هشتم مارس بر همهی ما مبارک.
بعدالتحریر: امروز صبح علیالطلوع، ساعت یازده و نیم صبح که انعکاس نور خورشید بر برف تازه نشسته، از لای پردهی بر بستر ما تابید و چشممان را مجبور به گشوده شدن به نور جهان نمود، ناگهان، خیلی خیلی ناگهان، دریافتیم درست از نیم قرن و یک سال و دو روز پیش هر روز چنین مینماییم. هم در دل و هم با زبان دعا نمودیم تا سی سال دیگر نیز چنین بادا!
هفت سال و نیمه شدیم و خودمان خبر نداشتیم؟
مقدسترین سیگار، سیگار اول ِ بعد از صبحانه است و اجباریتریناش سیگار ِ قبل از خواب ِ شبانه.
بعد از ظهر سه شنبه بود. با خیال راحت نشسته بودم پشت میز و سرگرم ترجمهی داستانی از پتر بیکسل بودم. داشتم توی اینترنت دنبال معنی ِ یک لغت ِ آن موقع سخت میگشتم که ناگهان دیدم مانیتور پر شد از اخطار، همهاش به رنگ قرمز، یکی از یکی پررنگتر و گندهتر. دست و پایم را گم کردم، فقط توانستم این را بخوانم و بفهمم که آنتی ویروس ِ تقلبی که از ایران با خودم آورده بودم، تند تند مینویسد این را بلوکه کرده و آن را پاک کرده. گفتم کمی صبر میکنم، اگر پای ویروسی در میان باشد، این آنتی ویروس از پساش برخواهد آمد. اما یک دقیقه نشده تعداد اخطارها به اندازهای رسید که دیگر حسابی مرا ترساند.
ادامه این مطلب باید حدود یک سال و نیم پیش بوده باشد که به فکر تغییراتی در وبسایتم افتادم: رنگ و روغنی به در و دیوارش بزنم، قفسهها را مرتب کنم و کارهایی از این دست. حسب ِ اتفاق دوستی نادیده خودش پیشنهاد کرد، انجام این کارها را به عهده بگیرد. من هم از خدا خواسته استقبال کردم. اما این مصادف شد با جابهجایی آن دوست. نوشته بود: «کمی صبرکن، سرم که خلوت شد، کار را شروع میکنم.» مدتی صبر کردم، به نظرم آمد سر ِ دوست خلوت نشده است. گفتم، حتمن پشیمان شده.
یک سال پیش بار دیگر دوست نادیدهی دیگری ضمن چت یکی دو ایراد ِ معقول به وبسایت گرفت و گفت: «اگر میخواهی، من میتوانم اشکالات را برطرف کنم.» طبیعی است، استقبال کردم. اما از بخت بد این دوست هم ناچار از جا به جایی بود. چند وقتی صبر کردم، خبری از او نشد. این بار کمی پررویی به خرج دادم و از چند و چون وضعاش پرسیدم. نوشت، هنوز کامپیوتر ندارد. من هم دیگر پی نگرفتم. گفتم، حتمن پشیمان شده.
همین شش ماه پیش بود. باز دوست نادیدهای ضمن چت گفت: «کار من طراحی است. اگر کاری در این مورد داری، من هستم.» خوشحال استقبال کردم و گفتم چه میخواهم. گفت: «در اسرع وقت.» هنوز که هنوز است، همچنان که دیگر دوستان پیشین، خبری از او نشده. گفتم: «شاید قولاش یادش رفت. شاید زیادهخواهی بوده تقاضای من.» دیگر سراغاش نرفتم.
روند کار با دوست چهارمی که او هم از قضا نادیده بود، بیش و کم همینطور بوده.
شاید همهشان رودروایسی گیر کرده بودند یا من نخواسته و ندانسته خودم را تحمیل کرده بودم. نمیدانم. فقط میدانم، من ماندهام و یک خانهی مجازی که نیاز به تازه شدن سر و شکل از در و دیوارش میبارد. ناگفته نگذارم که به تمام این دوستان بدون استثناء گفته بودم، مایل نیستم تا حقالزحمهشان را نگویند و نگیرند، کار را شروع کنند.
پس دو سه روز پیش، متعجب از این «باشد، میکنم»ها و «نکردن»ها، سراغ رفیق ِ سالیان دور و دراز رفتم که میدانستم این کاره است. استقبال کرد و یکی دو روز فرصت خواست. پریروز ایمیل زد: « فلانی من نمیتوانم. از سایتات سر در نمیآورم.» ضمن استدلالات اش تعدادی اصطلاحات ِ فنی هم گفت که البته من ِ بی سوات نفهمیدم.
حالا دست به دامن شما خوانندگان اینجا میشوم: آیا بین شما کسی هست که بخواهد و بتواند، برای تر و تمیز کردن این خانهی به قول ِ معروف مجازی من، در برابر دریافت حقالزحمه، آستین بالا بزند؟ آدرس ایمیل من همین گوشه است.
از پیش ممنون.
پی نوشت: دوباره ممنون. مشکل حل شد. مهندس اش پیدا شد.
با وجود همهی بامبول بازیهایی که بالاخره خواهی نخواهی زندگی سر آدم میآورد و برخیشان جانفرسا هستند، ترجمهی «کاروان در ته ...» دارد تمام میشود؛ یعنی میخواهم در طول تعطیلات ِ این کریسمس تماماش کنم . بعد از آن ترجمه را میگذارم کنار و دیگر نمیروم سراغاش مگر برای تفنن؛ دورخیز میکنم برای برگشتن به سر کار ِ اصلی ِ خودم که نوشتن باشد. ترجمه مرا آلوده کرده و از نوشتن بازم داشته بود.
ادامه این مطلبآقا آدم بدون اینرنت احساس خلاء میکند. «یاس فلسفی« که میگویند، همین است؟
کابوس هشتم آگوست ۲۰۰۸
يک گربه بود سياه که پنجههاش سفيد بود. انگار کسی او را از خانه انداخته بود بيرون، حالا برگشته بود، زخمی. يک تکه از بدنش را کندند و انداختند برای ما. نمیدانم آن يکی کی بود. احتمالن خودم بودم. از ترس پريديم تو اتاق و سعی کرديم در را به رویش ببنديم. اما او زور داشت و نگذاشت و آن تکه از بدناش را از لای در پرت کرد توی اتاق که گمان کنم خورد به سينهام و بعد خودش با پاهای خونی و خشمگين وارد اتاق شد. وقتي آن تکه از بدناش که خونی بود خورد به من، فرياد کشيدم: وااااااای و از خواب پريدم. از بس فرياد زده بودم، هنوز هم گلویم مي سوزد. ساعت شش و نيم صبح بود و من چهار خوابيده بودم.
من در متن ِ نهضت ِ اسبابکشی و بس بسیار خسته. شما خوب؟ در انتظار شانزدهی آذر؟
اسبابکشی عذابی الیم: خانه صحرای کربلا، من کوفته اما خوب. تلفن و اینترنت قطع تا دو هفته، ممنون برای احوالپرسی. تا به زودی.
اکتبر پارسال محبوب پس از یک سال دوری برگشت به خانهی مشترکمان. اکتبر امسال کتاباش منتشر شده، قرارداد ِ من برای «کاروان ته ِ کوزهی شیر» امروز رسیده و آخر اکتبر اسبابکشی میکنیم به خانهی بزرگ ِ آفتابگیر ِ کنار ِ جنگل در دامنهی کوه.
امروز هفتم اکتبر است، یعنی تازه اول عشق.
ممنون از احوالپرسیها. در سفر بودم، سفری که هم دیدن یار بود و هم زیارت شاعبدالعظیم. وقتی برگشتم هنوز پایم به خانه رسیده نرسیده مریض شدم: سرماخوردگی که معلوم نیست از کجا گریبان مرا گرفته. اما دیگر آخرای کار است. به زودی خدمت میرسم.
خُب، حالا از همهی این حرفها گذشته، احوالات شما چطور است؟
به دعوت LCB برای شرکت در سمینار مترجمین از آلمانی به زبانهای بیگانه یک هفته در برلینم. بنابراین گمان نکنم در این یک هفته برسم اینجا را آپدیت کنم.
