اخبار روزهای اخیر

پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته آخرین نسخه‌ی ترجمه‌ی «نامه‌های کافکا از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴» را تحویل نشر ثالث دادم. گفتند «داستانک‌هایی از نویسندگان آلمانی زبان» را که مجوزاش صادر شده خوانده‌اند و وقتی از رشت برگشتم قرارداداش برای امضاء آماده خواهد بود. ترجمه‌ی کمیک استریپ «کافکا مختصر و مفید» را هم داده‌ام ثالث و حوض نقره بخوانند. هر دو از طرح‌های کتاب خوش‌شان آمده بود. یک‌شنبه آخرین نسخه‌ی «تاکسی‌نوشت دیگر» را غلط‌گیری کردم و امشب طرح روی جلدش را دیدم. فردا می‌رود زیر چاپ و در نمایش‌گاه کتاب روی پیش‌خوان انتشارات «حوض نقره» خواهد بود. من هم کنارش!
راستی در یکی از همین روزها بود که ده نسخه از چاپ سوم «تاکسی‌نوشت» و ده نسخه از چاپ سوم «رقص بر بام اضطراب» را از انتشارات کاروان گرفتم.

کجا؟

اگر  ماهی و  پرنده عاشق هم بشوند، لانه‌شان راکجا بسازند؟

مشت نمونه‌ی خروار؟

«سکوت را رعایت فرمایید. لطفا به حقوق دیگران احترام بگذارید. مراقب کودکان خود باشید. همه جای ایران سرای من است.  برای فراخواندن ِ مهماندار کلید بالای سر خود را فشار دهید. از تردد بیجا در اتوبوس اجتناب فرمایید. از ریختن زباله در کف اتوبوس خودداری فرمایید. به تذکرات مهماندار توجه فرمایید. آب جوش و آب سرد در کنار در عقب قرار دارد. خواسته‌های خود را با مهماندار در میان بگذارید. برای مواقع اضطراری چکش شیشه تعبیه شده است. لطفا سیگار نکشید. شرکت رخش تولیدکننده انواع  اتوبوس‌های شهری در ایران سفر خوشی برای شما آرزومند است. برای تنظیم صندلی از اهرم کنار صندلی استفاده فرمایید»
هربار که سر بلند می‌کنید، یکی از این جملات را روی مانیتور جلوی اتوبوس شیک و گرانی می‌خوانید که شما را از شهری به شهری می‌برد. آیا می‌شود این امر و نهی‌ها و بدیهیات و زبان ِ درهم برهم و دروغین را مشتی دانست نمونه‌ی خروار؟

...

می‌گم چرا شاعر و  آهنگ‌ساز  و نوازنده و خواننده و شنونده‌ی این ترانه را دست‌گیر نمی‌کنند؟ ترویج فساد اخلاقی بیش‌تر از این که طرف بردارد، بسراید و بسازد و بزند و بخواند و بشنود که: یک شب بیا منزل ما، حل کن دو صد مشکل ما، ای دل‌بر خوشکل ما؟

عید خود را چگونه گذراندید؟

«گزارشی برای آن عزیز سفرکرده»

شب عید دعوت شده بودیم به یک جشن بزرگ ایرانی. ساعت شش عصر، زیر برفی ملایم و در بادی شدید و سرمایی استخوان‌سوز، پیچیده در کلاه و شال‌گردن و پالتو و دست‌کش و مسلح به چتر، اولین نفری بودیم که رسیدیم به سالن ِ خالی. صاحب جشن و هم‌سرش سخت گرفتار آماده کردن وسایل پذیرایی بودند. سلام علیک و روبوسی و تبریکات نوروزی یکی دو دقیقه بیش‌تر طول نکشید. گفتگوها و ردبدل کردن ِ اخبار فرهنگی با صاحب مجلس هم پس از چند دقیقه به اتمام رسید. پس رفتیم بیرون.

