ترجمهی داستان ِ «بیست و چهارم دسامبر» را گذاشتهام در «از قلم دیگران» برای آنهایی که داستان را در وب سایت رادیو زمانه نتوانستهاند بخوانند.
نقل از سایت رادیو زمانه
ناصر غیاثی
زیگفرید لنتس، نویسندهی هشتاد و چهار سالهی آلمانی یکی از شناختهشدهترین نویسندگان ِ زبان و ادبیات آلمانی ِ پس از جنگ جهانی دوم است. جایزهی بینالمللی ِ امسال ِ پرمیو نونیو در ایتالیا به او تعلق گرفت. او مضمون ِ سخنرانیاش در مراسم اعطای این جایزه را به سالخوردگی و ادبیات اختصاص داده است. ترجمهی متن این سخنرانی در زیر میآید.
اندکی دربارهی سالخوردگی
یک چیز مسلم است: موروثی ترین کارکرد ادبیات عبارت است از به دست دادن ِ شناخت. به این ترتیب که چیزی را نشان میدهد، آن را رسوا میکند، نسبت به آن به ما آگاهی میبخشد و در عین حال امیدوار به دگرگونی است. سارتر به این میگوید: « دست به کارشدن از طریق افشاگری» و گئورگ لوکاچ از «شوک ناشی از آگاهی یافتن» حرف میزند.
توماس برنهارد
فارسی: ناصر غیاثی
آرزوی برنیامده
مردی اهل آتسباخ زناش را زد و کُشت چون از نظر او بچهای را از خانهی دچار آتش سوزی نجات داده بود که اشتباهی بود. او نه پسر هشت ساله را که مرد مقاصد خاصی با او داشت بلکه دختر را نجات داده بود که مرد دوستاش نداشت. وقتی در دادگاه محلی ِ ولزا از او پرسیدند، میخواست با پسر چه بکند، جواب داده بود، میخواستم از او یک آنارشیست و دیکتاتور بسازم، یعنی کسی که با کشتار دسته جمعی حکومت را نابود میکند.
:Aus
Thomas Bernhard
Der Stimmenimitator
S. 121
توماس برنهارد
فارسی: ناصر غیاثی
جنون
نامهرسانی در لند منفصل از خدمت شد که سالهای سال تمام نامههایی راکه حدس میزد حاوی اخبار غمانگیزی هستند و بالطبع تمام آگهیهای مجالس ترحیمی را که به دست او میرسید، تحویل گیرنده نمیداد، بلکه آنها را در خانهاش میسوزاند. سرانجام ادارهی پست ترتیبی داد که او را به تیمارستان ِ شرنبرگ بفرستند. در آنجا با اونیفورم نامهرسانها میچرخد و بلاوقفه نامههایی را به دست گیرندگاناش میرساند که مدیریت ِ تیمارستان در یک صندوق پستی ِ خاص ِ او، تعبیه شده روی یکی از دیوارهای بیمارستان میاندارد و به آدرس کسانی هست که در همان تیمارستان بستریاند. میگویند نامهرسان به محض ورود به تیمارستان شرنبرگ تقاضا کرد تا کارش به جنون نکشیده اونیفورم ِ نامهرسانیاش را به او بدهند .
Aus:
Thomas Bernhard
Der Stimmenimitator
S. 165
داستان «مظنون» را سه سال و اندی پیش ترجمه کرده بودم و همان وقت در دوات منتشر شده بود. در معرفیاش در وبلاگم نوشته بودم: «بیربط به روزگار ما نیست.» چند وقت پیش یاد به خاطر آنچه از سر میگذرانیم، یاد این داستان افتادم. دیدم این داستان امروز دیگر خیلی به روزگار ما ربط دارد. دوباره خواندماش. سکتههایی ملیحی داشت. دست به کار شدم تا جایی که میتوانستم سکتهها را برطرف کردم و از کار لذت بسیاری بردم. گفتم متن ِ تازه را منتشر میکنم و این بار با بیشتر و بهتر نوشتن دربارهاش شما را به خواندن ِ آن ترغیب کنم.
میدانم اینرنت پر است از داستان، اعم از ترجمه و غیرترجمه. برای خودم تبلیغی نمیکنم، اگر داستان به شما هم چسبید، ارجاش بیشتر با صاحب قلم است و کمتر با مترجم. بحث نکنیم. این را که دیگر قبول دارید، جوهر ِ کار، در هر حال، مال نویسنده است. اصولا مترجم همیشه یکی را به نام نویسنده پشت سرش دارد که دایم انگشت اشارهاش به صفحهی مانیتور است و میگوید: «ببین! خودت هم میدانی. من، اینطور که تو داری میگویی، نگفتهام!» و البته وجدان درد معمولن همین جاها سراغ مترجم میآید، البته اگر وجدانی در کار باشد. نویسنده اما صاحب اختیار کار است، مال خودش است. آن کلمهای را بکار میبرد که تشخیص میدهد، به بهترین وجه ممکن به کار گفتن حرفش میخورد. مترجم اما ایستاده زیر سایهی نویسنده. با این وجود اما هیچ خوانندهای به اندازهی مترجم کتاب، آن را خوب نخوانده است.
