اگر درست یادم مانده باشد، باید اواخر سالهای ههی هشتاد میلادی بوده باشد. گروههای سیاسی اپوزیسیون بیرون کافه تریای اغلب دانشگاههای بزرگ آلمان، از جمله برلین، روزانه میز کتاب و نشریه میگذاشتند. در ائتلافی نانوشته بین این گروهها، طیف تودهای از دم و سلطنتطلبها سالها حق گذاشتن میز نداشتند. تا این که یک روز بچههای جناح چپ اکثریت که به کشتگری معروف بودند، آمدند گوشهی سالن میز گذاشتند. "انقلابیها"با نگاههای خشماگین راهی ِ مذاکره در داخل کافه تریا شدند. قدری بحث کردند و نتیجه را فورن اعلام کردند: «چون اینها به صف ِ انقلاب پیوسته یا بازگشتهاند، مجازند میز بگذارند.» حالا دیگر تک و توک لبخندی هم بین دو طرف رد وبدل میشد. حتا در روزهای بعد "انقلابیها" نگاهی به میز کشتگریها هم میانداختند و رقیقترهاشان یک اعلامیه هم از روی میز برمیداشتند. به قول معروف دیری نپایید که یک روز در برابر چشمان ِ حیرتزدهی بچهها، تودهایها هم آمدند و خواستند بساطشان را پهن کنند. سالن در عرض چند دقیقه شد صحنهی نبرد "انقلابییون" و "خائنین". زد و خورد و درگیری شد و طی آن از سر یکی از بچههای "انقلابی" خونکی هم آمد. فردا تودهایها دوباره با میزشان و البته این بار در معیت پلیس ونمایندهی سازمان دانشجویی ِ دانشگاه فنی برلین آمدند داخل سالن. باز هم غلغله شد. استدلال پلیس و سازمان دانشجویی این بود که «اینها هم مثل شما دانشجو هستند، کرایهی جاشان را میدهند، پس حق دارند تبلیغ سیاسی بکنند. خائن مائن بودنشان هم ربطی به ما ندارد، ضمن اینکه دمکراسی یعنی همین: اجازه بدهی مخالفتات هم حرفاش را بزند و حق تبلیغ داشته باشد.» خلاصه اینکه تودهایها زورشان چربید و میزشان را بطور رسمی علم کردند. در این میان یک روز آنی که از سرش خون آمده بود، رفت جلوی میز تودهایها و گفت: «حیف که اینجا دمکراسی است، وگرنه چنان میزدم زیر این میز که از سقف ُ کافه تریا بزند بیرون.»
حالا حکایت ماست. برخی چیزهایی مینویسند که من هی ناچارم با گفتن ِ "حیف که دمکرات شدم، وگرنه ..." جلوی خودم را بگیرم.
یک نمونهاش را ببینید: طرف برمیدارد مینویسد: «توضیح تان در مورد کلمهی [فلان ِ آلمانی] هم حتی برای منی که زبان آلمانی نمیدانم نادرست به نظر میرسد.» حیف که دمکرات شدم، وگرنه به ایشان میگفتم: آخر عزیز دل، شما که اذعان داری آلمانی بلد نیستی، با چه رویی می گویی ترجمه (و نه توضیح ِ ) من در مورد یک کلمهی آلمانی به نظر شریفات نادرست و یا - خدای ناکرده - درست است یا نیست؟ یا این یکی: اصلن بدون اینکه مطلب را بخواند تا ببیند ترجمه است یا تالیف، برمیدارد مینویسد: «چرا ترجمه را به نام خود چاپ کرده اید. این از امانتداری ادبی به دور است.» حیف که دمکرات شدم، وگرنه از ایشان میپرسیدم: حالا خواندن ِ مطلب پیشکشتان. بفرمایید: "امانتداری ِ ادبی" دیگر چه نوع امانتداری است و فرقاش با دیگر انواع امانتداری – در صورت موجود بودن - چیست؟ یا این یکی که دیگر شورش را درآورده: برداشته در وصف نثر ِ کسی که در دو پاراگراف ِ نزدیک به 450 کلمهای، جملههایی این چنینی نوشته: «خوبی [فلان چیز] این است که [...] آسیب ِ ماندن ِ جمعی با سلایق محدود را میگیرد.» یا «حلقهای که [فلان چیز] را لینک میکنند.» یا « [...] آسیبی که فضای مجازی [...] بر سر[فلان چیز] آوردند»، مینویسد «نثر درخشان ِ فلانی (نویسندهی سه جملهی بالا) خواندن دارد.»
گفتم که: حیف که دمکرات شدم، وگرنه یقهی هر دو تاشان را میگرفتم و میفرستادمشان کلاس اکابر که فارسی یاد بگیرند.
اول اینجا را ببینید. فرهنگ مصور آلمانی به آلمانی است.
بعد اینجا را ببینید. ترجمهی همان فرهنگ است به فارسی.
اگر از یک کتاب خوب بگویی، میگویند داری رفیق بازی میکنی. اگر بد بگویی، میگویند دشمنی داری. طُرفه این که در بیشتر موارد تو این - به زعم آنان - رفیق یا دشمن را نه هرگز دیدهای نه حتا صدایاش را شنیدهای. فقط کتابشان را خواندهای و حرفات را زدهای.
نتیجهی اخلاقی برای خود من: حرفات را بزن و برو. گوشات، مثل دیگر مواقع، بدهکار حرف ِ این و آن نباشد.
هیئت مدیرهی بنیاد گلشیری مینویسد: «سال گذشته، در ادامـهی روندی که چندسالی ست شاهد آن هستیم، کم و کیف آثار داستانی ایرانی به دلیل خیل آثار مانده در ممیزی و نیز افت ارزشهای ادبی برخی از آثار مجوزیافته به دلیل «حک و اصلاحات» و حذف و تغییرات بی امان و نیز خودداری برخی از نویسندگان از ارائـهی آثار خود به ارشاد به جایی رسید که داورانمان از انتخاب کتاب برتر از میان نامزدها سر باز زدند.»
شرط میبندم، هیچ کس نتواند با یک بار خواندن ِ این جملهی چهار - پنج سطری از آن سر دربیاورد. دستکم من نتوانستم. پس نشستم و با چشم انتقاد به خود ِ جمعی آن را تقطیع و حلاجی کردم تا بفهمم:
«در ادامـهی روندی که چندسالی ست شاهد آن هستیم، کم و کیف آثار داستانی ایرانی... به جایی رسید که داورانمان از انتخاب کتاب برتر از میان نامزدها سر باز زدند.» جملهی روشن و سرراستی است. حالا باید برگردم ببینم دلیل پایین بودن، یا به قول نویسندگان بیانیه (؟ اعلامیه؟)، «افت ِ کم و کیف آثار داستانی ایرانی »(؟) چیست. میخوانم: یک) «خیل آثار مانده در ممیزی» روشن است و واضح. همه از آن خبر داریم. دو) «افت ارزشهای ادبی برخی از آثار مجوزیافته» . دوباره میخوانم. به خودم میگویم، مگر نه این است که پدیدهای باید ابتدا به ساکن موجود باشد و دارای کمیت و کیفیتی معین تا پس از گذشته چندی با بررسی دوباره آن پدیده بتوانیم بگوییم: آن پدیده افت کرده (یا داشته) یا نکرده؟ به فرهنگ سخن مراجعه میکنم، آورده: «کاهش مقدار، حجم، ارزش یا توانایی.» بنابراین باید منظور آثار نویسندگانی باشد که پیش از این کتاب یا کتابهایی منتشر کردهاند، اما آثار بعدی آنها پس از گرفتن مجوز از نظر «ارزش ادبی افت» داشته و قابل انتخاب به عنوان «کتاب برتر» نبودهاند. این مشکل ِ من هم حل شده است. اما نمیدانم «ارزشهای ادبی» از نظر بنیاد که امضایش آن پایین است، چیست. اصلن چنین چیزی داریم؟ یا نکند منظور معیارهای ادبی است؟ و اما خود این افت دو علت دارد: یک) «حک و اصلاحات و حذف و تغییرات بی امان». جمله نمیگوید، این «حک و اصلاح و حذف و تغییرات ِ بیامان »به دست چه کسی صورت میگیرد، نویسنده؟ ناخودآگاه نویسنده یا مامور سانسور؟ در واقع این جملهی فرعی فاعل ندارد. البته بر همه واضح و روشن است که منظور همان سانسور بیامان است. چرا باید حرف سرراست و روشن را پیچیده بگوییم؟ دو) «خودداری برخی از نویسندگان از ارائـهی آثار خود به ارشاد». یعنی به عبارت دیگر آثاری از برخی نویسندگان وجود دارد که داوران آن را خواندهاند و اگر شرایط به گونهای بود که آن نویسندگان آثار خود را به ارشاد ارایه میکردند، داوران آن آثار میتوانستند «از انتخاب کتاب برتر از میان نامزدها سر باز» نزنند.