ادامه این مطلب

کافکایی

به میمنت و مبارکی ترجمه‌ی نهایی ِ «نامه‌های فرانتس کافکا به پدرومادر 1924 – 1922» تمام شد.
به میمنت و مبارکی دور اول ِ ترجمه‌ی کمیک استریپ ِ «فرانتس کافکا، مختصر و مفید» تمام شد.
به میمنت و مبارکی یک سوم  ِ ترجمه‌ی «خاطراتی از فرانتس کافکا، از دبستان تا بیمارستان» تمام شد.
به میمنت و مبارکی قصد دارم سال آینده «محاکمه» و «قصر» کافکا را ترجمه کنم.
به میمنت و مبارکی پنج‌شنبه پنجاه سالم تمام می‌شود.
اما... از دی‌روز دایم توی ذهنم «بر بام غم نشسته منم، ای ناخدای عالم» وول می‌خورد.

از تبعید

چندی پیش رفته بودم به تماشای یک نمایش‌. آقای نویسنده و کارگردان و بازی‌گر نمایش، قبل از شروع اجرا، گفتند: «دوستان عزیز! این نمایش در حقیقت یک نمایش ِ یک ساعت و نیمه بود. اما به خاطر کم‌بود امکاناتی که تئاتر تبعید از آن رنج می‌برد، ناچارم، نمایش را امشب در چهل و پنج دقیقه اجرا کنم. برای اجرای کامل نمایش نیاز به وسایلی بود که همان طور که می‌دانید، تئاتر تبعید از آن محروم است. به بزرگواری ِ خودتان ببخشید.» و بعد شروع کردند به بازی. البته نمایش به جای چهل و پج دقیقه، یک ساعت طول کشید و دکور صحنه عبارت بود از یک صندلی و دو میز و پارچه‌ای که به دیوار صحنه – لابد برای فضاسازی – آویزان بود.
موقع برگشت به منزل، به خاطر هم‌مسیر بودن، با یکی از دوستان هم‌راه شدم و با هم کمی از نمایش شعاری و انقلابی که دیده بودیم، بد گفتیم. من برای توجیه ضعف کاری که دیده بودیم، گفتم: «البته بی‌انصاف نباشیم. بالاخره" تئاتر تبعید است و  از کم‌بود امکانات در رنج ". دوستم یکی زد روی شانه‌ام و گفت: «تو چه ساده‌ای پسر! اولن آن وسایلی که آقای نویسنده و کارگردان و بازی‌گر ازش حرف می‌زد، یک ماسک بود که آقا یادش رفته بود امشب با خودش بیاورد. دومن نمایش دونفره بود، آن یکی بازی‌گر رفته کویت برای شرکت در کنسرت یکی از خواننده‌های لس‌آنجلسی و ایشان را گذاشته معطل!»
باید قبل از این‌که مات بشوم، بازی واگذار می‌کردم.

بخشی از نامه به دوست

حضرت اجل سلام
کجایی؟ آب و هوا چطور پیش می رود در آن بلد فخیمه؟


ممنون استاد که حال‌مان را می‌پرسی. مگر لطف ِ شما شامل ِ حال ِ ما بشود. دنیا همیشه همین‌طور گند بوده استاد؟
کجایم؟ در خانه‌ی خودم که البته مال من نیست، مال پیرمردی است آلمانی که هم‌سرش یک سالی می‌شود آلزایمر گرفته و ساکن خانه‌ی سال‌مندان شده. پیرمرد هر روز بعدازظهر می‌رود دنبالش یک ساعتی می‌آوردش خانه. شب‌ها ساعت نُه کرکره‌ی پنجره‌ی اتاق خواب را می‌کشد و می‌خوابد و صبح‌ها ساعت هفت و هشت به سطل آشغال‌ها سرمی‌زند مبادا کسی آشغال اشتباهی تویش ریخته باشد. بعدازظهر ها هم می‌رود دنبال زن‌اش. پسر و عروس‌اش هم ماهی یک‌بار به او سرمی‌زنند. دو سه روزی است پیدا نیست پیرمرد. به گمانم رفته منزل دخترش در مونیخ، برای استراحت لابد. شوهر دخترش فیزیک‌دان است و به امواج حساس (سرنوشت را می‌بینی؟). به همین خاطر در خانه‌ی دخترش تلویزیون نیست. این را پیرمرد در یکی از درددل‌هایش به من گفته بود. دامادش تا امروز نیامده این‌جا، یعنی من ندیده‌ام‌اش. احتمالن به خاطر امواج باشد. راستی ما خانه‌ای داریم حسین؟

