از کتاب در دست ترجمهی «از نوشتن» فرانتس کافکا
فارسی: ناصر غیاثی
از نامههای کافکا در مورد «مسخ»
به انتشارتی ِ کورت وُلف
پراگ، 25 اکتبر 1915
جناب آقای وُلف
چندی پیش نوشته بودید که طرح روی جلد [مجله] را اوتومار شتارکه خواهد زد. خب، من دچار کمی وحشت و البته تا جایی که این نقاش را ... میشناسم، احتمالن خیلی بیمورد شدم. آخر به نظرم رسید، از آنجا که شتارکه عملن کار مصور کردن ِ مجله را به عهده دارد، نکند طرح ِ خود ِ حشره را بزند. این کار را نکنید، خواهش میکنم این کار را نکنید! نمیخواهم محدودهی قدرت ِ او را تنگ کنم، بلکه فقط براساس شناحت ِ طبیعتن بهتر ِ من از داستان چنین خواهشی دارم. طرح خود حشره را نمیشود زد. حتا از دور هم نمیشود نشاناش داد. اگر چنین قصدی در میان نیست و در این صورت خواهش من خندهدار میشود- چه بهتر. ..اگر اجازه داشتم خودم طرحی پیشنهاد کنم، صحنه انتخاب میکردم، به مثل صحنهی پدر و مادر و وکیل شرکت در برابر ِ در ِ بسته را یا باز بهتر از آن: پدر و مادر و خواهر در اتاق روشن، در حالی که در ِ به اتاق ِ کاملن تاریک ِ بغلی باز است.
...
Franz Kafka
Briefe 1902 – 1924
Fischer Verlag, Sep. 1989, S. 135
نقل از رادیو زمانه
وقتی کافکا به زن برادرش به سیزده بدر میرود
ترجمه، بهویژه ترجمهی متون ادبی، از اساس خطرکردن است، هم برای مترجم و هم برای خواننده. برای مترجم چون باید شش دانگ حواساش را جمع کند و برای خواننده چون باید بداند دارد قرائت ِ مترجم را از متن اصلی میخواند. ترجمه از زبان دوم، خطرکردنی دو چندان است و دل شیر میخواهد، چرا که بین دو زبان، واسطهای قرار گرفته به نام مترجم دوم. گاهی چارهای نیست.
مثلا چون مترجم چینی یا فنلاندی نداریم، باید موقتا آن را از زبان دوم ترجمه کنیم، تا یکی بیاید و آن را از زبان اصلی ترجمه کند. یا در دورانی که هنوز کسی پیدا نشده آثار مهم جهانی را از زبان اصلی ترجمه کند، ما فعلا آن را از زبان دوم ترجمه کنیم تا باز یکی بیاید و به همین ترتیب. اما در اینگونه موارد مترجم باید بداند، ترجمهای را که از زبان دوم پیش رو دارد، ترجمهی قابل اعتمادی است، وگرنه درست مثل ترجمهی غلط و غلوط از زبان اصلی، ترجمه نکردن بهتر از ترجمه کردن است.
به این میگویند ناشر! نشر ثالث را میگویم. اردیبهشت امسال ترجمهی نامههای تازه پیداشدهی کافکا به پدر و مادر را تحویل دادم، خرداد مجوز گرفت و شهریور – چند روز پیش - منتشر شد.
حالا گیرم خبرش را محبوب داده باشد و خودم کتاب را هنوز ندیده باشم. چه عیبی دارد؟ خوانندهاش میخواند، لذتاش را میبرد و عیب و نقصاش را - اگر داشته باشد - میگوید. مگر نه؟
پینوشت:
مفصلترش را میتوانید اینجا در ایسنا بخوانید یا اینجا در روزنامهی آفتاب یزد
به نقل از سایت رادیو زمانه
امسال صد و بیست و پنجمین سالگرد تولد فرانتس کافکا است. دیگر چیزی از زندگی خصوصی کافکا نمانده که پژوهشگران کافکا به آن نپرداخته و علنی نکرده باشند. هزاران کتاب و تفاسیر گوناگون، از منظرهای متفاوت از آثار او به زبانهای مختلف جهان دربارهی زندگی و آثارِ او نوشته شده که از شمار بیرون است. کافکا را عموماً فردی خجالتی، گوشهگیر، منزوی، درونگرا و حتا برخی مقدس میشناسند. ماکس برود، دوست و منتشرکنندهی آثار کافکا، تاثیر به سزایی در نشان دادن چهرهای مقدس از او داشت.
