من چگونه من شدم

پدربزرگم یکی از دو شاعر شهر کوچک ما بود. وقتی گرفتن شناس‌نامه اجباری می‌شود، پدربزرگ در جواب مامور ثبت احوال می‌گوید: «من شاعرم. بنویس: نغزگو. مامور ثبت احوال می‌گوید: «والله عارض شوم خدمت‌ات که رقیب‌ات چند روز پیش این اسم را برداشته. می‌دانی که... نمی‌توانیم به دو نفر با یک اسم شناس‌نامه بدهیم. شناس‌نامه‌اش هم به اسم ایوب نغزگو صادر شده. شرمنده اما دیگر کاری نمی‌شود کرد. » و وقتی پدربزرگ را ساکت و برافروخته می‌بیند، اضافه می‌کند: «حالا قحط اسم که نیست حجت خان! یک اسم دیگر انتخاب کن.» پدربزرگ بلافاصله می‌گوید: «بنویس نغزگوی کهن! من قبل از او شاعر بودم.»

حالا من شده‌ام سروش نغزگوی کهن.

از فردیت نارسیستی، اشتیاقات سمبلیک، حالات نارسیستی ِ رابطه‌ی سمبلیک و تثلیث ِ گیتی‌گرایانه

یا
چندچشم‌اندازی متاروایت

... بله، بله، دقیقن همین‌طور است که می‌فرمایید. کاملن موافقم. مسئله این است که وقتی جای دو دیسکورس ِ ظرف ِ گفتمان، یابه قول ِ شما، گزاره‌ها، یعنی جای‌گاه من و شما راعوض کنیم، معادله به هم می‌خورد.اجازه بدهید، این‌طور بگویم. ببینید، ما این‌جا با دو پدیده یا به قول فوکو دو پسادیسکورس مواجهیم. درست شد؟ حالا اگر جای یکی را به دیگری بدهیم، صورت مسئله دست‌خوش دگرگونی می‌شود. اما از آن‌جا که جامعه بینامتنی و چندمتنی بود و هست، راه برای ورود به... بله بله، حق با شماست. به‌تر است پالتویم را در بیاورم. اتاق ِ شما، برخلاف ِ اتاق ِ من گرم است. من معتقدم در هوای سرد فکر به‌تر کار می‌کند تا در هوای گرم. نیچه هم بر همین نظر بود. لطفن دستور بفرمایید شوفاژ اتاقم را ببندند. یک مثال ساده میزنم. ببینید اگر هنرمند دچار افسردگی نشود، نمی‌تواند کار خلاقانه بکند. حالا اگر از سویی دیگر خلاقیت را از نویسنده بگیریم، افسردگی دچار بی‌معنایی می‌شود و حق من، به عنوان نویسنده، برای گزینش بین این دو، پایمال شده و در لابلای چرخش ِ چرخ ِ آفرینش ِ فردی – مدرن له شده. بله، حتمن. حالا که پالتویم را درآورده‌ام ، به‌تر است بنشینم و حرف بزنم. لکان در این مورد به پدیده‌ی «خود در آن بینی » توجه‌ی ژرف دارد و آنرا به خوبی با تثلیث ِ گیتی‌گرایانه‌ی بلومن تطبیق می‌دهد و از این پیوند به نتایج شگرفی در سیر تحولات فردی – تاریخی ِ انسان ِ بیرون از تاریخ، یعنی افرادی چون انسان ایرانی می‌رسد. درست شد؟ به عبارتی دست به یک دیسکورس‌زدایی ِ مزمن و متناوب می‌زند. مثلن در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید: «چنان‌چه خودشیفتگی حاد را در برابر ِ کودک ِ آینه  قرار دهیم، افسردگی شکل خود را تغییر داده و به خلاقیت سکولار تبدیل می‌شود». خیلی ممنون.

