قهرم با شما!

ای بی‌وفاها، بلاگ رولینگ که از کار افتاد، شما هم ما را فراموش کردید، ها؟ باشد! به هم می‌رسیم!

سال نو مبارک

هر جای این کره‌ی خاکی هستید، دل‌تان عاشق، جان‌تان سلامت و جیب‌تان پرپول‌.
سال موش مبارک!

موسیقی:
فریدون پورررضا:  یک:  آها بگو: خُمام بازار جای خوشکیل خوشکلانه دو:   کونوس کله: خانوم کوچیکه یار کیه؟ ای گول مخمل فرنگ، ای گول مخمل فرنگ

 عاشورپور: والس نوروزی: ...که سال نو گردد ما را لب پر خنده.. تیره ببه فرخونده تازه سال، میره هم...

از ما گفتن

فکرش را بکنید: شش ماه تمام آسمان ابری و تو تنهای تنها و  فقط مشغول کافکا. اگر فردا خبر خودکشی ِ ما را شنیدید، تعجب نکنید!

تا بعد

از یک طرف رسیدن به آستانه‌ی پنجاه سالگی و از طرف دیگر قرارگرفتن در وضعیتی که ممکن است زندگی‌ام را از اساس تغییر بدهد، کمی مرا ترسانده. نمی‌دانم سرنوشت چه خوابی برایم دیده و یا زمان آبستن کدام حادثه یا - خدای ناکرده - حوادث برای من است. این‌ها را گفتم تا بگویم: برای یکی دو ماه این‌جا، چندان که در طول ِ پنج سال و نیم گذشته، مرتب به‌روز نخواهد شد.

عاقبت کافکاخوانی:

دی‌روز و امروز

دی‌روز  غروب داشتم با به‌ترین رفیقم توی یکی از فرعی‌های میدان ولیعصر دل و جگر و قلوه می‌خوردم، امروز غروب تک و تنها نشسته‌ام پشت میزم در هایدلبرگ  و به برف ِ تازه به زمین نشسته نگاه می‌کنم.

گزارش

هنوز در سفرم و از دنیا بی خبر. تا سرفرصت خدمت برسم.

کامنت دانی که هم مثل همیشه باز نمی شود. خدا می داند چرا.

تا به زودی

روزهایی هست که می‌گویی: «خدایا زندگی‌ام چقدر خالی و یک‌نواخت است. نه حادثه‌ای، نه عشقی، نه اندوهی، نه شادی‌ی.»
روزهایی هم هست که می‌گویی: «خدایا! بسه! خفه شدم جان مادرت. چقدر حادثه؟ »
تا برسد روزی که بگویی: « این‌ها زندگی ِ آدم زنده است.»


این‌ها را گفتم تا بگویم: من، پس از گذارندن ِ فراوان ِ هر دو نوع روز، می‌روم چند وقتی  بیش‌تر از پیش زندگی کنم.  پس تا به زودی.

کمک

نمی‌دانم چه یا چه‌طور شده که ازچهار پنج روز گذشته  نمی‌توانم پیام‌گیر این‌جا را باز کنم. طبق معمول دست به دامن میرزا پیکوفسکی شدم. او هم چنان که در طول یک سال و نیمی که از شروع کار ِ «مرز آبی» می‌گذرد، همیشه با مهربانی وقت گذاشته و بی‌دریغ کمک‌ام کرده است، گفت از کانادا می‌تواند پیام بگذارد. فکر کردیم ممكن است اشکال از سرور باشد. چند روز صبرکردیم، اما در هنوز بر همان پاشنه می‌چرخد. راست‌اش دیگر خجالت می‌کشم مزاحم این مسافر تازه از راه رسیده بشوم.


لطف کنید و برایم در ایمیلی بنویسید آیا شما از جاهای دیگر هم می‌توانید پیام‌گیر را باز کنید؟
اگر کسی بتواند کمکم کند، از همین الان مرهون محبت‌اش هستم.

تعبیر خواب

Traeume04 (Small).jpg 

باز هم خواب دیدم آمریکا هستم و در آب غوطه می‌خورم. خدا کند حرف‌های فروید و یونگ درست باشد.

