عزیز سروران
نمیشود و نباید اسامی بیگانه و خارجی را به فارسی ترجمه کرد.
نمیشود به بهانهی این که تلفظ اسم آقای نویسنده «به مذاق فارسی نزدیکتر است» از "داکترو" یا "داکترو" (Doctorow) "دکتروف" ساخت. آخر اگر من فردا از یکی از این اجنبیها بپرسم: « دکتروف را میشناسی؟»، به ریش من نمیخندد و نمیگوید: «دکتروف نه باباجان، داکترو»؟
استادان گرامی
نمیشود «یاکوب ِ کذاب» یا دروغگو را به «یعقوب کذاب» تغییر داد.
به ما جوانها بدآموزی نکنید تا فردا «جِفری» را به «جعفر» و «وُلفگانگ» را به «قدم علی» یا «گرگعلی» ترجمه کنیم. نکنید آقا نکنید! خواهشن نکنید!
داستان تناقض
عجب تناقضی دارد این paradox. میگویید نه؟ بفرمایید:
واژهنامههای آلمانی به فارسی:
آریانپور: شگرف، عرف ستیز. و البته در برابر Paradoxie هم آورده: شگرفی، شگرف اندیشی (!!!)، عرف ستیزی .
قائم مقامی: (فلسفه) گفتهای که بظاهر متضاد است لیکن حقیقتی در بر دارد. و در برابر Paradoxie آورده: تضاد.
اشعری: ۱- خارقالعاده، ۲- ضد و نقیض.
توکلی: متناقض، متضاد، ضد و نقیض.
بهزاد: [دارای] ضد و نقیض؛ [ریاضیات] باطلنما، پارادوکس.
جاوید: متضاد، متناقض
انگلیسی – فارسی ِ آشوری: ۱. پارادکس؛ ناسازه؛ تناقضدار ۲. ناسازنما و در برابر
paradoxical آورده: ۱. پارادکسی؛ ناسازهای؛ تناقضدار ۲. ناسازنما
انگلیسی – فارسی، فرهنگ معاصر، باطنی: ۱. گفتۀ متناقضنما، معما ۲. تضاد، تناقض، تناقض گویی، ضد و نقیض ۳. جمع اضداد ۴. مغالطه ۵. گفتۀ خلاف عرف.
فرهنگ ِ فارسی به آلمانی ِ علوی: تناقض Kontrast; Widerspruch; Gegensatz; Antagonismus;
فرهنگ سخن: تناقض ۳. (منطق) تباین دو قضیه در حالی که صدق یکی مستلزم کذب دیگری باشد. به عبارت دیگر محال بودن اجتماع و ارتفاع دو چیز مانند وجود و عدم، و شب و روز.
در ویکیپدیای فارسی در توضیح «تناقض» حرفی از paradox نیست.
ویکیپدیای آلمانی مینویسد:
Paradox ist ein scheinbarer, oder tatsächlich unauflösbarer, unerwarteter Widerspruch.
(پارادوکس تضادی است ظاهرن یا واقعن غیرقابل حل و غیرمنتظره.)
هانا اما آرنت میگوید: کسی حق ندارد، اطاعت کند.
Niemand hat das Recht, zu gehorchen
انتشار کتاب خاطرات گونتر گراس «در حال کندن پوست پیاز» در سال ۲۰۰۶ به خاطر اعتراف گراس به عضویت در اِس اِس هیاهوی بسیاری به پا کرد و به همین دلیل اصل خاطرات او به حاشیه رانده شد. جاهد جهانشاهی این کتاب را بلافاصله ترجمه کرد و نشر نگاه آن را در سال ۱۳۸۶ با سه هزار شمارگان، به قیمت سه هزار تومان و ۵۰۴ صفحه به بازار فرستاد.
در این نوشته میکوشم مقایسهای بین متن اصلی (آلمانی) کتاب و ترجمهی فارسی آن انجام بدهم. اجازه بدهید با عنوان کتاب شروع کنم. در فارسی غیرعامیانه پوست میوه و امثالهم را میگیریم و نمیکَنیم. حالا که داریم گراس ترجمه میکنیم و میدانیم او به خصوص در این کتاب از چه زبان پیچیدهای استفاده میکند، آیا بهتر نیست، عنوان کتاب را به «در حال گرفتن پوست پیاز» یا «هنگام گرفتن پوست پیاز» ترجمه کنیم و نه به «در حال کندن ِ پوست پیاز»؟ میتوان این پیشنهاد را سلیقهای دانست و خردهگیری خواند. بسیار خوب، پس به سراغ خود کتاب میرویم.
