باید کلیک کنید و گوشه ی سمت چپ را بخوانید.
به نقل از رادیو زمانه
کامنت ها را در سایت رادیو از دست ندهید!
فایل صوتی حالا کار می کند.
دکتر سیروس شمیسا، فروردین 1327 در رشت متولد شد. ابتدا چند سالی در دانشگاه شیراز، پزشکی خواند. اما بعد تغییر رشته داد و ضمن تحصیلات حوزوی، لیسانس ادبیات فارسی گرفت. پس از آن وارد دوره دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد و در سال 1357 از رساله خود نزد دکتر خانلری دفاع کرد. پس از اتمام دروس دانشگاهی، ضمن ادامه تحصیلات حوزوی، به تدریس در دانشگاه علامه طباطبایی پرداخت و به عضویت گروه زبان و ادبیات فارسی آن دانشگاه در آمد.
دکترسیروس شمیسا پژوهشگر و نویسندهای است با بیش از 40 عنوان کتاب و مقالاتی بیشمار. عناوین برخی از کتابهای او عبارتند از: آشنایی با عروض و قافیه، سیر غزل در شعر فارسی، سبکشناسی شعر، نگاهی به فروغ، نقد ادبی، داستان یک روح (بررسی روانکاوانه بوف کور) بایونگ و هسه (ترجمه) و سیروس در اعماق (داستان)
«شاهدبازی در ادبیات فارسی» کتابی است که به موضوع همجنسگرایی مردانه در ادبیات فارسی (به ویژه شعر) از دوره غزنویان تا اوایلِ دوره پهلوی میپردازد. این کتاب در سال 1381 در ایران منتشر و بلافاصله ممنوع شد.
ادامه این مطلببه نقل از رادیو زمانه
گفتن از محدودیتهای جنسی
از پشت جلد کتاب: «شهرام رحیمیان متولد سال ۱۳۳۸ تهران است. او که از سال ۱۳۵۵ در آلمان زندگی میکند، فعالیت ادبی خود را از اواخر دههی ۸۰ میلادی آغاز کرده است. رمان «دکتر نون زناش را بیشتر از مصدق دوست دارد» نخستین کتاب اوست که ابتدا در نشریهی «بررسی کتاب» در آمریکا و سپس توسط انتشارت نیلوفر در سال ۱۳۸۰ در ایران منتشر شد. این کتاب در سال ۱۳۸۴ به چاپ دوم رسید.
«مردی در حاشیه» کتابیست در ۱۲۵ صفحه و شامل سه داستان: «مردی در حاشیه»، «بویی که سرهنگ را دلباخته کرد» و «زنی برای کشتن و دوست داشتن». مکان هر سه داستان یک خیابان است: خیابان «عزیزآباد».
در داستان «مردی در حاشیه» آقای قریشی، ناظم مدرسه، که از جوانی دارای تمایلات همجنسگرایانه بوده، در تنهایی و خلوتاش لباس زنانه میپوشد، کلاه گیس بر سر میگذارد و آرایش میکند. در یک روز جمعه، روز تولد چهل و چهار سالگیاش، بار دیگر لباس زنانه میپوشد؛ اینبار اما پس از جدال فراوان با خودش تصمیم میگیرد در خانه نماند و شب به خیابان برود. وقتی پاسبان محل به او شک میکند و قصد تجاوز به او را دارد، کلاه گیس از سر آقای قریشی میافتد و رازش برملا میشود.
دربارهی «همنام» اثر جومپا لاهیری به نقل از رادیو زمانه
فایل صوتی
حال مهاجر، مثل حال کسی است که میداند مجبور است تا آخر عمر در خانهای زندگی کند که متعلق به او نیست، گیرم این خانه زیبا، جادار و از معماریای بسیار خوب برخوردار باشد. دائم به خودش میگوید: «زندگیام در این خانه موقتی است. سرانجام روزی به خانهای اسبابکشی خواهم کرد که از آن آمدهام؛ به خانهی خودم». و تا چشم بچرخاند، چندین سال گذشته و کمکم باید به فکر وصیتاش باشد: «مرا در سرزمین ِ پدریام—بخوان در خانهی خودم—به خاک بسپارید.» آرزویی پرتابشده به پس از مرگ.
