Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

هیچ نگفتن، همه را نوشتن

به نقل از رادیو زمانه

یورگن ریته
ترجمه: ناصر غیاثی

آلن روب‌گری‌یه، نویسنده‌ی فرانسوی، بنیان‌گذار ِ «رمان نو» که در کتاب‌هایش تجارب زبانی را با اروتیک آمیخت و فیلمنامه‌هایی مانند ِ «سال گذشته در مارین‌باد» را نوشت، دوشنبه‌ی گذشته درگذشت. روزنامه‌ی "نویه‌تسوریشه تسایتونگ» در شماره‌ی سه‌شنبه‌اش مقاله‌ای در رثای او منتشرکرده است که ترجمه‌ی آن را می‌خوانید.
«یک نویسنده‌ی واقعی هیچ چیزی برای گفتن ندارد»، چون «دنیا نه معنی دارد، نه عبث است و چیزی بیش از این نیست... چون تمام ادبیات ِ ما حتا ذره‌ای هم روی آن تاثیر نگذاشته است.»
گرچه با چنین جملاتی میلیون‌ها خواننده جذب آدم نمی‌شود، اما در محفل‌های روشنفکری ِ سال‌های پنجاه این جملات بازتابی چنان تحریک‌آمیز داشت که فورا برای نویسنده‌اش جایی مطمئن در حیات ادبی ِ فرانسه و بعد به سرعت در آمریکا و سپس اروپا تضمین کند: آلن روب‌گری‌یه که در سراسر جهان ترجمه شده، هزاران‌بار تفسیر شده، به او حمله کردند و شیفته‌اش شدند، یکی از مهم‌ترین نویسندگان قرن گذشته شد و در سراسر زندگی‌اش یک تحریک‌کننده باقی ماند.

ادامه این مطلب

هیتلر نازک نارنجی بود

به نقل از رادیو زمانه 
به نظر نورمن میلر هیتلر آلت دست شیطان بود، اما قصد ندارد با این حرف گناه آلمانی‌ها را پاک کند. ده سال بود که رمانی منتشر نکرده بود. در هشتاد و چهار سالگی رمان ِ «قصر ِ میان جنگل» را نوشته است. در این رمان یک افسر سابق اِس اِس و خدمت‌کار شیطان داستان ِ تولد و جوانی ِ آدولف هیتلر را راویت می‌کند. نیویورک تایمز نوشته بود: «کم پیش آمده که ابتذال ِ شرارت را این‌چنین ادیبانه نشان بدهند.»روزنامه‌ی دی‌ولت دو ماه قبل از مرگ ِ نورمن میلر به مناسبت ِ انتشار ترجمه‌ی آخرین رمان‌اش "‌قصر ِ میان جنگل" به آلمانی گفتگویی با او داشت که ترجمه‌اش را می‌خوانید.
ناصر غیاثی

روز بخیر. خیلی بانمک هستید.
امممم. خیلی ممنون. شما هم همین‌طور. چه چشمان ِ آبی ِ فوق‌العاده‌ای!
ممنون. مشکل این است که دیگر خیلی خوب نمی‌بینند، این چشم‌ها.
می‌دانم. آخرین باری که وارد انظار عمومی شدید، در ژوئن همراه با گونتر گراس در نیویورک بود که گفتید نور پرژوکتورهای صحنه را کم کنند و اعلام کردید این آخرین بار است که وارد انظار عمومی می‌شوید. گفتید: «من نیمه‌کور و نیمه‌کر هستم و تقریبا نمی‌توانم راه بروم.»
آه! خیلی از این کار پشیمانم. حالم آن روز اصلا خوب نبود. اما هنوز گفتگو شروع نشده، سرحال و بیدار شدم. تجربه‌ی بسیار جالبی بود. اما حالا باید هر برنامه‌ای را با این تذکر شروع کنم که این احتمالا آخرین باری نیست که من وارد انظار عمومی می‌شوم.

