نقل از سایت رادیو زمانه
گاهی در گوشه و کنار تاریخ ادبیات وقایعی پیدا میشود که تعیین صحت و سقم آن اگر ناممکن نباشد، دستکم نامحتمل است. سرک کشیدن به این وقایع محض تفنن خالی از لطف نیست. این بار به سراغ یکی از داستانخوانیهای کافکا میرویم و آن چه که تاریخ ادبیات از دانستهها و نادانستههای این شب روایت میکند.
دهم نوامبر ١٩١٦ است. دومین سال جنگ جهانی ِ اول. کافکا دو سال پیش نوشتن ِ داستان ِ «در سرزمین محکومین» را در چهارده روز- از چهارم تا هژدهم اکتبر ١٩١٤ به پایان برده است. کتابی که ٥ سال بعد منتشر میشود. در غروب آن روز گالری هانس گولتس در مونیخ «شب ِ ادبیات ِ نو» برگزار میکند. کافکا، نویسندهی جوان و استعداد تازه کشف شدهی ادبیات زبان آلمانی و ساکن پراگ، قرار است داستان هنوز منتشر نشدهی «در سرزمین محکومین» و چند شعر از ماکس برود را برای حضار بخواند.
ادامه این مطلببه نقل از رادیو زمانه
ناصر غیاثی
از بیش از نیم قرن پیش، مقداری از دستنوشتههای فرانتس کافکا، این مهمترین نویسندهی یهودی آلمانیزبان، در یکی از گاوصندوقهای یکی از بانکهای زوریخ قرار داد. این دستنوشتهها شامل مهمترین کتابهای او، اوراق شخصی و طرحهایش است. آلمانیها میخواهند آن را بخرند و به آرشیو ادبیات آلمان واقع در شهر مارباخ ببرند، اما اسرائیلیها مانع شدهاند. این گزارش نگاه کوتاهی دارد به چند و چون ماجرا.
وقتی کافکا در سال ١٩٢٤ مرد، «ماکس برود» از خواست او مبنی بر سوزاندن تمامی دستنوشتههایش تن زد و وقتی ارتش آلمان نازی در سال ١٩٣٩ به چکسوالکی نزدیک میشد، ماکس برود آن دستنوشتهها را در چمدانی چرمی گذاشت و به فلسطین گریخت.
هدیهی برود
«ایلزه استر هوفه» (٢٠٠٧ - ١٩٠٦) نیز از ترس نازیهای آلمانی در دههی چهل میلادی با خانوادهاش از پراگ به فلسطین گریخت. او و همسرش در اسرائیل با ماکس برود آشنا شدند و دوستی عمیقی بین آنها پا گرفت. استر هوفه نه تنها دستیار برود شد بلکه حمایتهای مالی زیادی از او که درآمد چندانی نداشت، نیز به عمل آورد. برود که میخواست محبتی را که هوفه با همکاری و حمایت از او کرده بود، جبران کند، در ١٩٤٥ تمام محتوای چمدان را به استر هوفه هدیه کرد و در سال ١٩٥٢ یک بار دیگر و این بار بهطور کتبی، هدیهاش را به او مورد تأیید قرار داد: «استر عزیز، من در سال ١٩٤٥ تمام دستنوشتهها و نامههای کافکا را که به من تعلق داشتند، به تو هدیه کردهام.» هوفه سالهای سال از این میراث گرانبها با جان و دل نگهداری و از فروش آن خودداری کرد و در ١٩٥٦ آن را در گاوصندوق یکی از بانکهای زوریخ به امانت گذاشت.
فروش دستنوشتهها
در ١٩٦٨ در عرض چند هفته همسر هوفه و ماکس برود میمیرند. چند سال پس از مرگ برود و در دههی هفتاد میلادی هوفه تصمیم گرفت، بخشی از محتوای چمدان را که حالا دیگر طبق حکم دادگاه خانوادهی اسرائیل رسما به او تعلق داشت، بفروشد. ابتدا ٢٢ نامه و ١٠ کارت پستی کافکا به برود را به قیمت ٩٠ هزار مارک به معرض فروش گذاشت ولی مجبور شد با قیمت کمتری آنها را بفروشد.