ادامه این مطلب

بازی و شعر و موسیقی

پیش‌ترها وقتی، (معمولن بین سه تا چهار ساعت) از کار ِ پشت کامپیوتر خسته می‌شدم، نیم ساعتی توی اینترنت تخته نرد بازی می‌کردم. چند وقتی بود موسیقی ایرانی را هم اضافه کرده بودم. سه نکته در این میان دست‌گیرم شد. اول این‌که شنیدن برنامه‌ی "گل‌ها" و "برگ سبز"، اغلب توام است با دامن زدن به غمگین شدن، یعنی همان دپرسیو شدن ِ خودمان. دو دیگر این‌که به تقریب تمام شعرهایی که دکلمه می‌کنند و بعد به آواز آن را می‌خوانند، فقط و فقط یا از دوری از یار است یا در بی‌وفایی یار. از خودم می‌پرسم آخر وقتی بیش‌تر شاعران ِ این مملکت در دربارها مشغول عشق و حال بودند، برای کدام یار جفاپیشه این همه می‌نالیدند؟ که بعد تازه آوازخوان‌اش با چهچه زدن پیازداغ‌اش را زیاد می‌کند؟ یعنی تو گویی در شاعران این مملکت، وجد و شادی اساسن جایی نداشته. توجه دارید که از استنثاء حرف نمی‌زنم، از قاعده می‌گویم. تو گویی این شاعران هیچ درد و غم دیگری نداشتند، مگر غم عشق ِ این یار پدرسوخته، گیرم به نظر برخی مغ‌بچه و نه لزومن زن. و سرانجام نکته‌ی چهارم این‌که معمولن هم همین‌جور فکرها باعث می‌شد، اکثرن بازی را ببازم.

معرفی یک فیلم شاخص ِ قوی که ...

film (Small).jpg 
عقل تو سالم و دلت مجنون (تر) باد!
تهران پاییز  1386
برخی از دوستان پرسیده اند، عکس مال کجاست؟ عکس را در خیابان ِ انقلاب، دم ِ در ِ ورودی ِ یک مغازه گرفتم که فیلم می فروخت. تبلیغ ِ فیلم است مثلن یا آموزش نقد یا...

