دیدهاید گاهی یک کتاب در وقت نامناسب به دست آدم میرسد؟ یعنی در آن روز و آن لحظه در حال و هوای خواندن ِ آن کتاب نیستی، به عبارتی کتاب ترا نطلبیده است. پس پساش میزنی، میگذاریش کنار، با کمی اخف و تف احتمالن که: «اَه! این چیه این نوشته!» و دیگر سراغاش نمیروی. بعد هم که جایی حرفی از آن کتاب شد، تو چیزهای کمی از کتاب به یاد میآوری، پس به کلیگویی روی میآوری: «فرماش اشکال دارد»، «زباناش اشکال دارد»، «پرداخت نشده» یا حتا بیشتر از اینها پیش میروی و میگویی: «کتاب خوبی نیست.» و خلاصه کم نمیآوری. حق هم داری، از کتاب خوشات نیامده بود. اما یک وقت دیگر حسب اتفاق، یا به دلیل و دلایلی دیگر همان کتاب را برمیداری و میبینی شگفتا، کتاب از همان صفحهی اول دارد به جانت مینشیند. این تو بودی که بدشانسی آورده بودی و کتاب در لحظهی مناسب به دستت نیافتاده بود. خود این کتابها هم البته کتابهای خوششناسی هستند، چون خیلی خوب خوانده میشوند و پس در ذهن خواننده ماندگار.
یکی در تفاوت کار نویسندگی با دیگر کارها میگفت: «نجار که غروب در مغازهاش را میبندد، کارش را هم آنجا میگذارد. نویسنده اما در خواب و بیداری به فکر نوشتن (داستان) است.» گفتم: «این حرف تو چند اشکالی "جوزوی" دارد. اول این که هیچ نویسندهای در جهان بیست و چهار ساعته به فکر نوشتن نیست، غرق ِ جهان داستانی که نوشته یا دارد مینویسد و یا میخواهد بنویسد، نیست، چرا که در این صورت باید ببرنداش تیمارستان و اگر کارش به آنجا نکشید، حتمن آدمی کاملن منزوی است، چرا که با ادا اطوارهای از این دستاش، حوصلهی همه را سر میبرد. تازه اگر بیماریاش تا این اندازه که گفتم، بدخیم نباشد، دستکم از رتق و فتق امور عادی ِ زندگی ِ روزمرهاش جا میماند، چه رسد به نوشتن. دو دیگر یک نجار حتا غیرنابغه هم که شب به خانه میرود به فکر میخ و اره و چکشاش است، منتها این را در بوق و کرنا نکرده و مایهی مباهات خودش و تحقیر مردم ِ غیرنجار نمیکند.»
نقل از رادیو زمانه
به مناسبت اعطای جایزهی نوبل به هرتا مولر نگاه کوتاهی دارم به زندگی و آثار او.
ناصر غیاثی
زندگینامه
هرتا مولر، زن قدکوتاهی که همیشه لباس سیاه میپوشد، به سال ١٩٥٣ در یک ده کوچک آلمانیزبان به نام نیستکی در رومانی متولد شد. زبان ده بغلی مجاری بود و زبان بیرون از این دو ده رومانیایی. زبان رومانیایی برای او زبانی بیگانه بود. رومانیایی را در بیست سالگی یاد گرفت، وقتی برای تحصیل در دانشگاه به شهر رفته بود. خانوادهی مولر متلعق به یک اقلیت آلمانی در رومانی بود. مادرش را سالها به اردوگاههای کار اجباری در شوروی تبعید کردند. پدرش که سرباز اِس اِس بود، بعد از جنگ رانندهی کامیون شد. مولر از سال ١٩٧٦ به عنوان مترجم در یک کارخانهی ماشینسازی آغاز به کار کرد، اما سه سال بعد، پس از این که از همکاری با سازمان امنیت آن زمان رژیم چائوشسکو تن زد، از کارخانه اخراج شد. پس از آن به ناچار شد به تدریس خصوصی زبان آلمانی بپردازد و در مهدکودکها کار کرد. ناشر نخستین کتاب او «Niederungen» چهار سال در انتشارش تعلل کرد و سرانجام با سانسور شدید در سال ١٩٨٢ در رومانی منتشر شد. مولر پنج سال بعد همراه همسرش ریشارد واگنر به آلمان مهاجرت کرد و ساکن برلین شد. تأملبرانگیز این که پس از ورود به آلمان، سازمان امنیت آلمان او را متهم به همکاری با سکوریتاته (سازمان امنیت مخوف زمان دیکتاتوری چاوشسکو) کرده بود، چون خود سکوریتاته هو انداخته بود که مولر مأمور سیکوریتی است تا مردم هم از او بد بگویند. مولر در طول سالهای زندگی در آلمان در دانشگاههای مختلف به عنوان استاد مهمان به تدریس پرداخت و نوشت.