ادامه این مطلب

طرح

حربه‌ها
به بعضی‌شان می‌گوید:«من درست‌اش می‌کنم.  پیش پای تو فلان منتقد این‌جا بود، می‌دهم کارت را توی فلان مجله چاپ کند. مطمئن باش! دو سه شب پیش شام فلان نویسنده بودم، کلی از کارات تعریف کردم. بعدن یکی دو تا کار شسته رفته بده، ببرم، بدهم، بخواند. فلان ناشر همین دیروز این‌جا بود. می‌دهم داستان‌ات را بخواند. خیالت راحت باشد! چهار ماه دیگر اولین مجموعه داستان‌ات را می‌گذارم کف دستت. تو استعدادش را داری، فقط باید بیش‌تر روی خودت کار کنی. باید به وسوسه‌هات مجال بروز بدهی. تو جنم‌اش را داری.» و نم نمک چایش را می‌خورد.
به بعضی دیگرشان می‌گوید: «خیلی وضعم خراب است، آشفته و پریشانم. نمی‌توانم بنویسم، پول ندارم، زن ِ سابقم خیلی اذیتم می‌کند، اجاره‌ی این ماه را نداده‌ام. مثل سگ هم دارم جان می‌کنم. برای چی؟ برای فرهنگ! دلم خوش است که مثلن نویسنده‌ام، هنرمندم. ببخش! نمی‌فهمم چه می‌گویم. خیلی بحران‌زده‌ام. اوضاعم به شدت خراب است.» و لیوان آب‌جویش را لاجرعه سرمی‌کشد.
به بعضی‌شان می‌گوید: «ببین! طبیعت، اخلاق ندارد، اخلاق نمی‌شناسد. اگر انسان براساس طبیعت‌اش، یعنی براساس آن‌چه که جسم و جان‌اش از او می‌طلبد، زندگی کند، آن وقت گرفتار "بلایای طبیعی" نمی‌شود، گرفتار انواع و اقسام بیماری‌ها و روان‌پریشی‌ها نمی‌شود. دیده‌ای تا به حال یک سیل بگوید، چون مردم بنگلادش خیلی بدبخت‌اند، من آن‌جا نمی‌روم؟ می‌بینی که طوفان وقتی بیاید، آمریکا و تایلند نمی‌شناسد، دلش برای کسی یا چیزی نمی‌سوزد، فارغ از تعهد است، فارغ از اخلاق است، تعهداخلاقی پشم‌اش است و به همین خاطر هم آزاد است. آزاد ٍ آزاد. تو اگر می‌خواهی به جوهر هنر دست پیداکنی، باید براساس طبیعت‌ات وارد عمل بشوی، به احساسات ات خیانت نکنی. یعنی اخلاق را به قول مولانا پیش سگان بیاندازی.همین و بس!» و نرم نرم توتون پیپ‌اش را می‌کوبد.
به بعضی‌شان می‌گوید:«من اپیکوریستم، نازنین، خیامی مسلکم: این سبزه که امروز تماشاگه ماست... می‌فهمی؟ جام ِ می و یار و سیگار و غذا و سکس. دم برایم غنیمت است، من از حالا و این‌جا و اکنونم لذت می‌برم، اهل خودسانسوری و عقب انداختن لذت نیستم. زندگی برای من یعنی لذت. اخلاق مخلاقم یوخدی. متوجه‌ای؟ ما چنانیم که نمودیم، دیگر خودت می‌دانی.» و پاهایش را دراز می‌کند و به سقف چشم می‌دوزد.


زانوی بیش‌ترشان در برابر این نویسنده‌ی مشهور ِ پریشان خیال ِ فیلسوف ِ اپیکوریست، به لرزش درمی‌آید و مدهوش می‌شوند.
کم‌تر پیش می‌آید یکی‌شان بگوید: «برو عمو! خر خودتی. این چُسی‌ها را پیش من نیا. من از تو هارترم، ولی مثل تو دله نیستم، سلیقه دارم. تو کثیفی!»
انگشت‌شمار پیدا بشود، به خودش بگوید: «بله، حتمن. چه خوب.» و با خودش بگوید: «چه هنرپیشه‌ی بدی!»