وقایع

داشتم توی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها، دنبال یک پیچ مناسب برای تعمیر ِ دوچرخه‌ام می‌گشتم، که تسبیح ِ شاه‌مقصودم را دیدم، با نخی پاره؛ ماترک ِ پدر بود. رفتم توی آن یکی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها دنبال یک تسبیح ِ به درد نخور گشتم تا نخ‌اش را برای دانه‌های شاه مقصود بردارم و دانه‌های سبک شیشه‌ای یا پلاستیکی‌اش را بیاندازم دور. خودنویس ِ قدیمی‌ام را دیدم: یک خودنویس پارکر با دری آبی. چهارده پانزده سال پیش دخترم به من هدیه داده بود. تا همین شش هفت سال پیش، وقتی هنوز با کامپیوتر آشنا نشده بودم، ویژه‌ی یادداشت ِ دفتر «ساعات ِ تنهایی»ام بود. گاهی هم اگر چیز دیگری می‌نوشتم، افتخار پاک‌نویس کردن‌اش به او می‌رسید. اما بعد از این‌که شروع کردم به نوشتن با کامپیوتر، هی کم‌تر و کم‌تر سراغ‌اش رفتم تا قلم‌اش حسابی خشک شد و دیگر ننوشت. چندبار جوهر تازه گذاشتم توش و صدبار تکان‌اش دادم، باز نمی‌نوشت. حتمن دلم نمی‌آمد بیاندازم‌اش دور، که انداخته بودم‌اش توی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها. امروز وقتی پیدایش کردم، با وجودی که می‌دانستم دیگر نمی‌نویسد، حالم خوش شد. انگار دفتر اِنشای کلاس پنجم دبستانم را پیدا کرده باشم. جوهرش را عوض کردم، چندبار تکان‌اش دادم، امتحان کردم، دیدم باز هم نمی‌نویسد. به نوک‌اش نگاه کردم و گفتم: «تو چرا با من قهری؟» گفت: «آبی به من برسان. خشکم، خشک!» چند ثانیه که گرفتم‌اش زیر شیر آب، مثل پیش‌ترها، نرم و مهربان شروع کرد به نوشتن. در دم، دفتر یادداشتم را برداشتم، به فوتی غبار نازک ِ خاک ِ روی جلدش را گرفتم، لایاش را باز کردم و با هیجان نوشتم: «سلام! خوشحالم که دوباره می‌نویسی!» تازه وقتی دو سه سطر نوشتم، فهمیدم چقدر دلم برای صدای خش خش‌اش روی کاغذ تنگ شده بود. چند دقیقه‌ای که نوشتنم، دیدم چقدر دلم برای دیدن خطم تنگ شده بود. اصلن خبر نداشتم.


نخ ِ تسبیح اما به دردم نخورد. دو سر ِ پاره شده‌ی نخ ِ شاه مقصود را گره زدم و آویختم به میخ ِ کتابخانه‌ی کنار میزم؛ پشت ِ تسبیح ِ گِلی، یادگار ِ مادر، که می‌گفت از خاک ِ کربلاست.

تپه‌ی کتاب‌هایی که گذاشته بودم بخوانم، همین‌طور داشت بالا می‌رفت. همه‌شان  را گذاشتم توی کتاب‌خانه که دیدن‌شان خار چشمم نشود.

 وقتی ایده‌ها هجوم می‌آورند، آروز می‌کنم می‌توانستم حرف‌های  ِ همه‌ی آن چند نفری را که در من‌اند، هم‌زمان بنویسم.

درباره‌ی افسردگی

تا چندی پیش هربار که دچار افسردگی می‌شدم (ویا به قول یکی از دوستان رگل می‌شدم)، ذهنم فورن می‌خواست بگردد و علت‌اش را پیداکند. پیدا هم می‌کرد، اما نمی‌توانست علت‌ها را از میان بردارد. در نتیجه افسردگی تبدیل می‌شد به درد مضاعف. اما چند وقتی به این رسیدم که افسردگی هم مثل همه‌ی چیزهای دیگر زندگی گذراست، افسردگی هم بخشی از زندگی است، بخشی از زنده بودن است، اصلن نشانه‌ی زنده بودن است. و این نکته هم دستگیرم شد که کارآمدترین شکل روبرو شدن با افسردگی آشتی با آن است. یعنی به خودم می‌گویم: « نه حوصله‌ی خواندن داری، نه حوصله‌ی نوشتن، نه حوصله‌ی گفتن، نه حوصله‌ی شنیدن؟ دوست داری هیچ کار مفیدی نکنی؟ میخواهی دراز بکشی روی تخت و به سقف اتاق نگاه کنی و ذهن را آزاد بگذاری، هرجا می‌خواهد برود؟ دلت می‌خواهد یکی از این سریال‌های مزخرف ِ پلیسی ِ آلمانی ببینی؟ هرکاری دلت خواست بکن! اما از همه مهم‌تر این است که خودت را سرزنش نکنی، داری وقت‌ات را به بطالت می‌گذرانی.»
با این شیوه طول ِ رگل این ماه از سه روز به دو روز تقلیل پیدا کرد.
پیش‌نهاد میکنم، شما هم امتنحان کنید.