چندی پیش به کامنتی از خسرو ناقد زیر یادداشتی از عبدی کلانتری برخوردم که ضمن اشاره به این بخش از نوشتهی کلانتری «... "گوسفند سياه" ِ اين گله است» در متن، نوشته بود:«... در امثال فارسی به آنچه در زبانهای اروپايی «گوسفند سياه» sheep = schwarzes Schaf) black) اطلاق میشود، "گاو پيشانی سفيد" میگويند؛ يعنی کسی که انگشت نماست.» و کلانتری در پاسخاش نوشته بود:« حق با شماست... مطمئن نيستم «گاو پیشانی سفيد» در فارسی همان معنیای را که قصد من است برساند. منظور من «انگشتنما»، يا «شهرهء خاص و عام»، يا «بدنام» نيست. يکی از دوستان گفت در فارسی «بز ِگـَر» هم داريم. هردوی اين اصطلاحات در فارسی بار منفی دارند. اما «بلاک شيپ» در انگليسی چيزی مثل «نخالهء فاميل» يا عضوی از خانواده که با ديگران فرق میکند (گاه منفی و گاه مثبت) است» و دوباره ناقد: « ... من شخصاً تاکنون "بز ِ گر" نشنيدهام . ولی اگر چنين تمثيلی هم وجود داشته باشد، سخن شما در مورد بار منفی آن درست است. چه کسی دلش میخواهد "گَر" باشد که هم تصوری زشت است و هم نوعی بيماری! اما "گاو پيشانی سفيد" فقط "عيب"اش اين است که در ميان گله بيشتر به چشم میخورد، چون به ندرت گاوی يافت میشود که پيشانیاش سفيد باشد. اگر هم باشد، نه صورت زشتی دارد و نه نوعی بيماری است و نه حتی عيب است. در فرهنگ فارسی عاميانه "گاو پيشانی سفيد" کنايه از چيزی يا کسی است که بسيار کمياب است و به همين خاطر وقتی ديده شود همه با انگشت او را به هم نشان میدهند (انگشتنماست). اما به هيچ وجه "بدنام" و "نخاله" نيست و از اين نوع صفتهای منفی ندارد. اين مثال هم از داستان "داش اَکل" هدايت آمده که: "داش اَکل در شهر مثل گاو پيشانی سفيد سرشناس بود".»
باید خودم آستین بالا میزدم. پس اول به فرهنگ ِ عالی ِ آلمانی – فارسی دکتر فرامرز بهزاد مراجعه کردم. دیدم ذیل Schaf (گوسفند) آورده:« schwarzes Schaf (گوسفند سیاه): وصلۀ ناجور.» یادم آمد که در آلمانی یک bunter Hund (سگ رنگی) هم داریم. بعله، دکتر بهزاد ذیل ِ Hund (سگ) آورده:«Er ist bekannt wie ein bunter Hund مثل گاو پیشانی سفید معروف است.» به فرهنگ اصطلاحات دودن مراجعه کردم. نوشته: «گوسفند سیاه کسی است که خودش را با گروه وفق نمیدهد و بطرز ناخوشایندی به چشم میخورد.» و توضیح داده: «پشم سفید را میشود به دلخواه رنگ کرد. علاوه براین این گوسفند در انجیل هم بوده. در عهد عتیق، سفر پیدایش، باب 30 آیهی 32 آمده: « يعقوب پاسخ داد: اگر اجازه بدهی امروز به ميان گلههای تو بروم و تمام گوسفندان ابلق و خالدار و تمام برههای سياه رنگ و همهء بزهای ابلق و خالدار را بجای اجرت برای خود جدا کنم، حاضرم بار ديگر برای تو کار کنم. از آ ن به بعد، اگر حتی يک بز يا گوسفند سفيد در ميا ن گلهء من يافتی، بدان که من آن را از تو دزديدهام.» بعد رفتم سراغ «bunter Hund» در همان فرهنگ. مرا فرستاد سراغ ِ bekannt (مشهور، معروف). آنجا نوشته بود: «مثل ِ یک سگ ِ الوان، خال مخالی خیلی معروف بودن». که در واقع میشود، همان «شُهرهی خاص و عام بودن» خودمان. بدیهی است که هم گوسفند ِ سیاه و هم سگ ِ الوان خیلی کم است. در فرهنگ سخن آمده: «بُز ِ گر(گفتگو) (غیرمودبانه) (مجاز) آنکه دارای عیب یا خصلتی ناپسند باشد و برای پرهیز از سرایت عیب او، باید از دیگران دور بماند: آن بره گمشده حالا بدل به بزگری شده که میخواهد خودش را بیشتر گم کند. (آلاحمد)». کتاب کوچه: «گاو پیشانی سفید: فردی سخت مشهور و سرشناس، مترادف از کفر ابلیس مشهورتر.» شرح مفصلی هم در باب این گاو میدهد که مختصر و مفیداش این است: «عنوان گاوهای مقدس مصریان قدیم است ... چنین گاوی میبایست ... پیشانی سفید داشته باشد.» و ذیل ِ «از کفر ابلیس مشهورتر» آمده: «آن چیز یا آنکس که معروف و سرشناس باشد.» و سرانجام ذیل ِ بُز گر: «یک بُز گر، گله را گر میکند.» و «بُز ِ گر از گله به در» عنصری را که وجودش آشکارا زیانبار است باید از جمع طرد کرد.»
نتیجه گرفتم: گوسفند سیاه ِ آلمانی، بُز گر یا وصلهی ناجور ِ ماست و سگ ِ رنگی ِ آلمانی، گاو پیشانی سفید ما.
