اول این که داستانک ِ امروز ما کمی بیتربیتی است. نوجوانان ِ زیر هیجده سال و بزرگسالهای خیلی اخلاقی نخوانند لطفن. دو دیگر این که خلاف عرف ِ معمول و به رسم ِ روزگاران پیشین میخواهم برای این داستانکم یک مقدمه بنویسیم. اعضای لیست ِ روبرو (بله، رسمی و درستاش این است که بنویسم: "زیر"، اما لیست را نمیخواهم ببرم زیر. میخواهم بگذارم همین جلو. و چون "لیست ِ جلو" دیگر خیلی ناتورالیستی و جلف میشود، مینویسم "لیست ِ روبرو". تا چشم بخیل و نبین و حسود کور. اصلن متن خودم است، به شما چه؟) چه خوشششان بیاید، چه بدشان بیاید: 1- اهل فن 2- منتقدین ادبی 3- خوانند(ه)گان (؟) (یاد وسوسهی اخیرم افتادم. هی دوست دارم، "زندگی" را بنویسم "زندهگی". شما خوانند(ه)گان ِ دانا میفرمایید، چه کنم؟ همچنان "زندگی" بنویسم یا از این پس "زندهگی"؟) فرهیخته 4- خوانندهی عجول و سرانجام 5- استادان داستان. روشن شد؟ اگر نشد، برگردید بدون پرانتز بخوانید. اگر هم حوصله ندارید حتا به دو جملهی قبل برگردید که معلوم میشود کلاهتان پس ِ معرکه است. از دست ِ خودتان میرود. از ما گفتن. میخواهید خلاصهاش را بخوانید؟ باشد، خلاصهاش میشود: بیخیال بابا، سر ِ کاری بود. خلاصهترش این که چه بزرگان و نخبگان (اگر بخواهیم با "ه" بنویسیم،باید بنویسیم "نخبهگان"؟) خوششان بیاید یا نه، من مقدمهام را مینویسم. شان نزول ِ داستانک ِ مطایبهآمیز در جهت زدودن ِ تلخی ِ روزهای تلخ هم بماند برای داستانی دیگر؛ بعدها شاید.
یکی از حُسنهای }( "حُسن" مرا یاد یک شاعر- نقاش – فیلسوفی (باور کنید! باورش شده بود، هم نقاش است، هم شاعر، هم فیلسوف. در افتتاحیهی نمایشگاههای نقاشیاش، شعر میخواند و پروفورمانس راه میانداخت و تازه رقص هم میکرد. زنی بود با استعداد ِ خدادی ِ خارقالعاده.) میاندازد که همیشه میگفت: "یکی از حُسنهای خوب". نمیدانم چرا هیچکس هم هیچ وقت هیچ چی بهش نمیگفت.») { بله، داشتم میگفتم، یکی از حُسنهای زندگی در کشور بیگانه این است که میتوانی هر جا دلت خواست و هرچه دلت خواست، به زبان مادریات بلند بلند بگویی و مطمئن باشی که مثلن، خیلی خیلی کم پیش میآید، شما توی برلین راه بروی و حسب اتفاق یکی از آنجا رد بشود که اتفاقن همزبانت باشد. پس آزادانه هرچه دلت میخواهد، میگویی در خیابانهای غربت.
بعله، یک روز ما، من و اکبر، داشتیم توی خیابان راه میرفتیم. هوا مشت، ملس، از آنجور هواهایی که نه تابستان است و نه بهار، هم تابستان است و هم بهار. از همانهایی که توصیف ِ از فرط ِ استعمال کیچاش میشود: «طبیعت داشت شکوفا میشد.» باری، هر دو سر خوش از هوا و زندگانی }( باز هم "زندگانی" یا "زندهگانی"؟ ، آه، اِی وسوسهی اخیر) (در طبیعت ِ چنین هوایی هست اصلن، آدم بیخودی برای خودش سرخوش و خوشبخت است، هیچ هم نمیداند چرا.){ داشتیم توی یکی از خیابانهای خلوت ِ برلین راه میرفتیم. ( بزرگسالان ِ خیلی اخلاقی هنوز فرصت دارند، خواندن را از همینجا قطع کنند.) به اکبر گفتم: «جان ِ اکبر، عجب هوایی!» اکبر گفت: «آره، تو بمیری، هوا، هوای (بزرگسالان ِ عزیز، این آخرین فرصت است و نویسنده دیگر هیچ مسئولیتی نمیپذیرد) لواط است.» همین موقع یک آقایی که از کنار ما رد میشد، به ما خندید و گفت: «آقایون، اِجزه بدن ما رد شیم، بعدن.»