جوهر

مدرسه‌رو که شدی، حکم کردند باید با قلم بنویسی، تا خط‌ات خوب بشود(که انگار شد). کیف می‌کردی وقتی برای خریدن جوهر تازه پول می‌گرفتی. بعد که اجازه دادند با خودکار بنویسی، جانت به لبت می‌رسید تا جوهرش به آخر برسد، می‌خواستی آن‌قدر بنویسی تا هرچه زودتر  تمام بشود.  خودنویس‌دار هم که شدی، این شور وشوق با تو بود. اما جوهر این کامپیوتر ِ لامذهب هرگز تمام نمی‌شود. حتا وقتی انگشتان ِ دست‌ات از فرط کوبیدن روی این صفحه کلید پینه ببندد.

هفت روز

 وقتی سه روز تمام مشغول ترجمه‌ی متنی سفارشی باشی که سراسر فقط اداست و از جنس و جنم آن نثرهایی که فخرفروش‌اند و جملات طولانی ِ پیچ در پیچ می‌نویسند تا چنته‌ی خالی‌شان رو نشود و  دو روز  ِ بعدش هم را صرف  تایپ کردن ِ متنی کنی که هیچ بویی از فارسی به مشام‌اش نخورده، و امروز و فردایت را هم بنشینی تا فرم‌های 24 صفحه‌ای مالیاتی ِ سال‌های  2004 و 2005 و 2006 را پرکنی، ذهن‌ات از کار می‌افتد و   نمی‌توانی چیزی بنویسی مگر  همین گزارش خشک و خالی.

آقای یادعلی

این چه اوضاعی‌ست که در آن نویسنده‌ای که در طول ِ هفت هشت سال گذشته دو کتاب داستان ِ مجوزدار منتشر کرده، به جرمی موهوم دست‌گیر و زندانی می‌شود؟ بعد هم می‌گویند: «صدایش را درنیاورید! وگرنه...»؟ این چگونه اوضاعی‌ست که در آن پس از چهل روز که از دستگیری و زندانی نویسنده می‌گذرد، خانوادهاش تازه باید تقاضا کند پرونده‌اش را بفرستند پایتخت؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن عقوبت ِ نوشتن و چاپ ِ چهار پنج جمله‌ی - گیرم توهین‌آمیز - در کتابی داستانی و مجوزدار، زندان است؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن محتوای پرونده‌ی مجرم ظاهرن چیزی نیست مگر چهار پنج جمله از دو کتاب ِ داستان، گیرم با تیراژ ِ بالای سه هزارتا در کشوری هفتاد و دو ملیونی؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن درباره‌ی «ادبيات معاصرايران درچشم‌انداز جهانی » نشست برگزار می‌کنیم؟
اوضاع چطور است؟

سه جمله از سه کتابی که تازه خوانده‌ام

 « آیا نمی‌دانی – هنوز هم نمی‌دانی – که تبعید خیلی به کودکی مربوط می‌شود، با توهمات ِ بی‌اساس‌اش، با معصومیت ِ کوبنده‌اش؟ »
 " Landschaften einer fernen Mutter " (مناظر مادری دور)، سعید (نویسنده و شاعر ایرانی که به آلمانی می‌نویسد)

 «خارجی بودن، یک جور حاملگی ِ مادام‌العمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی، و ناخوشی مدام. یک جور مسئولیت مداوم و بی‌وقفه. یک جمله‌ی معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای این‌که نشان بدهد، از زندگی قبلی خبری نیست، و جای آن را چیزی پیچیده و پرزحمت گرفته.»
 "هم‌نام"، جومپا لاهیری، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت

«...از لحاظ روانشناسی وقتی آدم سرزمینی رو از دست بده مثل اینه که هنوز پیداش نکرده»
" مسافر هیچ کجا"، رضا دانشور

 خلاصه...کجا بودیم؟ چی داشتیم می گفتیم؟

بابا ای ول

جای شما خالی صفایی کردم وقتی این‌جا را دیدم. بی‌انصاف‌ها اسم کتاب را که نوشته‌اند: "تاکسی سرنوشت‌ها" هیچ، در بخش "چکیده" که مثلن خواسته‌اند کتاب را معرفی کنند، آورده‌اند: "... اين داستان‌ها بيانگر مشکلات ايرانيان مهاجر در آلمان و برخی مسائل ديگر است." این "برخی مسایل دیگر" ش واقعن محشر بود. علاوه براین‌ها معلوم نیست، کتابی که قیمت‌اش هزار و چهارصد تومن است، چرا به دلار می‌شود 11.56 . کسی هست که بگوید فلسفه‌ی آن شش ِ آخر پنجاه چیست؟ یعنی خیلی دقیق حساب کردند یا دارند مایه به مایه حساب می‌کنند؟