ویژگی

کورش گفت:
- اگر تمام تاریخ را بگردی، نمی‌توانی ملتی پیدا کنی که در قلب اروپا، در غروب ِ یک شنبه‌ی تابستانی، توی رستورانی بنشینند، اول نان و پنیر و سبزی، بعد چلوکباب و ماهی‌چه و قورمه سبزی با دوغ و عرق و آب‌جو و شراب بخورند، بعد از نیمه شب، صاحب رستوران در مغازه را ببندد، صندلی‌ها را در یک دایره بچیند و سازهایی بیاورد که عمرشان به سی‌صد سال می‌رسد، تا همه، مست و ملنگ، سیگار در دست، دسته‌جمعی ترانه‌هایی بخوانند که شعرهایش مال شاعر هفت‌صد سال پیش‌شان باشد و این‌طور شیدا و سودازده سر تکان بدهند و حال کنند.
گفتم:
- و بیش‌تر  ِ عمرهمه‌شان هم در غربت سپری شده باشد.
گفت:
- و برخی‌شان هم بازنشسته‌ی دانشگاه‌های همان‌جا باشند.
جعبه‌ی دست‌مال کاغذی را گرفتم جلوش و گفتم:
- و نم اشکی هم چشم چندتایی‌شان را خیس کرده باشد.

هنوز ِ قاب‌ها

 وقتی پس از هفده هیجده سال زندگی ِ زناشویی، زن‌اش از او جدا شد، آخرین عکس ِ رنگی‌شان را گذاشت توی قاب و زد روی دیوار ِ اتاق ِ نشیمن، بالای تلویزیون. زن با شوخ‌چشمی به دوربین نگاه می‌کرد، چهره‌اش صلابت داشت و کمی با فاصله از او ایستاده بود. گردن خودش کمی کج و چهره‌اش گرفته بود. چین‌های روی پیشانی و تنگی ِ چشم‌هایش می‌گفت دست‌اش دارد پرچم سفید را برای همیشه و بطور قطعی بالا می‌برد. می‌گفت: «می‌خواهم پیش چشم‌ام باشد. می‌خواهم گذشته‌ام پیش چشم‌ام باشد. بدانید! انکار گذشته، موجب ِ خسران ِ جبران‌ناپذیری در حال و آینده می‌شود.» ما می‌دانستیم هنوز از او دل نکنده و دارد به خودش و به ما دروغ می‌گوید.
یک سال و اندی بعد در سفر به کشوری دیگر، با دختری جوان آشنا شد. تلفن‌های روزانه و اِس اِم اِس‌های وقت و بی‌وقت ِ او شنگول‌اش می‌کرد. عکس ِ خودش و زن سابق‌اش را از روی دیوار برداشت و عکس دختر را آویزان کرد. کله‌اش که گرم می‌شد، می‌گفت: «این عشق من است! کاش بدانید  عشق ِ تازه‌ی دختری بیست و دو ساله، وقتی تازه چهل سالگی را پشت سرگذاشته‌ای، چه منبع انرژی ِ عظیمی‌ست.» به او گفته بود، فیلم‌بردار است. راه دور بود و دیدار ناممکن. حالا شلوارهای رنگی  و بلوزهای اجق‌وجق می‌پوشید و موهایش را حنا می‌گذاشت. پاتوق‌اش شده بود کافه‌ها و بارها و دیسکوها، برای شکار زن. ما می‌دانستیم می‌خواهد جوانی ِ نکرده را جبران کند.
چندی بعد عکس ِ زنی روس جای دختر را گرفت، سه – چهار سالی کوچک‌تر از خودش، حاصل ِ مستی ِ شبی در کافه‌ای روسی. یکی دو سالی با او بود. می‌گفت: « "آن" دارد، "آن".» زن در شهر دیگری کار و زندگی می‌کرد و دیدارها محدود بود به دو شب و یک روز ِ آخر هفته. وقتی می‌رفت پیش‌اش شب، نصفه شب زنگ می‌زد و می‌گفت: «بچه‌ها، من مست ِ مستم.» یکبار که با او به روسیه رفت، تصمیم گرفت روسی یاد بگیرد. به او گفته بود، خبرنگار است. ما می‌دانستیم دارد آن نیافته را در او می‌جوید.
در این فاصله دوربینی دیجیتال خرید و کامپیوترش پر شد از عکس‌ها و ایمیل‌های سه چهار زنی که در بار، موقع کار، با آن‌ها آشنا شده و شبی، هفته‌ای، ماهی – راست یا دروغ - با آن‌ها بود. دورهم‌نشینی‌مان که به شنیدن ِ ماجراهای زودگذر ِ او و زن‌ها گذشت، دانستیم هنوز در جستجوست.
امروز که پنج شش سالی از کوبیدن نخستین قاب روی دیوار می‌گذرد، عکس دختر دیگری، بالای تلویزیون، روی صفحه‌ی کامپیوتر و تلفن همراه‌اش است، عکس دختر بیست و چهار- پنج ساله‌ای که از دو سال پیش، هر سال، چهار - پنج ماه‌اش را پیش او، در کشوری غریب – آشنا می‌گذراند؛ حاصل ِ لاف در غربت. دانستیم دختر او را شه‌سواری در برابر خود نمی‌بیند، که با شمشری آخته، فرورفته در شکوهی سکرآور و جلالی خیره کننده از اسب سپیدش به پایین می‌پرد. دست بالا به او به چشم ِ مردی نگاه می‌کند که فعلن بخشی از هزینه‌ی زندگی‌اش را می‌پردازد. حالا در آستانه‌ی پنجاه سالگی، با بیرونی آسوده، به مبل لم می‌دهد، شیشه‌ی آبجواش را لاجرعه سرمی‌کشد، پک‌های محکم به سیگارش می‌زند و می‌گوید: «از کجا معلوم؟ شاید هم بچه‌دار شدیم. هیچ بنی بشری نمی‌داند زندگی‌اش آبستن چیست. بگذاریم غافلگیرمان کند.» و دست‌پاچه می‌خندد.