با کاظم در برلین آشنا شده بودم، دم ِ در ِ کافه تریای دانشکدهی ادبیات دانشگاه آزاد برلین. با یکی دو سال اختلاف هم سن و سال بودیم. کاظم به آن دسته از آدمهایی تعلق داشت که چهرهی همیشه خندان دارند. اینها حتا وقتی عصبانی یا جدی میشوند، لبخندشان برقرار است، یعنی ترکیب و آرایش چهرهشان جوری است که تو خیال میکنی دارند میخندند. لبخند ِ آن روز کاظم توی ذهنم حک شده است و هر وقت کاظم را میدیدم، یاد لبخند آن روزش میافتادم. کاظم با مشقت بسیاری از ایران فرار کرده بود. آن وقتها کمونیست بود. یکبار هم او را در دانشکدهی روزنامهنگاری دیده بودم. گفته بود، روزنامهنگاری هم میخواند. تز فوق لیسانساش را دربارهی «طلب حلبی» گونتر گراس نوشته بود و بعد از تمام شدن درس چسبیده بود به نوشتن و ترجمه. نقد ادبی مینوشت، متنهای تئوری نقد ترجمه میکرد، برای این مجله و آن نشریه مطلب مینوشت. بعد ازدواج کرد، بچهدار شد و جدا شد. باید شش هفت سال پیش بوده باشد که یک روز بعدازظهر رفتم پیشاش. حالا نقاشی هم میکرد. تقریبا نمیفهمیدم چه میگوید. غیر از لهجهی غلیظ آذریاش، از واژههایی استفاده میکرد غریب، چه به آلمانی چه به فارسی. دقیق یادم نیست راجع به چی حرف زدیم اما ادبیات و هنر و نقاشی و س.ک.س یادم مانده است. کلی از هم از تئوریهای لاکان حرف زد. این هم یادم مانده است که از خانوادهاش گله داشت. درست یادم نیست، چرا. چون تماس نمیگرفتند؟ چون تماس یک طرفه بود؟ یادم نیست. این طرف و آن طرف، از جمله در وبسایتاش که بعدها حذفاش کرد، سعی میکردم، نوشتههایش را که دیگر داشت آشفته میشد، بخوانم. هر وقت با بچههای برلین حرف میزدم، حال کاظم را میپرسیدم. یک سال پیش یکیشان گفت، کاظم وضعاش خراب است. دچار پارانوئید شدید است. فکر میکند ماموران امتیتی در تعقیب اویند که او را بربایند و اگر نتوانستند، بکشند. گویا چند بار او را به کلینیک روانشناسی هم برده بودند. همین یک ماه پیش از یکی از بچهها پرسیدم: «از کاظم خبری داری؟» گفت: «همانطوری است. گاهی خوب است، گاهی بد.»
دیشب یکی از بچهها از برلین زنگ زد: «پلیس جسد پوسیده شدهی کاظم را در خانهاش پیدا کرده است. شاید اگر این روزها را میدید، حالاش خوب میشد.»
دیگر کافیست. سکوت، مماشات، انفعال، تمسخر خیانت است امروز. نباید اجازه بدهیم رای ما مصادره به مطلوب بشود و از آن بدتر وسیلهی کودتا. کافی است دیگر. وقت بیداریست!
تازه دیشب رسیدهام اینجا. شما فعلن این دو تا عکس را (دوستان من و ممنوع) تماشا کنید تا من - سر فرصت - خدمت برسم.
چیزی که میخواهم بگویم، از نظر خودم توضیح واضحات است. اما پاری وقتها میبینی چارهای نیست. گویا از پُست قبلیام اینطور برداشت شده که خواستهام پُز بدهام، اِفه بیایم، فخر بفروشم، منم منم کردهام، ندید بدیدبازی درآوردهام و خیلی کتابم کتابم گفتهام. حرف اولم با چنین برداشتکنندگان ِ احتمالی این است: آیا ممکن است، چون شما خودتان را کوچک میبینید، چهار کتاب ِ من به چشمتان عظیم مینشیند؟ حالا مگر من کجا را گرفتهام که - زبانم لال - شما به آن غبطه میخورید؟ حرف دومم این است: من – چه آگاهانه چه ناخودآگاه - به هیچ وجه قصد خودنمایی نداشتهام. به پشتوانهی پنجاه سال زندگی، حد و اندازه و قدر و قیمت خودم را خیلی خوب میشناسم.
ادامه این مطلبلغزیدن به زندگی عادی، بعد از یک ماه سفر، چقدر زحمت دارد آقا!
خانم، آقا شما را به چی و کی قسم این همه ایمیلهای کیلویی نفرستید که «... بهروز شد»، «منتظر نظرات ِ سازندهی شما هستم» و غیرو.
خُب یکبار خبر دادن، جهت معرفی، اشکالی که ندارد هیچ، خیلی هم مفید به فایده است و حتا قابل توصیه. اما در عصر بلاگخوان گوگل، هی چپ و راست ایمیل زدن که ای ملت بیایید ببینید من چه شاهکاری زدهام، والله به خدا ارزش خودتان و سایت و وبلاگتان را پایین میآورد. آدم اگر از سایتی وبلاگی خوشاش آمد، میگذارد توی لیست ِ گوگلخواناش دیگر. چرا هی خودتان را تحمیل میکنید آخر؟! چرا آدم را مجبور میکنید آدرستان را بگذارد توی لیست سپمها؟؟ اِی بابا!
تب و تاب و هیجان ِ بودن چهارشنبه سوری و لحظهی تحویل سال در ایران، آن هم پس از دوازده سیزده سال؛ سفر به کردستان در ایام نوروز؛ گذراندن سیزده به در در نمیدانم کجای گیلان لابد؛ یک امضا برای گسستی قطعی و پایدار از پیوندی کهنه و پوسیده و مزاحم؛ امضایی دیگر برای برآورده شدن آرزوهای کوچک اما شادی بخش؛ کار برای آماده کردن ِ مجموعه داستان تازه و به پایان بردن ِ ترجمهی «از نوشتن» ِ کافکا و تحویلشان در اسفند امسال به ناشر؛ این ها در دل و در تن تبی مختصر، سردردی خفیف، سوزشی در شانه؛ این است حال و هوای دل و جان در این روزهای برفی.
شما چطورید؟
- چرا پچپچه میکنی؟
- هیس! زعمای قوم دارند بحث میکنند.
آخرشبها وقتی از پشت میز بلند میشوم، باید هفت - هشت چیز را بردارم و ببرم آن اتاق: بستهی توتون، کاغذ سیگار، فندک، زیرسیگاری، تسبیح، دفتر یادداشت، رواننویس مخصوص دفتر یادداشت و گاه گداری یک کتاب. وای که شبها زندگی چقدر سخت(تر) میشود.
روزها اما که اینها را خُرد خُرد برمیگردانم، طبیعتن زندگی آسان(تر) میشود.
ایمیل میزد: «من آن هستم، بیا!» میگفتم: «میدانم تو آن هستی و آن داری.» بدو بدو میرفتم آن میشدم براش.