«هرچند هنوز نفهمیدم درست جریان سیال ذهن چیه؟!!!
----------------------------------------------------
جريان سيال ذهن هم يکی از همطن [احتمالن: همین] ماجراهاست.
آخه بهاره ی عزيز،
تمام رمان های من به گفته ی منتقدان اين فورميه [فرمیه]، و من داشتم تلاش می کردم اونو به زبانی ساده تعريف کنم و چند مثال بيارم و کمی روش کار کنم، که يکباره رفتند روی منبر و شروع کردن به يقه گيری.
اگه يک غريبه اين کارها رو می کرد، بحث ديگری بود، يکی از همکارهای راديو زمانه با لودگی و مسخره گی عقده گشايی می کنه و اين در هيچ جای دنيا سابقه نداره. مثلاً تو در بی بی سی نمی بينی که کسی شروع کنه به مسخره کردن همکارش. بهش بگو اگه بلدی خب برو بنويس، چکار به من داری؟ و اگر غرض و مرض نداری و قصدت نقد مطلب بوده، چرا به خودم نگفتی و رفتی جار زدی اون هم با لودگی؟
تو واقعاً حالت به هم نمی خوره؟»
اینهایی که خواندید، پرسش یکی از خوانندگان ِ عباس معروفی و - مثلن - پاسخ معروفی به اوست. میخواهید باور کنید، میخواهید نکنید، من از این نوشتهی معروفی در خطاب به خوانندهاش خبر نداشتم. دوستی خبرم کرد.
من اصولن و بویژه این روزها که سرم سخت مشغول کارم است، نه حوصلهی پرداختن به اینجور حرفها را دارم و نه فرصتاش را. مثل همیشه حرفم را میزنم و رد میشوم. تو خواهی پند گیر خواه ملال. بنایراین نمیخواهم با پرداختن به این ادبیات ِ مورد استفادهی معروفی نه وقت شما را بگیرم و نه وقت خودم را.
فقط همینقدر بگویم، معروفی چون پاسخ درست و قانعکنندهای ندارد به خوانندهاش یا به عبارت دیگر به نقد من بدهد، (لطفن توجه کنید به پرسش آن خانم و پاسخ معروفی) طبق معمول ننه من غریبم بازی درمیآورد و در نتیجه نوشتهاش فاقد هرگونه استدلال در مقابل استدلاهای من میشود.
اصطلاحاتی مانند «رفتن روی منبر» و «یقه گرفتن»، «لودگی»، «مسخره کردن» و «عقدهگشایی کردن» و «حال به هم خوردن» در قاموس و شان من نیست، در قاموس و شان معروفی است. هر خوانندهی با وجدانی متوجه میشود که آن مقالهی من دور از هرگونه غرض و بحثی سراپا ادبی و به دور از هرگونه توهین بود، فقط – اعتراف میکنم - نتواستم جلوی خودم را بگیرم وقتی خواندم، معروفی نوشته، برای به وجود آمدن یک دبستان ادبی دلایل صنعتی وجود دارد. علاوه براینها بی بی سی آموزگار من نیست و اگر بقیهی دنیا در پسله حرف بزند، من یکی نمیزنم. این را دیگر یاد گرفتهام، وقتی پای ادبیات و فرهنگ در میان باشد، در گوشی حرف نزنم و رفیقبازی نکنم. همکار و هموطن و همسایه و دیگر همهایی از این دست جای خودش، فرهنگ و ادبیات هم جای خودش. ضمن این که من نه دوست معروفی هستم ونه دشمن او.
این دیگر مثل روز روشن است و هر بچه مدرسهای این را میفهمد که خطاب آن مقالهی من معروفی هم بود. اگر حرفی داشت به جای این که حالش به هم بخورد و توهین بکند، یک پاسخ صریح و فنی و علمی میداد. کلام آخر این که از کوزه همان برون تراود که در اوست. از قرار از نظر معروفی واقعن خسن و خسین هر سه دختران معاویهاند. به این ترتیب بحث «جریان سیال ذهن» از نظر من تمام شده است.
.
جریان سیال ذهن یا درستتراش "سیلان ذهن" (Stream of consciousness) مقولهای در ادبیات است که عباس معروفی میخواهد سعی کند آن را «در یکی دو برنامهی "این سو و آن سوی متن" برای خوانندگان» رادیو زمانه تعریف کند. ببینیم چگونه شروع میکند: «یکی از مهمترین فرمها در ادبیات داستانی، جریان سیال ذهن است.» سیلان ذهن یا به قول معروفی جریان سیال ذهن هرچه باشد، به هیچ وجه فرم یا صورت یا قالب یا شکل نیست. چرا که بنا به تعریف تمام منابع موجود، فرم در ادبیات داستانی شکل بیرونی اثر، از قبیل رمان یا داستان یا داستان کوتاه و غیرو است. " سیلان ذهن" شیوه یا شگرد یا تکنیک یا فن ِ روایت است.