به عبارت دیگر میشد خیلی ساده نوشت: «سال گذشته، در ادامـهی روندی که چندسالی ست شاهد آن هستیم، کم و کیف آثار داستانی نازل بوده است. به دو علت: یک) خیل آثار مانده در ممیزی و دو) افت ارزشهای ادبی برخی از آثار مجوزیافته که خود محصول ِ «حک و اصلاحات» و حذف و تغییرات بی امان سانسور وزارت ارشاد است. برخی از نویسندگان نیز از ارائـهی آثار خود به ارشاد خودداری کردهاند. مجموعهی این عوامل دست به دست هم دادهاند و کم و کیف آثار داستانی ایرانی را به جایی رساندند که داورانمان از انتخاب کتاب برتر از میان نامزدها سر باز زدند.»
حرف من این است: هیات مدیرهی عزیز ِ بنیاد گلشیری، خانمها و آقایان ِ عباسعلی اسعدیان، احمد حبعلی مرجانی، فرزانه طاهری، عبدالعلی عظیمی، بهمن فرمانآرا، پریسیما مایلافشار، عباس مخبر، نسترن موسوی، چرا باید سه بار جملهی شما را خواند، تا فهمید حرفتان چیست؟ و بعد این چنین اگر اوضاع چنین خراب است که هست و سیری فزاینده هم دارد که دارد، چه اصراری دارید به برگزاری ِ آن؟ چرا خیلی راحت نمیگویید: هیچ کدام از کتابهای منتشر شده به دلایلی که آوردیم، لایق جایزهی کتاب برتر سال بنیاد گلشیری نمیدانیم و هر کس هم بدش میآید، برود آب یخ بخورد؟ آیا بهتر نیست «تا زمانی که شرایط شکلی طبیعیتر(؟؟ یعنی الان طبیعی است و باید منتظر طبیعیترش باشیم؟ ) به خود بگیرد و تعداد آثاری که بدون خدشهدار شدن مجوز نشر میگیرند به اندازهای باشد که بتوان جایزه را چون هشت دورهی پیشین به صورت سالانه و در هر دو حوزهی رمان و مجموعهداستان برگزار کرد و رقابت در حد معقول امکانپذیر باشد»، وقت «ارزیاب»ها را نگیرید؟
نمیدانم کجا خوانده یا شنیدهام که:
معلم فلسفه صندلی را میگذارد وسط کلاس و میگوید: «نیم ساعت وقت دارید، ثابت کنید این صندلی وجود ندارد.» چند ثانیه بعد یکی بلند میشود و ورقاش را میدهد دست معلم. نوشته بود: «کدام صندلی؟»
به دو طایفه هرگز نگویید دستپختشان خوب نبوده: آشپزها و هنرمندها.
اسم مادر و پدر و خواهر و دو برادرش یادم رفت. یک ماه پیش که برای اولین بار رفته بودیم ببینیماش، تازه سه ماهاش تمام شده بود. یولیا گفته بود: «اسماش ژان پل سارتر است. چون هم لوچ است و هم عاشق ِ کتاب.» امروز که رفتیم بیاوریماش، یولیا گفت: «دیگر لوچ نیست و علاقهاش به کتاب را هم پاک از دست داده. اما توی پاسپورتاش نوشته شده ژان پل سارتر.»
وقتی برمیگشتیم به محبوب گفتم: «"سارتر" توی دهن آدم نمیچرخد. بگذریم از این که وقتی به آلمانیها معرفیاش میکنیم، باید حتمن بگوییم: "ساقتقه" تا بفهمند.» محبوب گفت: «باشد. پس اسماش را چی بگذاریم؟» گفتم: « پیچا هم که نمیتوانیم بگذاریم. چون وقتی صدا بزنی "پیچا!" من و این هر دو برمیگردیم. رقیب نمیخواهم.» محبوب با خنده گفت: «آن دو تای قبلی هم که میگویی اسمشان "پیچا" بود.» گفتم: «چارهی این مشکل پیش من است: حالا که گوشهایش دراز و بزرگ است، اسماش را بگذاریم کافکا.» و برای این که پیشنهادم را مستدل کرده باشم، گفتم: «کافکا هم بالاخره چیزهایی از سارتر دارد دیگر.» محبوب خندید و گفت: «کافکا هم خوب است. موافقم. البته میدانی که این سارتر است که خیلی چیزها از کافکا دارد.» گفتم: «از اون نظر که بله!»
حالا کافکای سیامی تن گرم کوچکاش را مچاله کرده روی زانو من و خواب ِ خواب است.
«وقتی سنگفرشها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله میآید، کدام ابلهی مینشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کدام کس میایستد برایش کف بزند؟»
احمد شاملو، دیدار با جاودانه مرد، امید ایران، مرداد ۱۳۵۸
برگرفته از «گزینگویهها و ناگفتههای شاملو، لالایی با شیپور»، ایلیا دیانوش
همه ی خبرها، تازه ترین فیلم ها از تهران در فیس بوک است. اگر عضو نشدید، همین الان عضو بشوید.
در زبان آلمانی Staat یعنی حکومت، سیستم، نظام، کل دستگاه و Regierung یعنی دولت. میدانیم "حکومت"ها یک بار تشکیل میشوند، اما دولتها، تا زمانی که آن حکومت موجود است، بارها و بارها. اغلب ِ ما ایرانیها این دو را مترادف میگیرم. آیا ممکن است به این علت باشد که خیلی وقت نیست، تفکیک نسبی ِ این دو مفهوم را در تاریخمان تجربه میکنیم؟
در زبان آلمانی Staatsangehörigkeit یعنی «تابعیت» و از دو کلمه ترکیب شده: Staat یعنی حکومت و Angehörigkeit یعنی "تعلق". در زبان فارسی ملیت ِ آدم با "تابعیت"اش از یک حکومت مشخص میشود و در زبان آلمانی با "تعلق"اش به یک حکومت. چرا؟
بعضی آخر شب ها که دیگر به درد هیچ کاری نمیخورم، مگر دراز کشیدن به امید خفتن، برای گرم شدن چشم، تلویزیون روشن میکنم و نیم ساعت بعد خوابم میبرد. و چون آن وقت شب چیزی نشان نمیدهند مگر مزخرفات، ناچارم بد و بدتر بکنم. دست آخر بعد از گشتن در نزدیک به گمانم چهل تا کانال، یکی از برنامههایی که میشود ده دقیقهای تحملاش کرد، برنامهی پیشگویی آینده و فال و این حرفهاست. این ساحران و فالگیران عمدتان زن هستند و البته یکی از یکی اجنهتر. وسایل پیشگوییشان معمولن ورق است، اما من گاهی فال با گوی شیشهای هم دیدهام. یکبار هم دیدم که خانم ساحره میگفت، خودم مدیوم هستم. ایشان به هیچ چیز نیاز نداشتند و برای غیبگویی فقط باید اسم، سال و ماه تولد طرف را میدانستند. همین و بس. با بستن چشمها برای یکی دو ثانیه، همه چیز به ایشان الهام میشد.
بعصی شبها سئوال مخصوص به خودش را دارد. مثلن باید سئوالت را در رابطهی مستقیم با یک موضوع مطرح کنی، یعضی شبها میتوانی سئوالهای گوناگون بپرسی. ملت تلفن میزنند و بعد از این که خدا میداند چقدر منتظر میمانند و بابت انتظار، نمیدانم دقیقهای چقدر پول میدهند، وصل میشوند به استودیو تا ساحرهها از آینده بگویند. ساحره مینشیند جلوی دوربین و پشت میزي که روی آن یک شمع ِ سفید ِ کت و کلفت میسوزد، یک مجسمهی بودا هم گوشهای قرار گرفته: وسایل کار هر ساحره، بسته به تخصصاش روی میز پهن است. دو البته یک لیوان آب، تا گلویشان خشک نشود. از بس که حرف میزنند تا ملت را تشویق به تلفن کردن بکنند. سئوال و جواب نباید بیشتر از یک تا دو دقیقه طول بکشد. نودو نه درصد آنهایی که من شنیدهام زناند و بالای چهل سال دارند. سئوالها هم عمدتن پیرامون ِ (اگر گفتید؟!) پیداکردن مرد است و جفت و همراه. سئوال معمول بعدی در مورد ِ پول و کاسبی است: کی یک کار بهتر پیدا میکنم؟ مغازهای که باز کردم، کارش میگیرد؟و سئوالاتی از این دست. یعنی سئوالات حول دو محور عشق است و پول: دو نیاز انسان، دو وسیلهی اعمال قدرت.