فرهنگ

برای پیکوفسکی ِ نازنین، برای محبت‌هایش و به خاطر ِ دایره و بیضی‌اش


توی فرهنگ آلمانی - فارسی دلم بیش‌تر از همه برای Q  و o می‌سوزد. هر دو گرداند و تپلی. Q از بس که چاق است اصلن نمی‌تواند سرپا بیاستد، باید تکیه بزند به چوب زیر بغل. کوچک‌اش هم که بکنی، باز تکیه‌گاه می‌خواهد. نگاه کنید: q، انگار o دیوار را راست گرفته باشد، رفته باشد بالا. تعداد لغاتی که با این دو حرف ملوس شروع می‌شود، حتا به سه صفحه هم نمی‌رسد. باز وضع C و I به‌تر است. C عرضه‌اش را داشته خودش را بچسباند به  h و به دوازده سیزده صفحه‌ای دست پیدا کند. تازه بیش‌تر کلماتی هم که با Ch  شروع می‌شوند، یا بین‌المللی‌اند یا علمی مثلن Chemie ی معروف. یا مثلن بگیریم این I . خوش‌اندام و بلند و سرفراز ایستاده اول جهانی‌ترین کلمه:International!!  . تازه وقتی کوچک هم بشود، باید یک نقطه گذاشت بالای سرش. J هم همین‌طور.
 اما حضرت والا، S  چه به تنهایی و چه به کمک Ch ، با آن دو تا دهان ِ آماده‌ی بلعیدنی که در پشت و رو دارند، بخش عظیمی از  فرهنگ رابا انحصارطلبی محض اختصاص داده‌اند به حضرت خودشان؛ بیش‌تر از همه‌ی سی و چند حرف دیگر. این کم است، گاهی هم حضرت‌شان در حالی که پرچم ِ «ما برای وصل کردن آمدیم» را به دوش گرفته‌اند، خودشان را می‌چپانند وسط ِ دو- یا حتا گاهی سه – کلمه‌ی دیگر تا از آن‌ها که هرکدام بالاخره برای خودشان کلمه‌ای هستند، یک کلمه‌ی جدید بسازند. به همین سادگی. اصلا هم شرم سرشان نمی‌شود. یکی نیست به ایشان بگوید: استاد ِ اعظم! این X و y را ببین خجالت بکش! ببین چطور در کمال خضوع دو تایی فقط یک صفحه برداشته‌اند، آن‌هم هر کدام یک ستون و سه لغت! از جبروت این دو حرف همین بس که هستی ِ مشترک‌شان در یک معادله مو بر تن هر ریاضی‌دانی سیخ می‌کند. آن وقت جناب‌عالی...
عین م خودمان است این S. در حالی که ز ُ  ژ ُُ س ُ ش ُ ص ُ ض ُ ط ُ ظ ُ ع، هر نُه‌تایشان، هر کدام صاحب کلی کرامت و عالمی پک و پُز و سرشار از آرایش و پیرایش‌اند (مثلن کافی است نگاهی دقیق به نقطه‌های بالای سر ِ ژ و ش بیاندازید)، در کمال فروتنی به یک جلد فرهنگ سخن اکتفا کرده‌اند، جناب م انگار بخواهد خاک توی چشم ما بیاندازد، چهار صفحه و نصفی ل چسبانده‌اند به اول کتاب و بسلامتی بقیه‌ی یک جلد ِ کت و کلفت فرهنگ را تک و تنها قورت داده‌اند. حتا از فرط ِ خودخواهی دو حرف از سه حرف ِ اسم‌اش را از خودش برداشته: م ی م! برای وصل کردن خودش به خودش، رفته سراغ ِ آخرین حرف ِ ممکن، حرفی که وقتی شکل عوض می‌کند، اگر اهل فن نباشی، محال است بشناسی‌اش. حتا این کامپیوتر من هم قادر نیست، بنویسیداش، باید توی باید پیدایش بکنی.

کمی فروتنی آقا، کمی فروتنی. والله ضرر ندارد، جناب ِ م - S !

پرسش و پاسخ

- چند سالته؟
- یادم رفت.

در سفر

من همین گوشه موشه‌ها هستم. گاهی در خانه‌های تهران، گاهی در خیابان‌های آمل و بابل؛ نهاری در سیسنگان و دیداری از یوش. و از فردا راهی ادامه‌ی شمال: خمام و رشت و انزلی.
اصفهان و مسجدسلیمان و اهواز هم مال روزهای بعد است.

در سفر

من همین گوشه موشه‌ها هستم. گاهی در خانه‌های تهران، گاهی در خیابان‌های آمل و بابل؛ نهاری در سیسنگان و دیداری از یوش. و از فردا راهی ادامه‌ی شمال: خمام و رشت و انزلی.
اصفهان و مسجدسلیمان و اهواز هم مال روزهای بعد است.

توصیه

باور بفرمایید  از بالا  نگاه کردن،  قوزآور است. دست‌کم به فکر سلامتی‌تان باشد.