ادامه این مطلببه نقل از رادیو زمانه
یک توضیح ضروری: این نوشته قصد دارد تنها از منظر زبان به بررسی مجموعه داستان «دارند در میزنند»، اثر منیرالدین بیروتی بنشیند و از دیگر مناظر احتراز دارد.
درآمد
اهل فن از نقش زبان در روایت داستان باخبرند. نویسنده، زبان و آدمهای داستان را در تطابق با فضای داستان و شخصیت داستانش انتخاب میکند و میسازد. مثلاً برای القای فضایی که داستان در آن جریان دارد، از جملات کوتاه یا بلند استفاده میکند، به ریتم و ضربآهنگ جملات توجه دارد و در انتخاب واژه به واژهی داستان وسواس نشان میدهد. در یک کلام، نثری به کار میگیرد که به بهترین شکل ممکن داستانش را روایت کند. از مجموع این عوامل زبانی، نثر داستان ساخته میشود.بنابراین نثر یا تنها در خدمت داستان قرار میگیرد و یکی از عوامل ایجاد کشش در خواننده است و یا برعکس، خواننده را از خواندن منصرف یا دستکم خستهاش میکند. برای توفیق در نوشتن نثر زیبا شیوههای مختلفی وجود دارد، به مثل از طریق پس و پیش کردن صفت و موصوف، به هم ریختن یا پس و پیش کردن ارکان جمله، تکرار قید و صفت برای تاکید.اما سوال این است آیا الزامی داستانی برای انتخاب چنین زبانی چه در توصیف و چه در گفت و گوها وجود دارد یا نه؟ چنان که آمد سود جستن نابجا از این روشها، یعنی به کار گرفتن زبان، بدون توجه به فضای داستان منجر به دل کندن خواننده شده و در نتیجه داستان، بخوان کل روایت، فدای نثری زیبا میشود.معمولاً نویسنده این شیوه را وقتی به کار میگیرد که داستانی برای گفتن نداشته باشد و بخواهد پشت نثر زیبا یا توصیفات شاعرانه پنهان شود تا دستش رو نشود؛ یا نویسندهای خامدست است و تازهکار (البته بیروتی به هیچکدام از این دو دسته تعلق ندارد).
اعتماد، شنبه 25 آبان 1387
علي حسن زاده
موافق نیستم
ناصر غیاثی (متولد 1336- خمام، شهر کوچکی بین رشت و انزلی) نویسنده و مترجم ایرانی مقیم آلمان است. آثار داستانی او عبارتند از؛ مجموعه داستان های «رقص بر بام اضطراب»، «تاکسی نوشت ها» و «تاکسی نوشت دیگر». «سقراط زخمی» از برتولت برشت و «نامه های کافکا به پدر و مادر» را نیز از آلمانی به فارسی برگردانده است. مجموعه داستان «تاکسی نوشت دیگر» اخیراً به وسیله انتشارات حوض نقره منتشر شده است و همین موضوع بهانه یی شد برای گفت وگو با او.
-داستان های کوتاه مجموعه داستان «تاکسی نوشت دیگر» رخداد خاص بیرونی چشمگیری ندارند و در فضایی سرد و ساکن و سرشار از اندوه، روابط انسان های مهاجر را بررسی می کند. چرا شما بر تولید چنین فضای داستانی اصرار دارید؟
نمی دانم منظورتان از «رخداد خاص بیرونی» چیست تا چشمگیر باشد یا نباشد. من فضای داستان ها را «سرد و ساکن و سرشار از اندوه» نمی بینم و اعتقاد ندارم که «روابط انسان های مهاجر را بررسی می کند.» به واقع فقط شخصیت اصلی یک داستان از 18 داستان این مجموعه مهاجر است. بقیه همه شان آلمانی اند.
ادامه این مطلبهر دو چشمبندی میکنند، هر دو حقیقت را به گونهای دیگر نشان میدهند یا حقیقت دیگری را نشان میدهند. خواننده و ببینده هم این را میداند، با این وصف اما غرق تحیر میشود. وای به حال نویسنده یاشعبدهبازی که وسط کار دستاش رو بشود یا کارش تقلید محض باشد.
به نقل از رادیو زمانه
فایل صوتی
گفت و گو با ناصر غیاثی، نویسنده و برندهی جایزه کتاب طنز سال:
ادا در نیاوریم، نشان بدهیم خودمان چه داریم
لینک گفتگو
سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات
ناصر غیاثی با تأكید بر اینكه باید بیشتر آثارمان را معرفی كنیم، گفت: نباید ادای نویسندههای دیگر را درآوریم و باید نشان دهیم خودمان چه داریم.
این داستاننویس و مترجم با حضور در خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، دربارهی معرفی ادبیات ایران، جایزههای ادبی، داستاننویسی امروز، دغدغهی نسلهای داستاننویس، وضعیت بازار كتاب و برخی موضوعات دیگر سخن گفت.
