میشوم مثل شما و باور میکنم که روند پاگرفتن دمکراسی خیلی کوتاه است، خیلی خیلی کوتاه مثل بقیهی دنیا که سی روز هم طول نکشید.». یا آن یکی که بچه گول میزد و میگفت: «من دلم میخواهد رای بدهم، اما گذرنامهی ایرانی ندارم.» حال آن که همه، همه و همه میدانستند با شناسنامه یا کارت ملی هم میشد رای داد. از آن دروغهای مثل روز روشن. یا آن یکی که میگفت: «تو نویسندهای. فردا میخواهی کتاب منتشر کنی. سایتات را ف.ی.ل طر میکنند. میروی ایرانی و برمیگردی.» گفتم: «من به هر حال نمیتوانم در ایرانی که این کوتوله رییسجمهور احتمالن دایمیاش باشد، کتاب چاپ کنم. بگذار در را ببندند، پنجره را چه میکنند؟ این همه بچهها که سایتشان را فلی تر کردهاند، چه میکنند؟ من که نمیتوانم خودم را بزنم به کوری و کری به خاطر چاپ کتاب یا رفتن به ایران.»
پنجشنبهی پیش چه کسی فکر میکرد، دو سه روز دیگر این همه شهروند، متمدنانه، با وقارو مودبانه به خیابان میآیند و اعتراض میکنند؟
نه، جمعه روز خوبی بود.