کوئلو در کنسرت ِ برلین ِ داریوش

سه یا چهار سال پیش بود.آن وقت‌ها که هنوز در آن شهر بد، برلین زندگی می‌کردم. دوستی، اسم‌اش را می‌گذاریم بابک، خبرداد که دارد از ایران می‌آید و با پائولو کوئلو قرار دارد.
آمد. با هم رفتیم فرودگاه دنبال آقای کوئلو و رساندیم‌اش هتل.آمده بود برای معرفی ترجمه‌ی آلمانی ِ کتاب تازه‌اش، یادم نیست کدام‌اش. ما را به نوشیدنی در لابی شیک و درجه یک هتل‌اش دعوت کرد. پذیرفتیم.حرف زدیم. من گفتم: «دختر من و دوست‌اش کارهای شما را دوست دارند و مایلند شرفیاب بشوند.» طفلک بدون هیچ نازونوزی پذیرفت. حتا گفت: «اگر دوست داری همین الان زنگ بزن، اگر می‌توانند، بیایند.» فروغ  ِ بیست و سه چهار ساله و لوییزه سر از پا نمی‌شناختند. فروغ بعد تعریف کرد، کوئلو در روز امضای کتاب در کتاب فروشی، حسابی تحویل‌شان گرفته.
باری در این میانه معلوم شد که راننده‌ی بی‌چاره‌ای که هتل فرستاده بود، فرودگاه دنبال حضرت کوئلو، یک ساعت منتظر مانده بود. خبر نداشت که ما از او زرنگ‌تر بودیم.

ادامه این مطلب

سوغاتی

این اولین سوغاتی من برای شما از نمایش‌گاه کتاب فرانکفورت است.
کارهایی از  علی‌رضا درویش، هنرمند ایرانی ِ ساکن کلن، در نمایش‌گاه کتاب عرضه شده‌اند. سری به سایت‌اش بزنید: وصف‌العیش، نصف‌العیش.

از دفتر «رویاها و کابوس‌ها»

یک کابوس از دقیقن شش سال پیش:
داشتم مردی را با تاكسی زیرمی‌كردم، احتمالن شبیه خودم بود. ترمز وحشت‌ناكی كردم و با صدای ترمز از خواب پریدم.

دو کتاب، دو نقل قول، دو برداشت و یک پانوشت

یک: از "گفتگوی ناصر حریری با نجف دریابندری"، دریابندری پس از استدلال‌های قوی:«...ما از روز اول به واسطه‌ی کیچ با هنر اروپایی آشنا شدیم.» نتیجه: آثار پسامدرن ِ وطنی.


دو: رویای نوشتن، با ترجمه‌ی عالی ِ مژده دقیقی، انتشارات ِ موسسه فرهنگی هنری جهان کتاب، چاپ دوم 1384، تیراژ؟ نپرس! هفت‌صدتا. از این یکی خودتان نتیجه‌گیری بکنید.


پانوشت: و اما پیام گیر. تشکر بسیار از تک تک دوستانی که وقت گذاشتند و راهنمایی کردند. تا این‌جا معلوم شده، برای نوشتن و یا خواندن پیام‌ها یا باید از فایرفاکس استفاده کرد و یا روی کلمه‌ی «پژواک» راست کلیک کرد و بعد گزینه‌ی «بازکردن در صفحه‌ی جدید» را انتخاب کرد.
راستی بلاگ رینگ طبق معمول خراب است؟

روحت شاد دایی جان ناپلئون

«سفرنامه‌ها یا بوسیله خارجیانی که به کشور ما آمده‌اند نوشته شده است...(این گروه) سیاستمداران، جاسوسان و مامورین کشورهای استعماگر (در راس آنها انگلستان) و تجار و سوداگران بوده‌اند که اغلب به دربار شاهان راه می‌یافتند و درباره خوی و منش شاهان، چاپلوسی درباریان و اوضاع حرمسرای سلاطین، و نیز آداب و رسوم مردم عادی و شیوه زندگی تمام طبقات اجتماعی مطالعه می‌کردند. بدیهی است جزئیات این مطالعات را به اطلاع دولتهای مطبوع خود می‌رساندند و براساس این آگاهی مامورین کارکشته وازرتخانه‌های مستعمرات پس از بررسیهای دقیق و جامع برنامه‌های کوتاه‌مدت و درازمدت طرح می‌کردند؛ در نتیجه، آن آداب و رسومی که در کشور ما نشان انسانیت و اصالت داشت و حافظ موجودیت ما و مانع اجرای مقاصد پلید استعمارگران می‌توانست باشد به لطایف الحیل مضمحل می‌ساختند ولی رفتارها و منشهای ناهنجار و دور از انسانیت را تشدید می‌کردند و احیانا مفاسدی نیز بر آن می‌افزدوند... دیدیم آوردند آن بلایی را سر ایران و ایرانی آوردند که بر همگان عیان است و نه حاجت به بیان...» از مقدمه‌ی علی دهباشی بر سفرنامه‌ی حاج سیاح به فرنگ.