حالا از آن اتاق ایمیل میزند: کی غذا بخوریم؟
اواخر «وجدان زنو» بودم که «بیگانگی در آثار کافکا»ی محمود فلکی رسید. بعد از کمی تورق، رفتم «بیگانه»ی کامو را برداشتم. ده دوازده صفحه که خواندم، دیدم خواب امانم را بریده. فرداشب دیدم احتیاج به چیزی امروزی دارم. «سرخی من از تو»ی سپیده شاملو را بردم توی تخت و تا تماماش نکردم، خوابم نبرد. مزهاش زیر دندانم مانده بود. پس «دارند در میزنند» ِ منیرالدین بیروتی را به دست گرفتم. در یک نشست خواندماش، دو صفحهای هم در موردش نوشتم که به زودی منتشر میکنم. دوستم بیروتی آنقدر واژهها را توی جمله پس و پیش کرده بود، که دیدم باید متن کهن بخوانم. دو سه شبی با «تاریخ بیهقی» سر کردم. خستهام کرده بود. گفتم، سالهاست از استاد بلامنازع داستان کوتاه، چخوفخان بیخبرم. ترجمهی رضا آذرخشی و هوشنگ رادپور از «برگزیدۀ داستانهای آنتوان چخوف» آنقدر بد بود که بیشتر از یک داستان قابل تحمل نبود. فردا «نظرها و نظریههای ترجمه» اثر نادر حقانی را برداشتم. چه کتابی! چه کتابی! خواندناش برای هر مترجمی از نان صبحانه واجبتر است. تا تماماش بکنم، سه روز طول کشید و بس بسیار آموختم. حالا چه بخوانم؟ پیشگفتار ِ «نقد تفسیری»، رولان بارت، ترجمهی دکتر محمدتقی غیاثی را که خواندم، دیدم نخیر، اصلن در حال و هوای متون تئوریک نیستم. بستماش و ایستادم جلوی قفسهی ادبیات اروپا. به، به، «یادداشتهای روازنهی ویرجینیا ولف» ترجمهی خجسته کیهان را داشتم و خودم خبر نداشتم؟ جام را که صاف و صوف کردم، شنیدم، سوو از آن زیر میرها میگوید: «خجالت نمیکشی مرد؟ دو ماه است منتظرم تمامام کنی.» عرض کردم: «چاکر استادم هستیم.» ویرجی جون را فرستادم ته صف و «زنو» را دوباره به دست گرفتم. دیگر چیزی نمانده از خجالتی ِ استاد بیرون بیایم. بعدش هم خدا بزرگ است.
بعضی روزها هستند که وقتی داری توی بسترت وُل میخوردی و کابوس میبینی، معمار ِ روز ت دارد خشت اول را کج میگذارد و اگر شانس بیاوری ثریایش چند روز بیشتر طول نمیکشد.
بعضی روزها هم هستند که وقتی داری از خواب عمیق و رویاهای خوشساختاش بیدار میشوی، به فکر این هستی که توی چای صبحانهات چند پر زغفران بریزی تا شنگولیات بیشتر از یکی دو روز طول بکشد.
قربان تشکرات ِ بیپایان ما را بپذیرید. امید که در ِ رحمتتان برای همه و همیشه باز باشد.
شب است محبوب ، دوشنبه، 27 اکتبر.
از صبح یکشنبهی دو هفته پیش، وقتی صدا و خبرت، پشت تلفن، خواب از چشمانم پراند، دیدم پاییز چقدر رنگ پاشیده بر برگ ِ درختان کوه ِ روبروی خانهمان.
امروز سایت اطلاعات جنگلنوردی اعلام کرده، فردا کمرکش کوه به شدت مهآلود خواهد بود.
ایمیل ظهر چهارشنبهات آب رودخانهی کنار خانهمان را به رنگ غریب - آشنایی در خواهد آورد: آمیزهای از آرامش و آتش و لذت.
یادم باشد، بعد از ظهر جمعه، وقتی داریم از زیر پل ِ قدیمی رد میشویم، در رنگاش که تا آن وقت حتمن ولرم شده، شنایی بکنیم.
پنجشنبه را در بیتابی ِ مطلق خواهم گذارند. خدا کند هرمس بتواند کاری برای کاهش اضطرابم بکند.
هواشناسی پیشبینی کرده، از حدود ِ ظهر جمعه، وقتی زندگی، در یکی از فرودگاههای این جهان، برای من تو هم، بیکران زیبا میشود، برف و باران خواهد بارید.
و پنجاه سال زندگی میگوید: از حدود ظهر جمعه، از همان لحظهای که از لابلای راهروهای شیشهای فرودگاه پیدا میشوی، زندگی دوم ما آغاز میشود و تا ابد ادامه خواهد داشت.
الان یازده و نیم شب است محبوب ِ مهتاب، دوشنبه، 27 اکتبر.
کوچکتر نشسته بود روی پتو و بزرگتر به فاصلهی یک قدم ایستاده بود کنارش. دو جعبه گردو جلوشان بود. بین دو جعبه، روی جعبهی سوم، یک ترازوی آشپزخانه بود. بزرگتر بود که کشف کرد من دارم میروم طرفشان. شادی و امید را در چشماناش دیدم: داشت مشتری میآمد. نزدیک شدم. پرسیدم:«کیلویی چند؟» بزرگتر جواب داد: «چهار صد گرم، یک یورو.» گفتم: «میشود کیلویی چند؟» گفت: «نمیدانم.» کوچکتر خودش را کمی کشید جلو و گفت: «این تازه امسال میرود کلاس سوم.» بزرگتر برگشت سمتاش و گفت: «تو دیگر چه میگویی جوجه؟ تو که تازه امسال میروی مدرسه.»
ادامه این مطلب...اوووووووففففف...
عشق و بیپولی با هم عجیناند. حالا اگر به این معجون، هنر را هم اضافه کنیم، آن وقت واویلا میشود یا غوغا؟
کی گریه میکنید، اگر گریه کنید؟
قربان ما حقیقتن قانع شدیم: شما سراسر حکمتاید. فضولی ِ مرا ببخشید اما واقعن دیگر وقتاش رسیده که رحمت نشان بدهید و دری را قول دادهاند، بگشایید و به این ترتیب یکبار دیگر وجود مبارک را برای این بندهی نیازمندتان به اثبات برسانید. منتظر است. کمی هم عجله کنید شما را به خودتان قسم. اوضاع ما را میبینید که...
اینجا همه کس و همه چیز منتظر توست: دوچرخهها که تعمیر بشوند، فکس که به تلفن وصلش کنی، نظم این خانه که برهمش بزنی، تلویزیون که فیلمهایش را ببینی، قهوه که بنوشیاش، وایس وُرست که بخوریاش، موتی که به غرغرهایش گوش بدهی، پاپا که بخندد و بگوید: بس کن!، نادر که به نازیاش برسانی، گوشهای من که حرفزدنهای بلاوقفهی تو پُرشان بکند و موهای من که کوتاهشان کنی. بیا!
ده دوازده روز پیش هنوز پایمان به پایتخت شلوغ رسیده نرسیده دچار آن چنان ویروسی شدیم که به زور سرم و قرص و آمپول تازه دو سه روز است داریم کم کم راه میافتیم.
با این وصف اما پس از اینکه در طی روزهای تعطیل همراه با تعداد کثیری از اعضای خانواده از شهرهای بروجن و شهرکرد و بسیاری از دهات اطراف شهرکرد از قبیل ِ کوهرنگ بازدید به عمل آوردیم، به زودی و باردیگر برای انجام امور فرهنگی و غیرفرهنگی عازم پایتخت خواهیم شد.
لطفن از چراغانی شهر و انداختن فرش قرمز و غیرو شدیدن خودداری شود.
چرا خبری از من نیست؟ درگیرم، درگیر ِ رفت و آمدها، نشست و برخاستها، بگو مگوهایی که از آن ِ من نیست اما راهگشاست، در گیر فضایی که مرا از عشق دومام: کلمه، بخوان خلوت و خواندن و نوشتن به کل دور میکند، اما زمینهساز دورخیز کردن برای دستیافتن به آخرین آرزوی ممکن ِ من است.
قرار است تا یکی دو روز دیگر از خوان ماقبل آخر بگذرم. آن وقت من میدانم و زندگی.
پایمان به پایتخت رسیده نرسیده ویروسی شدیم؛ رایانهمان را نمیگوییم، خودمان را میگوییم. آنچنان ویروسی شدیم که تازه پس از چند روز و به کمک دو پرستار خانگی - خانوادگی و به زور انواع و اقسام قرص و گپسول و شربت و آمپول و سرم توانستیم این چند کلمه را سرقلم برویم.
غرض اینکه ای دوستانی که قرار بود در پایتخت داغ و شلوغتان شرف حضور بیابیم، بر ما ببخشایید که جان در عذاب بوده است. یحتمل و لابد با تمام شدن تعطیلات سلامتی ما هم برمیگردد. پس آنگاه باری مصدع اوقات خواهیم شد. سوگند!
ده دوازده روز پیش هنوز پایمان به پایتخت شلوغ رسیده نرسیده دچار آن چنان ویروسی شدیم که به زور سرم و قرص و آمپول تازه دو سه روز است داریم کم کم راه میافتیم.