آقاجان، به من چه که «نوشتن نامه ... رفت و آمد با ارواح است....»؟ چرا باید هفتاد هشتاد سال بعد از نوشتن یادداشتهایت هی بروم ببینم منظورت دقیقن از این کلمه و آن کلمه چی بوده. برو برادر، تو هم دلت خوش است. توقع داری، توی این حال که چشم انتظاری رمقم را گرفته، با تمرکز تمام بنشینم، از نامهی عاشقانهی جنابعالی، آنهم به یک زن شوهردار ترجمه کنم که: «بوسههای نوشته شده به مقصدشان نمیرسند، بلکه در راه رسیدن، ارواح آنها را تا ته مینوشند»؟ یا مثلن توصیف جنابعالی از مردی که از روی یکی از پلهای پراگ رد میشود، آن هم مال صبح خیلی زود یک روز سرد پاییزی ِ هفتاد هشتاد سال پیش را برای ایرانیهای قرن بیست و یکم به فارسی برگردانم؟ که چه بشود مثلن؟! چه توقعاتی داری شما! ندیدی امروز از بس گیج بودم، اول یادم رفت در دیگ برنج را بگذارم و بعد هم یادم رفت نمک بریزم توش. تازه همین شفته را هم با نیمرو خوردم؟ آن وقت جنابعالی از بنده میخواهی بنشینم، نامههایت به ناشرت را ترجمه کنم؟ نویسندهی بزرگی هستی، برای خودت هستی، شخصیت عجیبی داشتی، برای خودت داشتی. به قول ما گیلکها من دارم توی یک قاشق آبم غرق میشوم، تو داری خفه میکنی. به من چه مربوط که جنابعالی در فلان روز « قدم زدنی خوش در تنهایی» داشتهای؟ حالا فعلن تا محبوب بیاید و من آرام بگیرم، برو کنار، باد بیاید استاد. ترا به خدایی که معلوم نیست میپرستیدی یا نه، ولم کن آقا. (به شیوهی خودت در پرانتز: اسماش چی بود؟ یهوه؟)
دارم کتابی ترجمه میکنم با عنوان ِ «از نوشتن، فرانتس کافکا». دو نفر رفتهاند، گشتهاند، هرچه کافکا دربارهی «نوشتن» گفته، در نامههایش به این و آن نوشته یا برای خودش یادداشت کرده، جمع کردهاند. در مورد آثار خودش هم همینطور. خلاصه... برمیخورم به این جمله که کافکا به ماکس برود نوشته بود: «Der Schriftsteller ist der Sündenbock der Menschheit. ».
ادامه این مطلبدو پست ِ آقای میلاد یوسفی که زحمت بسیاری کشیدهاند و دستشان درد نکند، به فکرم انداخت، بگویم روش ِ من در ترجمه چیست. من روی هر متن، بسته به زباناش، سه تا پنج بار کار میکنم. بار اول خیلی خیلی سردستی، یعنی هرچه را که فهمیدم، مینویسم، بدون کمترین دقت و توجهای. اگر معنی واژهای را ندانم و یا جملهای را نفهمم، جایش را خالی میگذارم و کلنگی جلو میروم. دور دوم ترجمه ضمن پیداکردن ِ معنی ِ واژهها یا جملات، دستی هم به سر و روی جملهها میکشم. سعی میکنم در دور سوم کار را تمام کنم. اما گاهی وقتها برخی جملات هستند که رکاب نمیدهند. میگذارمشان برای دور چهارم تا طی آن جملاتی که خوشآهنگ نیستند و بوی ترجمه میدهند، صاف و صوفشان کنم. بعد کار را برای مدتی میگذارم کنار تا نوبت دور پنجم، دور نهایی برسد. الان «نامههای کافکا» منتظر دور پنجم است و من اواخر ِ دور دوم «کافکا، مختصر و مفید» هستم. شاید بد نباشد، تفاوت کار را با یک نمونه نشان بدهم.
Die aufdringlichste dieser ihn >>umgarnenden<< Frauen, die mit >>K.<< weitergeht als die meisten anderen, ist die Leni im Prozess. Sie arbeitet offiziell als >>Pflegerin<< des Advokaten, schein aber allen Männern, die vor Gericht stehen, erotische Abwechselung anzudienen, besonders erregt von denen, die sich schuldig fühlen…
دور اول: فضولترین این زنها که او را «اغوا» میکنند، که با «کا» بیشتر از بقیه ادامه میدهد، لنی در محاکمه است. او بطور رسمی پرستار وکیل مدافع است، اما به نظر میرسد به همهی مردهایی که محاکمه میشوند، تنوع اروتیکی عرضه میکند، بخصوص آنهایی تحریک میشوند که احساس گناه میکنند...
دور دوم: سمجترین این زنها که او را «اغوا» میکنند و بیشتر از اکثر زنهای دیگر با «کا» همراه میشود، لنی در محاکمه است. شغل ِ رسمی ِ او پرستاری از وکیل است، اما به نظر میرسد به همهی مردهایی که محاکمه میشوند، تنوع اروتیک عرضه میکند، بخصوص آنهایی تحریکاش میکنند که احساس میکنند گناهکارند...
در دور سوم: شاید بتوانم برای «اغواکردن» مترادفی قشنگتر و مناسبتر پیدا کنم. به هزار و یک دلیل ترکیب ِ «عرضه کردن تنوع اروتیک» به کل باید عوض شود. دو فعل مرکب ِ «تحریک کردن» و «احساس کردن» پشت سر هم آمده و خوشخوان نیست. باید فکری برایشان بکنم.
به احتمال قوی کار ترجمهی این کتاب در دور چهارم تمام است.
یک: در زبان فارسی هرچه بیشتر از "من" بزنیم، جمله زیباتر و یا به عبارت دیگر فارسیتر است. ما ایرانیها میگوییم: "ما" و از تا حد امکان از آوردن "من" احتراز میکنیم. مثلن به جای اینکه بگوییم: "من رفته بودم قدم بزنم"، میگوییم: "رفته بودم قدم بزنم." (یکی از نکاتی که باید موقع ترجمه مواظب بود) این را شاید بشود اینطور توضیح داد که شاید چون فردیت در جامعهی ایرانی هنوز جان نگرفته، یا هرگز نبوده، آوردن "من" در جمله قبیح است.