از بیست – بیست و پنج جلد کتابی که با خودم آوردهام، سه جلد ِ «کمدی الهی» و سه جلد «تاریخ بیهقی» از همه سنگینتر و گرانتر بودند. سخت مشتاق خواندنشان هستم. گو که در همان یکی دو روز اول رسیدن به جا و مکانام در اینجا مقدمهی «کمدی الهی» و چند صفحهای از «دوزخ» را زیر آفتاب خواندم. میخواهم تمام هفت هشت ده تا کتابی را که کنار تختم انبار شده، بردارم، بگذارم سرجایشان و جلد اول «تاریخ بیهقی» را جانشینشان کنم. شبها، قبل از خواب، هر چند صفحه که کشیدم بخوانم، کاری که با برگزیدهی «تاریخ بیهقی» کرده بودم و دو سه باری خوانده بودماش. «کمدی الهی» را باید بکنم کتاب روزانه. اما «آلیس در سرزمین عجایب» را خیلی وقت بود دلم میخواست بخوانم. در هر سفری هم که به ایران میرفتم، پیدایش نمیکردم. اینبار اما پیدایش کردم. حالا هم گذاشتهام کنار دستم، تا در همین یکی دو روز آینده بخوانماش.
فلانی گفت:«بیسار». فلانی كه در نشستِ فلان با موضوع ِ «بیسار» سخن میگفت، با اشاره به فلان گفت:«بیسار». وی ادامه داد:«فلان». وی افزود «بیسار». اظهار داشت: «فلان». وی ادامه داد:«بیسار». گفت: «فلان». خاطرنشان كرد:«بیسار». تاكید كرد «فلان». با اشاره به این كه بیسار، گفت «فلان». با تاكید بر این كه بیسار، در ادامه افزود:«فلان» با اشاره به بیسار گفت «فلان». وی در پایان با ابراز امیدواری نسبت به بیسار گفت: «فلان».
این گزارشگران ِ عزیز ِ ما نمیخواهند بالاخره روزی کمی خلاقیت به خرج داده و دست از سر این نمونه بردارند؟
نزدیکای ظهر بود که بیدار شدیم. خوابمان را طبق معمول نوشتیم. دیدیم سینهمان یک جوری است، گرفته. وقتی متوجهی سردرد خفیف شدیم، گفتیم این حکمن از علایم سرماخوردگی است. تصمیم گرفتیم، دو تصمیم بگیریم: امروز را تعطیل کنیم و کم سیگار بکشیم. بعد از دوش، نان و کره و عسل و شیرمان را جلوی رایانه خوردیم و نوشیدم و طی ِ آن روزنامه ورق زدیم و در وبلاگها وتارنماها افاضات ِ این و آن خواندیم و لبخند زدیم و برزخ شدیم و دو تا سیگار کشیدیم. میخواستیم بنویسیم، دیدیم به قول معروف: گاهی موقع نوشتن اونقدر فشار سنگين میشه، تو دلم میگم اگر الآن يک پاکت سيمان میذاشتن روی شونهم و میگفتن برو ميدون شوش راحت تر بود، و گاه مثل يک سوار بر بال خيال بیزحمتی همينجور میری و کسی نمیتونه مانع رفتنت بشه. نوشتن کار سختيه.
ادامه این مطلبآقا جان، همکار گرامی، دستکم میگذاشتی جوهر کتابات خشک بشود، بعد میگفتی: « در میان كلاسیكها بعضی از داستانهای هدایت و بخصوص مجموعه سه قطره خون آثار قابل اعتنایی هستند.»
قریب به بیست و پنج شش سال پیش وقتی پایم به آلمان رسید، اولین کلماتی که یاد گرفتم اینها بودند: کار، پول، هوا، مرخصی.
من باید...! من نباید...! من باید...! من نباید...! من... من باید نباید یا من نباید باید!
بهمن شعلهور در گفتگو با مجتبی پورمحسن: «...با این که دوست خودم است، ترجمه خیلی بدی کرده، چون زبان فارسی را خوب نمیداند. چون لُر است و زبان لُری را خوب میداند. ترجمه خیلی بدی کرده بود.»
زیاده عرضی نیست!
دوست داشتم صد سال پیش به دنیا میآمدم، پسرکی بازیگوش با گربهای ناقلا، در ایتالیا، زیر آفتاب، در جنگلی کنار دریا. پدرم مالک ثروتمند باغهای انگور بود و شرابساز. مادرم زنی فرانسوی، زیبا و آزاده و شاعر. دو تا خواهر کوچکتر از خودم داشتم یکی از یکی پرجنب و جوشتر و یک برادر بزرگتر، متفکر و انقلابی. در خانهی اربابی ِ بزرگ و دو طبقهای زندگی میکردیم با کلی اتاق. معلم سرخانه داشتیم و اصطبلی با شش تا اسب ِ اصیل مجاری و برای استراحت سالی یک بار به کوهستانهای پر برف و یک بار به نیویورک به سفر میرفتیم.
محبوب همسایه و همسن و همبازی من بود و یک سگ داشت.
حالا همهی این بحثهای مربوط به تغییر املای کلمات و درست بنویسیم و غلط ننویسیم و نیم فاصله و اینا درست. اما نمیدانم چه حسابی است، از ریخت و قیافهی این "مثلا" خیلی بیشتر خوشم میآید تا ریخت و قیافهی "مثلن". فقط هم همین یک کلمه است که دلم برایش میسوزد، وگرنه گور بابای "احتمالاً" و "اتفاقاً" و رفقا و شرکا. همهشان را با نون مینویسم و کک هم نمیگزدم. اما هرکاری میکنم، دلم راضی نمیشود این "مثلا" را بنویسم: "مثلن". تو گویی "مثلا" سرو قد ِ بلندبالایی است که وقتی بنویسماش "مثلن"، چاق میشود و پت و پهن.
ببین! بی خیال. باشد؟ برو پی کار و زندگیات! برو بُزت را بچران، تو، هرکس که هستی یا باشی نمیتوانی مرا آلوده بکنی. خیلی وقت است واکسن ضدهاری زدهام، اصلن آلوده بشو نیستم.
توی کامنت ِ همین چهار ساعت پیش، اسمت را گذاشتی "مصطفی"، حالا توی این یکی کامنت شدهای "برادری"، تا فردا اسمت بشود چه. اگر نمیدانی، بدانی: گرچه رد و نشانی مگر همین یک اسم از خودت باقی نمیگذاری، اما یک چیزی هست به اسم PM که دیگر دست تو نیست. افتاد؟ امیدوارم با این دو سه کلمه، مال ِ "احمد" و "حسام" و "همایون" غیرو هم افتاده باشد و از این به بعد بروند - مثل تو - بُزشان را بچرانند.
نه سیاهان آفریقایی در جنگی داخلی که تاجران ِ الماس ِ غربی در آفریقا راه انداخته بودند، کشته خواهند شد، نه در فرارشان از گرسنگی و بیکاری به ایتالیا و اسپانیا در آبهای اقیانوس غرق خواهند شد. دیگر نه بمبی در عراق منفجر خواهد شد، نه خونی در افغانستان بر زمین خواهد ریخت، دیگر نه انگشتان کودکی در هندوستان با بافتن فرش پینه خواهد بست، نه انسانی در بنگلادش از بیدارویی خواهد مرد. دیگر نه کودکان خیابانی در مکزیک وجود خواهند داشت، نه خیابان خوابی در آمریکا.
در یک کلام جنگ، گرسنگی، فقر و بیعدالتی رخت از جهان برخواهد بست و دادگستری، مساوات، حقوق بشر و برابری زن و مرد در تمام عرصهها بر جهان حکم خواهد راند و دیکتاتوری و استبداد به کتابهای تاریخ خواهند پیوست.
آری، جهان یکسره زیبا و رنگی خواهد شد، وقتی اوباما به کاخ سفید برود.