با این وصف اما پس از اینکه در طی روزهای تعطیل همراه با تعداد کثیری از اعضای خانواده از شهرهای بروجن و شهرکرد و بسیاری از دهات اطراف شهرکرد از قبیل ِ کوهرنگ بازدید به عمل آوردیم، به زودی و باردیگر برای انجام امور فرهنگی و غیرفرهنگی عازم پایتخت خواهیم شد.
لطفن از چراغانی شهر و انداختن فرش قرمز و غیرو شدیدن خودداری شود.
ای بیوفاها، بلاگ رولینگ که از کار افتاد، شما هم ما را فراموش کردید، ها؟ باشد! به هم میرسیم!
هر جای این کرهی خاکی هستید، دلتان عاشق، جانتان سلامت و جیبتان پرپول.
سال موش مبارک!
موسیقی:
فریدون پورررضا: یک: آها بگو: خُمام بازار جای خوشکیل خوشکلانه دو: کونوس کله: خانوم کوچیکه یار کیه؟ ای گول مخمل فرنگ، ای گول مخمل فرنگ
عاشورپور: والس نوروزی: ...که سال نو گردد ما را لب پر خنده.. تیره ببه فرخونده تازه سال، میره هم...
فکرش را بکنید: شش ماه تمام آسمان ابری و تو تنهای تنها و فقط مشغول کافکا. اگر فردا خبر خودکشی ِ ما را شنیدید، تعجب نکنید!
از یک طرف رسیدن به آستانهی پنجاه سالگی و از طرف دیگر قرارگرفتن در وضعیتی که ممکن است زندگیام را از اساس تغییر بدهد، کمی مرا ترسانده. نمیدانم سرنوشت چه خوابی برایم دیده و یا زمان آبستن کدام حادثه یا - خدای ناکرده - حوادث برای من است. اینها را گفتم تا بگویم: برای یکی دو ماه اینجا، چندان که در طول ِ پنج سال و نیم گذشته، مرتب بهروز نخواهد شد.
دیروز غروب داشتم با بهترین رفیقم توی یکی از فرعیهای میدان ولیعصر دل و جگر و قلوه میخوردم، امروز غروب تک و تنها نشستهام پشت میزم در هایدلبرگ و به برف ِ تازه به زمین نشسته نگاه میکنم.
هنوز در سفرم و از دنیا بی خبر. تا سرفرصت خدمت برسم.
کامنت دانی که هم مثل همیشه باز نمی شود. خدا می داند چرا.
روزهایی هست که میگویی: «خدایا زندگیام چقدر خالی و یکنواخت است. نه حادثهای، نه عشقی، نه اندوهی، نه شادیی.»
روزهایی هم هست که میگویی: «خدایا! بسه! خفه شدم جان مادرت. چقدر حادثه؟ »
تا برسد روزی که بگویی: « اینها زندگی ِ آدم زنده است.»
اینها را گفتم تا بگویم: من، پس از گذارندن ِ فراوان ِ هر دو نوع روز، میروم چند وقتی بیشتر از پیش زندگی کنم. پس تا به زودی.
نمیدانم چه یا چهطور شده که ازچهار پنج روز گذشته نمیتوانم پیامگیر اینجا را باز کنم. طبق معمول دست به دامن میرزا پیکوفسکی شدم. او هم چنان که در طول یک سال و نیمی که از شروع کار ِ «مرز آبی» میگذرد، همیشه با مهربانی وقت گذاشته و بیدریغ کمکام کرده است، گفت از کانادا میتواند پیام بگذارد. فکر کردیم ممكن است اشکال از سرور باشد. چند روز صبرکردیم، اما در هنوز بر همان پاشنه میچرخد. راستاش دیگر خجالت میکشم مزاحم این مسافر تازه از راه رسیده بشوم.
لطف کنید و برایم در ایمیلی بنویسید آیا شما از جاهای دیگر هم میتوانید پیامگیر را باز کنید؟
اگر کسی بتواند کمکم کند، از همین الان مرهون محبتاش هستم.
باز هم خواب دیدم آمریکا هستم و در آب غوطه میخورم. خدا کند حرفهای فروید و یونگ درست باشد.
داشتم توی جعبهی خرت و پرتها، دنبال یک پیچ مناسب برای تعمیر ِ دوچرخهام میگشتم، که تسبیح ِ شاهمقصودم را دیدم، با نخی پاره؛ ماترک ِ پدر بود. رفتم توی آن یکی جعبهی خرت و پرتها دنبال یک تسبیح ِ به درد نخور گشتم تا نخاش را برای دانههای شاه مقصود بردارم و دانههای سبک شیشهای یا پلاستیکیاش را بیاندازم دور. خودنویس ِ قدیمیام را دیدم: یک خودنویس پارکر با دری آبی. چهارده پانزده سال پیش دخترم به من هدیه داده بود. تا همین شش هفت سال پیش، وقتی هنوز با کامپیوتر آشنا نشده بودم، ویژهی یادداشت ِ دفتر «ساعات ِ تنهایی»ام بود. گاهی هم اگر چیز دیگری مینوشتم، افتخار پاکنویس کردناش به او میرسید. اما بعد از اینکه شروع کردم به نوشتن با کامپیوتر، هی کمتر و کمتر سراغاش رفتم تا قلماش حسابی خشک شد و دیگر ننوشت. چندبار جوهر تازه گذاشتم توش و صدبار تکاناش دادم، باز نمینوشت. حتمن دلم نمیآمد بیاندازماش دور، که انداخته بودماش توی جعبهی خرت و پرتها. امروز وقتی پیدایش کردم، با وجودی که میدانستم دیگر نمینویسد، حالم خوش شد. انگار دفتر اِنشای کلاس پنجم دبستانم را پیدا کرده باشم. جوهرش را عوض کردم، چندبار تکاناش دادم، امتحان کردم، دیدم باز هم نمینویسد. به نوکاش نگاه کردم و گفتم: «تو چرا با من قهری؟» گفت: «آبی به من برسان. خشکم، خشک!» چند ثانیه که گرفتماش زیر شیر آب، مثل پیشترها، نرم و مهربان شروع کرد به نوشتن. در دم، دفتر یادداشتم را برداشتم، به فوتی غبار نازک ِ خاک ِ روی جلدش را گرفتم، لایاش را باز کردم و با هیجان نوشتم: «سلام! خوشحالم که دوباره مینویسی!» تازه وقتی دو سه سطر نوشتم، فهمیدم چقدر دلم برای صدای خش خشاش روی کاغذ تنگ شده بود. چند دقیقهای که نوشتنم، دیدم چقدر دلم برای دیدن خطم تنگ شده بود. اصلن خبر نداشتم.
نخ ِ تسبیح اما به دردم نخورد. دو سر ِ پاره شدهی نخ ِ شاه مقصود را گره زدم و آویختم به میخ ِ کتابخانهی کنار میزم؛ پشت ِ تسبیح ِ گِلی، یادگار ِ مادر، که میگفت از خاک ِ کربلاست.
تپهی کتابهایی که گذاشته بودم بخوانم، همینطور داشت بالا میرفت. همهشان را گذاشتم توی کتابخانه که دیدنشان خار چشمم نشود.
وقتی ایدهها هجوم میآورند، آروز میکنم میتوانستم حرفهای ِ همهی آن چند نفری را که در مناند، همزمان بنویسم.
تا چندی پیش هربار که دچار افسردگی میشدم (ویا به قول یکی از دوستان رگل میشدم)، ذهنم فورن میخواست بگردد و علتاش را پیداکند. پیدا هم میکرد، اما نمیتوانست علتها را از میان بردارد. در نتیجه افسردگی تبدیل میشد به درد مضاعف. اما چند وقتی به این رسیدم که افسردگی هم مثل همهی چیزهای دیگر زندگی گذراست، افسردگی هم بخشی از زندگی است، بخشی از زنده بودن است، اصلن نشانهی زنده بودن است. و این نکته هم دستگیرم شد که کارآمدترین شکل روبرو شدن با افسردگی آشتی با آن است. یعنی به خودم میگویم: « نه حوصلهی خواندن داری، نه حوصلهی نوشتن، نه حوصلهی گفتن، نه حوصلهی شنیدن؟ دوست داری هیچ کار مفیدی نکنی؟ میخواهی دراز بکشی روی تخت و به سقف اتاق نگاه کنی و ذهن را آزاد بگذاری، هرجا میخواهد برود؟ دلت میخواهد یکی از این سریالهای مزخرف ِ پلیسی ِ آلمانی ببینی؟ هرکاری دلت خواست بکن! اما از همه مهمتر این است که خودت را سرزنش نکنی، داری وقتات را به بطالت میگذرانی.»