در زبان آلمانی اما باید حتمن فاعل را در جمله آورد. حذف فاعل در جمله، آن را غلط میکند. یعنی حتمن باید گفت: "من رفته بودم قدم بزنم." این را شاید بشود اینطور توضیح داد که شاید چون فردیت در جامعهی آلمانی مورد احترام است و درونی ِ این جامعه شده، حتمن باید فاعل را آورد.
دو: در زبان فارسی میگوییم: "من و دوستم و همسرش رفته بودیم قدم بزنیم. " و نمیگوییم: «دوستم و همسرش و من رفته بودیم قدم بزنیم."
در زبان ِ آلمانی اما اصطلاحی هست که میگوید: Der Esel nennt sich zuerst. یعنی «خر اول از همه اسم خودش را میآورد». یعنی وقتی میخواهی بگویی: "من و دوستم و همسرش به گردش رفته بودیم"، بهتر است بگویی: "دوستم و همسراش و من ..." وگرنه خری و پس بیادب (یکی از نکاتی که باید موقع ترجمه مواظب بود).
قصد ِ من اما نه بحث ترجمه، بلکه بحثی است که شاید مربوط به جامعهشناسی یا دقیقتر بگویم: روانشناسی ِ جامعه است.
آن پذیرش فردیت و این اصطلاح در زبان آلمانی از یک طرف و آن حذف "من" در یک مورد و آوردن ِ "من" در ابتدای جملهی فارسی را از طرف دیگر چطور میشود توضیح داد؟
آقای غياثی من امشب از سوی دوستی به وبلاگ شما هدايت شدم. متن يکی از نامههای کافکا را که ترجمه کردهايد خواندم و به سرم زد که چند جملهای برايتان بنويسم و به نکتهای اشاره ایکنم؛ با اين اميد که خدای ناکرده موجب دلگيری شما را فراهم نياورم. چون چند وقت پيش با تذکری کوتاه به نوشتهی يکی از هموطنانمان، ظاهراً او را آزرده خاطر کردم؛ کاری که اصلاً قصد آن را نداشتم.به هر حال اين شما و اين نکته مورد نظرم من:
ادامه این مطلببه نقل از رادیو زمانه:
خواندن ِ سه کتاب ِ «خوبی ِ خدا»، «مترجم دردها» و «همنام» کنجکاویام را برانگیخت تا با مترجمشان آقای امیرمهدی حقیقت بیشتر آشنا بشوم. از او دعوت کردم دربارهی خودش، ترجمههایش، ادبیات، و ترجمه به طور عام حرف بزنیم. با مهربانی دعوتام را پذیرفت. حاصل این گفتوگو را میخوانید.
«سئوال شما پهناور است» «تصورش را بکن! بکلی ناگهانی مُرد.» «خوب، اگر به خود میبالد حق دارد، من مهاجه نمیکنم.» «...میگویند عروس خانم زیبا هم نبوده، یعنی حتی زشت بوده است... و بسیار رنجور ... و عجیب ... اما گویا فضائل و شایستگی داشته و یقینا شایسته و با فضیلت بوده است والا بکلی نامفهوم میبود. »
فکرمیکنید این جملات را از کجا آوردهام؟ از ترجمهی فارسی ِ «جنایت و مکافات»، ترجمهی مهری آهی، انتشارات خوارزمی، چاپ پنجم، اسفند 1377. چاپ ِ اول کتاب در شناسنامهی کتاب نیامده، چاپ ِ دوم مال ِ 1351 است. طُرفه اینکه کتاب از زبان اصلی، یعنی زبان روسی ترجمه شده.
از چهار پنج روز پیش که شروع کردم، بعد از چندین سال، به دوبارهخواندن ِ کتاب، ناچار بودم، رنج ِ ترجمهی دوبارهی جملاتی این چنین نامفهوم را به فارسی ِ سره و بخشن به فارسی ِ امروزی بر خودم هموار کنم. نصف کتاب، یعنی نزدیک به سیصد صفحه رابه هزار زور و زحمت خواندم. دیدم نمیشود. این ترجمه دارد باعث میشود از خیر خواندن ِ کتاب بگذرم. و این خیلی حیف بود. به سرم زد حالا که باید کتاب ترجمه شده به زبان مادری را دوباره برای خودم ترجمه کنم، چرا آن را به آلمانی نخوانم؟ پس از متوسل شدن به پارتی و استفاده از تخفیفات ِ ویژه، یکی از ترجمههای جدید ِ آلمانی ِ کتاب را خریدم به ده یورو. پس از مقایسهی چندجای کتاب، تازه دستگیرم شد که با چه ترجمهی فاجعهباری روبرویم.