ادامه این مطلبنمیدانم علت و انگیزهی گذاشتن ِ مقدمه از یک نویسندهی دیگر بر کتاب ِ داستان چه میتواند باشد. آیا عدم اعتماد به نفس ِ نویسندهی کتاب است که میخواهد از نام و عنوان ِ یکی دیگر برای خودش و کتاباش اعتبار بسازد؟ یا نه، مقصود، مرعوب کردن خواننده است که: ببیند کی دربارهی من و کتابم چی گفته؟ یا هر دو تا؟ یا هیچکدام؟
سوی دیگر قضیه اما روشن است: خود بزرگبینی ِ مقدمهنویس. با این خیال باطل که میتواند با راست و دروغهایی که به نام مقدمه بر کتاب ِ یکی مینویسد، خوانندهی خام را به خریدن و نه لزومن خواندن ِ کتاب تشویق کند.
بازداشت و محاکمهی داستاننویس به اتهام نشر اکاذیب، توهین و افترا در کتابهایی که با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ شده، مایهی شگفتی و تأسف است. «یعقوب یادعلی» از نویسندگان مطرح نسل جدید، پیش از محاکمه، چهل و یک روز به طور غیرقانونی به اتهام آفرینش داستانی با شخصیتهای خیالی در بازداشت بوده است. همانطور که خود نویسنده اعلام کرده و جامعهی ادبی و متخصصان فرهنگ اذعان کردهاند؛ در رمان «آداب بیقراری» هیچ گونه توهینی به هیچ کدام از اقوام ایرانی صورت نگرفته و چنین برداشتی نشانهی بیگانگی با جهان ادبیات داستانی ست.
در زمانی که فشارهای ممیزی بر جامعهی ادبی ایران روز به روز فزونی میگیرد و نویسندگان و مترجمان در چشمانداز رکود فکری و فرهنگی در کشوری که به ادبیات گرانقدر خود میبالد؛ چارهای جز صبر و خویشتنداری ندارند، چنین رخدادی جامعهی ادبی ایران را غافلگیر کرده و در بهت فرو برده است.
ما امضاکنندگان این نامه، نگرانی شدید خود را نسبت به روند بازداشت و محاکمهی یعقوب یادعلی اعلام میکنیم و انتظار داریم به احترام انسان، قانون و به پاس حرمت «کلمه» و «آزادی بیان»، پیگرد این نویسنده متوقف شود.
بازداشت و محاکمهی یک داستاننویس به اتهام بخشهایی از کتاب چاپشدهاش، خطای فرهنگی و حقوقی بزرگی است که ممکن است پیامدهای ناگواری برای نویسنده و فضای ادبی ایران داشته باشد و حتا به تشویش اذهان عمومی نیز منجر شود.
شیوا ارسطویی، سیمین بهبهانی، فتحالله بینیاز، عباس پژمان، شاپور جورکش، محمد حسینی، ابوتراب خسروی، علیاشرف درویشیان، فرشته ساری، محمدعلی سپانلو، بلقیس سلیمانی، حسین سناپور، سپیده شاملو، محمدحسن شهسواری، علیاصغر شیرزادی، فرزانه طاهری، داود غفارزادگان، احمد غلامی، مدیا کاشیگر، محمد کشاورز، فرزانه کرمپور، جواد مجابی، حسین مرتضائیان آبکنار، مهسا محبعلی، محمد محمدعلی، مهدی یزدانیخرم
به نقل از خوابگرد
حق، حق... (مجموعهی کلمات قصار!)
حق یک کُرهست/- با چرخشی که با او،-/ «رعنای مستبد»یست -/ هر جانب از جوانب را میگردد./پس: حق به جانب همه کس هست!