از مجموع آن چیزهایی که از حسن و حسین و تقی و نقی و کی و کی شنیدم، این دستگیرم شد: «ناشر گفته از "داستانکها " فعلن هیچ خبری نیست، "فروید تمام حقیقت" مجوز گرفته، اما چون رنگی هست و جیب ِ ما خالی، فعلن میماند. اما "تاکسینوشت دیگر" و "سقراط زخمی" فعلن مجوز گرفتهاند و تا یکی دو ماه دیگر بیرون میآیند.»
ببینیم و تعریف کنیم.
به نقل از رادیو زمانه
همراه با فایل صوتی
«دلیل اصلی گیرکردنت تو این سوراخ، همون گذشتهایه که انکارش میکنی»
- از متن کتاب
هنرمندان ِ بسیاری رویدادهای اجتماعی یا سرنوشتهای فردی را که براساس نادر بودنشان برجستگی مییابند، دستمایهی کار قرارداده و از آنها فیلم، نمایشنامه، داستان و رمان میسازند. دست هنرمند برای تغییرشکل دادن (دفرمه کردن) واقعهای که اینبار راویاش اوست، باز است. او میتواند کاملن به رویدادی که به آن میپردازد، وفادار بماند و آن را همانگونه که بوده، در هنر خود بیامیزد. یا به آن تغییر شکل بدهد و واقعهای دیگر بسازد که شباهتهایی ناگزیر با اصل دارد.
مسافر هیچکجا" نمایشنامهای است که در آن رضا دانشور یک ایرانی را که هیجده سال ساکن فرودگاه ِ شارل دوگل پاریس بوده، دستمایهی کار خویش قرار داده است. تا ببینیم راویت ِ او از این ماجرا چگونه است، لازم است اشارهای کوتاه به اصل ماجرا داشته باشیم.
وعده کرده بودم دربارهاش بنویسم. نوشتم. به نقل از رادیو زمانه
خسرو دوامی با سه مجموعه داستان ِ کوتاه «هتل مارکوپولو»، «پرسه» و «پنجره» برای خوانندگان ِ ادبیات ِ داستانی ِ معاصر ایران، به ویژه ادبیات مهاجرت، نامی آشناست. Angel Ladies آخرین اثر اوست.
خلاصهی کتاب
داستان ِ کتاب شرح ِ سفر دو زوج ِ ایرانی ِ ساکن آمریکاست، که در تعطیلات کریسمس به مناطق ِ خشک و بی آب و علف آمریکا میروند، از شهرهای نیمه متروک و گورستانهای متروک بازدید و در مراسم و مناسک ِ شمنهای سرخپوست شرکت میکنند. سرانجام در فصلهای پایانی ِ کتاب، در نيمه راه لاس وگاس به فاحشهخانهای میرسند به اسم Angel Ladies و شبی را در آنجا سرمیکنند. در طول این سفر دو اتفاق میافتد: یکم اتفاقی است که در لایهی بیرونی داستان آن را میخوانیم: در فصل آخر کتاب، اسماعیل تصمیماش را مبنی بر جدایی از همسر با دخترش درمیان میگذارد. به عبارت دیگر این سفر نقطهی پایانی بر زندگی ِ مشترک ِ یکی از دو زوج - اسماعیل و مرجان - نیز هست. دو دیگر اتفاقی است که در لایهی درونی داستان با آن مواجه میشویم: تجلی حضور قوی ِ سنت در ناخودآگاه همسفران. چهار همسفر در طی گشت و گذارشان به شمنهای سرخپوست میپیوندند تا طی آیین و مناسکی خاص به سیر و سلوک یا به نوعی مراقبهی درونی بپردازند. در طی مراسم ناخودآگاهشان به زبان درمیآید و سنتها فوران میزند و از زبانشان جاری میشود. این سنتها که در تاروپود جان ِ سهتاشان حضوری روشن دارد به شکل قرائت آیات ِ قرآنی یا دعای ماه رمضان و یا خواندن ِ ترانههای قدیمی جلوه مییابد. تو گویی با دیدن ِ مکانهای ویران و از بینرفته، گذشتهی اسماعیل در او جان میگیرد تا با تعریف کردن ِ آن و شنیدن ِ خاطرات ِ داریوش به مرور گذشتهی خودش بپردازد. به این ترتیب این سفر برای او، نه تنها سفری بیرونی، بلکه سفری درونی، سفری به گذشته است برای مرور ِ آنچه که بوده و حاصلاش آنچه که امروز هست یا شده.