این جملات را از زبان ِ رازومیخین مست بخوانید: «شما چه خیال میکنید؟ خیال میکنید من از آنجهت اینها را میگویم که آنها دروغ میگویند، نه، من وقتی مردم دروغ میگویند، دوست دارم! دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات! با دروغ به راستی میرسی! من از آن جهت انسانم که دروغ میگویم. هرگز به حقیقتی نرسیدند بی آنکه چهارده بار یا شاید صدوچهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است. اما، خود دروغ را تازه نمیتوانیم با عقل خود بگوئیم! به من دروغ بگو، اما دروغ خودت را بگو و آن وقت من ترا خواهم بوسید. دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری!» البته جملات این پاراگراف بیشتر است، اما نمیخواهم خستهتان کنم. به ترجمهی آلمانی مراجعه کردم. دیدم به جای «دروغ گفتن» آورده «خیالبافتن: phantasieren » . به عبارت دیگر اگر همین جملات را از روی ترجمهی آلمانیاش به فارسی برگردانیم، کم وبیش میشود این: «چه فکرهایی به سرتان میزند؟ فکر میکنید، از اینکه آنها خیال میبافند، عصبانی میشوم؟ خوشم میآید، وقتی مردم خیال میبافند. خیالبافتن! این تنها امتیاز انسان نسبت به دیگر موجودت زنده است. خیال میبافی و سرانجام به حقیقت میرسی! خیال میبافم، پس انسانم. هرگز به حقیقت دست نمییابیم، مگر اینکه پیش از آن، دستکم چهارده بار خیال بافته باشیم، شاید هم صد و چهارده بار. و البته این کاملن شرافتمندانه است. اما مخ ِ ما برای خیالبافتن کفایت نمیکند. تو میتوانی خیال ببافی، اما کاملن به شیوهی شخصی ِ خودت. به خاطر اینکار حتا میبوسمات. خیال بافتن کاملن به شیوهی فردی ِ خودت، کم و بیش بیشتر میارزد تا اینکه فقط حقایق ِ دیگران را زر بزنی...» یعنی تقریبن همان چیزی که آقای مراد فرهاد پور در این یادداشتشان گفتهاند.
نمیدانم چاپ ِ اول ِ کتاب در چه سالی انجام گرفته، اما اگر آن را 1350 هم بگیریم، سی و پنج سال از عمر ترجمه میگذرد. وقتاش نرسیده، مترجم و ناشری آستین همت بالا بزنند و این کتاب ِ مهم تاریخ ادبیات ِ جهان را دوباره ترجمه و منتشر کنند؟
واژههای یک زبان از آن پیشینههای تاریخیی برخوردارند که فقط گویندگان آن زبان میتوانند با آن ارتباط بیواسطه برقرارکنند، همچنین اسطورهها و نمادهای یک ملت. وقتی نویسندهای داستاناش را با تکیه بر این واژهها بنویسد، آن وقت واژه ها آن کارکردی را که در زبان مبداء دارند، در زبان مقصد از دست میدهند.
با ترجمهی فقط عنوان ِ «بوف کور» به آلمانی شروع میکنم. ترجمهی کلمه به کلمهی آن، یعنی: Die blinde Eule کمکی به خوانندهی آلمانی نمیکند. چرا؟ چون در فرهنگ ِ ایرانی «جغد» حیوانی است منفور و نماد شوم بودن و بدیُمنی. پرندهای که شبها بیدار است و در ویرانهها ساکن. این پرنده در رمان ِ یادشده مضافن کور هم هست. بنابراین نویسنده با انتخاب چنین عنوانی برای رمان، فضاسازی و خواننده را آمادهی ورود به رمان کرده است. اما همین «جغد» در فرهنگ ِ آلمانی (و اگر اشتباه نکنم در تمام فرهنگهای اروپایی)، نماد ِ فرهیختگی و دانایی است، چون میتواند در تاریکی هم ببیند. یک ضربالمثل ِ آلمانی میگوید: Die Eule nach Athen tragen. (بردن جغد به آتن) که دقیقن معادل ِ " زیره به کرمان بردن ِ" خودمان است. مشکل انتقال مفهوم وقتی غیرقابل حل میشود،که بخواهیم به انتخاب ِ زندهیاد هدایت در کلمه، یعنی «بوف» به جای «جغد»، در ترجمه بازتاب بدهیم. و این غیرممکن است. چون در زبان آلمانی فقط یک کلمه برای «جغد» یا «بوف» وجود دارد: «Die Eule». مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
نمونهی دیگر ترجمهی عنوان ِ «شازده احتجاب» به آلمانی است. در زبان فارسی «شازده»، مخفف ِ «شاهزاده» است. و نیز، طبق آنچه در فرهنگ سخن آمده: "خطابی طنزآلود که بیشتر به مردهای جوان گفته میشود. میگوییم: «طرف عین شازدهها راه میرود.» یا «خوش گذشت شازده؟»" گذشته از این کلمهی «شازده» در ذهن ِ هر ایرانی شاهزادگان ِ باقی مانده از سلسلهی قاجار را متبادر میکند که از قدرتشان چیزی باقی نمانده، اما هنوز میخواهند آن شوکت ِ اشرافیت ِ را یدک بکشند. در فرهنگ و ذهن و زبان آلمانی اما «شازده» نداریم، تنها یک شاهزاده ((der Prinz و یک شاهزاده خانم یا شاهدخت (die Prinzessin) داریم که تازه آن هم در ذهن آلمانی شاهزادگان دربارهای امروز انگلیس و دانمارک و سوئد و هلند را متبادر میکند با تمام شکوه و جلال و ثروت و محبوبیتشان. دست بالا میشود یک Prinzlein هم یافت که به معنی ِ «شازده کوچولو» است که برای نازکردن کودکان بکارمیرود. این از ناکامی ِ اول. و بعد میرسیم به «احتجاب». «احتجاب» در لغت یعنی «در پرده شدن، در حجاب شدن، در پرده رفتن» (فرهنگ معین). عنوان ِ اثر، ربط مستقیم به داستان و شخصیت ِ اصلی آن دارد. اما چون خوانندهی غیرایرانی معنی ِ «احتجاب» را نمیداند، پس مفهوم نیز انتقال پیدا نمیکند. گذشته از این، اگر «احتجاب» را به آلمانی بنویسیم، میشود: (Ehtedschab) که تازه چون بعد از h حرف باصدا نیامده، "ح" خوانده نمیشود و آن را «اتجاب» میخوانند. مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
همینطور است نقش ِ واژهی «راعی» در «برهی گم شده آقای راعی» که به معنی ِ چوپان است. و شخصیت ِ محوری ِِ رمان معلم!!! است. اجازه بدهید مثال دیگری هم بیاورم، اینبار از واقعهای تاریخی. وقتی در داستانی مینویسیم: (بعد ازظهر بیست و هفتم مرداد سال هزار و سیصد و سی و دو ...) خوانندهی ایرانی فورن میفهمد که به یک روز مانده به کودتای بیست و هشت مرداد اشاره داریم. اما اگر بخواهیم همین جمله را به زبانی بیگانه ترجمه کنیم، خوانندهاش کلی از داستان را از دست داده است. مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
به گمانم همه در دو نکته اتفاق نظر داریم که اولن مترجم زیر سایهی آفریننده در زبان اصلی ایستاده و بعد هر مترجمی روایت خودش را از متن در زبان اصلی دارد. مترجم کارکشته با انتخاب لحن و زبان مطابق با آنچه در متن اصلی آمده، میکوشد اثر را طوری ترجمه کند(یا حتا در سطح ِ عالی میتوانیم بگوییم: بنویسد) که انگار نویسنده آن را به زبان مقصد نوشته است.