این داستان همهاش حقیقی است، هیچ چیزش حقیقی نیست.
حافظ در راه بغداد
غروب بود و من گرسنه. یک سی دی ِ موسیقی سنتی گذاشتم توی دستگاه و رفتم اسباب ِ آشپزیام را برداشتم: پنج شش تا سیبزمینی و یک دانه پیاز و یک ظرف و چاقو و رنده. چار زانو نشستم کنار سطل آشغال، دم و دستگاهام را گذاشتم جلوم، در سطل آشغال را برداشتم و شروع کردم به پوست گرفتن سیبزمینیها و زمزمه کردن با خواننده. تا او برسد به "دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش/ زین دلبریها که من در کنج خلوت میکنم"، من سیبزمینیها را پوست گرفته بودم، رنده کرده بودم، رفته بودم سراغ پیاز. تابه را گذاشتم که روی اجاق، چهچهی خواننده حسابی بلند شده بود: "عزیز من، یا هه هه ها، ای امان، دوست، امید من، ها ها ها". دیدم زنگ میزنند. نلی بود. گفت: «ببین! کاغذ توالتم تمام شده، امروزم که یکشنبه است. داری یک لوله به من بدهی؟ پاسکال قرار بود دیروز بخرد. یادش رفت.» از کنار در رفتم کنار، گفتم: «وقتی آدم هم خودش دانشجوی فلسفه و ادبیات باشد و هم دوست پسرش، از این بهتر نمیشود. شانس آوردی، آخرین لوله است. بیا تو. دارم غذا درست میکنم. باید خودت بروی از توالت بیاوری.» گفت: «ممنون.» گفتم: «یادت نرود، کفشهایت را دربیاوری.» گفت: «حتمن. حتمن.» و آمد تو. گفتم: «پس من برمیگردم سر کارم.»
کلیک نکنی روش خره، اینجور ایمیلها ویروس دارن!!!
حجت جان، سلام. دلم برایت تنگ شده. خیلی وقت است که خبری از تو ندارم. امیدوارم حالت خوب باشد. و اما غرض از مزاحمت. من دارم از خوشحالی پر درمیآوردم. میدانی چرا؟ دیروز یک ایمیل برایم رسید، گمان میکنم از آمریکا باشد چون به انگلیسی نوشته. یا شاید هم از یکی دیگر از کشورهای انگلیسی زبان. حالا اینها مهم نیست. کپی نامه را اول بخوان ببین چی نوشته، بعد میفهمی چرا اینقدر خوشحالم:
Hello, I am kristina. I am 25 years old and now I am looking for my
second half. He should be responsible, intelligent and cute. I think
that I am looking for you... And what do you think about it? I am
waiting for your opinion
آخر نامه هم آدرس مسنجرش را نوشته بود. البته من هنوز اَدش نکردهام. فعلن میخواهم برایش یک نامه بنویسم. آدرس را به تو نمیدهم. نه به خاطر اینکه به تو اعتماد ندارم. گفتم شاید کریستینا دوست نداشته باشد، آدرسش دست هرکسی باشد. بعدها ممکن است از من ایراد بگیرد، چرا چیزی را که من به تو گفته بودم، رفتی به رفیقات گفتی. نمیخواهم همین اول سر صبح سر هیچ و پوچ دعوا کنیم. خوب آدمی مثل من که یک تجربههایی هم دارد، باید بیشتر حواسش باشد. مگر نه؟ زنها را که میشناسی؟ بقول معروف آدم که نباید از یک سوراخ دوبار گزیده بشود. شاید بعدها که با هم دوست شدیم و ازدواج کردیم و کریستینا با تو آشنا شد، خودش به تو داد. راستی تو دوست دختر داری یا نه؟ حالا بگذریم از این حرفها. از دیروز که ایمیلش به دستم رسیده، تا الان دارم همش دارم آن شعر معروف مرضیه را برای خودم زمزمه میکنم: "دیدی که من عاشق شدم؟" میبینی حجت؟ یک دختر بیست و پنج ساله عاشق من شده. دیدی چه ایمیلی زده؟ اولش همهی نامه را نفهمیدم. چند تا لغت بود که معنیشان را نمیدانستم. رفتم یکی یکی توی فرهنگ لغت ِ انگلیسی فارسی پسر برادرم، نگاه کردم. جلوی responsible نوشته بود: 1. مسئول 2. پاسخگو.Intelligent یعنی: 1. باهوش 2. زیرک، عاقل. معنی ِ cute را هم نگاه کردم، نوشته بود: 1. بانمک، ملیح، بامزه، 2. مامانی، تودل برو، قشنگ، 3.تیزهوش، باهوش، زرنگ، زیرک، ناقلا، زبل. یعنی این دختره مرا از کجا میشناسد حجت؟ تازه نفهمیدم چرا میگوید منتظر ِ نیمهی دوم ِ زندگیاش است. مگر معمولن نمیگویند: نیمهی دیگر یا نیمهی غایب؟ ولی مهم نیست، لابد دخترهای آمریکایی اینجوری میگویند. طفلک خجالت کشیده بگوید، منتظر من است. به خاطر همین نوشته، فکرمیکند منتظر من است. وای آن سه تا نقطه حجت، آن سه تا نقطه. یک عالم حرف دارد. حیف، عاشق نیستی تا حرف دلم را بفهمی. تازه ببین چقدر هم دمکرات است. میگوید: آیا تو هم میخواهی دربارهی این بیاندیشی؟ مثل این دخترهای معمولی نیست که فورن بگوید: بیا مرا بگیر. منتظر آپشن من است.
تصمیم گرفتم یک نامه برایش بنویسم. ترسیدم غلط داشته باشد. خوب نیست نامهی اول ِ آدم غلط داشته باشد. به یاد تو افتادم، گفتم ، تو که چند سالی است توی دانمارک هستی و انگلیسیات خوب است، مزاحم تو بشوم. بیزحمت غلطهایش را درست کن و زود زود زود، همین الان برایم بفرست که سخت منتظرم.
به امید دیدار در عروسی ِ من و عشقم کریستینا در آمریکا
مرتضی
حالا نامهی من:
Hello is from me kristina. I am glad that you are 25 years, very very gald. I can say you that i am very intelligent und too cute too. But say me please wher do you knwo me? (TAZEH be ingilisi chi mishavad hojat jan? ezafeh kon) do you know how old am i? (AZIZE DELAM chi mishvad? Na hala hatma hamin, yek chizi to hamin maieh ha ham bashad khoob ast.) i am 45 years. I think it is very very better that man ist older as the woman. Waht do you think about it?
Thnak you very very much
Your morteza
شب عید است و آدم یک سر دارد و هزار سودا. این به جای خودش. اما اگر دوست داشتید، در روزها و شبهای تعطیلی ِ در پیش، داستانی بلند، در ده صفحه از این قلم بخوانید، باید ماری و دیگران را که در جن و پری، شمارهی مخصوص نوروز منتشر شده، چاپ کنید و بگذارید یک گوشه تا سر فرصت بخوانیداش. این داستان را به عنوان ِ هدیهی نوروزی ِ من بپذیرید. گرچه به پای شیرینی ِ شب عید نمیرسد، اما قول میدهم کامتان تلخ نشود. قول میدهم. شما هم قول بدهید بعدن به من بگویید دستپختم چطور بوده. باشد؟
داستان
پیشبینی حال مردی که اگر در یک روز ِ یکشنبهی زمستانی، در آرزوی باران، با سری افتاده و دستهایی در جیب ِ بارانی ِ سیاه، تنها، درون گورستانی راه برود و سنگ گور کوچکی را ببیند که رویش فقط یک کلمه حکاکی شده: Wenig
