عید ۸۸ چهار پنج روزی در کرمانشاه به لطف ِ مهربانی ِ ذاتی ِ طاهره خانم و لوطیگریهای کرمانشاهی همسرش شهرامخان عیشی کردیم آن سرش ناپیدا. همه جوره خوش گذشت، همه جوره. بعد طبق برنامه راه افتادیم طرف کردستان. زیر نم نم باران بهاری از شهر زدیم بیرون سمت ِ سنندج. محبوبه و تقی و من هر سه تا سرحال و سرخوش. تازه از پلیس راه رد شده بودیم که تقی گفت: «بچهها، بنزین دارم اما میخواهم باک را پر کنم که حواسم تخت ِ تخت باشد.» و وارد پمپ بنزین شد. یک ماشین هم توی پمپ بنزین نبود. پسردایی رفت توی ردیف ِ آخر. یادم نیست چرا هنوز ایستاده نیایستاده دنده عقب گرفت که برود توی ردیف ِ وسطی. یک دفعه یک چیزی گفت: بووم! هر سه تامان برگشتیم. یک پیکان ایستاده پشت سر ما. تقیجان وقتی دنده عقب میگرفت، توی آیینه نگاه نکرده بود. پیاده شدیم. نوک ِ خمیدهی یک طرف ِ سپر پیکان روی زمین بود. راننده مرد جوانی بود بیست و سه چهار ساله. یادم هست ،پیراهن نخی ِ سفید تناش بود. خشمآگین نگاهی به سپر ماشیناش انداخت و نگاهی به پسردایی و با لهجهی کردی گفت: «مرد حسابی مگه تو آینه نداری؟ همینجوری برای خودت دنده عقب میگیری؟» و شروع کرد به غرولند. یکی هم از آن طرف پیاده شد. این یکی جاافتاده بود، سی – سی و پنج. تقی با آن متانت درونی و لهجهی گیلکیاش گفت: «سلام. ببخشید. متاسفم. حق با شماست. من توی آینه نگاه نکردم. خسارتاش را هر چقدر باشد میدهم. میخواهید هم پلیس خبر کنید. هر جور بخواهید، من در خدمتم.» جوان به غرولنداش ادامه داد. من گفتم «آقا، حالا پیش آمده. اسماش رویش است: تصادف. تصادفه، پیش میاد.» عاقل مرد آمد جلوی ماشین. به سپر نگاه کرد و گفت: «مسافرید؟» گفتیم، داریم از رشت میآییم. گفت:«حالا بروید بنزینتان را بزنید. یک فکری میکنیم.» بنزینمان را که زدیم، از جلوی پمپ کشیدیم بیرون و منتظر پیکان سفید ماندیم. من و تقی پیاده شدیم، ایستادیم کنار ماشین خودمان. آنها هم آمدند پشت ماشین ما نگه داشتند. هیچکدامشان پیاده نشدند. به تقی گفتم: «پسردایی جان گاومان زایید.» رفتیم نزدیکشان. من رفتم طرف ِ عاقل مرد که نشسته بود پشت فرمان و تقی رفت سمت ِ شاگرد که حالا رانندهی قبلی آنجا نشسته بود. تقی طبق معمول لبخند توی صورتاش بود. سرش را خم کرد جلوی پنجره و گفت:«ما در خدمتیم.» کف ماشین پر از پوست تخم کدو بود. عاقل مرد گفت:«بروید به سلامت.» من توی دلم گفتم:«خودایا شُوکر. خیه را بایه.» تقی گفت: «قربان شما. خیلی ممنون. چقدر باید تقدیم کنم؟» دوباره عاقل مرد گفت: «مسافرید آقا. از آن سر ایران آمدهاید دیدن کردستان. بروید به سلامت.» باورم نمیشد. یعنی نمیخواهند خسارت بگیرند؟ لال شده بودم. تقی دوباره تعارف کرد و مرد کُرد دوباره گفت: «مهمانید. بروید به سلامت. خدا حافظ شما.» و راه افتاد. تقی هم حالا مبهوت شده بود.
تا سنندج هر وقت که از هم سبقت میگرفتیم، برای هم دست تکان میدادیم و بوق میزدیم.