با این شیوه طول ِ رگل این ماه از سه روز به دو روز تقلیل پیدا کرد.
پیشنهاد میکنم، شما هم امتنحان کنید.
مدرسهرو که شدی، حکم کردند باید با قلم بنویسی، تا خطات خوب بشود(که انگار شد). کیف میکردی وقتی برای خریدن جوهر تازه پول میگرفتی. بعد که اجازه دادند با خودکار بنویسی، جانت به لبت میرسید تا جوهرش به آخر برسد، میخواستی آنقدر بنویسی تا هرچه زودتر تمام بشود. خودنویسدار هم که شدی، این شور وشوق با تو بود. اما جوهر این کامپیوتر ِ لامذهب هرگز تمام نمیشود. حتا وقتی انگشتان ِ دستات از فرط کوبیدن روی این صفحه کلید پینه ببندد.
وقتی سه روز تمام مشغول ترجمهی متنی سفارشی باشی که سراسر فقط اداست و از جنس و جنم آن نثرهایی که فخرفروشاند و جملات طولانی ِ پیچ در پیچ مینویسند تا چنتهی خالیشان رو نشود و دو روز ِ بعدش هم را صرف تایپ کردن ِ متنی کنی که هیچ بویی از فارسی به مشاماش نخورده، و امروز و فردایت را هم بنشینی تا فرمهای 24 صفحهای مالیاتی ِ سالهای 2004 و 2005 و 2006 را پرکنی، ذهنات از کار میافتد و نمیتوانی چیزی بنویسی مگر همین گزارش خشک و خالی.
این چه اوضاعیست که در آن نویسندهای که در طول ِ هفت هشت سال گذشته دو کتاب داستان ِ مجوزدار منتشر کرده، به جرمی موهوم دستگیر و زندانی میشود؟ بعد هم میگویند: «صدایش را درنیاورید! وگرنه...»؟ این چگونه اوضاعیست که در آن پس از چهل روز که از دستگیری و زندانی نویسنده میگذرد، خانوادهاش تازه باید تقاضا کند پروندهاش را بفرستند پایتخت؟ این چه اوضاعیست که در آن عقوبت ِ نوشتن و چاپ ِ چهار پنج جملهی - گیرم توهینآمیز - در کتابی داستانی و مجوزدار، زندان است؟ این چه اوضاعیست که در آن محتوای پروندهی مجرم ظاهرن چیزی نیست مگر چهار پنج جمله از دو کتاب ِ داستان، گیرم با تیراژ ِ بالای سه هزارتا در کشوری هفتاد و دو ملیونی؟ این چه اوضاعیست که در آن دربارهی «ادبيات معاصرايران درچشمانداز جهانی » نشست برگزار میکنیم؟
اوضاع چطور است؟
« آیا نمیدانی – هنوز هم نمیدانی – که تبعید خیلی به کودکی مربوط میشود، با توهمات ِ بیاساساش، با معصومیت ِ کوبندهاش؟ »
" Landschaften einer fernen Mutter " (مناظر مادری دور)، سعید (نویسنده و شاعر ایرانی که به آلمانی مینویسد)
«خارجی بودن، یک جور حاملگی ِ مادامالعمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی، و ناخوشی مدام. یک جور مسئولیت مداوم و بیوقفه. یک جملهی معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای اینکه نشان بدهد، از زندگی قبلی خبری نیست، و جای آن را چیزی پیچیده و پرزحمت گرفته.»
"همنام"، جومپا لاهیری، ترجمهی امیرمهدی حقیقت
«...از لحاظ روانشناسی وقتی آدم سرزمینی رو از دست بده مثل اینه که هنوز پیداش نکرده»
" مسافر هیچ کجا"، رضا دانشور
خلاصه...کجا بودیم؟ چی داشتیم می گفتیم؟
جای شما خالی صفایی کردم وقتی اینجا را دیدم. بیانصافها اسم کتاب را که نوشتهاند: "تاکسی سرنوشتها" هیچ، در بخش "چکیده" که مثلن خواستهاند کتاب را معرفی کنند، آوردهاند: "... اين داستانها بيانگر مشکلات ايرانيان مهاجر در آلمان و برخی مسائل ديگر است." این "برخی مسایل دیگر" ش واقعن محشر بود. علاوه براینها معلوم نیست، کتابی که قیمتاش هزار و چهارصد تومن است، چرا به دلار میشود 11.56 . کسی هست که بگوید فلسفهی آن شش ِ آخر پنجاه چیست؟ یعنی خیلی دقیق حساب کردند یا دارند مایه به مایه حساب میکنند؟
چهارمین همایش ِ بینالمللی ِ خُمامیهای مقیم اروپا
تعداد اعضاء: بیست و هشت نفر
تعداد شرکتکننده: چهارده نفر
محل ِ سکونت اعضاء: آلمان، انگلستان، ایتالیا، دانمارک، سوئد، فرانسه
برگزارکننده: میم ِ مهربان به مناسبت نیم قرن زندگی و نوروز 1386
دستور همایش: تازه کردن دیدار؛ مرور ِ خاطرات مشترک ِ دوران کودکی، نوجوانی و جوانی
برنامههای جنبی: عیش و نوش و موسیقی و رقص و آواز
زمان: شنبه 31 مارس 2007 از ساعت شش بعد از ظهر تا بوق سگ
مکان: شهر مقدس ماینس در آلمان
در صورت توافق مجمع ِ عمومی، گزارش همایش متعاقبن به اطلاع عموم خواهد رسید.
گفت: «ببین پسردایی! ما از صبح تا الان که شیش ِ غروب است، از خانه آمدهایم بیرون. وقتی برویم خانه باید بگوییم کجا بودهایم. اگر بخواهی داستان دو تا فیلم را تعریف کنی، ما هم ترا لو میدهیم. میگوییم، اسماعیل اول به ما نان و لوبیا داد و بعد هم ما را برد رشت، سینما، آن هم نه یکی، بلکه دو تا. آن وقت هر سهتامان کتک میخوریم. هر سهتامان و از همه بیشتر تو. اما اگر از خیر تعریف بگذری، من میگویم رفته بودیم منزل عموی ِ من برای عید دیدنی، نهار ما را نگه داشتند. بعد هم با پسرعموهایم بازی کردیم و الان رسیدیم. جریمهاش یکی دو ساعت اوقات تلخی و شنیدن ِ چهار تا نصیحت است.» اسماعیل نزدیک بود اشکاش دربیاید. گفت: «پس بگذار اقلن یکی را تعریف کنم.» پسرخاله گفت: «همین که گفتم. یا تعریف بی تعریف، یا تعریف و کتک.» اسماعیل گفت: «پس من کرایه ماشین تا خمام ِ شما را نمیدهم.» محمد با بیرحمی ِ تمام گفت: « لازم نکرده. خودم دارم.»
یک پسردایی هم سن و سال داشتم به اسم اسماعیل که با خانوادهاش تهران زندگی میکرد. باید بیشتر از سی سال باشد که از او بیخبرم. این پسردایی علاوه بر اینکه کمی شیرین عقل بود، خیلی هم حرف میزد و به همین خاطر در فامیل معروف بود به "سگ روده". همه، از کوچک و بزرگ، از او فراری بودند. اسماعیل اما قدرت خیالپردازی ِ عجیبی هم داشت که در رودهدرازیهایش تبدیل به دروغهای شاخدار میشد. مثلن یکبار که از تهران آمده بود خمام، گفته بود اتوبوسشان نزدیک منجیل افتاده توی سپیدرود، همهی مسافرین اتوبوس غرق شدهاند و فقط او توانسته خودش را نجات بدهد. تمام سپیدرود را شناکرده تا رسیده به رشت و از رشت تا خمام را هم پیاده آمده. و بعد به شرح دقیق ِ وقایعی که در طول مسیر سپیدرود برایش افتاده، از جمله به جنگ با کوسهماهیهای سپیدرود پرداخته بود.