ادامه این مطلب

همه‌ی ما معلم‌ داشتیم

به نقل از رادیو زمانه 

شانزدهم اکتبر امسال گونتر گراس هشتاد ساله شد. روزنامه‌ی فرانکفورته روندشاو آن‌لاین به این مناسبت گفتگویی طولانی با او داشت که ترجمه‌ی بخش‌هایی از آن را می‌خوانید. گزینش این بخش‌ها دو رویکرد را در نظر داشت: چیزهایی شنیدنی از گراس که شاید پیش از این نشنیده بودیم و عدم اجبار به خواندن چیزهایی که پیش‌شرط ِ درک‌شان آشنایی نزدیک با تاریخ و سیاست ِ روز آلمان است.

آقای گراس، برنامه‌های زیادی به مناسبت تولدتان در پیش دارید. غیر از جشن در دانتسیگ(شهر تولد گراس)، بیستم اکتبر ناشر شما در گوتینگن مهمانی بزرگی با حضور بسیاری از شخصیت‌های برجسته برگزار می‌کند. بعد خانوادگی جشن خواهید گرفت. همکاران دیگرتان ترجیح می‌دهند در چنین موقعیت‌هایی ناپدید بشوند. خوش‌تان می‌آید محور قراربگیرید؟
من ناپدید نمی‌شوم. مخالفتی هم با این ندارم که ناشرم بگوید باید تولدت را جشن بگیریم. روزهای تولد ِ رُوند و نیمه‌رُوندم را با همیشه همراه با میهمانان ِ زیاد جشن گرفته‌ام. این‌بار اما اول گروه کوچکی خواهیم بود. همه‌ی بچه‌های من کارمی‌کنند و چون هشتادمین سال تولدم به سه‌شنبه می‌افتد، بیشترشان نمی‌توانند بیایند. جشن بزرگ تولدم را در خانواده، آخر هفته جشن می‌گیریم. امیدوارم حسابی برقصیم. من هنوز با عشق و علاقه می‌رقصم. گفتم یک گروه جاز بیاید، حالا ببینیم چه می‌شود. اما تمام خانواده‌ام هستند.
هشت بچه و پانزده تا نوه.
نوه‌ها حالا شده‌اند شانزده تا. غیر از این هرچه گفتید درست است.

ادامه این مطلب

درس اخلاق برای توده ها

به نقل از رادیو زمانه
به گزارش خبرگزاری‌ها رمان تازه‌ی خالد حسینی، «هزاران خورشید تابان» توسط پنج مترجم متفاوت به فارسی ترجمه شده و به زودی انتشار می‌یابد. گئورگ دیتس، منتقد ادبی روزنامه‌ی آلمانی «دی تسایت» به مناسبت انتشار ترجمه‌ی آلمانی ِ کتاب گفتگویی تلفنی با خالد حسینی انجام داده و کتاب را نقد کرده است. ترجمه‌ی فارسی مقاله را می‌خوانید.
ناصر غیاثی

خالد حسینی نویسنده‌ای است برای قرن بیست و یکم. او یک پزشک ِ افغانی ِ تبعیدی است و به سفارش سازمان ملل متحد در امور پناهندگان به دارفور سفر می‌کند. در سن خوزه‌ی کالیفرنیا با همسر افغانی‌اش زندگی‌ می‌کند، هفته‌ای چهار تا پنج‌بار پدر، پسرعموها و پسر دایی‌ها و بستگان دیگرش را می‌بیند و از طریق ماهواره از اخبار وطن باخبر می‌شود. او کتابی نوشته که داستان ِ دوستی دو پسر را در افغانستان روایت می‌کند، کتابی که هفت ملیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسیده و به تازگی فیلمی از روی آن ساخته شده است. یک کتاب دیگر هم نوشته که داستان ِ دوستی ِ دو زن در افغانستان را روایت می‌کند، کتابی که بلافاصله در صدر لیست ِ کتاب‌های پرفروش ِ آمریکا قرارگرفته و به تازگی حقوق ساختن فیلم‌اش فروخته شد. او محجوب و دوست‌داشتنی، پیام‌آور و در عین حال خود ِ پیام است. او دو استعداده‌ای است با دو بیوگرافی در زمانه‌ای دوگانه. و اخلاق‌اش در کتاب‌فروشی‌ ِ فرودگاه‌ها خیلی خوب به فروش می‌رود؛ مثلا رمان تازه‌اش هزاران خورشید تابان که حالا به آلمانی هم منتشر شده، برای پرواز مسیر ِ برلین - نیویورک مناسب است.