سال دیگر شد و امشب، آخرین شب من در گیلان است، یعنی در رشت و یعنیتر در خمام.
به لطف ِ مهربانیهای محبوبه و تقی گشت و گذار امسال پربار بود: ده روزه کرمانشاه و اسلام آباد و سرپل ذهاب و قصرشیرین و بعد مریوان را دل سیر دیدم به شرح زیر.
در کرمانشاه طاهره خانم و شهرامخان ما سه تا را با پذیرایی ِ بیبدیل و بیدریغشان غرق شرمندگی کردند و چه صفایی داشت ریجاب با خرکچیاش که با موبایل سفارش بار میگرفت. بغض در گلو به نمایشگاه جنگ ِ قصرشیرین پا گذاشتم و اشکآلود ترکاش کردم با چفیهای به گردن یادگار سربازی که آمار میگرفت. در سنندج نهار بدی خوردم. شاید نتیجهی رنجش از دست ِ دوست نادیدهای بود که پیشنهاد دیدار در شهرش سنندج را داده بود اما – لابد - از وعدهی قبلیاش پشیمان شده بود که به یک گفت و گوی کوتاه ِ تلفنی رضایت داد. مریوان اوج مهربانی و صفا و یکرنگی و میهمانپذیری و میهماننوازی بود. عزت خان و همسرش ما را، بی آنکه بشناسند، در خانهشان جا دادند و چه مهربانیها که نکردند. شکمام از کباب ماهی مریوان سیر شد و چشمام گمان کنم برای همیشه گشنهاش بماند. سر راه برگشت در غار علیصدر بود که دادم به هوا رفت از دست مردکی که با وجود هزاران تابلوی «استعمال دخانیات اکیدن ممنوع ِ » داخل غار سیگار میکشید و آن یکی مردک که با وجود هزاران تابلوی «خوردن تنقلات ممنوع» تند تند پوست تخمه به داخل آب تف میکرد.
چند روز کوتاه ِ رشت و خمام را رضا و تقی دلپذیرتر کردند که دستشان درد نکند.
حالا فقط مانده است چند روزی تهران و دیدار دوستان و انجام امور تا بعد در خانهمان در گپ و گفتهایم با محبوب مفصل از این بهترین سفر به ایرانم برایش بگویم و مختصر و مفیدش را شاید اینجا برای شما.
به همهی هدفهایی که از این سفر داشتم، رسیدم، مگر دو تا: خوردن ِ کلهپاچه و حلیم.
پرسیده بودی، نوشتهای «شلمچه ُ شلمچه ُ شلمچه». یعنی چی؟ بگویم برایت: شلمچه یعنی تا چشم کار میکند بیابان ُ بیابان ُ بیابان، خشک و سرد، بی حتا یک نخل سوخته، یعنی تک و تنها، یعنی دورافتاده، یعنی بادهای سرد، یعنی حراج ِ مرگ، یعنی فداکاریی مجهول، یعنی ناآگاهی، یعنی دیدن دو سه تانک ِ سوختهی عراقی برای نمایش که روزی پشت فرماناش مردی عراقی نشسته بود لابد دهقانزاده که ارتشی شده بود و به خاطر حقوق خوب لابد رانندهی تانک شده بود و امروز، در این ساعت و دقیقه و ثانیه گلولهی سربازی بیرجندی، دیپلمه، پسر یک بنا، مغز سرش را به دیوار تانک پاشیده بود تا شاید، شاید که دیگر صدام رییس ِ کل ِ جمهور نباشد تا یکی فرمانده ی کل باقی بماند. شلمچه یعنی نوجوان و جوانی که دلش به نوار سبز روی پیشانی خوش است و تفنگی که بر شانه دارد: جدیاش گرفتهاند، به حساب میآید، پس هست. پدر، بقالی