مجتبای عزیز، به خاطر توجه و یادداشتات ممنونم. از قرار یادداشت ِ مرا خیلی خیلی سرسری خواندهای و براساس آن به نتایجی کاملن غلط رسیدهای. من آنجا از کسی غیر از خود ِ عباس معروفی نپرسیدهام که گلشیری کجا نوشته ( و نه آنطور که تو نوشتهای: گفته) سمفونی مردگان در کنار بوف کور (و نه آن طور که تو خواندهای: پس از بوف کور) جا دارد. پس نپرسیدهام « که آیا ادعای عباس معروفی مبنی بر اینکه گلشیری گفته سمفونی مردگان پس از بوف کور بهترین رمان فارسی است صحت دارد یا نه؟ » پرسش من در واقع دعوت از معروفی بود به پاسخی که نمیتواند چیزی جز "هیچکجا" باشد و به این ترتیب اعتراف به گفتن دروغ دربارهی کتاباش در مجلهای غیرفارسی زبان . بعد به عنوان شاهد هم یک نمونه آوردم که گفتهاند، گلشیری گفته است فلان. دو روز بعد که رفیقی تلفن کرد و گفت: « برو «باغ در باغ» صفحهی فلان را بخوان، ببین گلشیری دربارهی سمفونی چه گفته.» من آن حرف گلشیری را به عنوان ِ سند ِ مکتوب به یادداشتام اضافه کردم، تا نشان بدهم آنچه که گلشیری دربارهی این رمان نوشته درست در نقطهی مقابل ِ ادعای معروفی در گفتگویاش با آن مجلهی آلمانی قرار دارد. دقت نکردهای که عنوان یادداشت را گذاشتهام: «پرسش دربارهی یک دعوی»؟
و اما «مرجعیت ادبی»
فصلنامهی (aus Afrika Asien Lateinamerika Literaturnachrichten) (اخبار ادبی ِ آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین) بخش زیادی از شمارهی تابستان امسالاش را اختصاص داده به ادبیات ِ معاصر ایران، که در آن گفتگویی هم با عباس معروفی دارد. در این گفتگو، مصاحبهگر مجله از معروفی میپرسد: «شما در رمانهایتان هم از سنتهای ایرانی و هم از سنتهای غربی استفاده میکنید. اثر شما را به عنوان بخشی از "سنت سیاه" ِ ( dark tradition) ادبیات مدرن ایران توصیف کردهاند. آیا این مکتب ِ خاصیست؟» عباس معروفی جواب میدهد: «صادق هدایت و هوشنگ گلشیری پیش از من اینکار را کردهاند. اما آنها تاثیری روی آثار ِ من ندارند. من بیست سال با هوشنگ گلشیری همکاری کردهام، مدتی شاگردش بودهام. او میخواست که من دقیقن همانطور بنویسم که او. گله هم کرده است که من اینکار را نکردهام. اما بعد دربارهی سمفونی مردگان نوشتهاست که سمفونی مردگان در کنار بوف کور ِ هدایت تنها شاهکار ِ رمان ِ نوی ایران است.»
من به عنوان خوانندهی این فصلنامه از عباس معروفی میپرسم: گلشیری کجا نوشته " سمفونی مردگان در کنار بوف کور تنها شاهکار رمان ِ نوی ایران است"؟ یعنی به عبارت دیگر کجا نوشته و اعتقاد داشته که "سمفونی مردگان" نه تنها پس از "بوف کور" قرار نمیگیرد، بلکه در کنار آن قرار دارد؟
این را میپرسم چون اینجا خواندهام: (( گلشیری داستانویس درباره «سمفونی مردگان» عباس معروفی گفته بود: «خارجیها وقتی «خشم و هیاهو» را دارند، بدل آن را میخواهند چه کنند؟»))
پینوشت: یکی از دوستانم تذکر داده که گلشیری در «باغ در باغ»، جلد اول، صفحهی 464 نوشته: «سمفونی مردگان (1368) نوشته عباس معروفی رمان متوسطی است. دقیقا بر گرته خشم و هیاهو نوشته شده است (که اثباتش آسان است) و جز بخش آغازین مومان یکم و مومان یکم آخر کتاب بقیه فاقد قدرت است و اغلب تکرار مکرارات.»
به نقل از رادیو زمانه
تاریخچهی واژهی نوستالژی
همراه فایل صوتی
اگر به یکی از فرهنگ لغتهای موجود و متداول ِ زبانی بیگانه به فارسی مراجعه کنیم، خواهیم دید که در برابر Nostalgie برابرنهادهایی چون "غم غربت"، "درد ِ دوری"، "حسرتبارگی"، "حسرت"و "حسرت گذشته" آمده است.
نوستالژی (به انگلیسی و ایتالیایی nostalgia و به فرانسه و آلمانی Nostalgie) از دو کلمه ی یونانی ِ nostos به معنای «بازگشت به وطن» و algos به معنای (درد، اندوه) تشکیل شده است. این کلمه نخستین بار در سال 1688 توسط پزشکی سویسی به نام J. Hofer ساخته و بکار برده شد. او در بررسی ِ بیماری ِ سویسیهای مقیم خارج کلمهی نوستالژی را که از سرگذشت اودیسه گرفته بود، ساخت و در رسالهی دکترایش از آن سود جست. اودیسه در جنگ ِ تروا که ده سال طول کشیده بود، شرکت کرده و پس از پیروزی میخواست به وطناش ایتاکا بازگردد، اما سه سال سرگردان آبها و هفت سال گروگان ِ ایزدبانویی میشود که عاشق او بود و مانع بازگشتاش به وطن میشد. اودیسه را نوستالژیکترین انسان ِ تاریخ میدانند و به همین خاطر سرنمون ِ (Prototyp) بیماری کسانی است که از درد دوری از وطن در رنجاند.