شخصیتهای محوری ِ داستان
داستان از منظر اول شخص تعریف میشود. به عبارت ِ دیگر خواننده از چشم راوی است که با دیگر شخصیتهای داستان آشنا میشود. در این داستان نیز، مثل دیگر داستانهایی که از منظر اول شخص روایت میشود، خواننده ناچار است به اطلاعاتی که راوی میدهد، اکتفا کند. او متر و معیاری برای سنجش ِ راست یا دروغ ِ روایت و توصیف ِ آدمهای داستان، به جز آنکه راوی حکایت میکند، ندارد. اسماعیل و داریوش شخصیتهای محوری کتاب هستند، چراکه روایت ِ راوی بیشتر روی آن دو متمرکز و بیشترین صفحات کتاب به آنها اختصاص داده شده است. این دو به خوبی ساخته شدهاند، باورپذیرند و خواننده پس از تمام کردن ِ کتاب تصویر دقیقی از آنها دارد. اما از زنها، در تناسب با آنچه که از مردها میداند، چیز زیادی دستگیر خواننده نمیشود. زنهای داستان، نسبت به مردها، منفعلاند، در داستان حضوری کمرنگ دارند و جای آنها در کنشها یا در سطح میماند و یا حضوری کنشگر چون حضور مردهای داستان ندارند. این دو از همسرانشان و از خواننده دورند. راوی از همسرش مرجان خیلی کم میگوید مگر از حسادتهای او و تلاشاش برای نزدیک شدن به او. مرجان و اسماعیل که سالها پیش تنها به دلایل سیاسی - تشکیلاتی در ایران با هم ازدواج کردهاند و بعد به آمریکا رفتهاند، رابطهی امروزشان به بنبست رسیده است. این دو مدتهاست فقط به خاطر ِ فرزند ِ مشترکشان مارال زیر یک سقف زندگی میکنند. اسماعیل با زنی دیگر ارتباط جنسی برقرار میکند. مرجان میفهمد و این سرآغازی میشود برای عیان شدن ِ اختلافات و در پی ِ آن کشمکشها. راوی، سوسن و داریوش، زوج ِ دیگر را، که در آمریکا با هم آشنا شده و ازدواج کردهاند، از پیش از آشنایی با مرجان، از روزهای اقامتاش در آمریکا و قبل از بازگشت به ایران برای فعالیت سیاسی، میشناسد. سوسن که از پدری ایرانی و مادری مجاری به دنیا آمده، از پنج سالگی در آمریکا زندگی کرده، دچار بحران هویت است و از این فرقه به آن مذهب در حال رفت و برگشت است. شاید بتوان علاقهی او به موسیقی ِ سنتی ِ ایرانی و یا دف و نیزدناش را توجیه کرد، اما با مشخصاتی که راوی برایمان میگوید، بعید است بتواند – آنطور که راوی حکایت میکند - مثنوی بخواند و یا به فارسی ِ سلیس حرف بزند. داریوش، وقتی با اسماعیل تنها میشود، دایم از خاطراتاش که مملو از رویدادهای جنسی است، حرف میزند. او بیشتر آدمی اهل ِ عیش و نوش است تا درگیرشدن با مسایلی جدی و به همین خاطر است که از حضور در مناسک ِ شمنها تن میزند و آن را به سخره میگیرد.