اطلاعیه

چهارمین همایش ِ بین‌المللی ِ خُمامی‌های مقیم اروپا

تعداد اعضاء: بیست و هشت نفر
تعداد شرکت‌کننده: چهارده نفر
محل ِ سکونت اعضاء: آلمان، انگلستان، ایتالیا، دانمارک، سوئد، فرانسه
برگزارکننده: میم ِ مهربان به مناسبت نیم قرن زندگی و نوروز 1386
دستور همایش: تازه کردن دیدار؛ مرور ِ خاطرات مشترک ِ دوران کودکی، نوجوانی و جوانی
برنامه‌های جنبی: عیش و نوش و موسیقی و رقص و آواز
زمان: شنبه 31 مارس ‏2007‏ از ساعت شش بعد از ظهر تا بوق سگ
مکان: شهر مقدس ماینس در آلمان


در صورت توافق مجمع ِ عمومی، گزارش همایش متعاقبن به اطلاع عموم خواهد رسید.

ادامه‌ی بهاریه

گفت: «ببین پسردایی! ما از صبح تا الان که شیش ِ غروب است، از خانه آمده‌ایم بیرون. وقتی برویم خانه باید بگوییم کجا بوده‌ایم. اگر بخواهی داستان دو تا فیلم را تعریف کنی، ما هم ترا لو می‌دهیم. می‌گوییم، اسماعیل اول به ما نان و لوبیا داد و بعد هم ما را برد رشت، سینما، آن هم نه یکی، بل‌که دو تا. آن وقت هر سه‌تامان کتک می‌خوریم. هر سه‌تامان و از همه بیش‌تر تو. اما اگر از خیر تعریف بگذری، من می‌گویم رفته بودیم منزل عموی ِ من برای عید دیدنی، نهار ما را نگه داشتند. بعد هم با پسرعموهایم بازی کردیم و الان رسیدیم. جریمه‌اش یکی دو ساعت اوقات تلخی و شنیدن ِ چهار تا نصیحت است.» اسماعیل نزدیک بود اشک‌اش دربیاید. گفت: «پس بگذار اقلن یکی را تعریف کنم.» پسرخاله گفت: «همین که گفتم. یا تعریف بی تعریف، یا تعریف و کتک.» اسماعیل گفت: «پس من کرایه ماشین تا خمام ِ شما را نمی‌دهم.» محمد با بی‌رحمی ِ تمام گفت: « لازم نکرده. خودم دارم.»