نوستالژی به عنوان کلمهای تخصصی از عصر رمانتیک ( 1850- 1790 میلادی) وارد روانشناسی شد و علت اصلی ِ افسردگیهای شدید شمرده میشد.
هروقت نویسندهای توانست شخصیت ِ داستاناش را خیلی خوب بسازد، مطمئنن وجهی از خودش را خیلی خوب شناخته.
عمری است حرف از مرگ مولف میزنند. با این حساب باید سالها از سوم و هفتم و چهلم و سالگرد ِ مرگ ِ مولف (یا مولفه) گذشته باشد. آیا بهتر نیست به جای حرف زدن پشت سر ِ مرده، برایش فاتحه بخوانند و صلوات بفرستند و خلاصه دست از سر این مرده بردارند؟
یادم نیست شاملو کجا (مجلهی دنیای سخن؟) با آوردن ِ متنی از رضا براهنی، مطلب کوتاهی نوشته بود و در آن – نقل به مضمون - آورده بود: «"را" شده قلی. "قلی بدو برو سر کوچه یه بسته سیگار بگیر!" "قلی بدو برو دو تا نون بخر" هرکس هر کاری دارد به قلی مراجعه میکند.» من هم – بلاتشبیه - تازگی کشف کردهام که قلی دو تا برادر تازه پیداکرده: "و" و "که". برای "که" من یک نمونه به دست میدهم. "و" را لطفن خودتان پیداکنید.
چند وقت پیش بود، توی یکی از همین فروشگاههای بزرگ. مردم توی صف ِ صندوق ایستاده بودند که پول جنسشان را بدهند و بروند، اما صندوقدار داشت با تلفن حرف میزد و کاری به کار آنها نداشت که این پا و آن پاکنان، او را نگاه میکردند که کی تلفناش تمام میشود. صف که طولانیتر شد، آخریها یکی دو دقیقه که ایستادند و دیدند صف تکان نمیخورد، راه افتادند و رفتند توی صف صندوقهای دیگر. آنها هم شلوغ بود، اما صفشان گاه به گاه تکانی میخورد و بالاخره شاید میشد به صندوق رسید و حساب کرد. آنها که توی همین صف، نزدیک صندوق ایستاده بودند، دلشان نمیخواست بروند آخر صف دیگر. ترجیح میدادند همانجا جزو اولین نفرها بمانند. دیر یا زود باید بحث صندوقدار با کسی که آنطرف خط بود، تمام میشد و چیزی را که میخواست، میگرفت یا نمیگرفت و به هرحال کارش راه میافتاد. تا موقعی که صندوقدار شمارهیی روی تکه کاغذ ِ کنار دستاش...
مجموعه داستان ِ «با گارد باز»، حسین سناپور، صفحهی اول از داستان ِ «صف»:
تعداد مجموع کلمات: صدوپنجاه و هفت تا، تعداد سطرهای چاپ شده در کتاب: دوازده تا، تعداد «که» ها: نُه تا. یعنی به تقریب به ازای هر هفده کلمه و یا یک سطر یک عدد «که».
دربارهی صفت «کافکایی» یا « Kafkaesk »
تلاشی برای تعریف: رادیو زمانه
«ادبیات تبیعد» به تولیدات ادبی ِ نویسندگان، شاعران و روزنامهنگارانی اطلاق میشود که به خاطر سرکوب ِ بیرحمانهی رژیم فاشیستی جان یا اثرشان مورد تهدید واقع شده و مجبور به خروج از کشور شده بودند. برخی مثل شتفان گئورگه که به عنوان اعتراض به تحمل آثارشان در رژیم فاشیستی کشور را ترک کرده بودند، نیزدر این مقوله جامیگیرند.
در کنار «ادبیات تبیعد» در خارج، نوعی دیگر از ادبیات در داخل شکل میگیرد که در تاریخ ادبیات آلمان آن را «مهاجرت به درون» میخوانند. «مهاجرت به درون» موضع نویسندگان و هنرمندانی بود که گرچه مخالف رژیم نازیها بودند اما به دلایل گوناگون ِ شخصی، خانوادگی یا اخلاقی از مهاجرت به خارج از آلمان سربازمیزدند و با نشر آثار خود در داخل و همکاری با سلولهای مقاومت ادبیات خاص خود را میآفریدند.
ادامه در رادیو زمانه
یکی از دستآوردهای سخنرانی در انجمن ِ ایران و آلمان در بُن، آشنایی ِ بیشترم با تشنگی ِِ آلمانیها برای دانستن از اوضاع ِ ادبیات ایران بود. همین بس که سخنرانیام تنها چهل دقیقه طول کشید، اما پرسش و پاسخ یک ساعت و نیم. گفتگوها پس از بسته شدن در سالن تا خیابان و ماشین و بعد در رستوران ادامه یافت. میتوانم مدعی بشوم که شنوندگان هیچ چیزی دربارهی ادبیات ایران نمیدانستند، نه از وجود رمان خبر داشتند، نه از نوع سانسور، نه از تیراژ ِ کتاب؛ تقریبن چیزی نمیدانستند.