ادامه این مطلب

دندان‌های زندگی تیزتر است

فصل‌نامه‌ی آلمانی‌زبان «اخبار ادبی از آسیا، آفریقا، و آمریکای لاتین» بخش زیادی از شماره‌ی تابستانی امسال خود را به ادبیات معاصر ایران اختصاص داده است. ترجمه‌ی گفت‌وگوی این فصل‌نامه با عباس معروفی را در رادیو زمانه بخوانید

پی‌نوشت: گذاشتن متن ِ ترجمه در این جا زحمت زیادی دارد و وقت بسیاری می‌برد. اگر پشت خط مانده‌اید، خبر بدهید، تا بگذارم این‌جا.

ادبیات فارسی چقدر فارسی‌ست؟

به نقل از رادیو زمانه
فصل‌نامه‌ی آلمانی زبان «اخبار ادبی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین» بخش زیادی از شماره‌ی تابستانی امسال خود را به ادبیات معاصر ایران اختصاص داده است. ترجمه‌ی یک گفت‌وگو از این مجموعه در زیر می‌آید
.

پیرامون این موضوع چند وجهی از دو تن از زنان مترجم که به‌طور جدی به ادبیات مدرن ایران می‌پردازند سؤال کرده‌ایم. سوزان باغستانی و یوتا هیمل‌ریش در سال‌های اخیرکتاب‌های مهمی از ادبیات مدرن ایرانی را [به آلمانی] ترجمه و ثابت کرده‌اند ادبیات فارسی را خیلی خوب می‌شناسند. سخنان این دو توسط ناصر غیاثی، نویسنده‌ و مترجم ایرانی که از سال ۱۹۸۳ در آلمان زندگی می‌کند، تکمیل می‌شود. او داستان‌هایی کوتاه به زبان مادری‌اش منتشر و آثاری، از جمله از برشت و فروید، را به فارسی ترجمه کرده است.

ادامه این مطلب

گفتگوی کوتاهی با اِلفریده یلینک

گفتگوی روزنامه‌ی فرانکفورتا آلگماینه تسایتونگ ِ آلمان با برنده جایزه نوبل ۲۰۰۴
مترجم: ناصر غیاثی                                                                              به  نقل از رادیو زمانه


اشاره اِلفریده یلینک، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ۲۰۰۴، تاکنون دو فصل - تقریبا نود صفحه - از رمان ِ جدیدش «رشک» را در سایت شخصی‌اش منتشر کرده‌ و در پایان هر فصل آورده است: «ادامه دارد.» وی در پاسخ به این پرسش ‌که فصل بعدی رمان کی منتشر می‌شود، می‌گوید: «خودم هم هنوز نمی‌دانم. در مجموع پنج فصل خواهد بود که در فاصله‌های زمانی نامعینی روی نت قرار خواهند گرفت.» وی هرنوع نقل‌قول از این رمان را ممنوع اعلام کرده، مگر با اجازه‌ی مستقیم خودش. می‌گوید: «این قاعده‌ی باز است.» روزنامه‌ی فرانکفورتا آلگماینه تسایتونگ ِ آلمان به این مناسبت گفتگوی کوتاهی با او انجام داده که فارسی‌اش را در زیر می‌خوانید.