ساختار
اگر یکی از شاخصهای ِ رمان را تعدد شخصیتها یا وقایع بدانیم، در این صورت Angel Ladies نه رمان بلکه داستان بلند است. نکتهای که از دید ِ خسرو دوامی، نویسندهی کتاب دور مانده، این است که همسر و دختر اسماعیل چگونه او را که به شهری درندشت مثل ِ نیویورک گریخته است تا خودکشی کند، پیدامیکنند؟ پرسش دیگری که مطرح میشود، این است که وقتی ترجمهی اسامی مکانها و آدمها و حتا اعداد آورده میشود، چرا ترجمهی فارسی ِ گفتگوهایی که به انگلیسی انجام میگیرد، نمیآید؟ یک دلیل ِ ممکن میتواند این باشد که فهم یا عدم فهم این گفتگوها تغییری در درک و برداشت خواننده از داستان نمیدهد، گرچه فهمیدن ِ آن لذت ِ خواندن ِ داستان را دو برابر میکند. حال آن که اگر خواننده به خاطر ندانستن انگلیسی، از فهم گفتگوهای بلندی که به انگلیسی در داستان میآید، محروم بماند، شکاف بزرگی در فهم او از داستان ایجاد میشود. دلیل ِ ممکن ِ دیگر میتواند این باشد که امروزه همه انگلیسی بلدند. این نیز به دلایلی روشن پذیرفتنی نیست. در هر دو حال اما این پرسش همچنان به قوت خود باقی است که اگر اینطور هم باشد، پس چرا اسامی ِ مکانها یا حتا اعداد ترجمه میشوند؟ توضیح و توصیف ِ مفصل ِ تاریخی – جغرافیایی ِ مکانها، که با سند و مدرک و زبانی خشک و گزارشی انجام میگیرد و البته با زبان بقیهی کتاب تفاوت چندانی ندارد. این توصیفات اساسن وجودشان زاید است و کمکی به خواننده برای نزدیک شدن به اثر یا فهم بهتر آن نمیکند. یک توجیه ِ احتمالی میتواند این باشد که وجود چنین فصلهایی در کتاب، در جهت فضاسازی و برای آماده کردن ِ خواننده برای ورود به فضای فصل بعدی بوده است. این توجیه پذیرفتنی نیست، چرا که توصیف مکان، جهت فضاسازی، با تردستی در متن روایت آمده و بسیار خوب نشسته است. آنچه که نویسنده و نه راوی، در شرح ِ تاریخی و جغرافیایی مکانها آورده ماحصلی غیراز خسته کردن خواننده ندارد. میتوان به راحتی آن صفحات را نخوانده ورق زد و گذشت، بی آنکه نگران ِ از دست دادن ِ لذت ِ خواندن ِ داستان بود.
خسرو دوامی با زبانی که برای این کتاب انتخاب کرده، نشان میدهد از نقش و اهمیت زبان در داستان غافل نیست. زبان ِ او در این کتاب زبانی است ساده و بیپیراه و فارغ از نثر مغلق و بازیهای زبانی. نویسنده به اهمیت ِ گفتگوها کاملن واقف است و به خوبی میداند درازگویی، یعنی عدم رعایت اقتصاد کلمه، حاصلی جز خسته کردن ِ خواننده و در نتیجه رهاکردن ِ کتاب توسط او ندارد.
Angel Ladies کتابی خواندنی و داستانی سرراست است از سرنوشت ِ بخشی از نسلی که به دنبال ِ شکست در مبارزهی سیاسی، در زندگی خصوصی نیز دچار شکست شده است و امروز یا تنها با توسل به الکل و دیگران مخدارت دیگر خود را سرپا نگه میدارد یا با مرور دایمی ِ خاطرات ِ دوران کودکی و جوانیاش. این نسل هر اندازه که تظاهر به مدرن بودن بکند، وقتی اعماق ِ ناخودآگاهاش فرصت و امکان بروز مییابد، آلودگی ِ دروناش به سنت آشکارتر میشود.
* Angel Ladies ، خسرو دوامی، رمان، 132 صفحه، نشر نارنجستان، بهار 2006 – 1385 ، بها 8 دلار آمریکا
این داستان پیش از چاپ در سایت دوات منتشر شده است.