یادم میآید، دوازده سیزده ساله بودیم. من باید، مثل هر سال، همه عیدیهایم را تحویل ِ مادر میدادم. آن مقداری که سهم من میشد، دست بالا پول یک لیوان آب آلبالو با گلپر بود. روز دوم سوم عید بود. اسماعیل، من و پسرخاله محمد را خبر کرد که خانوادهی ثروتمند مادریاش عیدی کلانی به او دادهاند. و گفت ما را به نان و لوبیا، با تمام مخلفاتاش، یعنی دو سیخ کباب و خیارشور و گوجه فرنگی و آبلیمو و روغن زیتون و یک شیشه کانادادرای و بعد از آن به یک سینما در رشت دعوت میکند، به شرط اینکه بعد از دیدن ِ فیلم، داستان ِ فیلم را دوباره برایمان تعریف کند و ما تا آخر گوش بدهیم. من از یک طرف نمیتوانستم از نان و لوبیا و مخلفاتاش و بعد هم رشت و سینما بگذرم،از طرف دیگر میدانستم شنیدن ِ داستان ِ فیلم با آن خیالپردازی ِ بیکران و رودهی درازی که اسماعیل دارد، تا سیزده به در طول خواهدکشید و من حتا نمیرسم مشقهای عیدم را بنویسم. پسرخاله محمد که همسن و سال ما اما ختم روزگاربود، حالیام کرد که: قبول کن. قول میدهم بعد از سینما کاری کنم که مجبور نباشیم حتا یک کلمه هم گوش کنیم.
جای شما خالی، نهار نان و لوبیای سیری - صد البته با مخلفات ِ وعده داده شده - در خمام خوردیم و رفتیم رشت سینما. از سینما که بیرون آمدیم، اسماعیل گفت: «خٌب...» محمد نگذاشت جملهاش را تمام کند، گفت: «اسماعیل! تو که هنوز پول داری. پول بلیط فیلم بعدی را به ما قرض بده.» اسماعیل گفت، پول بلیط فیلم بعدی را هم میدهد، به شرطی که داستان این یکی را هم برایمان تعریف کند. آب از سر گذشته بود. قبول کردیم. از سینمای دوم که بیرون آمدیم، اسماعیل گفت: «خٌب...» محمد گفت:« اسماعیل! گرسنهایم. با شکم خالی که داستان مزه نمیدهد. به ما پول قرض بده، برویم ساندویچ بخوریم. شکممان که سیر شد، آن وقت شروع کن.» اسماعیل گفت: «من هنوز پول دارم. اگر قبول کنید علاوه بر داستان ِ دو فیلمی که دیدهایم، داستان آن فیلمی را که تهران دیدهام، هم برایتان تعریف کنم، پول ساندویچها پای من.» طبیعی است که فورن قبول کردیم. خوب یادم هست، در بهترین ساندویچی ِ رشت ِ آن زمان گرانترین ساندویچ، یعنی مغز خوردیم با زیتون پرورده و نفری یک دوغ ِ محلی با درار و راهی خمام شدیم. اسماعیل که حالا فقط کرایه ماشین تا خمام را داشت، خواست شروع کند که محمد گفت:
اگر گفتید چی گفت؟
آروز میکنم هرجای این خاک که هستید، عاشق باشید که عشق اکسیر حیات است.
با ترانهی والس نوروزی ِ عاشورپور سال نو را تبریک میگویم.
سوتران برگزارمیکند:
برای اولینبار به زبان فارسی
آشنایی با زندگی و آثار دکتر نوید کرمانی، نویسنده، اسلامشناس و روزنامهنگار
توسط: مریم انصاری، نویسنده و روزنامهنگار
ناصر غیاثی، نویسنده و مترجم
شنبه هفدهم مارس در کلن
Samstag 17. März 2007
Einlass 19:30 Uhr
Souterrain
Ubierring 47
50678 köln
Reservierung: Tel. 0221/ 3109428
Eintrittskarten an der Abendkasse, 5,- EURO
نوشتن به زبان ِ مادری، بیشتر وقتها، پوست میکند. (آیا نویسندهها لذت ِ خودآزارانهای میبرند؟)
وای به روزی که بخواهی به زبانی بیگانه بنویسی. (آیا نویسندهها جاهطلباند؟)
یک: لئوناردو و گابریل، در همان روزی به دنیا آمدند که من. (خودبزرگبینی: آن روی ِ سکهی خود کوچکبینی، خودشیفتگی ِ حاد.)
دو: من در همان روزی به دنیا آمدم که داوینچی و مارکز. (خنده در تنهایی، تسلی)
سه: از زبان ِ تاریخ: پانزده اسفند برابر با ششم مارس مصادف است با تولد لئوناردو داوینچی، گابریل گارسیا مارکز و ناصر غیاثی. (این دیگر از زبان تاریخ است و من ناتوان در دخالت!)
چهار: مگر دنیا را خواب برده است؟ چرا کسی تولدم را به من تبریک نمیگوید؟ (عود بیماریها، دن کیشوت ِ معاصر، آماده برای سپرده شدن به تیمارستانی با یک روانکاو ِ حاذق)
پنج: امروز، پانزدهم اسفند 1385 برابر با ششم مارس 2007، چهل و هشت سالم را تمام میکنم و وارد چهل و نه سالگی میشوم. شکر خدا، در مجموع خوشبختم و خوشحال و سالم. و البته که: بیعشق مباد هرگز! بقیهی عمر را عشق است.(خلوت ِ عیانشده)
شش: خیلی ممنون. (کلام آخر)
چند توضیح برای خوانندگان وبلاگ ِ مجید زهری که احتمالن – به خاطر فحاشیهای اخیرش گذرشان به اینجا میافتد: پرفسور مجید خان جان که دایم در حال تشخیص "گرفتاری های ما ملت" در عرصههای جامعهشناسی و اقتصاد و سیاست و ادبیات و فرهنگ و فلسفه و غیرو هستی! یک: عکس روی جلد ِ تاکسینوشت توی همین سایت هست. هر آدم بینایی کلیک که بکند، خواهد دید زیرش نیامده «مجموعه قصه». اما داخل کتاب آمده: «مجموعه داستان» که تو نه عکس را دیدهای و نه کتاب را خواندهای. تفاوت است بین "قصه" و "داستان"، استاد! دو: "در کاردار سفارت" سخنرانی نمیکنند، "کاردار" مکان نیست، آدم است. سه: تو حتمن تجربه داری که میدانی "مواجب را میفرستند در خانه". چهار: باز بنا بر تجربهی شخصی است لابد که میگویی، سخنرانی در کنسولگری عنوان "نویسنده" را به ارمغان میآورد. پنج: من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخنرانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری، آن هم شش ماه پیش. مواجبم را هم به شماره حساب بانکیام حواله کردهاند. شش: من "در نیمچهوبلاگ متروک" خودم تو را نه نویسنده دانستم و نه اهل فکر، چراکه جای تو در هیچ یک از این عده آدم نیست. دستبالا میتوان تو را یک سلطنتطلب ِ دست ششم دانست که دربارهی تمام امور عالم اظهار فضله میکند. هفت: به همین خاطر هم بود که در مورد آموزش زبان آلمانی ِ تو فقط یک لینک دادم. حالا ناچارم چیزی یادت بدهم: استاد همهچیزدان! در زبان آلمانی سه تا sie داریم. یکیاش به معنی ِ "او"، سوم شخص مفرد مونث است که همان she زبان انگلیسی باشد. دومی به معنی "آنها" "اینها" است که همان they انگلیسی باشد و سرانجام سومی به معنی "شما" برای دوم شخص مفرد است و وقتی است که بخواهند محترمانه با یکی حرف بزنند. S این Sie را همیشه باید بزرگ نوشت، فرقی نمیکند کجای جمله بیاید. به همین خاطر وقتی در جملهای گفتاری، تشخیص ِ دو تا sie از هم مشکل باشد، میگویند: Sie, groß geschrieben. یعنی منظور آن sie است که بزرگ نوشته میشود تا طرف مقابل بفهمد که منظور "او" یا "آنها" نیست.
امان از دست ِ این میوهی تازه رسیدهی آبدار ِ نوبری، پرفسور دکتر مجید خان زهری، که نه آدمیرال است نه پیاز و نه چغندر! یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد، مگر عقدهی حقارتاش.