این کتاب، کتاب نیست


- شما متن‌تان در اینترنت را "رمان خصوصی" خواندید. چرا؟ آیا این نام‌گذاری یک نوع ِ ادبی است؟
- معنی‌اش این است که رمان فقط بطور خصوصی منتشر می‌شود، به اصطلاح نویسنده‌ای که ناشر خودش هم است. اما در عین حال این معنی را هم می‌دهد که در این رمان به مسایل خصوصی‌ بیش‌ از پیش اشاره می‌شود.
شما "رمان خصوصی" را روی اینترنت گذاشتید، یعنی عمومی‌ترین ِ مکان ِ ممکن. چرا این کار را کردید؟
اینترنت اما شکل دیگری از مکان عمومی است. چرا که مکان عمومی در وب مجازی است. وقتی همه بتوانند چیزی را بخوانند، پس کسی هم نمی‌تواند آن را بخواند. من متن را می‌نویسم اما هم‌زمان می‌توانم خودم را پشت‌اش پنهان کنم، چون می‌شود گفت نوشته نشده.
- قصد دارید بعدا روی رمان کار کنید و ناشرتان آن را به مثابه کتاب منتشر کند؟
- نخیر، کتابی وجود نخواهد داشت.
- چرا؟ یک‌بار گفته بودید که جایزه‌ی نوبل برای شما آزادای‌های ِ جدیدی به ارمغان آورده است. آیا آزادی از اجبارهای بازار کتاب، در شمار همین نوع آزادی است؟
- جایزه‌ی نوبل رهایی‌بخش بود، مطمئنا، هم به این خاطر که نمی‌توانم مجامع عمومی را در هیچ شکل‌اش تحمل کنم، امری که در مورد من آسیب‌شناسانه است. اما این‌گونه بودنم، دست خودم نیست. همان‌طور که گفتم، مهم این عنصر ِ شاید کاتولیکی است که می‌توانم - مثل اعتراف در کلیسا - چیزی را علنی کنم و هم‌‌راه با آن‌ تبرئه هم بشوم. متن نوشته شده و در عین حال تقصیر من هم نیست که نوشته شده. بله، فکرمی‌کنم مسئله همین توانایی ِ مرتکب گناه شدن است. چیزی نوشته‌ام، اما اصلن این من نبودم که آن را نوشته‌ام. البته طبیعی است که جایزه‌ی نوبل امکان مادی‌ ِ انجام این‌کار را برای من فراهم می‌کند. با این همه من از طریق کتاب‌هایم (غیر از "شهوت") خیلی پول دستم را نگرفت. حتا بعد از جایزه‌ی نوبل هم نمی‌توانستم زندگی‌ام را فقط از طریق فروش کتاب‌هایم بگذارنم.
- چرا از میان گناهان کبیره، رشک را به عنوان ِ تیتر این رمان برگزیدید؟ تازه در اواخر فصل دوم است که خود رشک تحت عنوان "رشک به زندگان" ظاهر می‌شود. منظورتان چیست؟
این رشک، رشک کسانی که (مثل من) نمی‌توانند زندگی کنند، به زندگان است؛ رشکی که تلاش می‌کنم آن را به‌ طور نمونه مورد بررسی قرار بدهم. من نمرده‌ام، اما حس می‌کنم مُرده‌ای زنده‌ام، چرا که به خاطر بیماری روانی‌ام، که مایل نیستم بیشتر از این درباره‌اش حرف بزنم، نمی‌توانم زندگی کنم، به سفر بروم، تحمل ِ آدم‌ها را ندارم. این را هم نمی‌توانم تحمل کنم که کسی به من نگاه کند. این نوع از مرده‌بودن ِ زنده، مرا به این فکر انداخت که رمان را منتشر کنم و در عین حال منتشر هم نکنم. اگر من ابژه‌ایی به نام کتاب تولید نکنم، می‌توانم تصورکنم که این "رمان خصوصی" هم اصلن وجود ندارد.
- در "رشک" مکرر از این شکایت دارید که روایت کردن، مسئله‌ی شما نیست. آیا دارید به نوشتن یک رمان جنایی ِ واقعی نزدیک می‌شوید؟
بله، روایت کردن مسئله‌ی من نیست (همان چیزی که در متن هم به آن می‌پردازم). آن‌ چنان رمان‌های جنایی خوبی موجود است که من جسارت نزدیک شدن به این حوزه را اصلن به خودم نمی‌دهم. علاوه براین، رمان جنایی یک نوع ادبی ِ آنگلو – آمریکایی است، همان‌گونه که ادبیات ِ پرسابقه‌ی این محدوده‌ی جغرافیایی بسیار روایی‌تر از ادبیات ماست.
- آیا قصد دارید در سنت ِ رمان‌های دنباله‌دار – سوئه، بالزاک، دیکنز- نام‌نویسی کنید؟
- نخیر، اصلا و ابدا. "ادامه‌ دارد" که در پایان هرفصل از این رمان آمده، هیچ ربطی به هیجان و گره‌گشایی‌های داستانی ندارد، بلکه برعکس. در واقع این‌جا مسئله رکود است، شهرهای در حال مرگ است، مسئله مردن در درون زیستن ا‌ست. البته در این رمان اشاره‌ای به یک مرگ می‌شود، اما این اشاره خیلی گنگ است. مسئله تنگ شدن ِ فضای زندگی است (فضای زندگی من، فضای زندگی ِ شخصیت ِ اصلی و فضای زندگی ِ شهرهایی که به علت بحران‌های صنعتی - بیش از همه در اروپا و در حوزه‌ی فولاد – نیمی از ساکنین‌اش را از دست می‌دهند)، مسئله رکود است. مسئله‌ی حرکت، آخر از همه می‌آید، مسئله دست بالا مسئله‌ی حرکت ِ متوقف‌شده‌ی انسان‌های لجوج است. وقتی دگردیسی ِ نان و شراب به گوشت و خون به وقوع می‌پیوندد، این رکود، مثل چیزی جادویی، مثل ِ – برای کاتولیک‌ها – مونسترانس ِ در برابر باایمان‌ها، در برابر ِ آن عمل‌گرایی ِ غالب بر همه چیز و همه‌جا نگه داشته می‌شود.
علاوه براین این حق را برای خودم محفوظ نگه می‌دارم، هروقت شکست خوردم یا فکرکردم که دارم شکست می‌خورم، رمان را به عنوان یک اثر ناتمام، همان‌طور که هست، بگذارم بماند؛ یا بعدن رویش کارکنم و یا حتا وقتی تحمل این را نداشته باشم که همین طور برای خودش آن جا باشد و از روی مانیتور ابلهانه ‌به بیرون زل بزند، اگر دوست داشتم، اصلن از روی نت برش دارم.