زیاده عرضی نیست.

در ستایش عشق

عشق زاده‌ی آب است و موسیقی. برادر آزادی‌ست، خواهر مهربانی. دوست روشنایی‌ست. همسایه‌ی خنده است عشق.  کمی مثل ِ دل ِ شاد است، قدری شبیه به سلامت ِ جان.
عشق مثل حمام کردن در شیر و عسل است.  ناجی ِ آدمی‌ست.


نه، عشق مثل هیچ چیز نیست، هیچ چیز مثل عشق نیست، عشق بی‌مثال است، مثل شعر و خدا.

تداعی‌ها

درخت آلوچه قرمز ِ کوه ِ شلیره‌باخ:
یکی از دایی‌ها یک چشم بیش‌تر نداشت. چاق بود و قد کوتاه، اما برای من، کودکی هفت هشت ساله، غولی می‌نمود. بخصوص که ریش ِ - به گمانم - قرمزی هم داشت. مادر مرا با خودش می‌برد به باغ دایی، در جاده «شیجان». گوشه‌ای چادری پهن می‌کرد روی زمین و من (با چی؟) بازی می‌کردم و او کارمی‌کرد. به گمانم باقلی می‌کاشت، یا بادمجان یا گوجه. باغ دایی درختان ِ آلوچه داشت، آلوچه‌های درشت و آبدار و قرمز ِ ترش. برگ درخت قرمز بود و تنه‌اش به قرمزی می‌زد، قرمز تیره. من از هرچیز ترش بدم می‌آمد. هنوز هم مزه‌ی ترشی را دوست ندارم. باغ دایی درخت ِ میوه‌ی دیگری نداشت. اما چه غم؟ دکان ِ پدر ِ نقی ابدی پر از زنبیل‌های بزرگ ِ آلوچه بود، آلوچه‌های سبز و درشت و شیرین. دزدکی چند تا برداشتن و دررفتن و یواشکی ِ با درار خوردن‌شان، لذت را دوچندان می‌کرد.


کوچه‌های تنگ ِ هایدلبرگ:
چوکوش‌لار کوچه‌ در هر سه تا چهار قدم یک پیچ ِ تند می‌خورد، تا بعد از پنج - شش پیچ و گذشتن از کنار دو حمام زنانه و مردانه، ترا از میدان ِ صیقلان به خیابان ِ کورش برساند. کوچه‌ی حمام ِ حاج‌آقا بزرگ، سینما، حمام، بوی شاش، پاتوق بچه‌بازها. کوچه امید: دراز و با یک دبیرستان دخترانه، پر از همهمه‌ی دختران و پسران ِ جوان و آکنده از عطر بلوغ و جوانی. به انتهایش که می‌رسیدی، می‌توانستی به راست بپیچی و فورن وارد خیابان ِ ویشکایی بشوی: خیابانی پهن با ساکنینی از طبقه‌ی متوسط؛ یا از درون کوچه پس کوچه‌های گاه تنگ و گاه پهن‌اش  بروی تا دانشسرا، محله‌ی فقیرنشین و برسی به پل عراق.


کوه ِ تسیگل‌هآوزن
پیش‌واز آمدن کوه‌های منجیل و رودبار با انبوهی از سبزی، وقتی که بیابان‌های خشک و خاکستری ِ قزوین را پشت سرگذاشته بودی. درختان کوتاه زیتون، باد منجیل، سپیدرور. آب.


رودخانه‌ی نکار:
بوی آب، موج ِ آب، روانی  ِ آب، رنگ‌های آب: زندگی

کودکی

بهرنگ این‌جا به دنیا آمده و چهار سال دارد. پدر صدایش می‌کند:
- بهرنگ!
بهرنگ می‌گوید:
- ها!
پدرش می‌گوید:
- ها، نع! بله.
و دوباره صدایش می‌کند:
- بهرنگ!
بهرنگ می‌گوید:
- ها نه بله.