کافکا به توصیهی پزشکان و به خاطر بیماری ِ سل از ۱۲ سپتامبر ۱۹۱۷ تا ۳۰ آوریل ۱۹۱۸ در تسورائو [Zürau]، دهی کوچک در چک، با عزیزترین خواهرش اوتلا بسربرد؛ این همان زمانی است که «گزینگویهها» را نوشت و به تازگی به عنوان ِ سراسر غلط ِ «پندهای سورائو» منتشر شده است. این اقامتِ هشت ماهه در تسورآو فصلی خاص در زندگی کافکا است که اگر عمر وفا کرد و غنیمتی دست داد، دربارهاش خواهم نوشت. فعلن بخشی از یک نامهی کافکا را که اواسط نوامبر ۱۹۱۷ از تسورائو به دوستاش فلیکس ولچ [Felix Weltsch] نوشت و در آن از موش گفت، بخوانید. امیدوارم به زودی بخشی از نامهی دیگر او را به ماکس برود که در ان بازهم از تسورائو و ترساش از موش نوشته است، ترجمه کنم.
[تسورآو، اواسط نوامبر 1917، از نامه به فلیکس ولچ ِ ، دوست کافکا]
فلیکس عزیز
اولین عیب ِ بزرگ تسورآو: شبی موشی، ماجرایی مخوف. خود من جان سالم بدر بردم و موهایم سفیدتر از دیروز نیستند اما با این وصف یک دهشت مطلق بود. پیشترها هم هم گاه گداری ( ناچارم لحظه به لحظه نوشتن را قطع کنم، دلیلاش را بعدن خواهی فهمید) گاه گداری شبها قرچ و قوروچ ظریفشان را شنیده بودم، حتا یکبار با رعشه بیدار شدم و سرک کشیدم، اما قرچ و قوروچ فورن قطع شده بود – این بار اما بلوایی برپا شد. چه جماعت ِ خاموش ِ شلوغ ِ وحشتناکی هستند. ساعت دو شب صدای خش خشی نزدیک تختم بیدارم کرد و از آن لحظه تا خود ِ صبح این خش خش تمام نشد. برو بالای جعبهی ذغال سنگ، بیا پایین، قطر اتاق را زیر پا بگذار، دایره بکش، چوب بجو، درازکش به آرامی سوت بکش و در عین حال دایم حسی از سکوت و کار مخفیانهی جماعتی پرولترمآب و دمغ که شبها مال آنهاست. برای این که خودم را از نظر فکری نجات بدهم، محل سروصدای اصلی را نزدیک بخاری که بین من و آن به اندازهی طول اتاق فاصله است، تشخیص دادم اما سروصدا همه جا بود، بدتر از همه وقتی بود که تعداد زیادیشان ناگهان و در یک نقطه با هم میپریدند پایین. کاملن بیچاره شده بودم، در تمام وجودم هیچ جایی نبود که به آن تکیه بدهم، بلند شوم. جرات روشن کردن چراغ را هم نداشتم، تنها کاری که کردم سعی کردم با چند تا فریاد بترسانمشان. شب به این ترتیب گذشت، صبح از فرط چندش و غم نمیتوانم بلند شوم. تا ساعت یک توی تخت ماندم و گوش تیز کردم تا ببینم این از پا ننشستهها سراسر صبح، توی جعبه، در پایان این شب یا جهت آماده شدن برای شب بعدی، چه کار میکنند. حالا گربه را که از قدیم الایام در خفا از او متنفر بودم به اتاقم آوردهام، یعضی وقتها وقتی میخواهد بپرد روی زانویم، ناچارم پساش بزنم (وقفه در نوشتن)؛ اگر خودش را کثیف کند باید بروم طبقهی پایین دنبال خدمتکار؛ اگر سر به راه باشد (گربه) دراز میکشد کنار بخاری و به موشی که زودتر از موعود بیدار شده باشد بی بروبرگرد چنگول میکشد. امروز تمام چیزهایم ضایع شده، حتا بو و مزهی خوب و خفهی نان خانگی هم موشی است...