زندگی در ایران می‌تواند باحال باشد

گای هلمینگا (Guy Helminger) هنرمند همه فن حریف ِِ لوکزامبورگی، متولد 1963 که از سال 1985 ساکن کلن است، از بیست و دوم فوریه تا هفدهم مارس 2007 در چهار چوب ِ پروژه‌ی « دیوان ِ شرقی – غربی» (Westöstlicherdiwan) به ایران سفرکرده بود. این پروژه به تبادلات فرهنگی ِ بین نویسندگان ِ کشورهای عربی، ترکیه، ایران از یک طرف و آلمان از طرف دیگر می‌پردازد. سال 2005 از ایران شهریار مندنی‌پور به آلمان آمده و آلبرت اوستامایا، کارگردان تئاتر و شاعر،  به ایران رفته بود. امسال هلیمنگا به ایران رفت و امیرحسن چهلتن در ماه مه و ژوئن به آلمان می‌آید.
هلمینگا در طول سفرش به ایران یادداشت‌های روزانه‌اش را در وبلاگی به نام ِ «سلام تهران» درج می‌کرد که دویچه‌وله در اختیار او گذاشته بود. این یادداشت‌ها که از چشم یک روشن‌فکر و هنرمند غربی نوشته شده‌، بسیار خواندنی‌ست. دست‌کم از این بابت که بدانیم او که میهمان ِ آقای چهلتن بوده، چه چیزهایی  در ایران دیده و چگونه دیده. (لینک‌اش را همان وقت در مکث گذاشته بودم) در روزهای اول ِ ِ اقامت آقای هلمینگا در ایران، من با ایشان تماس گرفتم تا برای ترجمه‌ی یادداشت‌هایش از او اجازه بگیرم. نوشتند باید از دویچه وله بپرسید. اما ایمیل‌هایم  به بخش فارسی ِ دویچه‌وله  بی‌پاسخ ماند. پس از بازگشت آقای هلمینگا از ایران و هم‌زمان با اعلام فعال‌تر شدن سایت ِ فارسی دویچه‌وله هم تماس‌هایم بی‌نتیجه بود. تا شنبه‌ی گذشته روزنامه‌ی «دی ولت» آلمان یادداشتی از ایشان را با عنوان ِ «زندگی در ایران می‌تواند باحال باشد» منتشرکرد که  من آن را ترجمه کرده‌ام  و رادیو زمانه درج کرده‌است.

