از یادداشتهای « از کنار ِ خیابان ِ جنبش»
پرویز به نادر میگوید: «شما که از این مشکلات ندارید که. نه مشکل پرچم دارید، نه مشکل رای.» و رو به من: «خبر داری که؟ افغانیهای خارج از کشور نمی توانند در انتخابات شرکت کنند.» به نادر میگویم: «جدی؟» نادر میخندد و میگوید: «آره. ماها نمیتوانیم رای بدهیم.» «چرا؟» پرویز میگوید: «ایمچاناتاش نیست.» تازه بابا تو افغانستان هرکس دلش میخواهد میتواند کاندید ریاست جمهوری بشود. همش دویست تا امضاء میخواهد یا دویست دلار پول.» نادر میگوید: «به جاش ما نه شورای نگهبان داریم نه مجلس خبرگان، نه شورای مطلحت نظام نه هیچی. فقط و فقط یک دانه رییس جمهور داریم.» پرویز میخندد و میگوید: «شرمنده. این یکی را حق داری.»
نادر متن سرود یار دبستانی را که دیگر خیلیها ازبر شدهاند، میگیرد دستاش میگوید: «این سرود از کجا میآید؟» میگویم: «دقیق نمی دانم. انگار ترانهای بوده که توی یک فیلم خوانند و بعدها تبدیل شده به سرود دانشجوها.» میگوید: «خیلی قشنگ است» و زمزمهکنان با ما میخواند.
از یادداشتهای «از کنار خیابان ِ جنبش»
منوچهر تعریف میکرد، «اون هفته بعد از تظاهرات رفتیم حافظ چلوکباب بخوریم. جناب پرفسور هم با چند تا از همپالکیهاش اونجا بودن. نشسته ننشسته برگشته به من میگه: "چیه هی تو شهر جمع میشین، شلوغ میکنین؟ دارین آبروی ایرانیا رو میبرین." منم رودروایسی را گذاشتم کنار و بهش گفتم: "بله، هر کی که به مناسبتای مختلف به دعوت سفارت بره اونجا قیمه پلو بخوره، البته که باید به تظاهرات ما بگه "شلوغ کردن شهر."» گفتم: «راستی راستی همینجوری گفتی منوچهر؟ تو رستوران؟ جلوی جمع؟» میگوید: «معلومه. هرچی مراعاتشونو کردیم بسه دیگه. جیرهخورا! کوره مگه؟ نمیبینه چه خونی داره از مردم ریخته میشه؟ دلم میخواس بهش میگفتم، اونی که آبروی ایران رو میبره، امثال شماهاید و اربابای آدمکشتون.» میگویم: «حالا خوبه ایشون پرفسور و پزشک و استاد بازنشستهی دانشگاه تشیف دارن به قول شما تهرانیها.» میگوید: «برو بابا، استاد دانشگاه! حرف فطرته، ناصر فطرت. فطرت که پست باشه ها...»
از یادداشتهای «از کنار خیابان ِ جنبش»
۱ - پرچم ها
نیم ساعت از مراسم نگذشته، میآید. یک پرچم سه رنگ با علامت شیر و خورشید در وسط میگیرد دستاش و میایستد وسط و رو به عابران آلمانی. پچپچهها بین بچهها شروع میشود:«اِه! این یارو سلطنتطلب اینجا چه کار میکنه؟» یکی از بچههای برگزارکنندهی تجمع میرود سراغاش و از او میخواهد پرچم اش را جمع کند. به هیچ وجه حاضر نیست. میگوید: «خوشبختانه اینجا دمکراسی است.» میگویند: «بله، اما دمکراسی که معنیاش تحمیل نیست.» میگوید: «من سلطنتطلب نیستم. این پرچم ِ کشور ماست. نمیدونین بدونین.» و از کیفاش یک بسته اعلامیه در میآورد و داد می زند: «ایناهاش، بخونید یاد بگیرید.» یکی از او میگیرم. "تاریخ پرچم ایران" سه صفحه کپی است و به هم منگنه شده. نگاهی سرسری میاندازم. از مادها شروع کرده و رسیده به نادرشاه و صفویه و همینطور آمده جلو و رسیده به امروز و نتیجه گرفته که شیر و خورشید روی پرچم ربطی به سلطنت پهلویها ندارد و پرچم سلطنتطلبها نیست. خانمی چهره برافروخته بلند بلند میگوید: «دمکراسی یعنی همین. یعنی هر کس هر چی دوست داره.» صاحب پرچم رنگاش پریده و میلرزد. داد میزند: «شماها که نمیتونین آدم جمع کنین. ما اگه نباشیم پنجاه تام نمیشین. ما براتون آدم میآریم.» جواباش را یکی از زنها میدهد: «آقا شما به خاطر ما نمیآی، به خاطر مبارزات مردم داخل ایران میآی.» آن یکی میگوید: «آقا جان شما که انتخابات را تحریم کرده بودین. دیگه این سئوال "رای من کجاست؟" چه ربطی به شما داره؟» خانم دیگری داد میزند: «شماها از همین الان دیکتاتوربازی درآوردید.» مرد ِ پریده رنگ و لرزان حالا پرچم را انداخته روی دستاش. میگوید: «این پرچم کشور شماست. نمیدونین بدونین. وگرنه باید اون پرچمی رو آتیش بزنین که آویزون کردین روی چادرتون، نه اینو.» یکی میگوید: «بابا چه کارش دارین آخه؟ تک افتاده اون گوشه، خُب بذارین باشه. کی میفهمه چی به چیه. قصد ما جلب توجهی افکار عمومی آلمانی هاس. خودمون که میدونیم اینا کین. شایدم از قصد اومده تجمع رو به هم بزنه و شلوغ کنه.» حالا آلمانیهایی که رد میشوند، توجهشان بیشتر به بگو مگوی موافقین و مخالفین پرچم در تجمع جلب میشود تا میز اطلاعاتی که گذاشتهایم. سرانجام قرار میشود، تحملاش کنیم. اما غرولند چند نفر هنوز بلند نیست: «هیچ بعید نیست سفارت یه پولی بهشون داده که بیان شلوغ کنن و تجمع ها رو به هم بزنن .»
این هم بحث سیاسی اش