تقدسزدایی
چند روز پیش روزنامهی تایمز لندن نوشت: «مجلههای پورنوگرافیک کافکا از کمد بیرون آمده.» این روزنامه خبری منتشر کرده است: «جیمز هاوس انگلیسی پرفسور نوشتن خلاق در آکسفورد، نویسنده و پژوهشگر طی پژوهشهایش در دو کتابخانهی آکسفورد به دو مجلهی پورنوگرافیکِ «Der Amethyst» و «Die Opale» دست یافته که کافکا مرتب آنها را میخواند.»هاوس مدعی است، «من بهعنوان نخستین پژوهشگر کشف کردهام که کافکا آنها را در کمدش قایم میکرده و وقتی به سفر میرفت، کلیدش را همراه خود میبرد. دیگر پژوهشگران کافکا این امر را تا امروز از خوانندگان کافکا مخفی نگه داشته بودند.»
متن کامل در روزنامه اعتماد
سال 1917 است که نخستين نشانه هاي بيماري تنفسي در کافکاي سي وچهار ساله مشاهده مي شود. از آن سال به بعد تا تابستان 1922 که کافکا با پيگيري هاي بي وقفه کوچک ترين خواهرش اïتلا بازنشسته مي شود، سال ها تلاش براي مداواي بيماري از يک سو و کشمکش بين کافکا و شرکت بيمه براي گرفتن مرخصي هاي استعلاجي و سرانجام بازنشسته شدن از سوي ديگر است. يک سال پس از بازنشستگي، در تابستان 1923 در سفري درماني به موريتس در شمال آلمان و در کنار درياي بالتيک با دورا ديامانت آشنا مي شود و در پاييز همان سال همراه با او براي رهايي از دايره تنگ پراگ، براي گريز از بند خانواده، براي زندگي مشترک با دورا ديامانت به آلمان- برلين- مي کوچد. خود او اين کوچ را با حمله ناپلئون به روسيه مقايسه مي کند. اما آلمان در حال از سر گذراندن سال هاي شکست در جنگ جهاني اول و بحران شديد اقتصادي است. تورم جهاني سرانجام به آلمان رسيده و قيمت ها روزانه بيست درصد افزايش پيدا مي کنند. کافکا و ديامانت در طول هفت ماهي که در برلين به سر مي برند، سه بار خانه عوض مي کنند، هربار به دليل گران بودن کرايه خانه. حال کافکا نيز روز به روز رو به وخامت بيشتر مي گذارد تا سرانجام به اصرار خانواده ناچار مي شود براي درمان به آسايشگاه هاي مختلف وين برود. در نامه ماقبل آخرش از برلين به پدر و مادر مي نويسد؛ «... من دوست داشتم اينجا بمانم. آپارتمان ساکت و باز و آفتابي و دلباز را، زن مهربان صاحبخانه را، محيط زيبا را، نزديکي به برلين را، بهار در راه را، همه اينها را بايد ترک کنم، فقط به اين خاطر که به خاطر اين زمستان غيرعادي کمي تبم بالا رفته...» در اوايل بهار 1924 بيماري او را سل حنجره تشخيص مي دهند. حالا ديگر به زحمت مي تواند چيزي بخورد يا بنوشد. فقط مي تواند پچ پچ کند، روزهايي که ساده ترين حرف هايش را بايد روي تکه هاي کاغذ بنويسد؛ «بپرس آب معدني خوب دارند. فقط از روي کنجکاوي.»
سخت مشغول ترجمهی نامههای کافکا به پدر و مادرش هستم. وقتی ایران بودم، قراردادش را با نشر ثالث امضا کردهام و قول دادهام تا شب عید تماماش کنم که فکر میکنم، با روزی شش هفت ساعت کار ِ مداومی که دارم میکنم ،حتا زودتر تماماش کنم.
دسامبر 1923 است، کافکا تازه چند ماهی است با دورا دیامانت به برلین کوچیده تا به قول خودش از بند خانواده رها شود. دارد بعد از سه ماه زندگی در محلهی شتگلیتس ِ برلین برای دومین بار اسبابکشی میکند. در یکی از نامههایش به خواهرش والی (Valli) مینویسد:
ادامه این مطلب