به نقل از رادیو زمانه:

یکی از آشناهایم، در حالی‌که چهره‌اش توسط دستی نامرئی درهم رفته بود، از من پرسید: «می‌خواهی بروی کجا؟» روی "کجا" تاکید کرد. جواب دادم: «می‌روم تهران.» سر تکان داد، آب‌جویی سفارش داد و با این جمله: «شاید آخرین آب‌جویت باشد» آن را از روی پیش‌خوان به طرف من سُر داد.

ادامه این مطلب

نقد آثار ِ شهریار مندنی‌پور

 دکتر بهمن نیرومند، فارسی: ناصر غیاثی
در رادیو زمانه

کابوس‌ها و رویاهای امبرتو اکو( Umberto eco ) در هفتاد و پنج سالگی

رویاهایم گاهی داستان‌هایم را تحت تاثیر قرارداده‌اند، حتا اگر خیلی به ندرت. در رمانم «آونگ ِ فوکو» می‌گذارم که جاکوبو بلبو، ویراستار انتشارات، یکی از رویاهای مربوط به ترس مرا از سربگذارند: در شهر غریبی هستم، شهری که در واقع خیال می‌کنم خوب می‌شناسم‌اش. می‌دانم اگر به خیابان سمت راست بپیچم، به ناحیه‌ای می‌رسم که از آن خیلی خوشم خواهد آمد. اما مشکل این است که دیگر نمی‌توانم آن‌جا را پیدا کنم. ادامه در رایو زمانه

درباره‌ی هوشنگ گلشیری

 دکتر نوید کرمانی در مواخره‌ی ترجمه‌ی آلمانی ِ مجموعه داستان ِ «مردی با کراوات سرخ»، از هوشنگ گلشیری می گوید.
ترجمه : ناصر غیاثی

در رادیو زمانه

گفتگو با «استفن کینگ» برگردان: ناصر غیاثی

استفن کینگ سلطان وحشت است و با فروش پنجاه ملیونی ِ کتاب‌هایش یکی از موفق‌ترین نویسنده‌های جهان. گرچه مصاحبه مربوط به چندین سال پیش است، اما حرف‌هایش کهنه نیستند...ادامه در جن و پری