در ماکو نمیداند فرزاد کلاس چند است. فرزاد را در هستهی مطالعاتی ِ سازمان چریکهای فدایی خلق ایران جدی نگرفته بودند، اینجا اما به او تفنگ دادهاند. شلمچه یعنی تابلوهای پوسیده، یعنی چهار ردیف سنگ بلوک ِ تازه بر تپههایی به طول چند کیلومتر، یعنی مسجدی که سرهم کردهاند و رفتهاند، مسجدی با چند پوتین و قمقمه در وسط که گویی در کارگاه ِ دکور ِ ساخته شدهاند تا به نمایش دربیاید، مسجدی که دیوارهایش پوشیده از عکس جوانان و نوجوانانی است که اگر زنده مانده بودند، معلوم نیست حالا کجا بودند و چهکاره. شلمچه یعنی حمید که چهار سال در جبههها ماند، پدر دو بار او را از خط مقدم بازگرداند، یک زخم بر سر و یک زخم بر کمر دارد و حالا در جهاد کشاورزی «موافقت اصولی» صادر میکند و میگوید، ارباب رجوعها میگویند، وزارت جهاد سازندگی تنها وزارتی است که اذیت نمیکند. شلمچه یعنی پسر حمید که ناله دارد از دست بابا که نرفته گواهی جانبازی بگیرد تا او به عنوان پسر جانباز جزو سهمیه بشود و حالا مجبور نباشد برود شبها توی کارخانه کار کند تا روزها درس بخواند. شلمچه یعنی دور بودن از جنگ، دیدن جنگ از تلویزیون و حالا شرم، حالا حس کردن تنهایی و ترس سرباز از حملهی عراق. شلمچه یعنی گروهبانی که امروز سر دروازهی ورودی شلمچه ایستاده است و وقتی از او میپرسی اجازه داری عکس بگیری، چون آفتابهداری میگوید: «نه!» شلمچه یعنی دیدن تابلوی: «موزهی طبیعی شلمچه» یعنی تابلوهای باسمهای، یعنی میدانهایی که هنوز از مین پاک نشده است و هر هزار متر تابلویی حقیر: «خطر! میدان مین». شلمچه یعنی وقتی شقایق میگوید: «شرمم شد وقتی جلوی تانک عراقی ایستادم تا از خودم عکس بگیرم.» شلمچه یعنی تنفر از جنگ!
شلمچه، شلمچه، شلمچه.
جنوب یعنی جادهی پرپیچ و کوهستانی و موجدار "بلیط بلند"، آن گزفروش شهر بلداجی که «مدایح بیصله» روی پیشخواناش باز بود، چشمهی نفت و هُرم آتش لولهی گاز در مسجدسلیمان، سه پسرک بازیگوش ِ دزفولی، آسیاب آبی و آبشارهای شوشتر، باقلیخوردن در اهواز، گشت و واگشتها برای یافتن ِ بهمنشیر، پوتین ِ پوسیده در آبادان، مرز عراق در جزیرهی مینو و شلمچه و شلمچه و شلمچه.
پیشکش به م.ا و س.ا
سفر به کوهستان
دختر جوانی هر روز صبح دو تا کتاب میگیرد دستاش تا برود توی جنگل، بنشیند زیر درختها و بخواند: «گفتگو با خدا» چاپ ِ نمیدانم چندم و « دفترهای مالده لائو ریس بریگه». از دماغ فیل افتاده. با مردها حتا سلام و علیک هم نمیکند. صورتاش پر از جوش است. نمیدانم چرا روزی یکبار استفراغ میکند.
مامان ِ پنجاه و چند ساله از پسر سی و چند ساله و زن ِ بیست و هفت هشت سالهاش چون کودکانی ناتوان تیمارداری میکند. مواظب است که به موقع و خوب بخورند و به موقع و خوب بخوابند.