بهاریه

یک پسردایی هم سن و سال داشتم به اسم اسماعیل که با خانواده‌اش تهران زندگی می‌کرد. باید بیش‌تر از سی سال باشد که از او بی‌خبرم. این پسردایی علاوه بر این‌که کمی شیرین عقل بود، خیلی هم حرف می‌زد و به همین خاطر در فامیل معروف بود به "سگ روده". همه، از کوچک و بزرگ، از او فراری بودند. اسماعیل اما قدرت خیال‌پردازی ِ عجیبی هم داشت که در روده‌درازی‌هایش تبدیل به دروغ‌های شاخ‌دار می‌شد. مثلن یک‌بار که از تهران آمده بود خمام، گفته بود اتوبوس‌شان نزدیک منجیل افتاده توی سپیدرود، همه‌ی مسافرین اتوبوس غرق شده‌اند و فقط او توانسته خودش را نجات بدهد. تمام سپیدرود را شناکرده تا رسیده به رشت و از رشت تا خمام را هم پیاده آمده. و بعد به شرح دقیق ِ وقایعی که در طول مسیر سپیدرود برایش افتاده، از جمله به جنگ با کوسه‌ماهی‌های سپیدرود پرداخته بود.
یادم می‌آید، دوازده سیزده ساله بودیم. من باید، مثل هر سال، همه عیدی‌هایم را تحویل ِ مادر می‌دادم. آن مقداری که سهم من می‌شد، دست بالا پول یک لیوان آب آلبالو با گل‌پر بود. روز دوم سوم عید بود. اسماعیل، من و پسرخاله محمد را خبر کرد که خانواده‌ی ثروت‌مند  مادری‌اش عیدی کلانی به او داده‌اند. و گفت ما را به نان و لوبیا، با تمام مخلفات‌اش، یعنی  دو سیخ کباب و خیارشور و گوجه فرنگی و آب‌لیمو و روغن زیتون و یک شیشه کانادادرای و بعد از آن به یک سینما در رشت دعوت می‌کند، به شرط این‌که بعد از دیدن ِ فیلم، داستان ِ فیلم را دوباره برای‌مان تعریف کند و ما تا آخر گوش بدهیم. من از یک طرف نمی‌توانستم از نان و لوبیا و مخلفات‌اش و بعد هم رشت و سینما بگذرم،از طرف دیگر می‌دانستم شنیدن ِ داستان ِ فیلم با آن خیال‌پردازی ِ بی‌کران و روده‌ی درازی که اسماعیل دارد، تا سیزده به در طول خواهدکشید و من حتا نمی‌رسم مشق‌های عیدم را بنویسم. پسرخاله محمد که هم‌سن و سال ما اما ختم روزگاربود، حالی‌ام کرد که: قبول کن. قول می‌دهم بعد از سینما کاری کنم که مجبور نباشیم حتا یک کلمه هم گوش کنیم.
جای شما خالی، نهار نان و لوبیای سیری - صد البته با مخلفات ِ وعده داده شده - در خمام خوردیم و رفتیم رشت سینما. از سینما که بیرون آمدیم، اسماعیل گفت: «خٌب...» محمد نگذاشت جمله‌اش را تمام کند، گفت: «اسماعیل!  تو که هنوز پول داری. پول بلیط فیلم بعدی را به ما قرض بده.» اسماعیل گفت، پول بلیط فیلم بعدی را هم می‌دهد، به شرطی که داستان این یکی را هم برای‌مان تعریف کند. آب از سر گذشته بود. قبول کردیم. از سینمای دوم که بیرون آمدیم، اسماعیل گفت: «خٌب...» محمد گفت:« اسماعیل! گرسنه‌ایم. با شکم خالی که داستان مزه نمی‌دهد. به ما پول قرض بده، برویم ساندویچ بخوریم. شکم‌مان که سیر شد، آن وقت شروع کن.» اسماعیل گفت: «من هنوز پول دارم. اگر قبول کنید علاوه بر داستان ِ دو فیلمی که دیده‌ایم، داستان آن فیلمی را که تهران دیده‌ام، هم برای‌تان تعریف کنم، پول ساندویچ‌ها پای من.» طبیعی است که فورن قبول کردیم. خوب یادم هست، در به‌ترین ساندویچی ِ رشت ِ آن زمان گران‌ترین ساندویچ، یعنی مغز خوردیم با زیتون پرورده و نفری یک دوغ ِ محلی با درار و راهی خمام شدیم. اسماعیل که حالا فقط کرایه ماشین تا خمام را داشت، ‌خواست شروع کند که محمد گفت:


اگر گفتید چی گفت؟

سال نو مبارک

آروز می‌کنم هرجای این خاک که هستید، عاشق باشید که عشق اکسیر حیات است.
با ترانه‌ی والس نوروزی  ِ عاشورپور سال نو را تبریک می‌گویم.

دعوت به نشست ِ آشنایی با نوید کرمانی

سوتران برگزارمی‌کند:
برای اولین‌بار به زبان فارسی
آشنایی با زندگی و آثار دکتر نوید کرمانی، نویسنده، اسلام‌شناس و روزنامه‌نگار


توسط:  مریم انصاری، نویسنده و روزنامه‌نگار
            ناصر غیاثی، نویسنده و مترجم


شنبه هفدهم مارس در کلن


Samstag 17. März 2007
Einlass 19:30 Uhr
 Souterrain
Ubierring 47
50678 köln
Reservierung: Tel. 0221/ 3109428
Eintrittskarten an der Abendkasse, 5,- EURO

جاه‌طلب‌های خودآزار

نوشتن به زبان ِ مادری، بیش‌تر وقت‌ها، پوست می‌کند. (آیا نویسنده‌ها لذت ِ خودآزارانه‌ای می‌برند؟)
وای به روزی که بخواهی به زبانی بیگانه بنویسی. (آیا نویسنده‌ها جاه‌طلب‌اند؟)