منبع:
Franz Kafka, Briefe 1902-1924, S. 197-198
Fischer Verlag
از کتاب در دست ترجمهی «از نوشتن» فرانتس کافکا
فارسی: ناصر غیاثی
از نامههای کافکا در مورد «مسخ»
به انتشارتی ِ کورت وُلف
پراگ، 25 اکتبر 1915
جناب آقای وُلف
چندی پیش نوشته بودید که طرح روی جلد [مجله] را اوتومار شتارکه خواهد زد. خب، من دچار کمی وحشت و البته تا جایی که این نقاش را ... میشناسم، احتمالن خیلی بیمورد شدم. آخر به نظرم رسید، از آنجا که شتارکه عملن کار مصور کردن ِ مجله را به عهده دارد، نکند طرح ِ خود ِ حشره را بزند. این کار را نکنید، خواهش میکنم این کار را نکنید! نمیخواهم محدودهی قدرت ِ او را تنگ کنم، بلکه فقط براساس شناحت ِ طبیعتن بهتر ِ من از داستان چنین خواهشی دارم. طرح خود حشره را نمیشود زد. حتا از دور هم نمیشود نشاناش داد. اگر چنین قصدی در میان نیست و در این صورت خواهش من خندهدار میشود- چه بهتر. ..اگر اجازه داشتم خودم طرحی پیشنهاد کنم، صحنه انتخاب میکردم، به مثل صحنهی پدر و مادر و وکیل شرکت در برابر ِ در ِ بسته را یا باز بهتر از آن: پدر و مادر و خواهر در اتاق روشن، در حالی که در ِ به اتاق ِ کاملن تاریک ِ بغلی باز است.
...
Franz Kafka
Briefe 1902 – 1924
Fischer Verlag, Sep. 1989, S. 135
نقل از رادیو زمانه
وقتی کافکا به زن برادرش به سیزده بدر میرود
ترجمه، بهویژه ترجمهی متون ادبی، از اساس خطرکردن است، هم برای مترجم و هم برای خواننده. برای مترجم چون باید شش دانگ حواساش را جمع کند و برای خواننده چون باید بداند دارد قرائت ِ مترجم را از متن اصلی میخواند. ترجمه از زبان دوم، خطرکردنی دو چندان است و دل شیر میخواهد، چرا که بین دو زبان، واسطهای قرار گرفته به نام مترجم دوم. گاهی چارهای نیست.
مثلا چون مترجم چینی یا فنلاندی نداریم، باید موقتا آن را از زبان دوم ترجمه کنیم، تا یکی بیاید و آن را از زبان اصلی ترجمه کند. یا در دورانی که هنوز کسی پیدا نشده آثار مهم جهانی را از زبان اصلی ترجمه کند، ما فعلا آن را از زبان دوم ترجمه کنیم تا باز یکی بیاید و به همین ترتیب. اما در اینگونه موارد مترجم باید بداند، ترجمهای را که از زبان دوم پیش رو دارد، ترجمهی قابل اعتمادی است، وگرنه درست مثل ترجمهی غلط و غلوط از زبان اصلی، ترجمه نکردن بهتر از ترجمه کردن است.
به این میگویند ناشر! نشر ثالث را میگویم. اردیبهشت امسال ترجمهی نامههای تازه پیداشدهی کافکا به پدر و مادر را تحویل دادم، خرداد مجوز گرفت و شهریور – چند روز پیش - منتشر شد.
حالا گیرم خبرش را محبوب داده باشد و خودم کتاب را هنوز ندیده باشم. چه عیبی دارد؟ خوانندهاش میخواند، لذتاش را میبرد و عیب و نقصاش را - اگر داشته باشد - میگوید. مگر نه؟
پینوشت:
مفصلترش را میتوانید اینجا در ایسنا بخوانید یا اینجا در روزنامهی آفتاب یزد
به نقل از سایت رادیو زمانه
امسال صد و بیست و پنجمین سالگرد تولد فرانتس کافکا است. دیگر چیزی از زندگی خصوصی کافکا نمانده که پژوهشگران کافکا به آن نپرداخته و علنی نکرده باشند. هزاران کتاب و تفاسیر گوناگون، از منظرهای متفاوت از آثار او به زبانهای مختلف جهان دربارهی زندگی و آثارِ او نوشته شده که از شمار بیرون است. کافکا را عموماً فردی خجالتی، گوشهگیر، منزوی، درونگرا و حتا برخی مقدس میشناسند. ماکس برود، دوست و منتشرکنندهی آثار کافکا، تاثیر به سزایی در نشان دادن چهرهای مقدس از او داشت.