امرروزش تا این لحظه تلخ بوده است، به تلخی ِ آن چه که از وقت ِ بیداری، در جانش لانه کرده بود و حالا در یک کلمه فشرده شده بود: Wenig. به خانه برخواهد گشت. جایی تاریک و ساکت خواهد خواست و تنهایی، آن مکانی را که تصور ِ او از مرگ است. هیچ چراغی را روشن نخواهد کرد. همهی پردهها را خواهد کشید. خود را روی تخت خواهد انداخت. پتو را روی سر خواهد کشید. پاها را توی شکم جمع خواهدکرد. دستها را، لای پاها، بین دو زانو، خواهد گذاشت و گردن را روی بالشی که تا کرده است. به تاریکی ِ پشت پلک نگاه خواهد کرد. تاریکی مطلق نخواهد بود. نور از لای پلک به چشم خواهد رسید. صداها زیاد خواهند بود: صدای ریزش بیوقفهی آب ِ حمام، صدای آواز ِ آرام زنی زیر دوش: "تو مونده بودی، تو هم که رفتی"، صدای باد گرم و طوفانی ِ سشوآر، صدای چرخشها و پیچشهای تند ِ لباس در لباسشویی، صدای جوشیدن قهوه در قهوهجوش و حالا حتا صدای هوای گرم ِ پیچیده در شوفاژ. دیگر نخواهد توانست از هوای ِ زیر پتو نفس بکشد. سر را بیرون خواهد آورد. حالا نور ساعت ِ ویدئو به تاریکی ِ اتاق و چشم خدشه خواهد انداخت، مثل صدای کشیدن ِ ناخن بر سنگ. «کودکی: فقر؛ نوجوانی: فقر، عصیان؛ جوانی: فقر، عصیان، الکل، سیگار، زن؛ و حالا میانسالگی: پشت سرگذاشتن ِ زن، تمنای تنهایی ِ مطلق، سکوت ِ مطلق؛ لبریز ِ افسردگی، فقط یک قطره تا لبپر زدن. چراها و چگونهها. » وقتی تلفن زنگ بزند، با مشت بر تشک خواهد کوبید: «لامسبها راحتم بگذارید. ولم کنید. میخواهم تنها باشم، تنها و درسکوت.» صدایی را که روی پیامگیر ضبط میشود، خواهد شنید: «سلام رفیق! خیلی وقت است، ازت بیخبرم. زنگ زدم، حال و احوالی بکنم. میدانم خانهای، تو که جایی نمیروی. حتمن باز هم دچار افسردگی شدهای و روحت درد میکند. زیاد حرف زدم. این را بگویم و تمام: حالت که جا آمد، زنگ بزن. اگر جا نیامد هم، دوست داشتی، زنگ بزن! گپ بزن! گپ بزنیم! گپ بزنم! وTake it easy! حافظ.» «چطور میتوانم به شما بگویم، نمیخواهم ببینمتان؟ از همهتان متنفرم؟ حتا از خودم؟ که نمیخواهم حرف بزنم؟ بشنوم؟ دست از سرم بردارید؟ »
پتو را کنار خواهد زد. چراغ ِ روی پاتختی را روشن خواهد کرد، بلند خواهد شد .ِ دوشاخهی رادیوی ساعتدار را از پریز بیرون خواهد کشید: «دانستن ساعت به چه دردم میخورد؟ نوشداروی کدام درد من است؟ درد من چیست؟ چراها، چگونهها و چیها.» برخواهد گشت توی تخت. چراغ را خاموش خواهد کرد. پتو بر دوش روی تخت خواهد نشست. در آرزوی تاریکی به تاریکی خیره خواهد شد. پیراهن و جوراب و شلوار را از تن دور خواهد کرد و کنار تخت خواهد انداخت: «من چمه؟ مگر دیشب کابوس داشتم؟ چی کم دارم برای زنده بودن؟ سترون نبودن! برای کی؟ به خاطر چی؟ مرگ! مرگ! مرگ! » دراز خواهد کشید و پتو را بر سر خواهدکشید. تناش سرد خواهد شد، پتوی دوم را برخواهد داشت. دوباره شکل جنین خواهد شد. درد خواهد کشید، صبر خواهد کرد تا صداها یکی یکی ناپدید شوند و خواب او را ببرد.