مثلن مترجمی مثل آقای کاوه میرعباسی در ترجمهی «زندهام که روایت کنم» از مارکز دست به چنین گزینشی زده است. خوانندهای مثل ِ من که اسپانیایی نمیداند، میتواند خرسند باشد که کتابی را خوانده، بدون ذرهای لغزش در زبان یا لحن در فارسی و لذت برده است. اما وقتی کتابی ترجمه شده، پر از غلطهای دستوری و جملات نامفهوم است (قبلن مفصلتر پرداخته بودم) عطای خواندن ِ کتاب را به لقایش میبخشد و میفهمد ترجمهی کتاب مزخرف است. در این صورت اصلن نیازی به مراجعه به متن اصلی نیست.
و بعد خوانندهای مثل من که نمیتواند ادعا کند انگلیسی بلد است و اگر هم بلد باشد امکان ِ یافتن متن اصلی را ندارد، وقتی با دو ترجمه از یک داستان مواجه میشود، میخواهد با درکنارهم نهادن ِ دو متن دربیابد که کدام یک از دو مترجم توانستهاند روایت ِ (ونه لزومن ترجمهی) بهتری از داستان را به فارسی ارایه کنند. در آن یادداشت قصدم نه سنجیدن ِ ترجمهی دو داستان با متن ِ اصلی ، بلکه مقابلهی ترجمهی دو داستان بوده. من با حرف خانم یا آقای بروزیان کاملن موافقم وقتی میگویند: قبل از اینکه متن اصلی را ببینیم میتوان به نثر ترجمه دقت کرد و بعد اگر صحیح بود متن اصلی را پیش کشید. بله، اگر میخواستم ببینم کدامیک از دو مترجم ترجمهی بهتر و دقیقتری از داستان ارایه داده، ناگزیر به مراجعه به متن اصلی بودم. پس وقتی پای مراجعه به متن اصلی زمانی به میان میآید که بخواهم ببینم آیا مترجم کتاب را درست و خوب ترجمه کرده یا نه. ترجمهی «درست» و «خوب» از یک کتاب از نظر من یعنی سکته نداشتن زبان، یکدستی لحن و زبان، وفاداری تا سرحدامکان به متن اصلی و در یک کلام – همانطور که در بالا گفتم - یعنی انگار نویسنده اثرش را به فارسی نوشته باشد.
و سرانجام اینکه پژمان عزیز، مرحوم ذبیحالله منصوری تنها یک استثناء است و با توسل به استثناء نمیتوان قاعده ساخت.
و در حاشیهی بحث: خانم نرگس! – که معلوم نیست خانم باشید و اسمتان نرگس باشد و حتا از گذاشتن یک آدرس ایمیل دریغ داشتید- لطفن مرا وسیله نکنید تا بگویید «ترجمهی آقای امرائی از کوتاهترین داستان های کوتاه جهان بدون متن اصلی قابل فهم نیست». حکم غیرمستدل نفرمایید. بردارید این ادعایتان را در مقالهای اثبات کنید.جایش میتواند همینجا باشد.
مقابلهی دو ترجمه از یک داستان و یک نویسنده
عنوان اصلی: Call If You Need Me: Carver, Raymond
ترجمهی اسدالله امرایی: هروقت کارم داشتی، تلفن کن، نقش و نگار، چاپ سوم،1384، ص 225
ترجمهی امیر مهدی حقیقت: کارم داشتی زنگ بزن، نشر ماهی، چاپ اول، 1385، ص 105
آیا فعل need به معنی ِ نیاز و احتیاج داشتن نیست و به این ترتیب آیا نمیبایست عنوان را اینطور ترجمه کرد: « اگر احتیاجی به من داشتی، زنگ بزن یا تلفن کن؟»
ا: «بهار آن سال هر دومان با یکی دیگر اختلاط داشتیم،»
ح: «بهار آن سال هرکدام از ما با کسی رابطه داشتیم؛»
در فرهنگ فارسی عامیانه در برابر ِ اختلاط آمده: «گفتگوی دوستانه» و همینطور در فرهنگ سخن آمده: «گفتگو وصحبت دوستانه». اما اختلاط داشتن نه در فرهنگ معین آمده، نه در فرهنگ سخن و نه در فرهنگ فارسی ِ عامیانه. من هم نشنیدهام. ضمن اینکه وقتی داستان را تا آخر بخوانیم، خواهیم دید که رابطه داشتن فعل ِ درست و دقیقی است.