این تجربه مرا در برابر دو پرسش قرار داد: یکم علت ِ این تشگی و دیگر چگونه فرونشاندن ِ آن. به نظرم میرسد، علت اصلی کمکاری ِ خود ِ ما ایرانیهاست. حالا که نمیتوان از حکومت انتظار داشت، برای معرفی ِ ادبیات معاصر ِ ایران دست به اقدامی، از قبیل ِ کمک به نویسندگان و مترجمین ایرانی، بزند، چرا ما خودمان آستین بالا نمیزنیم؟ چرا- اگر میتوانیم - به زبانی غیر از فارسی نمینویسیم؟ چرا ناشر ِ ایرانی نمیتواند یا نمیخواهد برای ترجمهی آثار خرج کند؟ خود این پرسشها، پرسشهای دیگری را به دنبال داشت که شاید باید وقتی دیگر به آن بپردازم.
متوجه این نکته هم شدم که چرا کتابهای هوشنگ گلشیری و محمود دولتآبادی، روی دست ناشر ِ آلمانی میماند، اما کتاب خانم حاج سیدجوادی و خانم پیرزاد به تیراژهای بالا دست پیدامیکنند. به گمانم چون کتابهایی نظیر رمانهای نویسندگان یادشده حاوی اطلاعاتاند، اطلاعاتی دست ِ اول. این کتابها به خوانندهی آلمانی میگویند، ایران فقط انرژی ِ هستهای نیست، در ایران زندگیهای دیگری هم جریان دارد، و البته با تفاوتهای زیاد با زندگی در غرب. یکی از جذابیتهای اصلی ِ این کتابها برای خوانندهی غربی، اتفاقن همین تفاوتهاست که توسط ادبیات و اینجا توسط ادبیات روایی، به خوانندهی آلمانی نمایانده میشود.
وقتی خواندن ِ رمان «بادبادکباز»، اثر ِ آقای خالد حسینی را تمام کردم، دانستم چرا این کتاب همزمان با آمریکا در دوازده کشور دیگر نیز منتشر شد: ناشر آمریکایی میداند، تشنگی برای بیشتر دانستن از شرق، در سراسر غرب وجود دارد و «بادبادکباز» آب است. ناشر ِ آلمانی هم میداند که «بامداد خمار» آب است و یا «چراغها را من خاموش میکنم.» زبان ساده، فرم ساده، تصاویر گویا و البته ماجرا. خوانندهی غربی که خودش فالکنر و جویس و پروست و گراس و همینگوی و کالوینو را دارد، ترجمهی مارکز و یوسا و یوشیما را خوانده، طبیعی است که با دیدن و خواندن ِ تقلید ِ آنها از قلم نویسندهی ایرانی رو ترش کند. پس باید اصیل(original) بود. نویسندهی ایرانی اگر میخواهد در غرب او را بخوانند، (بخوان: اگر میخواهد جهانی بشود) چارهای ندارد مگر، اولن بازیهای زبانی و قروقمیش در نثر را کنار بگذارد، سپس به فرم کمتر از معنا بیاندیشد و سرانجام به شهر بیاید، به شهر و ایران ِ امروز.
«بادبادکباز» برای خوانندهی تشنهی غربی نوشته شده، همانطور که «آفساید» برای غربی ساخته شده یا «کافه ترانزیت» که برای غربی ساخته نشده، اما همان ویژگیهایی را دارد که غربی ِ تشنه میخواهد ببیند. وگرنه هر ایرانی میداند، زنان در ایران حق ورود به استادیومهای فوتبال را ندارند یا جامعهی ایرانی چه بار سنگینی بر دوش ِ زن ِ مطلقه یا بیوهی ایرانی میگذارد.
غربی نمیداند، در افغانستان چه تحقیری بر هزارهها وارد میشود، غربی نمیداند یک غیرمسلمان چه زندگی را در ایران گذرانده و میگذارند. غربی از ما چیزی نمیداند، مگر آنچه از طریق رسانههای جمعی در اختیارش گذاشته میشود. و کیست که نداند بیشتر رسانههای غربی، پیش از هرچیز به منافع ِ ملی ِ کشورشان میاندیشند و پس کمتر از ایرانهای دیگری که زنده هستند، حرفی به میان میآورد؟
«بادبادکباز» را نمیتوان در ردیف ِ رمانهای عامهپسند قرار دارد، اما نمیتوان آن را رمانی نو و مدرن دانست و جزو آثار ِ ماندگار محسوب داشت. «بادبادکباز» از بسیاری جهات شبیه «چراغها را من خاموش میکنم» است: زبان ساده، فرم ساده، تصاویر گویا و البته ماجرا. خالد حسینی هوشیاری دیگری نیز به خرج داد و کتابش را مستقیمن به انگلیسی نوشت. یقین دارم، اگر آن را به فارسی مینوشت و مثلن در ایران منتشر میکرد، هرگز ترجمه نمیشد و اگر ترجمه میشد، آن را اینطور که امروز در غرب میخوانند، نمیخواندند. حملهی آمریکا به افغانستان نیز به کمک ِ «بادبادکباز» آمد. چند سال دیگر که افغانستان در لیست ِ اخبار غرب نباشد، «بادبادکباز» هم آنقدر خوانده نخواهد شد که امروز. اما نام خالد حسینی در ذهن خواننده باقی میماند.