وقتی بیدار بشود؟
حالا باید چهارده پانزده ساله باشد، با تارهای سبزِ مو برپشتِ لب، مواجه با خودی تازه اما پاك گُم و كِدِر. او را در لحظهای میبینید كه در غروبِ یك روز ِ سرد ِ پاییزی ِ رشت، با بارانی ریز، در حالیكه بادی نرم و ولرم، با سایهی شاخ و برگِ درختانِ كنار خیابان، پیادهرو را از لكههای سیاه و سفید میپوشاند، جلوی ِ ویترین ِ كتابفروشی ایستاده و به جلد كتابها خیره شده، و دارد درمییابد كه كششهایی دارد و لیاقتهایی و تواناییهایی. كتاب، بوی كتاب ِ تازه، نوشتن. پولِ مجلههای پیک ِ جوانان را نامههای عاشقانه برای دوستانِ ِ عاشق و انشاء برای همكلاسیها تامین میکند. درست درلحظهی كشفِ چیزی گُنگُ در این درونِ متلاطم، كفِ دستی به نرمی دو برآمدگی ِ پشتاش را لمس میكند، لمسی كه مدعیست تعمدی نبوده. اما نوجوانِ ما فورن به غریزه درمییابد، چه تعمدی در آن سایش است. میترسد. سر كه برمیگرداند، مردی را میبیند طاس، با شكمی برآمده و لبخندی ترسناک بر صورتی پوشیده از تیغههای زبر ریشی چند روزه، در كنارش ایستاده و با دستش كه درون جیب شلوارش، گویا با چیزی بازی میكند، به ساندویچی ِ كنار كتابفروشی اشاره میكند: « ساندویچ میخوری، برایت بخرم؟ » آن كودكِ زیر تیر چراغِ برق به یادش میآید. حسرتِ پدری كه برای پسر ساندویچ میخرد. نگاهش را با دستپاچكی دوباره به كتابها میدوزد و تنهایی و ناتوانی و عجز پاهایش را میلرزاند. نمیداند چه باید بكند، كسی را نداشته به او بگوید، در برابر وقاحت چه باید كرد. مرد بیشتر به او نزدیك میشود، ساعدش را به شانهی او میمالد، با ابروی به تابلوی سینمای این طرفِ كتابفروشی اشاره میكند، دندانهای سیاهش را نشان پسرك میدهد و می گوید: « سینما میآیی، برایت بلیط بخرم؟ » "اگر پدری داشتم كه مرا به سینما میبرد! " تنگیی نفس، استفراغ، تهوع. میترسد. فرار میكند، میدود. یك نفس میدود. تا دمِ درِ خانه یك نفس میدود. و در برابرِ پرسشِ خشنونتبارِ برادر كه : « چی شده؟ » تنها به گفتنِ یك « هیچی » اكتفا میكند. میرود
هممیهنان ِ رزمنده! زنان و مردان ِ آزادهی این کهن مرزوبوم! فرزانگان، خردمندان و هنرمندان ِ این خطهی خون و حماسه! با شما سخن میگویم، زیرا مرا جز با شما مردم با کسی دیگر سخنی نیست و کسی با من نیست مگر شما مردم!
روی سخنم باشماست، مادران و پدران ِ سالخوردهی این انبوه ِ جوانان ِ تشنهی آزادی! درود برشما که چنین فرزندان ِ برومندی نثار ِ ساحت ِ پاک ِ این آب و خاک داشتهاید. درود برشما که چنین سرزمین ِ آباد و آزادی به دست ِ پرتوان ِ نسل ِ پسین سپردهاید.
نیک میدانم در این جایگاه، که هم اکنون در پیشگاه ِ شما ایستادهام، کدام مردان ِ سترگ پیش از من گام نهاده بودند. نامی برزبان نمیرانم، تا مبادا از قلم بیافتد اسم بزرگی و بیحرمتی باشد بر ساحت پاک ِ آن مردان و این شما و این میدان.
پرچمها در نسیم به اهتزاز درآمدهاند. دختران و پسران ِ جوان، هلهله میکنند نامام را. آفتاب بیدریغ میتابد و خنک نسیمی میوزد بهاری.
(باز شدن ِ پنجرهی همسایهی بغلی. نگاهی پرسان. رد وبدل شدن لبخند. بسته شدن پنجره.)
روی سخنم با رودهای این سرزمین است و کوههایش، که یکی رونده است و پویا و دیگری استوار و پابرجا؛ با درختان است که هماره سبزتر بادا. با شما سخن میگویم ای کودکانی که برشانههای پدر نشستهاید و در دستان ِ ظریف و زیبا و سازندهتان پرچم ِ میهن و تصویر مرا در هوا تکان میدهید، با شما که حیات ِ فردای ما را رقم میزنید! خردسالان و نونهالان!
(بازشدن دوبارهی پنجرهی همسایهی بغلی:
- چه خبرته این نصفه شبی؟ حالت خوبه؟ اوضات میزونه؟
- بیخیال.
بسته شدن ِ پنجره. )
عوض کردن پا، نوشیدن ِ آخرین جرعهی آبجو. پرت کردن ِ ته سیگار به حیاط،. بازگشت به اتاق. فرورفتن در مبل، جابجایی ِ متناوب ِ نگاه ِ مایوس به دیوار سفید روبرو و صفحهی تلویزیون.
اگر بشود، کتابی میشود به نام «اشکبوسنامه». فعلن ساعت فراغت آقای اشکبوس در جن و پریست.