ا: «اما وقتی ماه ژوئن رسید و مدرسه تعطیل شد، تصمیم گرفتیم تابستان خانه را اجاره بدهیم و از پالوآلتو به سواحل شمالی کالیفرنیا برویم.»
ح: «اما ژوئن که رسید و فصل تعطیلی مدارس شد تصمیم گرفتیم تابستان، خانه را اجاره بدهیم و از پالوآلتو برویم به سواحل شمالی کالیفرنیا.»
«اما وقتی ماه خرداد رسید و مدرسه تعطیل شد.» «اما خرداد که رسید و فصل تعطیلی مدارس شد»، میبینیم هردو جمله کمی ثقیل است، یک جوریست، بوی ترجمه میدهند. آیا «اما وقتی ژوئن شد و مدرسهها تعطیل شدند» فارسیتر نیست؟ «...از پالوآلتو به سواحل شمالی کالیفرنیا برویم.» آقای امرایی با آوردن فعل در آخر جمله، آن را خنثا کردهاند. چیزی غیراز این اطلاع ِ صرف ِ بیطرفانه به خواننده منتقل نمیشود که راوی از قصدش به سفر میگوید، بیآنکه چیزی از قصد ِ سفرش گفته باشد. «...از پالوآلتو برویم به سواحل شمالی کالیفرنیا.» آقای حقیقت با آوردن ِ فعل در میانهی جمله دست به انتخاب لحن در روایت زدند. با این کار انگار راوی میخواهد بگوید:«از اینجا در برویم.» و وقتی داستان را تا آخر بخوانیم، میبینیم که این با لحن راوی ِ داستان، که قصد ِ برقرارساختن ِ دوبارهی یک رابطهی عاطفی ِ از بینرفته را دارد، همخوانی دارد.
ا: «پسرمان، ریچارد، به خانه مادربزرگ نانسی در پاسکو در واشنگتن رفت که تابستان بماند و کار کند تا برای دانشکدهاش در پاییز پول پسانداز کند.»
ح: «پسرمان ریچارد به خانهی مادربزرگ نانسی در پاسکو توی ایالت واشنگتن رفت که تابستان را همانجا بماند و کارکند و خرج ترم پاییز دانشکدهاش را دربیارد.»
آقای امرایی به ما نمیگوید که «پاسکو» کجا یا چیست، خواننده هزار فکروخیال میکند: آیا منطقهای است؟ اسم شرکتی است؟ ضمن اینکه آوردن دو تا «در» به فاصلهی یک کلمه نثر را زشت میکند. اما آقای حقیقت با آوردن ِ «توی ایالت واشنگتن» میگوید «پاسکو» کجاست. آقای امرایی نمیگوید که ریچارد تابستان کجا قرار است بماند، اما آقای حقیقت با آوردن ِ «همانجا» به ما خبرمیدهد که ریچارد در پاسکو خواهد ماند. « تا برای دانشکدهاش در پاییز پول پسانداز کند.» یکجوری نیست؟ بوی ترجمه نمیدهد؟ «من میروم تهران تا برای دانشکدهام در پاییز پول پساندازکنم.» انگار میخواهم به دانشکده کمک مالی کنم. ترجمه حتمن کلمه به کلمه است. آقای حقیقت : « خرج ترم پاییز دانشکدهاش را دربیارد» . البته گمان میکنم، افتادن «واو» در «دربیارد» غلط چاپی بوده. اینرا ترجمهی تا همین جای داستان نشان میدهد.
ا: « مادر بزرگش وضع خانه را میدانست و دستی بالا زد و قبل از رسیدن او برایش کار هم جورکرد.»
ح: « مادر بزرگش از حال و روز ما خبر داشت و کارها را طوری راس و ریس کرده بود که او را بکشاند آنجا، کاری هم برایش جورکرده بود، »
« من وضع ِ خانه را میدانم.» بیمعنی نیست؟ وضع چه چیز خانه را میدانم؟ دستکم «اوضاع ِ خانه» بهتر نبود؟ « من از حال و روزت خبر دارم.» فارسی است و بی غل و غش. در فرهنگ ِ فارسی ِ عامیانه آمده: «دست بالا زدن» مترادف ِ «آستین بالا زدن» است و به معنی ِ «زن گرفتن برای کسی». بقیهی ترجمهها از اساس یا هم متفاوتاند. اما آقای حقیقت با آوردن «کارها را طوری راس و ریس کرده بود که او را بکشاند آنجا» بطور ضمنی به خواننده میگوید که مادر بزرگ ِ نانسی چون از اوضاع ِ خراب ِ خانه خبر داشت، میخواست ریچارد را از آنجا دور کند و حتا «کاری هم برایش جورکرده بود.»
ا:« با یکی از دوستان مزرعهدارش صحبت کرد و قول گرفت کاری برای ریچارد جورکند که در حصارکشی و بستن علوفه استخدامش کنند.»
ح: « یعنی از یکی از دوستان کشاورزش قول گرفته بود ریچارد را ببرد پیش خودش و در عدلبندی یونجه و حصارکشی دور مزرعه از او کمک بگیرد.»