روز زن مبارک

یک جمله‌ی خبری در شش نوع بیان

یک: لئوناردو و گابریل، در همان روزی به دنیا آمدند که من. (خودبزرگ‌بینی: آن روی ِ سکه‌ی خود کوچک‌بینی، خودشیفتگی  ِ حاد.)
دو: من در همان روزی به دنیا آمدم که داوینچی و مارکز. (خنده در تنهایی، تسلی)
سه: از زبان ِ تاریخ: پانزده اسفند برابر با ششم مارس مصادف است با تولد لئوناردو داوینچی، گابریل گارسیا مارکز و ناصر غیاثی. (این دیگر از زبان تاریخ است و من ناتوان در دخالت!)
چهار: مگر دنیا را خواب برده است؟ چرا کسی تولدم را به من تبریک نمی‌گوید؟ (عود بیماری‌ها، دن کیشوت ِ معاصر، آماده برای سپرده شدن به تیمارستانی با یک روان‌کاو  ِ حاذق)
پنج: امروز، پانزدهم اسفند 1385 برابر با ششم مارس 2007،  چهل و هشت سالم را تمام می‌کنم و وارد چهل و نه سالگی می‌شوم.  شکر خدا، در مجموع خوش‌بختم و خوش‌حال و سالم. و البته که: بی‌عشق مباد هرگز!  بقیه‌ی عمر را عشق است.(خلوت ِ عیان‌شده)
شش: خیلی ممنون. (کلام آخر)

جواب ِ های

چند توضیح برای خوانندگان وبلاگ ِ مجید زهری که احتمالن – به خاطر فحاشی‌های اخیرش گذرشان به این‌جا می‌افتد: پرفسور مجید خان جان که دایم در حال تشخیص "گرفتاری های ما ملت" در عرصه‌های جامعه‌شناسی و اقتصاد و سیاست و ادبیات و فرهنگ و فلسفه و غیرو  هستی! یک: عکس روی جلد ِ تاکسی‌نوشت توی همین سایت هست. هر آدم بینایی کلیک که بکند، خواهد دید زیرش نیامده «مجموعه قصه». اما داخل کتاب آمده: «مجموعه داستان» که تو  نه عکس را دیده‌ای و نه کتاب را خوانده‌ای. تفاوت است بین "قصه" و  "داستان"، استاد! دو: "در کاردار سفارت" سخن‌رانی نمی‌کنند،  "کاردار" مکان نیست، آدم است. سه: تو حتمن تجربه داری که می‌دانی "مواجب را می‌فرستند در خانه". چهار: باز بنا بر تجربه‌ی شخصی است لابد که می‌گویی، سخن‌رانی در کنسول‌گری عنوان "نویسنده" را به ارمغان می‌آورد. پنج: من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخن‌رانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری، آن هم شش ماه پیش. مواجبم را هم به شماره حساب بانکی‌ام حواله کرده‌اند. شش: من "در نیمچه‌وبلاگ متروک" خودم تو را نه نویسنده دانستم و نه اهل فکر، چراکه جای تو در هیچ یک از این عده آدم نیست. دست‌بالا می‌توان تو را یک سلطنت‌طلب ِ دست ششم دانست که درباره‌ی تمام امور عالم اظهار فضله می‌کند. هفت: به همین خاطر هم بود که در مورد آموزش زبان آلمانی ِ تو فقط یک لینک دادم. حالا ناچارم چیزی یادت بدهم: استاد همه‌چیزدان! در زبان آلمانی سه تا sie داریم. یکی‌اش به معنی ِ "او"، سوم شخص مفرد مونث است که همان she زبان انگلیسی باشد. دومی به معنی "آن‌ها" "این‌ها" است که همان they انگلیسی باشد و سرانجام سومی به معنی "شما" برای دوم شخص مفرد است و وقتی است که بخواهند محترمانه با یکی حرف بزنند. S این Sie را همیشه باید بزرگ نوشت، فرقی نمی‌کند کجای جمله بیاید. به همین خاطر وقتی در جمله‌ای گفتاری، تشخیص ِ دو تا sie از هم مشکل باشد، می‌گویند: Sie, groß geschrieben. یعنی منظور آن sie است که بزرگ نوشته می‌شود تا طرف مقابل بفهمد که منظور "او" یا "آن‌ها" نیست.


امان از دست ِ این میوه‌ی تازه رسیده‌ی آبدار ِ نوبری، پرفسور دکتر مجید خان زهری، که نه آدمیرال است نه پیاز و نه چغندر! یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد، مگر عقده‌ی حقارت‌اش.
خوانندگان این وبلاگ به خاطر این پست مرا ببخشند. ناچار بودم . برویم سر کار و زندگی‌مان.