خوانندگان این وبلاگ به خاطر این پست مرا ببخشند. ناچار بودم . برویم سر کار و زندگیمان.
«روزها در راه» را تازه تمام کرده بودم و میخواستم ببینم دیگران دربارهي این کتاب چه گفتهاند. دست به دامن گوگل شدم. دست برقضا همان ابتدای لیست یک نوشته دیدم از خانم مهستی شاهرخی در سایت مانیها در سوگ شاهرخ مسکوب. خواندم و کلی خندیدم. جان می داد برای بلندخوانی. حیف که وقت و حوصلهاش نبود. اما چند تا از جملهها را برای شما دستچین کردهام، تا بینصیب نمانید. خانم شاهرخی میان دسته گلهای زیادی که برای خودشان میفرستند، مینویسند:
در آن دوران، به خاطر تراژدیهای سوفکل شیفتهی یونان باستان بودم. فرو رفتن در تاریخ یونان باستان و جستجوی عصر طلایی! غرق شدن در تاریخ تمدن قطور و چند جلدی ویل دورانت! تا مدتها در یونان باستان زندگی میکردم. بعدها نویسندگان دیگری پیدا شدند و به زور[!!!] مرا از یونان باستان بیرون کشیدند ولي تکههايي از جوانيام در عصر طلايي يونان سکنا گرفت و هنوز هم بخشهايی از وجودم به تراژدیهایی از يونان باستان آغشته است.
من به یادگیری و آموزش دانشگاهی گرایش بسیار دارم.
من که چندین سال بود در پاریس زندگی میکردم و باز یادم رفته بود که فضای فرهنگی ایرانیان تا چه حد قبیلهای است چیزی گلویم را فشرد. آخر چطور میشود با یک گز فروش [منظور اصفهانی است] و یا با یک ماهیفروش [منظور رشتی است] از "فرهنگ" و "ریشههای فرهنگی" حرف زد؟ چرا ندارد!
آدمیزاد همین است دیگر! به قول برشت "آدم، آدم است" و "آدم عوض میشود دیگر!" آیا منظور برشت از دگرگونی و تغییر پذیرفتن آدمیزاد، اینگونه رنگ عوض کردن و بوقلمون صفتیها بوده است؟
روز پنجشنبه قاب عینکم شکسته بود و روز جمعه 22 آوریل در جلسه یادبود عینک به چشم نداشتم و دو متر آن طرفتر، آدمها را مانند غریبههایی فرو رفته در مه میدیدم. کوری اودیپ نبود؟ و نور کورکنندهی حقیقت...؟
سرش را به علامت منفی تکان داد.
تنگ نظری و روسیاهی همیشه به ذغال میماند.
من از چیزی که هنوز هم به درستی نمیدانم چیست مطمئن شدم.
حیف! حیف! الان یک جاهایی دلم آزرده است و گرفته.
پس از خواندن "مقدمهای بر رستم و اسفنديار"، اسفنديار ديگر پهلوانی تهمتن نيست، آشيیي است با نقطهی ضعفی در قوزک يا پاشنهی پا و يا در ديدگانش.
دربارهی وجه مشترک (البته ایشان گفتهاند "نقطه عطف") خودشان و شاهرخ مسکوب مینویسند:
هر دويمان، دو نفر از دو نسل متفاوت به خودکفايی و استقلال بینظيری دست يافته بوديم که فقط با چشم خرد ميتوان آن را دريافت. البته اينها نقطهی عطف ما بود نقاط تفاوت هم که آشکار است.
دربارهی شاهرخ مسکوب:
همان سال یک بار دیگر هم شاهرخ مسکوب را دیدم و دو نفری حرف زدیم این بار موضوع صحبت دردهایمان بود. شاهرخ مسکوب از دست دردش گفت و من از سر دردم [ترکیب ِ "دست درد" وجود ندارد، "سردرد" و "دست درد" قافیه را تنگ کرده بودند]
شاهرخ مسکوب اگر چه ديگر مويی بر سرش باقي نمانده بود ولي به تعداد موهای سر من کتاب و پژوهش نوشته بود [اگر اشتباه نکنم مجموعهی آثار روانشاد مسکوب، اعم از تالیف و ترجمه، سیزده کتاب است.پیدا کنید تعداد موهای سر خانم شاهرخی را]
[پس از دیدن جسد راونشاد مسکوب] پیش از این هرگز آقای مسکوب را با چشمان بسته و یا خفته و یا دراز کشیده و یا بیجان ندیده بودم.
[جسد]شاهرخ مسکوب زیبای خفته و یا زن اثیری صادق هدایت نبود.
انديشه و نثر را در آثار مسکوب نمیتوان از هم تفکيک کرد همه در هم آميخته است،
شاهبیت نوشته را گذاشتهام برای آخر، تا شاید اشتهاتان تحریک بشود و بروید خود نوشته را بخوانید و بیشتر بخندید:
نثر شاهرخ مسکوب مانند الماسی در ذغالدانی میدرخشد.
...در زمانی که قشون شوروی در جنگ جهانی ِ دوم در ایران بود، شخصی از تبریز به برادر خود چنین تلگراف کرد: « تهران، خیابان فلاحت، تیمچه کرامت، اخوی هدایت، اروس وارد، اموال غارت، ابوی مفقود، جادهها مسدود، والده رحلت، همشیره بیعصمت، همگی سلامت، قربانت عنایت.»
از: «روزها در راه»، یادداشتهای روزانه شاهرخ مسکوب، انتشارات خاوران، پاریس زمستان 79
توی بیشتر فیلمها یک چیز خیلی مضحک و تکراری است: آدم ِ فیلم، همیشه، حتا در شلوغترین نقطهی شهر، درست جلوی در ِ ساختمانی که میخواهد وارد آن بشود، یک جای پارک خالی پیدامیکند. تازه بعضیهاشان نه تنها در ماشین را قفل نمیکنند و شیشهی ماشین را بالا نمیکشند، بلکه سویچ را هم برنمیدارند.
بعدازظهر دوشنبه است. خستهام. حوصلهام بدجوری سرآمده، دست و دلم به هیچ کاری نمیرود، نه به بازی با Bookworm ، نه به یک قدم زدن ِ نیم ساعته زیر این آفتاب ِ زمستانی توی کوه-جنگلهای پشت خانه. دلم میخواهد بزنم بیرون، بروم مسافرت. از همخانه میپرسم: «برویم سر بگذاریم به بیابان؟» «کدام بیابان مثلن؟» «مثلن بیابان ِ هلند، آمستردام. روز اول برویم تماشای تابلوهای ِ ونگوک، سرشب برویم توی یک کافیشاپ خودمان را بسازیم، بعد برویم تماشای شهرنوی آمستردام. فردایش هم میرویم به دیدن ِ خانهی آنه فرانک. یک شب هم بحثهای ادبی میکنیم با میزبانمان. پنجشنبه میرویم، یکشنبه برمیگردیم. پول داریم؟» «پول داریم. تو اول زنگ بزن، ببین صاحبخانه اصلن حوصلهی مهمان دارد.» زنگ میزنم. میزبان میگوید: «مثل همیشه؟» میگویم: «البت. مثل همیشه.» میگوید: «قدمتان روی چشم.» همخانه میپرسد:«مثل همیشه یعنی چی؟» میگویم:«مثل همیشه یعنی یک کلید ِ خانه را میدهد دست ما و زندگی ِ عادی ِ خودش را میکند. یکی از شبها با هم غذایی میپزیم و میخوریم و بحثهای ژرفادار میکنیم.» کامپیوتر را روشن میکند. توی سایت راهآهن میچرخد و بیست دقیقهای یک بلیط ِ دو نفرهی رفت و برگشت به آمستردام را که قیمت معمولیاش 450 یورو است، میخرد به 150 یورو؛ آنلاین. فورن چاپاش میکند، میگذارد توی یک پاکت ِ نامه و رویش مینویسد: Ticket و میگذارد گوشهی میزش. همانطور که دارد میگوید: «این اینترنت عجب چیزی است.» من پروازکنان برمیگردم به اتاقم، یک سیگار روشن میکنم و تند تند به یکی دیگر از دوستان ِ نادیدهام در آمستردام ایمیل میزنم. فورن جواب میدهد که دارد میرود سفر، اما شنبه ظهر آمستردام است و ما را به شام دعوت میکند. به! به! حالا میشود نشست و با خیال راحت کارکرد. فردا هم همینطور، چهارشنبه شب که مهمان داریم و پنجشنبه صبح سوار ِ قطاری که از بغل گوش خانهمان میگذرد میشویم و پنج ساعته صاف میرسیم به ایستگاه قطار ِ مرکزی ِ آمستردام. از آنجا تا خانهی میزبان سه تا چهار ایستگاه تراموا بیشتر نیست. صدبار رفتهام. راه را خیلی خوب بلدم. دوباره زنگ میزنم به میزبان و ساعت ورود و خروجمان را به اطلاعاش میرسانم. سفارش میکنم که این یک سفر کاملن خصوصی است، به خانوادهی سلطنتی و رسانههای هلند خبر ندهد که اصلن حوصلهی فرش قرمز و پذیرایی رسمی و کنفرانس مطبوعاتی ندارم. میگوید: «باشد، پس خودت را خوب استتار کن. آن میدان ِ کوچک شطرنج خیابانی پشت ِ خانهام یادت که هست؟ دارید میروید طرف ِ خانه یک نگاهی به آنجا بیاندازید. من بعدازظهرها گاهی میروم آنجا یکی دو دست شطرنج بازی میکنم.» میگویم: «اصلن این سه چهار روزه را خوب تمرین کن، تا ما که رسیدیم، همانجا وزیرم را بدهم، سرضرب در شش حرکت ماتت بکنم، بعد برویم خانه.» گوشی را که میگذارم، همخانه دارد مسواک میزند که برود سرکار. من سرمست و شنگول از سفر در پیش میگویم:«راستی پاسپورتات اعتبار دارد؟» مسواک توی دهان ِ بازش بیحرکت میماند. کف را تف میکند توی دستشویی و به تصویر خودش توی آینه میگوید: «پاسپورتم برای تمدید اعتبار توی کنسولگری ِ فرانکفورت است. ده روز دیگر آماده میشود.»