«روزها در راه»* کتابیست در دو جلد و در ۷۳۹ صفحه. این کتاب یادداشتهای روزانهی شاهرخ مسکوب را، از سال ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۷۵ (دسامبر سال ۱۹۹۷)، یعنی هیجده سال از زندگی او در غربت، در بر میگیرد. مسکوب وقتی این یادداشتها را برای چاپ در اختیار ناشرش، خاوارن، در پاریس میگذارد، یک چهارم یادداشتها را حذف میکند. به دو علت: ...در رادیو زمانه
«سفر به انتهای شب»، سلین:
- چطور بودم؟
- چهار پنجمات را با کیف و لذت ِ تام خواندم و به به گفتم. اما آن یک پنجم آخرت نفسم را گرفت، باعث شد خواندن ِ خیلی از کتابها را عقب بیاندازم. با چه جانکندنی خواندمات تا به خودم بگویم، تمامت کردهام. دیگر داشتی تکرار میکردی خودت را. در ضمن یک دست مریزاد و تشکر ِ درست و حسابی به مترجمات بدهکاری.
«سمت تاریک کلمات»، حسن سناپور:
- چطور بودم؟
- خستهام کردی. چه زبان ِ بیرمقی داشتی. ببخشید ها! اما اصلن خوشم نیامد ازت.
«عقرب»، حسین آبکنار:
- چطور بودم؟
- تو چه سرنوشتی داشتی! یکیات را همانوقتها که ایران بودم، نویسندهات لطف کرده بود و به من داده بود، که جا گذاشتم. خواهش کردم، دوباره برایم فرستاد. دو سه ماهی گذاشتمات کنار دستم تا سرفرصت و با فراغبال بخوانمات. وقتی سارا آخرین بار پرسید: «هنوز نخوندیش؟»، گفتم: «بابا اینقدر نپرس! من عذاب وجدان میگیرم. هر وقت خواندم، خبرت میکنم.» بالاخره دو سه هفته پیش که رگ کتابخوانیام گل کرد، برت داشتم و خواندمات: ماه! ماه! کلی صفا کردم باهات. ظریف و کوچولو. از آن کتابهایی هستی که دوست دارم یکبار دیگر بخوانم و اگر برسم دربارهاش بنویسم.
«Angel Ladies»، خسرو دوامی:
- چطور بودم؟
- وقتی تو را میخواندم، دیدم وقتی نویسنده از همان کلمهی اول داستان میداند چماق سانسور بالای سرش نیست، با چه آزادیی مینویسد. اما نویسندهات با نیاوردن ِ ترجمهی گفتگوهایی که به انگلیسی بود، عیشم را منقص کرد. حالا که ترجمهی جملات انگلیسی را دارم، باید دوباره بخوانمات. در ضمن بین خودمان باشد دارم دربارهات مینویسم.
« Die Brücke vom Goldenen Horn »، Emine S. Özdamar :
- چطور بودم؟
- اگر بدانی چقدر به من یاد دادی، چقدر به من قوت قلب دادی! تو باعث شدی که من دوباره شروع کنم به آلمانی نوشتن. آخر یادم دادی که از نوشتن به آلمانی نترسم، که با همین آلمانیی که بلدم، اگر بخواهم، میتوانم حتا رمان بنویسم. خلاصه از این بابت خیلی مدیون توام.
« Nylon Road»، پارسوآ باشی:
- چطور بودم؟
- به! مگر ندیدی دربارهات نوشتهام؟ حتا با نویسندهات حرف هم زدهام. بیشتر از همه از اینات خوشم آمد که خیلی زود خودت را از دست پیشداوریهای رایج در بین ایرانیها دربارهی غرب رها کردی. بعضیها سالهای سال گرفتار پیشداوریهایشان میمانند. اما تو گیرندهات همه چیز را خوب گرفت و باز از آن بیشتر: نخواستی با نوشتن این کتاب از آب گلآلود ماهی بگیری.
زنی ایرانی، سی و هفت ساله، فارغالتحصیل ِ رشتهی طراحی ِ دانشگاه تهران، گرافیست، طراح لباس و روی جلد کتاب، که از همسرش جداشده، عاشق مردی از سرزمینی دیگر میشود و به دنبال عشق برای زندگی پا به سرزمینی تازه میگذارد...معرفی کتابی از پارسوآ باشی «خیابان نیلون» در رادیو زمانه