نمایش و خیالی خوش است، نه؟
بیست و دو سه سال پیش بود. بیست و هشت - نه سالم داشتم. در شهر کوچولوی سرسبز ِ دوچرخهرانها و کلیساها: مونستا دانشجوی کالج بودم هنوز. یعنی آشخور. معلم تاریخ ما یک آقایی بود به اسم شرایبا. قیافهاش کاملن یادم هست. از این تیپهای آلترناتیوی اما به شدت آلمانی بود: منظم، دقیق، بدون کمترین رودروایسی، ریش، عینک پنسی و کیف ِ چرمی ِ پر از کتاب. در طول آن یک سال کالج، داستانها داشتم باهاش که بماند. نمیدانم چطور شد که یک روز کتابی به من داد به اسم «Ich und Er یا he and me ایتالیایاش: Io E Lui» (من و او) از آلبرتو موراویا. رمان بود. هنوز زبانم آنقدر خوب نبود که بتوانم کتاب بخوانم. مگر نه اینکه دانشجوی کالج بودم، جایی که برای دانشگاه زبان یاد میگیری؟ اما من با کمال پررویی همهاش را خواندم. چیز زیادی از کتاب دستگیرم نشده بود. یادم هست یک کلمه دائم تکرار میشد: «Ciao» و من خیلی دوست داشتم بدانم یعنی چه. بعدها، خیلی بعدترها فهمیدم این همان «چاو»ی ایتالیایی است که هم معنی سلام میدهد و هم خداحافظ. آن موقع این کلمه را به آلمانی میخواندم، یعنی: «سیاو». همینقدر فهمیده بودم که در طول رمان مردی با آلتاش حرف میزند. (هم اتاقیام توی خوابگاه، برای یک ماه یک، بچه فئودال ِ افغانی بود که میگفت، میخواهد هتلداری بخواند. وقتی موضوع کتاب را براش تعریف کردم، گفت: چه جالب. پس همینطور که داری میخوانی، برای من هم تعریف کن.) بگذریم. خلاصه یک ماه پیش بود شاید، نمیدانم به چه مناسبتی در تلویزیون برنامهای دربارهی موراویا دیدم. هوس کردم (من و او) را دوباره بخوانم. داشتم «وجدان زنو» را برای بار دوم میخواندم. کتاب را به آمازون سفارش دادم. دو هفته منتظر ماندم تا آمد. «وجدان زنو»ی لذیذ را به شکم خواباندم کنار تخت و افتادم به جان «من و او». دیگر چیزی نمانده تمام بشود. مرد، کتابخوان، اهل فکر و فرهنگ، فیلمنامهنویسی است که به هر دری میزند تا برای اولین بار فیلمی را کارگردانی کند، اما موفق نمیشود. دلیل عدم موفقیتاش را در «والایش – تعالی - اعتلاء نیافته (unsublimiert) بودناش (یا به به نقل از فرهنگ علوم انسانی ِ آقای آشوری: نافرازیده، نافرازنده، نابَرکشیده) میداند و علت آن را هم سرکشیهای آلتاش. به همین خاطر دوتایی دایم در حال بحثهای اروتیک و روشنفکرانه و قهر و آشتی با هماند. محشری است کتاب. دلم نمیخواهد تمام بشود.
نمیدانم زبان موراویا در ایتالیایی چطور است، اما ترجمهی آلمانیاش حرف ندارد. کاش این سانسور دوزاری نبود و یک ایتالیاییدان دستکم یک فصلاش را ترجمه میکرد. شاهکاری است کتاب، جای شما خالی.
نوشتن ِ داستان ِ بی نقص، مثل چت ِ پربار است: روایت توسط کمترین کلمات.
آروم شو باباجون، آروم شو. به خدا هیچ خبری نیست. توی مسابقهی بهترینها که شرکت نکردهایم که عزیز. به خودت متوهم نشو! این قدر منم منم نکن. آدمی تخم مرگه باباجون! مبارزه ات را خواستی، بکن! رمانات را خواستی، بنویس! نقدت را خواستی، منتشر کن! اما...آروم، یواش. چه خبره دست و پاتو گم کردی؟ گیرم یک آدمی پیدا شده که روزی دست کم سه چهار ساعت پشت کامپیوتر مینشیند و این و آن را گاهی نقد میکند و گاهی مسخره. خُب که چی؟ سراغ همهام رفته و گاهی وقتها هم خوب کرده رفته و خوب هم رفته. حالا گیرم دوبار هم آمده باشد سراغ من و تو. چه میشود مگر؟ تو اگر مترجمی، کارت باید از خودش دفاع کند، اگر روزنامهنگاری باید مقالههایت خیرهکننده باشد، اگر شاعری، باید شعرهای بیبدیل بگویی، اگر چه میدانم چهای، باید کار خودت را بکنی. اون هم دارد کار خودش را میکند. سرآخر هم...گفتم که: همهمان تخم مرگیم عزیز.
ادامه این مطلببه پذیرش هتل گفتم: اتاق شمارهی سیزدهتان خالی است؟
با تعجب پرسید: بله، چطور مگر؟
گفتم: میخواهم مطمئن بشوم که اگر امشب خواستم خودکشی کنم، چیزی کم و کسر نباشد.
سازمان ملل مدتی است حركتی را برای کمک به کودکان فقیر جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذا و یا یک کتاب میرسد.
برای این کار باید به سایت http://thehungersite.com بروید و سپس بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه کلیک کنید. با هر کلیک کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب برای کمک به کودکان را به عهده میگیرند.
پ. ن. قابل توجهی دوستان سایت بالاترین!!!
شما پاسخی برای پرسش این دو نفر که به جستجوی یافتن پاسخ به سایت من رسیدهاند، دارید؟
یک) چرا مردان متاهل مایلند با دخترها تلفنی حرف بزنند؟
دو ) چگونه مردان زنان را حامله میکنند؟
دیوانهی محبوب من!
بسیاری از ما آدم ها وقتی میخواهیم برای خودمان دسته گل بفرستیم، میگوییم: «من دیوانهام!» این جمله را گاهی حتا از دهان محافظهکارترین ِ آدمها هم شنیدهایم. پرسش این است که چرا وقتی میخواهیم سرپوشیده و با شکسته نفسی از خودمان تعریف کنیم، میگوییم «من دیوانهام؟» چرا با این عبارت دیوانگی را میستاییم، اما دیوانهها را یا در تیمارستانها حبس میکنیم یا کنار دیوارها و داخل کارتنها میخوابانیمشان؟ چرا آنها را از جامعه به بیرون پرت میکنیم، اما دیوانه بودن را فضیلت میشماریم؟
دیوانه، سرگشته و آشفته و قاطی نیست.
دیوانه، عصیانگر است، به تنگ آمده است و پس شجاع. دیوانه، دیوانگی میکند، پس زندگی میکند و زنده است. به هر آنچه جاری و ساری است، پشت پا میزند و از چرتکه بیزار است.
سرگشته و آشفته و قاطی اما خلاف میل دروناش، چارچوبها را پذیرفته و به قوانین تن داده است، چرا که هنوز به فراوانی عقل و منطق و حساب و کتاب با خودش حمل میکند، تنها چون سرگشته و آشفته و قاطی است، نمیتواند درست به کارشان بزند و پس از این روی نمیتواند دل به دریا بزند و ساکن خرابآبادها، ناکجاآبادها و توهماتاش میماند و از جوهر زندگی دور.
دیوانه متوهم نیست، این سرگشته و آشفته و قاطی است که متوهم است.
دیوانه توانایی عاشق شدن دارد، آشفته و سرگشته و قاطی تنها میتواند تنفر بورزد، کینه به دل بگیرد، نیش بزند.
دیوانه شیردل است، آشفته و سرگشته و قاطی، بزدل. دیوانه اگر بسوزاند، فقط خودش را میسوزاند، آشفته و سرگشته و قاطی اما آتش به جان دیگران میاندازد و تماشاگری بهتزده باقی میماند. بیچاره!
دیوانه ارج و قربی دارد که سرگشته و آشفته و قاطی از آن محروم است.
اینها را از یک سایت ِ همسریابی کپی کردهام:
زنها:
سلام من یک دختر ساده هستم تحصیلاتم لیسانس هست از خانواده تحصیل کرده و مرفهای هستم اخلاقم شوخ ولی مودب است در جستجوی مردی میگردم که تو این دنیا بازیگر نباشه.
سلام، من مرجان، 25 ساله از رشت، لیسانس ریاضی هستم. که فعالیتهای هنری ورزشی هم دارم. قد:174 وزن:58 ودنبال پسری تحصیل کرده، قد بلند، با فرهنگ، .... هستم.