الماس در ذغال‌دانی

«روزها در راه» را تازه تمام کرده بودم و می‌خواستم ببینم دیگران درباره‌‌ي این کتاب چه گفته‌اند. دست به دامن گوگل شدم. دست برقضا همان ابتدای لیست یک نوشته دیدم از خانم مهستی شاهرخی در سایت مانی‌ها در سوگ شاهرخ مسکوب. خواندم و کلی خندیدم. جان می داد برای بلندخوانی. حیف که وقت و حوصله‌اش نبود. اما چند تا از جمله‌ها را برای شما دست‌چین کرده‌ام، تا بی‌نصیب نمانید. خانم شاهرخی میان دسته گل‌های زیادی که برای خودشان می‌فرستند، می‌نویسند:
در آن دوران، به خاطر تراژدی‌های سوفکل شیفته‌ی یونان باستان بودم. فرو رفتن در تاریخ یونان باستان و جستجوی عصر طلایی! غرق شدن در تاریخ تمدن قطور و چند جلدی ویل دورانت! تا مدتها در یونان باستان زندگی می‌کردم. بعدها نویسندگان دیگری پیدا شدند و به زور[!!!] مرا از یونان باستان بیرون کشیدند ولي تکه‌هايي از جواني‌ام در عصر طلايي يونان سکنا گرفت و هنوز هم بخش‌هايی از وجودم به تراژدی‌هایی از يونان باستان آغشته است.
من به یادگیری و آموزش دانشگاهی گرایش بسیار دارم.
من که چندین سال بود در پاریس زندگی می‌کردم و باز یادم رفته بود که فضای فرهنگی ایرانیان تا چه حد قبیله‌ای است چیزی گلویم را فشرد. آخر چطور می‌شود با یک گز فروش [منظور اصفهانی است] و یا با یک ماهی‌فروش [منظور رشتی است] از "فرهنگ" و "ریشه‌های فرهنگی" حرف زد؟ چرا ندارد!
آدمیزاد همین است دیگر! به قول برشت "آدم، آدم است" و "آدم عوض می‌شود دیگر!" آیا منظور برشت از دگرگونی و تغییر پذیرفتن آدمیزاد، اینگونه رنگ عوض کردن و بوقلمون صفتی‌ها بوده است؟
روز پنجشنبه قاب عینکم شکسته بود و روز جمعه 22 آوریل در جلسه یادبود عینک به چشم نداشتم و دو متر آن طرفتر، آدم‌ها را مانند غریبه‌هایی فرو رفته در مه می‌دیدم. کوری اودیپ نبود؟ و نور کورکننده‌ی حقیقت...؟
سرش را به علامت منفی تکان داد.
تنگ نظری و روسیاهی همیشه به ذغال می‌ماند.
من از چیزی که هنوز هم به درستی نمی‌دانم چیست مطمئن شدم.
حیف! حیف! الان یک جاهایی دلم آزرده است و گرفته.
پس از خواندن "مقدمه‌ای بر رستم و اسفنديار"، اسفنديار ديگر پهلوانی تهمتن نيست، آشيیي است با نقطه‌ی ضعفی در قوزک يا پاشنه‌ی پا و يا در ديدگانش.


درباره‌ی وجه مشترک (البته ایشان گفته‌اند "نقطه عطف") خودشان و شاهرخ مسکوب می‌نویسند:
هر دويمان، دو نفر از دو نسل متفاوت به خودکفايی و استقلال بی‌نظيری دست يافته بوديم که فقط با چشم خرد ميتوان آن را دريافت. البته اينها نقطه‌ی عطف ما بود نقاط تفاوت هم که آشکار است.


درباره‌ی شاهرخ مسکوب:
همان سال یک بار دیگر هم شاهرخ مسکوب را دیدم و دو نفری حرف زدیم این بار موضوع صحبت دردهایمان بود. شاهرخ مسکوب از دست دردش گفت و من از سر دردم [ترکیب ِ "دست درد" وجود ندارد،  "سردرد" و "دست درد" قافیه را تنگ کرده بودند]
شاهرخ مسکوب اگر چه ديگر مويی بر سرش باقي نمانده بود ولي به تعداد موهای سر من کتاب و پژوهش نوشته بود [اگر اشتباه نکنم مجموعه‌ی آثار روان‌شاد مسکوب، اعم از تالیف و ترجمه، سیزده کتاب است.پیدا کنید تعداد موهای سر خانم شاهرخی را]
[پس از دیدن جسد راون‌شاد مسکوب] پیش از این هرگز آقای مسکوب را با چشمان بسته و یا خفته و یا دراز کشیده و یا بی‌جان ندیده بودم.
[جسد]شاهرخ مسکوب زیبای خفته و یا زن اثیری صادق هدایت نبود.
انديشه و نثر را در آثار مسکوب نمی‌توان از هم تفکيک کرد همه در هم آميخته است،

 شاه‌بیت نوشته را گذاشته‌ام برای آخر، تا شاید اشتهاتان تحریک بشود و بروید خود نوشته را بخوانید و  بیش‌تر بخندید:


نثر شاهرخ مسکوب مانند الماسی در ذغالدانی می‌درخشد.