ما دیگر می‌دانیم.

...چای‌اش را که هم زد، یک قاشق شکر ریخت کف ِ دست‌اش و بلند شد. گفتم: «کجا؟» گفت: « می‌روم سهم ِ مورچه‌های روی بالکن را بدهم.»

هادی

برای مهربانی‌های مسعود

از راه که می‌رسد، نشسته ننشسته می‌گوید:
- به! این گیسا چیه پسر؟ موهاتو کوتاه کن! مگه گیتاریستی که موهاتو بلن کردی؟ چه سفید شونم کرده! رنگ بذار! بذار سیاه شه، جوُون شی. ببین! من همیشه موهامو رنگ می‌کنم.
کلاهاش را برمی‌دارد. سرش حسابی طاس است. فقط دوربر گوش و شقیقه چهار تا شوید مو است که رنگشان پریده. می‌گویم:
- چشم هادی جون.
- کافه چیه آخه بابا! چُس مثقال قهوه رو باس سه یورو پول شو بدی. بریم خونه‌ی من. این همه سال تو رو ندیدیم، بریم خونه چایی بخوریم و یه دل سیر حرف بزنیم. بچه‌هامم نیستن. فرستادمشون برن فانتزی لاند. عیب نداره. بچه‌ها باس تفریح بکنن، وگرنه موی دماغ آدم میشن.
- حالا یه دقه بشین. قهوه مهمون من.
- قربون تو. به خاطر پولش نمی‌گم که. خیابون چیه آخه بابا؟ بریم پارک. هوای آزاد داره، خلوتم هس.
- حالا پارکم می‌ریم. بشین یه دقه.
- بابا خیلی بی‌وفایی. چند ساله همدیگه رو ندیدیم؟ یه بیس سالی میشه. نه؟ چه کارا می‌کنی؟
- دعا به جون شما.
- کتاب ِ تو، ایران که بودم، بچه‌ها دادند، خوندم. کتاب متاب رو ولش کن داداش. از کتاب که پول درنمیاد.
- آره خُب.
- جریانتم شنیدم. این دفعه دیگه دار و ندارت را به اسم ِ زنت نکنی ها. یه بار اشتباه کردی، بسه.
- چشم. ولی من دیگه چیزی ندارم هادی!
- خُب گفتم که؛ کتاب متاب رو که ول کنی، به پول می‌رسی.
- چشم.
- پدر زنم گفت، می‌خواد سه دُنگ خونه شو به اسم زنم بکنه. بهش گفتم:« بعد از صد و بیس سال، تو که بمیری، دخترت نصف پسرات ارث میبره. اگه راس میگی، سه دُنگ رو به اسم بچه‌هام بکن.» کرد. منم هر وخ پاش بیافته، بالش میزنم. هر وقتم تلفن که بزنه، ببینه خبری هس، به دخترش بدوبیرا میگه. زنم تا قبل از عروسیش حتا یه شبم تو خونه‌ی این و اون نخوابیده. اول غروب خونه بود.
- چکار می‌کنه خانمت؟
- داره داروسازی می‌خونه. بهش گفتم:« برو پزشکی بخون! من خرجتو میدم. من که نتونستم. تو اقله کم بخون.» گُف:« خون ببینم، حالم بهم می‌خوره.» رف بیولوژی خوند. بهش گفتم: « خاک تو سرت! اقل کم برو داروسازی بخون.» بالاخره الان چند ترمه که سرش مشغوله. بهش گفتم: «تموم کن. یه داروخونه می‌خرم برات، مال ِ خودت.» حالا ببینیم دیگه.
- خودت چطوری؟
- من بد نیستم. می‌گذرونم. دو تا خونه این‌جا دارم. یکی‌شو 98 خریدم، 86 تا. ولی 90 تا برام تموم شد. بد نیس. صدوبیست متره. جلوش بازه. بیرون شهره. بابام که دید، گف «خوبه. هم شهر رو داری، هم ده رو.» تو محله‌ی اعیاننشین شهره. اون یکی‌م پارسال خریدم، نزدیک 100 تا برام آب خورد. اجاره‌ش دادم. دیدم کرایه نمی‌دن، انداختم‌شون بیرون. میخوام بفروشم‌شون. تو آلمان یه دنیا داشته باش. مال تو نیست که. خونه‌ها به اسم ِ منه. اما تخمت‌م مال من نیس.