نما

کاکل درخت‌های آن طرف رودخانه، روی کوه روبروی پنجره‌ی اتاقم، دارد زرد می‌شود.

...

تُف به هرچه قانون و قرارداد و گذرنامه و مرز

از تنهایی‌

یک جور تنهایی این است که تلفن‌ها را قطع کنی، پرده‌ها را بکشی، بروی توی تخت زیر پتو تا در تاریکی  ِ غلیظ باشی، بعد خودت را بغل کنی و فکرکنی: «هیچ‌کس دوستم ندارد، هیچ‌کس با من نیست. من تنهایم.»
جور دیگر تنهایی این است که تلفن‌ها را قطع کنی، پرده‌ها را بکشی، بروی توی تخت زیر پتو تا در تاریکی ِ غلیظ باشی، بعد خودت را بغل کنی، و فکرکنی: «چقدر دوستم دارد. با من است. من تنها نیستم.»

یکی از بسیار احتمالات ِ ممکن

تصور می‌کنم یکی از بسیار احتمالات ِ ممکن می‌تواند این بوده باشد که یکی کتری را آب کرد، گذاشت روی اجاق. با خودش گفت: «تا آب جوش بیاید، بروم سر کوچه چیز بخرم.» مثلن قند، روزنامه یا سیگار. احتمالن توی کوچه دوستی، رفیقی، همسایه‌ای را دید و ایستاد به اختلاط یا با صاحب مغازه ایستاد به گپ. وقتی برگشت، دید تمام آب بخار شده و کتری سوخته و (خانه) بو ی کتری سوخته گرفته (مگر وقتی کتری بسوزد، بو می‌گیرد؟ یا مگر وقتی کتری بسوزد، خانه بوی کتری سوخته می‌گیرد؟ اصلن مگر بویی به نام «کتری سوخته» وجود دارد؟). دلش نیامد کتری را بیاندازد دور،(احتمالن چون خاطره‌برانگیز بوده؟) و یک کتری تازه بخرد. اما وقتی بوی کتری سوخته (در خانه؟) کلافه‌اش کرد، رفت توی یک کافه نت یا کامپیوتر خودش را در خانه روشن کرد و  برای این‌که ببیند چطور می‌شود بوی کتری سوخته را برطرف کرد، به گوگل داده: «برطرف کردن بوی کتری سوخته».
بله، تصور می‌کنم این می‌تواند یکی از بسیار احتمالات ِ ممکن بوده باشد. وگرنه چطور می‌شود کسی در اینترنت دنبال ِ «برطرف کردن ِ بوی کتری سوخته» باشد و از وبلاگ ِ من سردربیاورد؟

ها؟

رفیقی ایمیل زده که: «ناصر قبلنا وبلاگ‌ات خیلی باحال بود. حالا عین عصاقورت داده‌ها شده، از اونا که آدم وقتی صفحه‌ شونو باز می‌کنه، فورن قیافه‌ی یک آدم  ِ اخموی متفکری میاد جلو چشمش. دیگه اون ناصر صمیمی ِ ساده‌ی یکی دو سال پیش نیستی، اون ناصری نیستی که آدم باهاش احساس صمیمیت بکنه، که آدمو توی دنیای خودش راه بده. چه جوری بگم؟ شدی عین این مجله‌های ادبی، از خود ِ خودت خبری نیست.»

راست می‌گوید؟

سوغاتی

داری میای هر چقدر که می‌تونی با خودت پسته بیار، پسته؛ پسته‌ی شور ِ آب‌لیموزده‌ی برشته‌ی خندان. آب‌جوی تگری‌اش پای من.