تقدسزدایی
چند روز پیش روزنامهی تایمز لندن نوشت: «مجلههای پورنوگرافیک کافکا از کمد بیرون آمده.» این روزنامه خبری منتشر کرده است: «جیمز هاوس انگلیسی پرفسور نوشتن خلاق در آکسفورد، نویسنده و پژوهشگر طی پژوهشهایش در دو کتابخانهی آکسفورد به دو مجلهی پورنوگرافیکِ «Der Amethyst» و «Die Opale» دست یافته که کافکا مرتب آنها را میخواند.»هاوس مدعی است، «من بهعنوان نخستین پژوهشگر کشف کردهام که کافکا آنها را در کمدش قایم میکرده و وقتی به سفر میرفت، کلیدش را همراه خود میبرد. دیگر پژوهشگران کافکا این امر را تا امروز از خوانندگان کافکا مخفی نگه داشته بودند.»
متن کامل در روزنامه اعتماد
سال 1917 است که نخستين نشانه هاي بيماري تنفسي در کافکاي سي وچهار ساله مشاهده مي شود. از آن سال به بعد تا تابستان 1922 که کافکا با پيگيري هاي بي وقفه کوچک ترين خواهرش اïتلا بازنشسته مي شود، سال ها تلاش براي مداواي بيماري از يک سو و کشمکش بين کافکا و شرکت بيمه براي گرفتن مرخصي هاي استعلاجي و سرانجام بازنشسته شدن از سوي ديگر است. يک سال پس از بازنشستگي، در تابستان 1923 در سفري درماني به موريتس در شمال آلمان و در کنار درياي بالتيک با دورا ديامانت آشنا مي شود و در پاييز همان سال همراه با او براي رهايي از دايره تنگ پراگ، براي گريز از بند خانواده، براي زندگي مشترک با دورا ديامانت به آلمان- برلين- مي کوچد. خود او اين کوچ را با حمله ناپلئون به روسيه مقايسه مي کند. اما آلمان در حال از سر گذراندن سال هاي شکست در جنگ جهاني اول و بحران شديد اقتصادي است. تورم جهاني سرانجام به آلمان رسيده و قيمت ها روزانه بيست درصد افزايش پيدا مي کنند. کافکا و ديامانت در طول هفت ماهي که در برلين به سر مي برند، سه بار خانه عوض مي کنند، هربار به دليل گران بودن کرايه خانه. حال کافکا نيز روز به روز رو به وخامت بيشتر مي گذارد تا سرانجام به اصرار خانواده ناچار مي شود براي درمان به آسايشگاه هاي مختلف وين برود. در نامه ماقبل آخرش از برلين به پدر و مادر مي نويسد؛ «... من دوست داشتم اينجا بمانم. آپارتمان ساکت و باز و آفتابي و دلباز را، زن مهربان صاحبخانه را، محيط زيبا را، نزديکي به برلين را، بهار در راه را، همه اينها را بايد ترک کنم، فقط به اين خاطر که به خاطر اين زمستان غيرعادي کمي تبم بالا رفته...» در اوايل بهار 1924 بيماري او را سل حنجره تشخيص مي دهند. حالا ديگر به زحمت مي تواند چيزي بخورد يا بنوشد. فقط مي تواند پچ پچ کند، روزهايي که ساده ترين حرف هايش را بايد روي تکه هاي کاغذ بنويسد؛ «بپرس آب معدني خوب دارند. فقط از روي کنجکاوي.»
سخت مشغول ترجمهی نامههای کافکا به پدر و مادرش هستم. وقتی ایران بودم، قراردادش را با نشر ثالث امضا کردهام و قول دادهام تا شب عید تماماش کنم که فکر میکنم، با روزی شش هفت ساعت کار ِ مداومی که دارم میکنم ،حتا زودتر تماماش کنم.
دسامبر 1923 است، کافکا تازه چند ماهی است با دورا دیامانت به برلین کوچیده تا به قول خودش از بند خانواده رها شود. دارد بعد از سه ماه زندگی در محلهی شتگلیتس ِ برلین برای دومین بار اسبابکشی میکند. در یکی از نامههایش به خواهرش والی (Valli) مینویسد:
ادامه این مطلب