سلام.مریم هستم، 24ساله فوق دیپلم ریاضی. دختری مهربان ومنطقی و معتقد به اصول دینی و بیریا و صادق. دوست دارم با کسی آشنا بشم که صداقت داشته باشه و خدا را واقعا و نه در ظاهر قبول داشته باشه و هرکاری انجام میده بدونه که خدا ناظره . اگر دوست داشتید بیشتر با من آشنا بشید بهم ایمیل بزنید.
25 ساله هستم دنبال دختری هستم که مربی شطرنج و یا بازیکن خوبی در ورزش . دنبال پسری میگردم اهل شطرنج باشه سنش از 29 سال بیشتر نباشه.
مردها:
دنبال یه همدم خوب مهربون خوشگل و خوش زبون میگردم. با خانواده و نجیب و اهل زندگی وشوهر دوست وخوش قیافه وخوشگل (تحصیلات وشاغل بودن وثروت اصلا برام مهم نیست )
دنبال یه دختر با ایمان و نسبتا مذهبی میگردم و تا حدی هم زیبا باشد.
سلام من مهرداد 24 ساله لیسانس زبان انگلیسی دبیر. قد 175 مایلم با یه خانوم خوب و خوشگل و مهربون -عین خودم- آشنا بشم واسه آشنایی-دوستی و ایشالا ازدواج.
سلام . ازلحاظ ظاهر هردختری منو ببینه خلقت خدا رو تحسین میکنه.خصوصیات اخلاقی. مغرور صادق مهربون پاک... شغل. مهندس برق قدرت از لحاظ اقتصادی معمولی. من خونگرم و صمیمی و مهربان و راستگو میباشم دنبال دختری با ایمان، با حجاب، اصیل و خوشگل میگردم
سلام اینجانب محمد از تبریز 23 سالمه دنبال دختر خانمی میگردم از تبریز یا حوالی آن واسه ازدواج من فوق دیپلم ماشین افزار دارم البته اگه لازم باشه باز هم ادامه میدم اگه کسی خواست با من ازدواج بکنه قول میدم هر طوری که شده خوشبختش کنم و با تمام وجود عشقم را نسارش کنم اگه کسی خواست میتونه با شماره من تماس بگیره
من شروینام از تهران.بشتابید بشتابید قابل توجه دختران خوشگل که میخوان شومر کنن تا کسی مخ منو نزده به من ایمیل بزنید نه قیافه دارم نه خونه نه ماشین فقط رو دارم وفقط یک غلطی کردم درس خوندم. با این که هیچی ندارم ادعام بالا است دختر خوشگل اگه بود قد بلندلاغر خوشگل سفید با چشمو ابرو مشکی باشد. مامانم میگه بشین تا گیرت بیاد منم نشستم تا گیرام بیاد. راستی من خیر سرام مهندس هستم اگه کسی بود بگه چون من حالا حالاها میشینم
سلام من حمید هستم 30سالمه مردی مهربان مشخصترین ویزگیم با احساس بودنمه دیژلم هستم هیچوقت اروم نمیگیرم همیشه میخام چیزی اختراع کنم به کسی کمک کنم العان خودم احساس میکنم قلبم خالیه خانهای ویلایی با مزرعهای شخم زده و اماده تا فرشتهای مهربون دانه های دوستی و محبت خودش رو تو ش بکاره ابیاری بارانیش هم با خودم دوست دارم همسرم شوخ وخوش اخلاق و صادق باشه
میخواهم دم ِ در ِ خانهام تابلو بزنم: «ورود ِ ارواح متفرقه اکیدن ممنوع!»
نشر ثالث مجوز «نامههای کافکا 1924- 1922» را گرفت و گفت تا دو سه هفتهی دیگر بیرون میآید. همین ناشر «داستانکهایی از نویسندگان ِ آلمانی زبان» را فرستاد ارشاد. نشر حوض نقره قول داده تا آخر زمستان دو کمیک استریپ ِ «فروید از زبان ِ نیمکتاش» و «کافکا، مختصر و مفید» را منتشر کند.
دیگر دین افیون تودهها نیست، فوتبال افیون تودههاست.
- آقا یه خونواده هم بده!
- چه رنگی باشه؟
- زرد!
و فروشنده، بطری نوشابه را گذاشت روی پیشخوان!
پنجشنبهی هفتهی گذشته آخرین نسخهی ترجمهی «نامههای کافکا از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴» را تحویل نشر ثالث دادم. گفتند «داستانکهایی از نویسندگان آلمانی زبان» را که مجوزاش صادر شده خواندهاند و وقتی از رشت برگشتم قرارداداش برای امضاء آماده خواهد بود. ترجمهی کمیک استریپ «کافکا مختصر و مفید» را هم دادهام ثالث و حوض نقره بخوانند. هر دو از طرحهای کتاب خوششان آمده بود. یکشنبه آخرین نسخهی «تاکسینوشت دیگر» را غلطگیری کردم و امشب طرح روی جلدش را دیدم. فردا میرود زیر چاپ و در نمایشگاه کتاب روی پیشخوان انتشارات «حوض نقره» خواهد بود. من هم کنارش!
راستی در یکی از همین روزها بود که ده نسخه از چاپ سوم «تاکسینوشت» و ده نسخه از چاپ سوم «رقص بر بام اضطراب» را از انتشارات کاروان گرفتم.
اگر ماهی و پرنده عاشق هم بشوند، لانهشان راکجا بسازند؟
«سکوت را رعایت فرمایید. لطفا به حقوق دیگران احترام بگذارید. مراقب کودکان خود باشید. همه جای ایران سرای من است. برای فراخواندن ِ مهماندار کلید بالای سر خود را فشار دهید. از تردد بیجا در اتوبوس اجتناب فرمایید. از ریختن زباله در کف اتوبوس خودداری فرمایید. به تذکرات مهماندار توجه فرمایید. آب جوش و آب سرد در کنار در عقب قرار دارد. خواستههای خود را با مهماندار در میان بگذارید. برای مواقع اضطراری چکش شیشه تعبیه شده است. لطفا سیگار نکشید. شرکت رخش تولیدکننده انواع اتوبوسهای شهری در ایران سفر خوشی برای شما آرزومند است. برای تنظیم صندلی از اهرم کنار صندلی استفاده فرمایید»
هربار که سر بلند میکنید، یکی از این جملات را روی مانیتور جلوی اتوبوس شیک و گرانی میخوانید که شما را از شهری به شهری میبرد. آیا میشود این امر و نهیها و بدیهیات و زبان ِ درهم برهم و دروغین را مشتی دانست نمونهی خروار؟
میگم چرا شاعر و آهنگساز و نوازنده و خواننده و شنوندهی این ترانه را دستگیر نمیکنند؟ ترویج فساد اخلاقی بیشتر از این که طرف بردارد، بسراید و بسازد و بزند و بخواند و بشنود که: یک شب بیا منزل ما، حل کن دو صد مشکل ما، ای دلبر خوشکل ما؟
«گزارشی برای آن عزیز سفرکرده»
شب عید دعوت شده بودیم به یک جشن بزرگ ایرانی. ساعت شش عصر، زیر برفی ملایم و در بادی شدید و سرمایی استخوانسوز، پیچیده در کلاه و شالگردن و پالتو و دستکش و مسلح به چتر، اولین نفری بودیم که رسیدیم به سالن ِ خالی. صاحب جشن و همسرش سخت گرفتار آماده کردن وسایل پذیرایی بودند. سلام علیک و روبوسی و تبریکات نوروزی یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید. گفتگوها و ردبدل کردن ِ اخبار فرهنگی با صاحب مجلس هم پس از چند دقیقه به اتمام رسید. پس رفتیم بیرون.
به میمنت و مبارکی ترجمهی نهایی ِ «نامههای فرانتس کافکا به پدرومادر 1924 – 1922» تمام شد.
به میمنت و مبارکی دور اول ِ ترجمهی کمیک استریپ ِ «فرانتس کافکا، مختصر و مفید» تمام شد.
به میمنت و مبارکی یک سوم ِ ترجمهی «خاطراتی از فرانتس کافکا، از دبستان تا بیمارستان» تمام شد.
به میمنت و مبارکی قصد دارم سال آینده «محاکمه» و «قصر» کافکا را ترجمه کنم.
به میمنت و مبارکی پنجشنبه پنجاه سالم تمام میشود.
اما... از دیروز دایم توی ذهنم «بر بام غم نشسته منم، ای ناخدای عالم» وول میخورد.