وقتی میگوییم: «قول کاری » را به او دادهام، یعنی نمیخواهیم بگوییم چه کاری و جمله مجهول است. در اینصورت نمیتوانیم فورن بگوییم: « که در ادارهی کشاورزی استخداماش کنم. » برای داوری دربارهی بقیهی کار باید هم انگلیسی دانست و هم متن اصلی را در اختیار داشت که من از هر دو موهبت محرومم.
ا: «کار سختی بود، اما ریچارد مشتاق بود. فردای فراغت از تحصیل در دبیرستان سوار اتوبوس شد و رفت.»
ح: «کار سختی به نظر میآمد ولی ریچارد برای رفتن روزشماری میکرد. صبح فردای روزی که دبیرستانش را تمام کرد، با اتوبوس از پیشمان رفت.»
وقتی از دو موهبت ِ اشاره شده در پیش محرومی، نمیتوانی در این باره که آیا کاری که قراراست ریچارد بکند، واقعن «سخت بود» و یا اینکه فقط «به نظر میآمد سخت است»، داوری کنی. «مشتاق بودن» و «روزشماری کردن» مترادفاند و انتخاب یکی از این دو فعل بستگی به لحن راوی دارد. و راویی که توسط آقای حقیقت تا الان به ما معرفی شده، حتمن میبایست میگفت: «روزشماری میکرد.» «مشتاق بودن» بیشتر کاربرد رسمی دارد و به لحن ِ راوی نمیخواند. «فراغت از تحصیل در دبیرستان»؟ نه. هیچکس اینطور حرف نمیزند یا نمینویسد، مگر بخواهد رسمن چیزی را به اطلاع کسی برساند. «تمام کردن دبیرستان » بسیار رساترست. « سوار اتوبوس شد و رفت.» یعنی دررفت. اما « با اتوبوس از پیشمان رفت.» جملهای خنثاست و اطلاعرسانی صرف میکند.
ا: « با او به ایستگاه رفتم. پارک کردم، رفتم و نشستم تا نوبت حرکت اتوبوس او شد.»
ح: «من خودم با ماشین بردمش ترمینال. ماشین را پارک کردم و همراهش رفتم توی ایستگاه.»
دوبار آوردن ِ «او» چندان دلچسب نیست. آقای امرایی نمیگویند، راوی چه چیزی را پارک کرده. کجا رفته و کجا نشسته. اما آقای حقیقت خیلی دقیق میگویند.
ا: «مادرش او را بغل کرده و گریه کرده و بوسیده بود و نامه بلندی هم دستش داده بود که به مادر بزرگش بدهد.»
ح: « مادرش صبح گریهکنان بغلاش کرده بود و بوسیده بودش. نامهی بلندبالایی هم داده بود دستش تا به مادر بزرگش بدهد.»
نمیدانم در متن اصلی قید ِ زبان ِ «صبح» بوده یا نه. اما آقای حقیقت با آوردن آن، به خواننده میگویند که مادرش کی و چگونه او را بوسیده بوده. «نامه بلندی» دقیقتر است از « نامهی بلندبالا»، چون « نامهی بلندبالا» در خودش کنایهای دارد و به معنی ِ طولانی و مفصل است.
ا:« حالا تو خانه بود و آخرین خرت و پرتها را جمع میکرد تا اسبابکشی کنیم و منتظر زن و شوهری بود که میخواستند خانه ما را بگیرند.»
ح: « حالا هم در خانه داشت آخرین چمدانهای سفرمان را میبست و منتظر زن و شوهری بود که خانه را اجاره کرده بودند.»
بین «آخرین خرت و پرتها را جمع میکرد» با «آخرین چمدانهای سفرمان را میبست» تفاوت زیاد است و من محروم از آن دو موهبت. با این وجود اما فکرمیکنم گفتن ِ «خرت و پرت» یکجورهایی بیحوصلهگی و کلافه بودن راوی را میرساند، حال آنکه «بستن چمدان» خیلی خنثا و بیطرفانه است. « خانهی ما را بگیرند.» یعنی تصرف کنند؟ «خانه را اجاره کرده بودند» دقیق است.
ا:« برای ریچارد بلیت خریدم و دادم دستش و روی یکی از نیمکتهای ایستگاه منتظر ماندیم. در راه که میآمدیم با هم حرفهایی زده بودیم.»
ح: «بلیت ریچارد را خریدم و دادم دستش. بعد روی یکی از نیمکتهای ایستگاه نشستیم و منتظر شدیم مسافران پاسکو را صدا بزنند. در راه ترمینال با هم کمی حرف زده بودیم.»
« بعد روی یکی از نیمکتهای ایستگاه نشستیم و منتظر شدیم مسافران پاسکو را صدا بزنند. » بسیار دقیقتر و رساتر از «روی یکی از نیمکتهای ایستگاه منتظر ماندیم» است. گذشته از این «منتظر ماندن روی نیمکت» نادرست است. «با هم حرفهایی زده بودیم» انگار راوی میخواهد بگوید، محتوای حرفهایی را که زدیم، بعدن خواهم آورد. اما «با هم کمی حرف زده بودیم»، یعنی مثلن برای کشتن وقت یا بهسرنیامدن حوصله حرف زدیم.
نتیجه: مترجم ِ داستان باید داستان را بشناسد و درست مثل نویسنده بر سر تک تک ِ کلمات وسواس و دقت به خرج بدهد.