برای لیزا و منوچهر نجفپور
باید بروم فرودگاه دنبال رویا. میزبانم اصرار دارد با من بیاید. میدانم دلش نمیخواهد، اما میترسد مرا تنها روانهی خیابانهای تهران کند. راضیاش میکنم بماند. میگوید: «پس با آژانس برو که خیالم راحت باشد.» میگویم: «ای بابا! دختر چهارده ساله که نیستم.» زناش میگوید: «ناصر! ما از دو سال پیش که برگشتیم، کلی کلاه سرمان گذاشتند تا دستمان آمد چی به چی هست. حرف گوش کن!» میگویم: «فریباجان، من از آدمهای حرف گوشکن خوشم نمیآید. تازه، من که مثل شما اینجا زندگی نمیکنم. توریستم. سر توریستها را همیشه و همهجای دنیا کلاه میگذارند. علاوه براین، تنها به خیابان رفتن برای امثال ِ من، خودش یک ماجراجویی است.» میگوید: «مگر اینجا جنگل است و جنابعالی تارزان؟» اِی داد! بهش توهین شده. میگویم: «نه عزیزم، منظورم این است که ممکن است چیزی مثل ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب به سرم بیاید. تازه رویایم که برسد، سه ساعت بعدش پرواز میکنیم اصفهان. شما میخواهید بیاید آنجا که چه؟» فریده میگوید: «پس خوب مواظب باش سرت کلاه نگذارند. از اینجا تا فرودگاه اگر دربست بگیری، کرایهاش سه تومن بیشتر نیست. اگر سه تا کورس بروی، میشود هزار، هزارودویست تومن. » مرد میگوید: «در هر دو صورت باید بروی آنطرف خیابان.»
"نشستن بین دو صندلی" عنوان هشت نامه بود که تابستان گذشته در طول سفرم به ایران برای رادیو زمانه نوشته بودم. هر هشت نامه همان وقتها پخش شده بود، اما تنها سه نامه روی وبسایت رادیو بود. مسئولین رادیو تصمیم گرفتند به تدریج این نامهها را روی وبسایت بگذارند. نامهی چهارم و پنجم را میتوانید اینجا بخوانید.
نامه های بعدی روزانه اضافه می شوند.
صحنهی اول، دیروز
یکی از قدیمیترین کتابفروشهای رشت، از دوستان قدیمی، از دیدنام خیلی خوشحال به نظر نمیرسد و چندان گرم نمیگیرد. یکی داخل میشود، چکی به دستاش میدهد و میگوید: «خودش است.» دوست ِ من میپرسد: «قطعی است دیگر، نه؟» میشنویم: «قطعی است.» بعد در را بازمیکند و میرود. کتابفروش چک را میگذارد توی جیباش، آه میکشد و نوچ نوچ میکند. طاقت نمیآورم، میگویم: « چی شده برار؟ از مرگ ِ ما بیزاری؟» میگوید:«نه بابا، خواهش میکنم. البته، اختیار داری. اینجا نیستی و راحتی.» میگویم: «وقتی دوستی مثل تو از مرگ ما بیزار نباشد، واقعن هم باید راحت باشم.» تازه دوزاریاش میاُفتد. لبخند کمرنگی میزند و میگوید: « ببخش ناصرجان، حواسم نیست. چند دقیقه پیش داشتم تلفنی حرف میزدم، که یکی وارد شد و پرسید: « شاهنامه داری؟» جایاش را نشاناش دادم. برداشت، ورق زد و پرسید: «چند؟» گفتم: «سی تومان.» یک چک از کیفاش در آورد و گفت: « من یک چک صد تومنی دارم. قبول میکنی؟» من که شش دانگ حواسم به تلفن بود، قبول کردم. هفتادتومن به او دادم و شاهنامه را گذاشتم توی کیسه پلاستیکی و دادم دستاش، رفت. تلفنم که تمام شد، دوباره چک را براندازکردم، به نظرم تقلبی آمد. به همسایهی طلافروشم نشاناش دادم، گفت: « تقلبی است.» برده بود بگذار زیر دستگاه. الان آورد. دیدی که چه گفت.»
صحنهی دوم، امروز
در بازار ِ شلوغ و مهماننواز اصفهان، یک انگشتر ِ فیروزه بدجوری چشمم را میگیرد. میپرسم: «آقا! ببخشید، این انگشتر چنده؟» میگوید: «باید وزن کنم.» وزن میکند و میگوید: «یازه تومن» میگویم: «شیش تومن بدم؟» میگوید: «پونصدتا بذار روش، بردار.» انگشتر را میگذارم روی پیشخوان و تصمیم میگیرم هیچ چیزی نخرم.