حضرت اجل سلام
کجایی؟ آب و هوا چطور پیش می رود در آن بلد فخیمه؟
ممنون استاد که حالمان را میپرسی. مگر لطف ِ شما شامل ِ حال ِ ما بشود. دنیا همیشه همینطور گند بوده استاد؟
کجایم؟ در خانهی خودم که البته مال من نیست، مال پیرمردی است آلمانی که همسرش یک سالی میشود آلزایمر گرفته و ساکن خانهی سالمندان شده. پیرمرد هر روز بعدازظهر میرود دنبالش یک ساعتی میآوردش خانه. شبها ساعت نُه کرکرهی پنجرهی اتاق خواب را میکشد و میخوابد و صبحها ساعت هفت و هشت به سطل آشغالها سرمیزند مبادا کسی آشغال اشتباهی تویش ریخته باشد. بعدازظهر ها هم میرود دنبال زناش. پسر و عروساش هم ماهی یکبار به او سرمیزنند. دو سه روزی است پیدا نیست پیرمرد. به گمانم رفته منزل دخترش در مونیخ، برای استراحت لابد. شوهر دخترش فیزیکدان است و به امواج حساس (سرنوشت را میبینی؟). به همین خاطر در خانهی دخترش تلویزیون نیست. این را پیرمرد در یکی از درددلهایش به من گفته بود. دامادش تا امروز نیامده اینجا، یعنی من ندیدهاماش. احتمالن به خاطر امواج باشد. راستی ما خانهای داریم حسین؟
پیشترها وقتی، (معمولن بین سه تا چهار ساعت) از کار ِ پشت کامپیوتر خسته میشدم، نیم ساعتی توی اینترنت تخته نرد بازی میکردم. چند وقتی بود موسیقی ایرانی را هم اضافه کرده بودم. سه نکته در این میان دستگیرم شد. اول اینکه شنیدن برنامهی "گلها" و "برگ سبز"، اغلب توام است با دامن زدن به غمگین شدن، یعنی همان دپرسیو شدن ِ خودمان. دو دیگر اینکه به تقریب تمام شعرهایی که دکلمه میکنند و بعد به آواز آن را میخوانند، فقط و فقط یا از دوری از یار است یا در بیوفایی یار. از خودم میپرسم آخر وقتی بیشتر شاعران ِ این مملکت در دربارها مشغول عشق و حال بودند، برای کدام یار جفاپیشه این همه مینالیدند؟ که بعد تازه آوازخواناش با چهچه زدن پیازداغاش را زیاد میکند؟ یعنی تو گویی در شاعران این مملکت، وجد و شادی اساسن جایی نداشته. توجه دارید که از استنثاء حرف نمیزنم، از قاعده میگویم. تو گویی این شاعران هیچ درد و غم دیگری نداشتند، مگر غم عشق ِ این یار پدرسوخته، گیرم به نظر برخی مغبچه و نه لزومن زن. و سرانجام نکتهی چهارم اینکه معمولن هم همینجور فکرها باعث میشد، اکثرن بازی را ببازم.
عقل تو سالم و دلت مجنون (تر) باد!
تهران پاییز 1386
برخی از دوستان پرسیده اند، عکس مال کجاست؟ عکس را در خیابان ِ انقلاب، دم ِ در ِ ورودی ِ یک مغازه گرفتم که فیلم می فروخت. تبلیغ ِ فیلم است مثلن یا آموزش نقد یا...
برای پیکوفسکی ِ نازنین، برای محبتهایش و به خاطر ِ دایره و بیضیاش
توی فرهنگ آلمانی - فارسی دلم بیشتر از همه برای Q و o میسوزد. هر دو گرداند و تپلی. Q از بس که چاق است اصلن نمیتواند سرپا بیاستد، باید تکیه بزند به چوب زیر بغل. کوچکاش هم که بکنی، باز تکیهگاه میخواهد. نگاه کنید: q، انگار o دیوار را راست گرفته باشد، رفته باشد بالا. تعداد لغاتی که با این دو حرف ملوس شروع میشود، حتا به سه صفحه هم نمیرسد. باز وضع C و I بهتر است. C عرضهاش را داشته خودش را بچسباند به h و به دوازده سیزده صفحهای دست پیدا کند. تازه بیشتر کلماتی هم که با Ch شروع میشوند، یا بینالمللیاند یا علمی مثلن Chemie ی معروف. یا مثلن بگیریم این I . خوشاندام و بلند و سرفراز ایستاده اول جهانیترین کلمه:International!! . تازه وقتی کوچک هم بشود، باید یک نقطه گذاشت بالای سرش. J هم همینطور.
اما حضرت والا، S چه به تنهایی و چه به کمک Ch ، با آن دو تا دهان ِ آمادهی بلعیدنی که در پشت و رو دارند، بخش عظیمی از فرهنگ رابا انحصارطلبی محض اختصاص دادهاند به حضرت خودشان؛ بیشتر از همهی سی و چند حرف دیگر. این کم است، گاهی هم حضرتشان در حالی که پرچم ِ «ما برای وصل کردن آمدیم» را به دوش گرفتهاند، خودشان را میچپانند وسط ِ دو- یا حتا گاهی سه – کلمهی دیگر تا از آنها که هرکدام بالاخره برای خودشان کلمهای هستند، یک کلمهی جدید بسازند. به همین سادگی. اصلا هم شرم سرشان نمیشود. یکی نیست به ایشان بگوید: استاد ِ اعظم! این X و y را ببین خجالت بکش! ببین چطور در کمال خضوع دو تایی فقط یک صفحه برداشتهاند، آنهم هر کدام یک ستون و سه لغت! از جبروت این دو حرف همین بس که هستی ِ مشترکشان در یک معادله مو بر تن هر ریاضیدانی سیخ میکند. آن وقت جنابعالی...
عین م خودمان است این S. در حالی که ز ُ ژ ُُ س ُ ش ُ ص ُ ض ُ ط ُ ظ ُ ع، هر نُهتایشان، هر کدام صاحب کلی کرامت و عالمی پک و پُز و سرشار از آرایش و پیرایشاند (مثلن کافی است نگاهی دقیق به نقطههای بالای سر ِ ژ و ش بیاندازید)، در کمال فروتنی به یک جلد فرهنگ سخن اکتفا کردهاند، جناب م انگار بخواهد خاک توی چشم ما بیاندازد، چهار صفحه و نصفی ل چسباندهاند به اول کتاب و بسلامتی بقیهی یک جلد ِ کت و کلفت فرهنگ را تک و تنها قورت دادهاند. حتا از فرط ِ خودخواهی دو حرف از سه حرف ِ اسماش را از خودش برداشته: م ی م! برای وصل کردن خودش به خودش، رفته سراغ ِ آخرین حرف ِ ممکن، حرفی که وقتی شکل عوض میکند، اگر اهل فن نباشی، محال است بشناسیاش. حتا این کامپیوتر من هم قادر نیست، بنویسیداش، باید توی باید پیدایش بکنی.
کمی فروتنی آقا، کمی فروتنی. والله ضرر ندارد، جناب ِ م - S !
- چند سالته؟
- یادم رفت.
من همین گوشه موشهها هستم. گاهی در خانههای تهران، گاهی در خیابانهای آمل و بابل؛ نهاری در سیسنگان و دیداری از یوش. و از فردا راهی ادامهی شمال: خمام و رشت و انزلی.
اصفهان و مسجدسلیمان و اهواز هم مال روزهای بعد است.
من همین گوشه موشهها هستم. گاهی در خانههای تهران، گاهی در خیابانهای آمل و بابل؛ نهاری در سیسنگان و دیداری از یوش. و از فردا راهی ادامهی شمال: خمام و رشت و انزلی.
اصفهان و مسجدسلیمان و اهواز هم مال روزهای بعد است.
باور بفرمایید از بالا نگاه کردن، قوزآور است. دستکم به فکر سلامتیتان باشد.
سه یا چهار سال پیش بود.آن وقتها که هنوز در آن شهر بد، برلین زندگی میکردم. دوستی، اسماش را میگذاریم بابک، خبرداد که دارد از ایران میآید و با پائولو کوئلو قرار دارد.
آمد. با هم رفتیم فرودگاه دنبال آقای کوئلو و رساندیماش هتل.آمده بود برای معرفی ترجمهی آلمانی ِ کتاب تازهاش، یادم نیست کداماش. ما را به نوشیدنی در لابی شیک و درجه یک هتلاش دعوت کرد. پذیرفتیم.حرف زدیم. من گفتم: «دختر من و دوستاش کارهای شما را دوست دارند و مایلند شرفیاب بشوند.» طفلک بدون هیچ نازونوزی پذیرفت. حتا گفت: «اگر دوست داری همین الان زنگ بزن، اگر میتوانند، بیایند.» فروغ ِ بیست و سه چهار ساله و لوییزه سر از پا نمیشناختند. فروغ بعد تعریف کرد، کوئلو در روز امضای کتاب در کتاب فروشی، حسابی تحویلشان گرفته.