به این آدمها خیلی حسودیام میشود:
آنهایی که پوستکلفتاند.
آنهایی که خیلی پررو هستند.
آنهایی که شبها یازده و نیم – دوازده خوابشان میبرد و صبحها هفت و نیم – هشت بیدارند.
آنهایی که سیگاری نیستند و یا مدتهاست سیگار را ترک کردهاند.
آنهایی که یک گربه توی خانهشان دارند.
آنهایی که از فرط ِ مستی نمیتوانند سرپا بیاستند.
آنهایی که تار و سهتار میزنند.
آنهایی که شغلشان کتابفروشیست.
به این آدمها اصلن حسودیام نمیشود:
آنهایی که ورزش میکنند.
آنهایی که طبق مقرارت زندگی میکنند.
آنهایی که بااراده و منظماند.
- این چیه؟
- کتابه خُب.
- چرا اینقد کلفته؟
- رمانه.
- رمان چیه؟
- ولش.
- چی نوشته؟
- نمیدونم.
- پس چرا خریدیش؟
- که بخونمش خٌب.
- راس راستی میخوای بخونیش؟
- آره.
- کتاب به این کلفتی رو؟
- آره. آخه دارم دو هفته میرم کنار دریا.
- پس بگو داری میری کتابخونه، نه کنار دریا.
هستند کسانی که بیکارند و کم - یا بیمسئله؛ پس سر به سوراخ سنبههای این سایت و آن وبلاگ، از جمله اینجا، فرومیکنند، تا توسط لیچار و فحش و توهین از دست رشکها و محرومیتهای ادبی و بیادبی و برخی چیزهای دیگری که بیخ گلوشان را گرفته و دارد خفهشان میکند، رها بشوند که البته نمیشوند، چون ذهن و جانشان آلوده و بیمار است. من به هر روی از دست این ناکسان به تنگ آمده بودم، پس به ناچار کامنتدانی یا همان «پژواک» را بسته بودم. برخی از دوستان که کلمات روی این صفحه را، از هر جنس و جنمی گو باشد، میخوانند، خواستند دوباره بازش کنم. از شما چه پنهان خودم هم بیمیل نبودم. چرا که از نظر من کامنتدانی جایی برای ایجاد ارتباط بین نویسندهی وبلاگ و خوانندگاناش، یعنی همانی که من پژواکاش میخوانم، است. منتها اینبار کامنت باید اول به تایید من برسد تا آن ناکسان که گفتم اینجا را عرصهی ترکتازی عقدههای فروخوردهشان نکنند. حال این شما و این گوی و این میدان. بگویید تا بشنوم و بشنوند.
شهر شلوغ است و عدهای خرد، خامدستانه در تلاش تا آبی گل آلود کنند و به خیال ِ خام ِ گرفتن ماهی، چُسنالههای همیشگیشان را سردهند و زلالی را از آب بگیرند. برخی نیز در نقش ریش سفید فرورفتهاند و به پند و موعظههای اخلاقی نشستهاند که «آی این جور حرف زدن عیب است و بد است و حرفهای دشمن شادکن نزنیم» و برخی دیگر، آنها که دنیا را آب ببرد، آن ها را خواب ِ «ادبیات ناب» و خزعبلاتی دیگر از این دست میبرد، سکوت اختیار کردهاند.
صلاح ملک خویش خسروان دانند. ما سر کار خود گیریم.
فعلن با تشکر از همهی آنهایی که امکان ِ پاسخ به فراخوان برای کمک به آرش سیگارچی را داشتند و به آن بها دادند، گزارش اول از حساب آرش سیگارچی و کمکهای رسیده را بخوانید.
قول میدهم همین فردا و پسفردا مفصل خدمت برسم.
کمال جمالی Name:
Subject: Franzobel
----------------------------------------------
جناب اصغر غیاثی
سلام. نوشته هات را خوندم. خوب است که این همه به مسایل مختلف دقت می کنی. خوب سوراخ دعا را پیدا کردی و می خواهی مشهور بشی. بهترین راه را انتخاب را کردی. روانپزشکان هم همین توصیه را به بیماران خودشون می کنن. یعنی می گن اگر تو را به جمعی راه ندادند با هاشون دعوا راه بنداز. بعد جماعت خیال می کند حتما چیزی تو چنته داری.
مصاحبه ات رو تو آینده ی نو خوندم و دیدم و فهمیدم چرا ناراحت شدی. راستی، عکس ات هم خیلی باحال بود. ماشاالله هیچی از فرانتس سوبل کم نداری، خیلی سری. ای کاش وقتی این جا بودی پیدات می کردم و برات شبی برگزار می کردم و مصاحبه ای.
راستی، همین جوری اگر راهت رو ادامه بدی، خیلی زود موفق می شی و تا چند وقت دیگه به شهرت می رسی و شاید هم یه ناشری بالاخره پیدا بشه و کارات را چاپ کنه. فقط بالاغیرتا جای کارت را عوض نکن. چون ممکنه بعد از تاکسی نوشت نوبت به ... نوشت برسه. راستی، دموکراسی خیلی خوبه، نه؟ تو هم که بلد نیستی خط بزنی، پس بذار همین ده پانزده نفری که این نوشته ها را می خونن، خودشون این نوشته رو کنار بقیه ی این نوشته های اتوکشیده بخونند و خودشان قضاوت کنند.
قربانت
کمال جمالی
kamaljamal@yahoo.com
به قول کمال جمالی (پشت چه اسمی هم قایم شده: هم کمال دارد هم جمال!!!) آهای ده پانزده نفری که این نوشته را میخونین، شما خودتون این نوشته رو کنار بقیهی این نوشتههای اتوکشیده بخونین و خودتون قضاوت کنین. از شما میپرسم: این نامه مصداق بارز آن ضربالمثل ِ معروف نیست که: همه رو برق میگیره، ما رو چراغ نفتی؟
ناصر غیاثی
میگوید: «فلانی از دست شوهرش به خانهی زنان پناهنده شده.» میگویم: «غیرت و تعصب و ناموسپرستی ِ مرد ِ ایرانی را هیچ ملتی در دنیا ندارد.»