- چطو؟
- خب اگه یه روز خواستی زنتو طلاق بدی، هرچی داری، نصفش مال زنته.
- آره. این که هست. تو ایران سرمایه‌گذاری نکردی؟
- چرا. سه تا خونه خریدم. اونوختا که من اون خونه‌ها رو خریده بودم، خیلی ارزون بودن. می‌تونستم تموم خونه‌های اون خیابونو بخرم. ولی خریت کردم، اومدم این‌جا خونه خریدم. یک تیکه زمینم دارم که سیصد ملیون شیرین میبرنش. ولی نمی‌خوام بفروشم‌ش. افتاده برای خودش اون‌جا دیگه. شاید پیر که شدم، رفتم ساختم‌ش. سر پیری آدم باس سرش یه جوری گرم بشه، وگه نه دیوونه می‌شی.
- درسته. آدم پیر که شد، باس برگرده.
- آره. من الان پنجاه و پنج سالمه. بیست و پنج سالشو اینجا هدر دادیم. یه پرورش ماهی‌ام تو دهمون خریدم، دادم داداشم که سرپرستی‌ش کنه. بد نیس، ماهی دیویس، دیویس پنجاه تا درمی‌آره. گفتم، پیر که شدم برم تو دهمون، با یه چیزی سرمو گرم کنم. من نمی‌تونم بی‌کار بمونم.
- می‌فهمم. پس اوضات میزونه.
- آره. این‌جام سه تا تاکسی دارم که دادم بچه‌ها باهاشون مشغول شن. بچه‌های زحمت‌کشی‌ن. خوب کار می‌کنن. یکی‌شون که نباشه، خودم می‌شینم.
- خسته نباشی.
- مرسی. آدم باس به فکر آیندش باشه. شنیدم دیگه تنها نیستی.
- نه، تنها نیستم.
- مواظب باش! ببین طرفت با کیا رفت و آمد داره، دوستاش کیان. مامانم اومده بود اینجا. دو ماه پیش ِ من بود. یه روز زنم گف: «این زن ِ همسایه می‌گه، تو دو ماه از مادر شوهرت پذیرایی کردی؟ من سر ِ یه هفته زدم در ِ کون مادرشوهر و از خونه انداختم‌ش بیرون.» به زنم گفتم: « از فردا این زنه رو این‌جا نبینم. اگه ببینم بی‌احترامی می‌کنم بهش.» زنه دیگه سروکله‌ش پیدا نشد. حواست باشه خلاصه.
- چشم.
- جون ِ تو. زنا عقل ندارن که. پنج تا زنو بذار روهم، یه مردم نمی‌شن. وختی می‌خواسم زن بگیرم، هروقت که می‌رفتیم خواستگاری، خوب نگاه می‌کردم، ببینم مادر عروس حرف می‌زنه یا نه. اگه حرف می‌زد، می‌گفتم «بعدن میام» و دیگه‌م نمی‌رفتم.
- چرا؟
- خوب اگر مادر ِ دختر حرف بزنه، یعنی دخترش زن خوبی نمی‌شه. از مادرش یاد گرفته.
- آها.
- این سیگارم نکش. سیگار چیه آخه بابا؟
- چشم! دیگه چکار کنم هادی جان؟
- عرق بخور! من هر شب قبل از خواب یه گیلاس شراب می‌خورم که هم خوابم ببره، هم تلویزیون گفته برای قلب خوبه. فایده داره.
- آقا! برو سر کارت. تو رو از کار انداختم.
- ولش کن بابا! گور ِ پدر ِ پول. این‌همه درآوردیم، چی‌کار کردیم؟ کجا رو گرفتیم؟ نهار کجایی؟
- برمی‌گردم. قطارم یه ساعت دیگه می‌ره.
- اِه! بد شد که. می‌رفتیم بیرونی، چیزی. زنم نیس ازت پذیرایی کنم. خبر می‌دادی دیگه مرد. من نهار نمی‌خورم. سالادی پالادی پیدامی‌کنم، سر شیکمو کلاه می‌ذارم. شامم سبک می‌خورم. تو سن و سال ماها آدم باس مواظب سلامتی‌ش باشه. حالا بریم ساندویچی، چیزی بخور.
- مرسی هادی جون. گفتم که؛ دیگه باس برم.