علیه جنگ

...در زمانی که قشون شوروی در جنگ جهانی ِ دوم در ایران بود، شخصی از تبریز به برادر خود چنین تلگراف کرد: « تهران، خیابان فلاحت، تیمچه کرامت، اخوی هدایت، اروس وارد، اموال غارت، ابوی مفقود، جاده‌ها مسدود، والده رحلت، همشیره بیعصمت، همگی سلامت، قربانت عنایت.»


از: «روزها در راه»، یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب، انتشارات خاوران، پاریس زمستان 79

نقد!!! فیلم

توی بیش‌تر فیلم‌ها یک چیز خیلی مضحک و تکراری است: آدم ِ فیلم، همیشه، حتا در شلوغ‌ترین نقطه‌ی شهر، درست جلوی در ِ ساختمانی که می‌خواهد وارد آن بشود، یک جای پارک خالی پیدامی‌کند. تازه بعضی‌هاشان نه تنها در ماشین را قفل نمی‌کنند و شیشه‌ی ماشین را بالا نمی‌کشند، بلکه سویچ را هم برنمی‌دارند.

سفر

بعدازظهر دوشنبه است. خسته‌ام. حوصله‌ام بدجوری سرآمده، دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود، نه به بازی با Bookworm ، نه به یک قدم زدن ِ نیم‌ ساعته زیر این آفتاب ِ زمستانی توی کوه‌-جنگل‌های پشت خانه. دلم می‌خواهد بزنم بیرون، بروم مسافرت. از هم‌خانه می‌پرسم: «برویم سر بگذاریم به بیابان؟» «کدام بیابان مثلن؟» «مثلن بیابان ِ هلند، آمستردام. روز اول برویم تماشای تابلوهای ِ ونگوک، سرشب برویم توی یک کافی‌شاپ خودمان را بسازیم، بعد برویم تماشای شهرنوی آمستردام. فردایش هم می‌رویم به دیدن ِ خانه‌ی  آنه فرانک. یک شب هم بحث‌های ادبی می‌کنیم با میزبان‌مان. پنج‌شنبه می‌رویم، یک‌شنبه برمی‌گردیم. پول داریم؟» «پول داریم. تو اول زنگ بزن، ببین صاحب‌خانه اصلن حوصله‌ی مهمان دارد.» زنگ می‌زنم. میزبان می‌گوید: «مثل همیشه؟» می‌گویم: «البت. مثل همیشه.» می‌گوید: «قدم‌تان روی چشم.» هم‌خانه می‌پرسد:«مثل همیشه یعنی چی؟» می‌گویم:«مثل همیشه یعنی یک کلید ِ خانه را می‌دهد دست ما و زندگی ِ عادی ِ خودش را می‌کند. یکی از شب‌ها با هم غذایی می‌پزیم و می‌خوریم و بحث‌های ژرفادار می‌کنیم.» کامپیوتر را روشن می‌کند. توی سایت راه‌آهن می‌چرخد و بیست دقیقه‌ای یک بلیط ِ دو نفره‌ی رفت و برگشت به آمستردام را که قیمت معمولی‌اش 450 یورو است، می‌خرد به 150 یورو؛ آنلاین. فورن چا‌پ‌اش می‌کند، می‌گذارد توی یک پاکت ِ نامه و رویش می‌نویسد: Ticket و می‌گذارد گوشه‌ی میزش. همان‌طور که دارد می‌گوید: «این اینترنت عجب چیزی است.» من پروازکنان برمی‌گردم به اتاقم، یک سیگار روشن می‌کنم و تند  تند به یکی دیگر از دوستان ِ نادیده‌ام در آمستردام ایمیل می‌زنم. فورن جواب می‌دهد که دارد می‌رود سفر، اما شنبه ظهر آمستردام است و ما را به شام دعوت می‌کند. به! به! حالا می‌شود نشست و با خیال راحت کارکرد. فردا هم همین‌طور، چهارشنبه شب که مهمان داریم و پنج‌شنبه صبح سوار  ِ قطاری که از بغل گوش خانه‌مان می‌گذرد می‌شویم و پنج ساعته صاف می‌رسیم به ایست‌گاه قطار ِ مرکزی ِ آمستردام. از آنجا تا خانه‌ی میزبان سه تا چهار ایست‌گاه تراموا بیشتر نیست. صدبار رفته‌ام. راه را خیلی خوب بلدم. دوباره زنگ می‌زنم به میزبان و ساعت ورود و خروج‌مان را به اطلاع‌اش