درسی که رماننویس ِ امروز ِ ایرانی که باید از این کتاب بگیرد، همانطور که پیش از این آوردم، اگر بخواهد در غرب خوانده شود، این است که اولن بازیهای زبانی را کنار بگذارد تا قابل ترجمه بشود و بعد بداند که دارد رماناش را برای غربی مینویسد، برای خوانندهی غربی که تشنه است، تشنه است که مثلن بداند مردم ایران چه میخورند؟ آیا اینترنت در ایران رواج دارد؟ آیا کسی در آپارتمان زندگی میکند؟ روابط ِ عاطفی در زندگی شهری چگونه است و چیزهای دیگری از این دست.
«بادبادکباز» روایت ساده، گاهی شیرین و گاهی تلخ و کم و بیش جذاب ِ زندگی ِ مردی افغانی، پدر و برادرش در افغانستان و آمریکاست. نویسنده در فصل اول فشردهای از کل رمان را در اختیار خواننده میگذارد، ضمن اینکه حس ِ کنجکاوی ِ او را برای خواندن ِ بقیهی رمان نیز برمیانگیزاند. در بقیهی بیست و چهار فصل بعدی ِ زندگی یک افغانی تاجر را قبل و بعد از کودتا، زندگی همانها را به عنوان ِ مهاجر در آمریکا و در بخشهایی دیگر از رمان زندگی مهاجرین و فراریها را در پاکستان توصیف میکند، که همهاش همراه است با توصیف غذاها و آداب و رسوم و اخلاق ِ اجتماعی ِ افغانها. کتاب از انتقاد به افغانی غافل نیست. البته پرداختن به خصایلی چون جوانمردی و انساندوستی و نیز ترس و حقارت و حسودی نیز در سراسر رمان به چشم میخورد. نویسنده، همانطور که راوی ِ اول شخص کتاب جایی میگوید، میداند که «زندگی فیلم هندی نیست» و پس کمتر دچار سوزوگدازهای آبکی ِ فیلمهای هندی میشود. واقعینمایاش موفقیتآمیز و باورپذیر است و حتا گاهی باعث میشود، نم ِ اشکی هم بر چشم خوانندهای مثل من بنشاند. کتاب اما خالی از ایرادهای روایی نیست. مثلن این که چگونه امیر با دندهها و دندانهایی شکسته و احتمالن بیهوش از کابل تا اسلام آباد میرسد؟ یا چگونه رستم بدون ویزا و گذرنامه وارد ِ پاکستان میشود؟
و سرانجام چند کلمه دربارهی ترجمهی کتاب:
آقای مهدی غبرائی در ترجمهی کتاب چندان موفق نبودهاند. به زبان ِ کودکانی که حرف میزنند و به شما یا تو خطاب کردن که در زبان انگلیسی، وجود ندارد، توجه نکردهاند. excuse me را به «ببخشید؟» ترجمه کردهاند. حال آنکه، ترجمهاش «بله؟» یا «چی فرمودید؟» است. در پانوشتها مرتب در مورد فیلمها یا مکانها توضیح میدهند، چیزی که در اصل ِ کتاب نبوده و ایشان خواستهاند، خواننده را راهنمایی کنند. امری که اگر لازم بود، خود نویسنده به آن میپرداخت. لغرشهایی از این دست در کتاب کم نیست است، اما با کمی اغماض میشود کتاب را بدون ِ خسته شدن خواند. به یک اشتباه فاحش که در همان اوان کتاب اشاره کنم و تمام؛ اشتباهی که از یک مترجم حرفهای، بعید است: «شِفا Schäferِ » را به «چوپان ِ آلمانی» ترجمه کردهاند: (...او در این میان با قلابسنگ به طرف ِ چوپان ِ آلمانی ِ یک چشم هسایه گردو پرتاب میکرد. ص 9 و 10)، انگار همسایه یک چوپان ِ آلمانی داشته که یک چشم بوده. این درست که یکی از معنیهای «Schäfer» چوپان است. اما معنی دیگر و مشهورترش، «گُرگی»، اسم ِ نژاد ِ نوعی سگ ِ آلمانی است و توجه نکردهاند که در پاراگراف ِ دوم ِ همان صفحه حرف از «تیر زدن به سگهای همسایه با گردو» است.