باری در این میانه معلوم شد که رانندهی بیچارهای که هتل فرستاده بود، فرودگاه دنبال حضرت کوئلو، یک ساعت منتظر مانده بود. خبر نداشت که ما از او زرنگتر بودیم.
این اولین سوغاتی من برای شما از نمایشگاه کتاب فرانکفورت است.
کارهایی از علیرضا درویش، هنرمند ایرانی ِ ساکن کلن، در نمایشگاه کتاب عرضه شدهاند. سری به سایتاش بزنید: وصفالعیش، نصفالعیش.
یک کابوس از دقیقن شش سال پیش:
داشتم مردی را با تاكسی زیرمیكردم، احتمالن شبیه خودم بود. ترمز وحشتناكی كردم و با صدای ترمز از خواب پریدم.
یک: از "گفتگوی ناصر حریری با نجف دریابندری"، دریابندری پس از استدلالهای قوی:«...ما از روز اول به واسطهی کیچ با هنر اروپایی آشنا شدیم.» نتیجه: آثار پسامدرن ِ وطنی.
دو: رویای نوشتن، با ترجمهی عالی ِ مژده دقیقی، انتشارات ِ موسسه فرهنگی هنری جهان کتاب، چاپ دوم 1384، تیراژ؟ نپرس! هفتصدتا. از این یکی خودتان نتیجهگیری بکنید.
پانوشت: و اما پیام گیر. تشکر بسیار از تک تک دوستانی که وقت گذاشتند و راهنمایی کردند. تا اینجا معلوم شده، برای نوشتن و یا خواندن پیامها یا باید از فایرفاکس استفاده کرد و یا روی کلمهی «پژواک» راست کلیک کرد و بعد گزینهی «بازکردن در صفحهی جدید» را انتخاب کرد.
راستی بلاگ رینگ طبق معمول خراب است؟
«سفرنامهها یا بوسیله خارجیانی که به کشور ما آمدهاند نوشته شده است...(این گروه) سیاستمداران، جاسوسان و مامورین کشورهای استعماگر (در راس آنها انگلستان) و تجار و سوداگران بودهاند که اغلب به دربار شاهان راه مییافتند و درباره خوی و منش شاهان، چاپلوسی درباریان و اوضاع حرمسرای سلاطین، و نیز آداب و رسوم مردم عادی و شیوه زندگی تمام طبقات اجتماعی مطالعه میکردند. بدیهی است جزئیات این مطالعات را به اطلاع دولتهای مطبوع خود میرساندند و براساس این آگاهی مامورین کارکشته وازرتخانههای مستعمرات پس از بررسیهای دقیق و جامع برنامههای کوتاهمدت و درازمدت طرح میکردند؛ در نتیجه، آن آداب و رسومی که در کشور ما نشان انسانیت و اصالت داشت و حافظ موجودیت ما و مانع اجرای مقاصد پلید استعمارگران میتوانست باشد به لطایف الحیل مضمحل میساختند ولی رفتارها و منشهای ناهنجار و دور از انسانیت را تشدید میکردند و احیانا مفاسدی نیز بر آن میافزدوند... دیدیم آوردند آن بلایی را سر ایران و ایرانی آوردند که بر همگان عیان است و نه حاجت به بیان...» از مقدمهی علی دهباشی بر سفرنامهی حاج سیاح به فرنگ.
زیاده عرضی نیست.
عشق زادهی آب است و موسیقی. برادر آزادیست، خواهر مهربانی. دوست روشناییست. همسایهی خنده است عشق. کمی مثل ِ دل ِ شاد است، قدری شبیه به سلامت ِ جان.
عشق مثل حمام کردن در شیر و عسل است. ناجی ِ آدمیست.
نه، عشق مثل هیچ چیز نیست، هیچ چیز مثل عشق نیست، عشق بیمثال است، مثل شعر و خدا.
درخت آلوچه قرمز ِ کوه ِ شلیرهباخ:
یکی از داییها یک چشم بیشتر نداشت. چاق بود و قد کوتاه، اما برای من، کودکی هفت هشت ساله، غولی مینمود. بخصوص که ریش ِ - به گمانم - قرمزی هم داشت. مادر مرا با خودش میبرد به باغ دایی، در جاده «شیجان». گوشهای چادری پهن میکرد روی زمین و من (با چی؟) بازی میکردم و او کارمیکرد. به گمانم باقلی میکاشت، یا بادمجان یا گوجه. باغ دایی درختان ِ آلوچه داشت، آلوچههای درشت و آبدار و قرمز ِ ترش. برگ درخت قرمز بود و تنهاش به قرمزی میزد، قرمز تیره. من از هرچیز ترش بدم میآمد. هنوز هم مزهی ترشی را دوست ندارم. باغ دایی درخت ِ میوهی دیگری نداشت. اما چه غم؟ دکان ِ پدر ِ نقی ابدی پر از زنبیلهای بزرگ ِ آلوچه بود، آلوچههای سبز و درشت و شیرین. دزدکی چند تا برداشتن و دررفتن و یواشکی ِ با درار خوردنشان، لذت را دوچندان میکرد.
کوچههای تنگ ِ هایدلبرگ:
چوکوشلار کوچه در هر سه تا چهار قدم یک پیچ ِ تند میخورد، تا بعد از پنج - شش پیچ و گذشتن از کنار دو حمام زنانه و مردانه، ترا از میدان ِ صیقلان به خیابان ِ کورش برساند. کوچهی حمام ِ حاجآقا بزرگ، سینما، حمام، بوی شاش، پاتوق بچهبازها. کوچه امید: دراز و با یک دبیرستان دخترانه، پر از همهمهی دختران و پسران ِ جوان و آکنده از عطر بلوغ و جوانی. به انتهایش که میرسیدی، میتوانستی به راست بپیچی و فورن وارد خیابان ِ ویشکایی بشوی: خیابانی پهن با ساکنینی از طبقهی متوسط؛ یا از درون کوچه پس کوچههای گاه تنگ و گاه پهناش بروی تا دانشسرا، محلهی فقیرنشین و برسی به پل عراق.
کوه ِ تسیگلهآوزن
پیشواز آمدن کوههای منجیل و رودبار با انبوهی از سبزی، وقتی که بیابانهای خشک و خاکستری ِ قزوین را پشت سرگذاشته بودی. درختان کوتاه زیتون، باد منجیل، سپیدرور. آب.
رودخانهی نکار:
بوی آب، موج ِ آب، روانی ِ آب، رنگهای آب: زندگی
بهرنگ اینجا به دنیا آمده و چهار سال دارد. پدر صدایش میکند:
- بهرنگ!
بهرنگ میگوید:
- ها!
پدرش میگوید:
- ها، نع! بله.
و دوباره صدایش میکند:
- بهرنگ!
بهرنگ میگوید:
- ها نه بله.
کاکل درختهای آن طرف رودخانه، روی کوه روبروی پنجرهی اتاقم، دارد زرد میشود.
تُف به هرچه قانون و قرارداد و گذرنامه و مرز
یک جور تنهایی این است که تلفنها را قطع کنی، پردهها را بکشی، بروی توی تخت زیر پتو تا در تاریکی ِ غلیظ باشی، بعد خودت را بغل کنی و فکرکنی: «هیچکس دوستم ندارد، هیچکس با من نیست. من تنهایم.»
جور دیگر تنهایی این است که تلفنها را قطع کنی، پردهها را بکشی، بروی توی تخت زیر پتو تا در تاریکی ِ غلیظ باشی، بعد خودت را بغل کنی، و فکرکنی: «چقدر دوستم دارد. با من است. من تنها نیستم.»
تصور میکنم یکی از بسیار احتمالات ِ ممکن میتواند این بوده باشد که یکی کتری را آب کرد، گذاشت روی اجاق. با خودش گفت: «تا آب جوش بیاید، بروم سر کوچه چیز بخرم.» مثلن قند، روزنامه یا سیگار. احتمالن توی کوچه دوستی، رفیقی، همسایهای را دید و ایستاد به اختلاط یا با صاحب مغازه ایستاد به گپ. وقتی برگشت، دید تمام آب بخار شده و کتری سوخته و (خانه) بو ی کتری سوخته گرفته (مگر وقتی کتری بسوزد، بو میگیرد؟ یا مگر وقتی کتری بسوزد، خانه بوی کتری سوخته میگیرد؟ اصلن مگر بویی به نام «کتری سوخته» وجود دارد؟). دلش نیامد کتری را بیاندازد دور،(احتمالن چون خاطرهبرانگیز بوده؟) و یک کتری تازه بخرد. اما وقتی بوی کتری سوخته (در خانه؟) کلافهاش کرد، رفت توی یک کافه نت یا کامپیوتر خودش را در خانه روشن کرد و برای اینکه ببیند چطور میشود بوی کتری سوخته را برطرف کرد، به گوگل داده: «برطرف کردن بوی کتری سوخته».