مشاوره

برادر و خواهری سر ارث پدری اختلافات شدیدی دارند و به خون هم تشنه‌اند. در یکی از بگومگوها خواهر به برادر می‌گوید: «تو اگر راست می‌گویی، برو جلوی دخترت را بگیر که دارد یک خانواده را بی‌سرپرست می‌کند.» و پته‌ی برادرزاده را با ذکر کامل جزییات و البته با آب و تاب فراوان، روی آب می‌ریزد: دختر با یک مرد ِ متاهل رابطه دارد. معلوم می‌شود زن ِ مرد پس از باخبرشدن از رابطه‌ی شوهراش با یک دختر ِ جوان، دچار افسردگی ِ شدید شده و به یک روان‌شناس مراجعه می‌کند. آقای دکتر، از قضای روزگار پسر ِ خواهر است و تمام گفته‌ها و ناگفته‌های ساعات ِ مشاوره را در اختیار مادر‌ش قرار می‌دهد تا در جنگ علیه برادر به عنوان اسلحه استفاده کند.

با این فرهنگ، تعطیلی ِ شرق جای تعجب دارد؟

bitte یا لطفن

تازه آمده بودم آلمان و کمی زبان یادگرفته بودم. شبی در خانه‌ی میزبان خوابیدم. صبح می‌خواستم بروم نان بخرم. جمله‌ای را که باید به نانوا می‌گفتم، آماده کردم، اما مطمئن نبودم، درست است. از شیدا دختر هشت – نه ساله‌ی میزبان پرسیدم: شیداجان، من می‌خواهم بروم نان بخرم، ببین جمله‌ام درست است؟ Guten Tag. Ich möchte zehn Brötchen. (سلام، من ده تا نان می‌خواهم.) شیدا گفت:
- نه، غلط است.
- پس چه باید بگویم؟
- باید بگویی: Guten Tag. Ich möchte zehn Brötchen, bitte.  (سلام، من ده تا نان میخواهم، لطفن!)


شیدا الان در گلاسکو مشاور اقتصادی ِ یک دفتروکالت بین‌المللی است.

مدبیات

حالا از ادبیات مدبیات گذشته، حال و احوال شما چطور است؟


من خوبم، فقط اگر لطف خداوندی مثل همیشه شامل حال این سرزمین می‌شد و بعد از پنج - شش هفته ابر و باد و باران، کمی، فقط به اندازه‌ی چهار پنج روز، قدری آفتاب هم به این پوست ِ بی چاره‌ی من می‌رسید، دیگر خیلی کم نداشتم.

و ...

می‌خواست ستاره‌شناس بشود، عنکبوت‌شناس شد.

داستانی از ذن

در فلسفه‌ی ذن داستانی در مورد دو راهب نقل می‌شود که در مسیر رفتن به خانه، کنار رودی پرخروش می‌رسند. آن‌جا زن جوانی را می‌بینند که نمی‌تواند از رود عبور کند. یکی از راهب‌ها آن زن را بغل می‌کند تا از رود رد شود و در آن سو او را سالم بر زمین می‌گذارد. سپس آن دو به راه خود ادامه می‌دهند. پس از مدتی، راهبی که به تنهایی از رود گذشته بود، دیگر نمی‌تواند خودداری کند و به سرزنش برادرش پرداخته، می‌گوید: «میدانی که دست زدن به زنان خلاف قواعد و قوانین ماست. تو سوگند مقدس‌مان را زیر پا گذاشتی!» راهب دیگر  در پاسخ می‌گوید: «برادر، من آن زن را در آن سوی رود رها کردم، آیا تو هنوز او را حمل می‌کنی؟»


از «نیمه تاریک وجود»، دبی فورد، ترجمه‌ی فرناز فرود، ناشر: کلک ِ آزادگان، چاپ سوم: 1382، صفحه‌ی صد و صدویک

داشتم رد می‌شدم، شنیدم

- سلام قربان. عصر شما بخیر.
-...
- قربان شما. ما هم هستیم. خیلی ممنون.
-...
-سلامتی. هیچ خبر خاصی نیست. مثل همیشه، همین زندگی  ِ معمولی. شماها چطورید؟  اوضاع میزان؟ کیف کوک؟
- ...
- خوب بله، اون که هیچ. البته که کم‌تر پیش میاد ساز ِ آدم کوک باشه. مخصوصن این دشمنا که نمی‌ذارن کام ِ آدم دایم شیرین بمونه. اما وای به روزی که...
- ...
- ها، بله، «کیف»  ِ آدم. گرچه «سا