ارتش موش‌ها

هورست بینگل(1)
فارسی: ناصر غیاثی

با كشتی آمدند، از خیابان‌ها گذشتند. قدم رو می‌رفتند، هنوز تعلل می‌كردند. پشت‌سر دهات، غارت شده؛ چپ و راست، درخت به درخت می‌جویدند، جاده می‌ساختند، هم‌زمان در صدها موضع پیش می‌رفتند. كشتی‌ها خلاف جریان آب؛ نخستین پیك‌ها بازمی‌گشتند.
از این پس كمتر در اردوگاه می‌ماندند. شب و روز راه می‌رفتند، به ندرت استراحت می‌كردند؛ فقط یك ساعت. عجله داشتند، بی‌قرار، یك ارتش. درخت‌ها را قطع می‌كردند. اما در كنارِ رودخانه‌ی اوروآ شبانه اردوگاه، چادرها، دیرك به دیرك برپاشده، كوچه به كوچه، میدان منظم شده در چهارگوش، چهارگوش به چهارگوش در جنگ. در برابرشان پُست‌های نگهبانی، شب‌ها دربرابرِ هر آتش، اما به شرق و به غرب پیش‌قراولان. دسته به دسته كارمی‌كردند، چوب‌ها را به دره حمل می‌كردند. جنگلِ اینجا را هم نابود كردند، تنه درخت روی تنه درخت، همه را به طرفِ ساحل قل می‌دادند. میخ چادر می‌كوبیدند و فرومی‌کردند، به وسط رودخانه می‌رسیدند، در همین حال غرق می‌شدند، یک عده‌شان. دوباره به هم برمی‌خوردند، تیرچه به تیرچه روی هم می‌چیدند، تنه درختان را می‌گذاشتند رویش، دیگر وقت نداشتند پل بسازند.
حوالی غروب، شهر. سیاه، ابرها، آنجا. منتظر شدند. سپس در نیمه شب، تور فولادین‌شان، این طرف و آن طرف می‌كشیدند؛ تور را بر فراز شهر كشیدند، درخشنده، براق، در پرتو نور. لنگر می‌انداختند، چكش می‌زدند، آهن و فولاد. روی بادبان‌ها، از بالای تور، از كنار، این‌جا، آن‌جا، آن‌جا، بادبان كنار بادبان، آسمان را تاریك می‌كردند. شب در سكوتِ كامل، هنگامی كه موش‌ها پایین رفتند. سپس خزیدند، به پیش رفتند، كیپِ هم، زنجیری بی‌پایان، خاموش. خیابان‌ها، شهرداری، پادگان‌ها، فرودگاه در محاصره، دو سه هواپیما كه هنوز بلند می‌شدند گرفتار در جنگل بادبان‌ها، پیچیده و درهم، نوك‌شان سنگین از بار، مثل سوسك سقوط می‌كردند.
هُل دادن، به هم برخوردن، زنجیرها، دشنام‌ها، همیشه و همه جا زنجیر موش‌ها، بر بام‌ها، از درون پنجره‌ها، بالا، پایین، بالا، بادبان‌ها كیپ‌تر، آسمان سیاه‌تر، موش در كنار موش، هم‌دیگر را گازمی‌گرفتند، لگد می‌زدند، دنبال جا می‌گشتند، به آخرین درها حمله می‌بردند، ادامه می‌دادند، كارمی‌كردند، درهم می‌لولیدند؛ باز هم ادامه، یك هفته تمام. در سكوت شهر مرده را ترك می‌كردند، تور را جمع می‌كردند، اطراق می‌كردند.
یك بار دیگر دسته‌ای به سمتِ رودخانه‌ی نزدیك، جنگل‌ها. چوب حمل می‌كردند، نی می‌بئریدند، كُپه كُپه روی هم می‌انباشتند، باز می‌ساختند، شدیدتر، تندتر، ماشین‌های گرد و بیضی: سبدهای بافته شده، بام‌ها پوشیده از بید، ماشین‌های كوچك را می‌کشیدند، دوباره موش در كنار موش، ظاهرن قطاری بی‌پایان، ماشین‌ها، موش‌ها، بادبان‌ها، ماشین‌ها، با گاری بمب‌ها و تفنگ‌ها را از شهر بیرون می‌بردند.
هرشب اطراق می‌كردند، روز چهارم به یك ارتش دومِ موشها برخوردند. چادر زدند. ظهر در برابر هم قرار گرفتند: دو ارتش، موش در كنار موش. ژنرال‌ها را اسیر گرفتند.

1- Horst Bingel نویسنده ی آلمانی
Kürzestgeschichten, Recalm, 1990, S.15

یورک بکر، فرزند یک کارمند


یورک بکر، فرزند یک کارمند یهودی، در سپتامبر 1937 در لهستان به دنیا آمد و در مارس 1997 در برلین از دنیا رفت. او تا سال 1945 پایان جنگ جهانی ِ دوم، همراه پدر و مادرش در ارودگاه‌های نازی سپری کرد. سپس به آلمان شرقی رفت. وی به خاطر فعالیت‌های آزادی‌خواهانه از دانشگاه و سپس از کانون نویسندگان ِ آلمانی شرقی اخراج می‌شود. مهم‌ترین اثر او رمان ِ "یاکوب ِ دروغگو" است که با عنوان "یعقوب کذاب" توسط آقای علی‌اصغر حداد به فارسی ترجمه و منتشر شده است. یاکوب در گتوی یهودی‌ها در لهستان اسیر است. او سعی می‌کند با دروغ‌هایش، مبنی بر دراختیارداشتن یک رادیو که خبر از آزادی قریب‌الوقوع‌شان توسط ارتش سرخ را می‌دهد، امید را در دل ساکنان ِ گتو زنده‌ نگه‌دارد.
داستان ِ "مظنون" او را بخوانید که بی‌شباهت به روزگار ِ ما نیست.
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.