بله، تصور میکنم این میتواند یکی از بسیار احتمالات ِ ممکن بوده باشد. وگرنه چطور میشود کسی در اینترنت دنبال ِ «برطرف کردن ِ بوی کتری سوخته» باشد و از وبلاگ ِ من سردربیاورد؟
رفیقی ایمیل زده که: «ناصر قبلنا وبلاگات خیلی باحال بود. حالا عین عصاقورت دادهها شده، از اونا که آدم وقتی صفحه شونو باز میکنه، فورن قیافهی یک آدم ِ اخموی متفکری میاد جلو چشمش. دیگه اون ناصر صمیمی ِ سادهی یکی دو سال پیش نیستی، اون ناصری نیستی که آدم باهاش احساس صمیمیت بکنه، که آدمو توی دنیای خودش راه بده. چه جوری بگم؟ شدی عین این مجلههای ادبی، از خود ِ خودت خبری نیست.»
راست میگوید؟
داری میای هر چقدر که میتونی با خودت پسته بیار، پسته؛ پستهی شور ِ آبلیموزدهی برشتهی خندان. آبجوی تگریاش پای من.
تازه آمده بودم آلمان و کمی زبان یادگرفته بودم. شبی در خانهی میزبان خوابیدم. صبح میخواستم بروم نان بخرم. جملهای را که باید به نانوا میگفتم، آماده کردم، اما مطمئن نبودم، درست است. از شیدا دختر هشت – نه سالهی میزبان پرسیدم: شیداجان، من میخواهم بروم نان بخرم، ببین جملهام درست است؟ Guten Tag. Ich möchte zehn Brötchen. (سلام، من ده تا نان میخواهم.) شیدا گفت:
- نه، غلط است.
- پس چه باید بگویم؟
- باید بگویی: Guten Tag. Ich möchte zehn Brötchen, bitte. (سلام، من ده تا نان میخواهم، لطفن!)
شیدا الان در گلاسکو مشاور اقتصادی ِ یک دفتروکالت بینالمللی است.
حالا از ادبیات مدبیات گذشته، حال و احوال شما چطور است؟
من خوبم، فقط اگر لطف خداوندی مثل همیشه شامل حال این سرزمین میشد و بعد از پنج - شش هفته ابر و باد و باران، کمی، فقط به اندازهی چهار پنج روز، قدری آفتاب هم به این پوست ِ بی چارهی من میرسید، دیگر خیلی کم نداشتم.
میخواست ستارهشناس بشود، عنکبوتشناس شد.
در فلسفهی ذن داستانی در مورد دو راهب نقل میشود که در مسیر رفتن به خانه، کنار رودی پرخروش میرسند. آنجا زن جوانی را میبینند که نمیتواند از رود عبور کند. یکی از راهبها آن زن را بغل میکند تا از رود رد شود و در آن سو او را سالم بر زمین میگذارد. سپس آن دو به راه خود ادامه میدهند. پس از مدتی، راهبی که به تنهایی از رود گذشته بود، دیگر نمیتواند خودداری کند و به سرزنش برادرش پرداخته، میگوید: «میدانی که دست زدن به زنان خلاف قواعد و قوانین ماست. تو سوگند مقدسمان را زیر پا گذاشتی!» راهب دیگر در پاسخ میگوید: «برادر، من آن زن را در آن سوی رود رها کردم، آیا تو هنوز او را حمل میکنی؟»
از «نیمه تاریک وجود»، دبی فورد، ترجمهی فرناز فرود، ناشر: کلک ِ آزادگان، چاپ سوم: 1382، صفحهی صد و صدویک
- سلام قربان. عصر شما بخیر.
-...
- قربان شما. ما هم هستیم. خیلی ممنون.
-...
-سلامتی. هیچ خبر خاصی نیست. مثل همیشه، همین زندگی ِ معمولی. شماها چطورید؟ اوضاع میزان؟ کیف کوک؟
- ...
- خوب بله، اون که هیچ. البته که کمتر پیش میاد ساز ِ آدم کوک باشه. مخصوصن این دشمنا که نمیذارن کام ِ آدم دایم شیرین بمونه. اما وای به روزی که...
- ...
- ها، بله، «کیف» ِ آدم. گرچه «ساز» هم همونه.
-...
- آره، بگذریم. چی داشتم میگفتم؟
-....
- ها، داشتم میگفتم وای به روزگار کسی که ساز یا همان کیف ِ تو هیچوقت کوک نباشه، اون وق باید حتمن باید یه فکری برای خودش بکنه. اگر نکنه... بگذریم، این وقت شب. دیگر چه خبر؟
-...
-نه به جان ِ تو، چه متلکی؟
-...
-...
-...
-...
با خودش میگوید: «مرتیکه میگه "ساز خودت کوک هیچوقت کوک نیس که یازدهی شب زنگ میزنی، حال ِ آدمو بپرسی."
دلم میسوزد برای کسانی که نقششان در فیلمی دو ساعته بیش از چند دقیقه نیست. منظورم آنهایی نیست که سیاهی لشکراند، بل آنهایی است که در همان یکی دو دقیقهی اول فیلم نقششان تمام میشود (مثلن نقش ِ یک گارسون را بازی میکنند یا کشته میشوند). یعنی ته دلشان امیدوارند سرانجام روزی هنرپیشهی بزرگ و مشهوری بشوند؟
سفری چهار پنج روزه را بر خودم تحمیل کردهام. مکانیسمی قدیمی، در مرز خودآگاه و ناخودآگاه، برای یک لحظه عمل کرد و من دچارش شدم. یعنی دقیقتر بگویم: خودم را دچارش کردم. بابت این تصمیم هم، مثل همهی تصمیمهای نادرست ِ دیگر، باید بهایی پرداخت. میپردازم، اینبار - خوشبختانه - چندان سنگین هم نیست. کسی چه میداند؟ شاید هم دستی این همه را فراهم آورد تا امکانی فراهم بشود برای روشن کردن ِ تکلیفام با برخی امور، برخی کسان، برخی برجسته، برخی در حاشیه، اما اینبار قطعی، برای آخرینبار و همیشه. مگر نه اینکه آب ِ نخواسته مراد است؟
به قول بزرگان، نتیجهی اخلاقی داستان: یک: انسان همواره میآموزد. دو: خودکرده را تدبیر نیست. سه: تا برگردم، از آپدیت خبری نیست. (این را گفتهام تا خدای ناکرده خاطر ِ خطیر ِ مشترکان ِ احتمالی ِ گرامی ِ اینجا در ایام غیبت ِ صغرا مکدر نشود.)
وقتی کانالی خصوصی فیلمی پخش میکند که دیدناش از اهم امور است، ناچارم تبلیغات (یا اسم ِ خررنگکناش: آگهیهای بازرگانی) را هم تحمل کنم؛ چون هر بیست دقیقه یکبار فیلم را برای هشت تا ده دقیقه قطع میکنند و تبلیغات نشان میدهند. که البته گاهی چندان هم بیفایده نیست. فرصتی است برای خالی کردن مثانه یا آوردن چیزی برای خوردن یا نوشیدن. در یکی از شبهای گذشته، لیست ِ چیزهایی را که تبلیغ میشد، یادداشت و سه طبقه لیست کردم. بخوانید:
تعرفهی تلفن، تعرفهی موبایل، بازی روی موبایل، موسیقی روی موبایل، سی دی ِ موسیقی، ماشین، دئو(بوگیر زیربغل؟)، خمیر دندان؛ بیمهی درمانی، بیمهی بازنشستگی، بیمهی دندان ِ مصنوعی، ماشین ریشتراشی، شامپو، همسریابی، بانک، وام ِ مسکن، قطار.
نان، مربا، پنیر، آب، شیر، آبمیوه، قهوه، اِسپرسو، آبجو، ودکا، کوکاکولا، بستنی، ماست، ماست میوه، شکلات، مکدونالدز، بورگرکینگ (بدل ِ مکدونالدز).
و البته پس از نیمهشب، س ک س ِ تلفنی برای انواع و اقسام تمایلات ِ جنسی ِ مردانه.