‌از زن ِ اولش که

‌از زن ِ اولش که جداشد، ‌گفت: « بگذار این یکی یک دانه‌ام دپیلمش را بگیرد. بعد می‌روم.» یکی یک دانه وارد دانشگاه که شد، گفت: « بگذارد این پسر درسش را تمام کند، اگر یک روز دیگر این‌جا ماندم.» یکی یک دانه پزشک که شد، ‌گفت: « بگذار این آقای دکتر ما تخصص‌اش را بگیرد، بعد اگر نرفتم.» یکی یک دانه مطبش را که افتتاح کرد، ‌گفت: « بگذار این مرد سروسامان بگیرد. فردای عروسی‌اش می‌روم .» از زن دومش که جداشد، گفت: « دیگر خسته شده‌ام از این‌جا. چند سال غربت؟ بگذار خانه‌ی دومم را بخرم، که کرایه‌شان زندگی‌ام را تامین کند. بعد می‌روم توی ده ِ خودمان یک خانه‌ی نقلی می‌سازم. در حیاطش سبزی‌کاری می‌کنم و به مرغ و خروس‌هایم می‌رسم.»
یکی یک دانه می‌گوید: « فرستادن ِ جسد ِ بابا به ایران خیلی مشکل است و من وقت ندارم. همین‌جا در گورستان ِ مسلمانان برایش یک قبر خریده‌ام.»
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.