دور افتادم. یورک بکر از نویسندههای ناراضی آلمان شرقی یا همان «جمهوری دمکراتیک ِ آلمان» بود که دور کشورش را دیوار کشیده بودند تا مردماش نتوانند بروند بیرون. تا دو سال در ارتش ِ خلق (!!!) خدمت نمیکردی، نمیتوانستی پزشکی بخوانی، کانون نویسندگاناش فرمایشی بود و یعنی در یک کلام خیلی خیلی شبیه اوضاع امروز ما در ایران، البته از نوع آلمانیاش، کمی ملیحتر شاید، چون آنها دیگر در خیابان آدم نکشتند.
یورک بکر [Jorek Becker] در سال 1937 یعنی دو سال پیش از اشغال لهستان توسط نازیهای آلمانی، در گتوی یهودیها به دنیا آمد. 1945 که با تمام شدن جنگ حکومت هیتلر فروپاشید، با پدرش به آلمان آمد و ساکن برلین شرقی شد. یعنی شد شهروند ِ همان «ج. د. آ.» که اوضاعاش را بالا گفتم. 1997 هم مُرد.
بکر یک رمان فوقالعاده دارد به نام ِ «یاکوب ِ دروغگو» که به فارسی «یعقوب کذاب» (ممنون از میلاد برای تذکر) ترجمه شده. (اسم ملت را که ترجمه نمیکنند که همکار عزیز.) دو فیلم هم ساخته شده از این رمان، آن ها هم دیدنی اند.
باری اگر حوصله و وقتاش را دارید چنان داستانی را از چنین نویسندهای - آن هم در پنج صفحه – بخوانید، بفرمایید:
مظنون اثر یورک بکر
«کاترین» از آنگهلیکا مشتل (۲۰۰۰- ۱۹۴۳) نویسندهی آلمانی
داستانکی بخواینم از فرانتس هولا ی سویسی که منتقدین ادبیات سویس او را «کافکای داستانک» خواندهاند.
پیش از این از فرانتس هولا نوشته بودم. امروز ترجمهی یکی از کوتاهترین داستانهایش را که بطرز عجیبی مناسب حال و هوای این روزهامان است، میگذارم این جا، تا استراحتکی کرده باشید.
هاینریش فون کلایست (۱۸۱۱–۱۷۷۷) از آن اعجوبههای فرهنگ و ادبیات آلمان است. همینقدر بگویم که کافکا سخت او و آثارش را دوست داشت. چندی پیش داشتم حکایات (Anekdote) کلایست را میخواندم، برخوردم به حکایتی با عنوان ِ «باخ» که هم مرا خنداند و هم به یاد نیمای عزیز خودمان انداخت. گفتم، تا شما هم بخندید، ترجمهاش کنم و بگذارماش اینجا.
باخ
باخ، وقتی زناش مُرد، قصد داشت، مراسم خاکسپاری برگزار کند. طفلک بیچاره اما عادت داشت، انجام همهی کارها را به زناش واگذار کند. به این ترتیب که خدمتکار پیری آمد و از او برای نوار سیاهی که میخواست بخرد، تقاضای پول کرد. باخ میان اشک و آه، همان طور که سرش روی میز بود، جواب داد: «برو به زنم بگو!»
Heinrich von Kleist: Werke und Briefe in vier Bänden. Band3, Berlin und Weimar 1978, S. 349
من یک کاناپهی کاملن معمولی هستم. نخیر، شکسته نفسی نمیکنم. از چی درست شدم؟ از کمی چوب، چند تا فنر، کمی موی اسب و مختصری پارچه. حالا خواهید گفت: « اما این دروغ محض است. هرچه باشد، بالاخره تو آن کاناپهی معروفی. » خُب بله، درست است. وقتی نزدیک به نیم قرن به عنوان ِ مبلِ در خدمت یک روانکاو باشی، چیزهایی هم به تو اضافه میشود: خون، عرق و اشک. اشک ِ خاطرات، عرق ِ کار ِ سخت ِ روحی. قضیهی خون یک مورد خاص بود. بعدن بیشتر دربارهاش حرف خواهم زد.
و وقتی این روانکاو نه یکی از این روانکاوان ِ معمولی، بلکه زیگموند فروید باشد، در اینصورت شاید هم واقعن کاناپه، یک کاناپهی معمولی نباشد. موافقم، اسمم را بگذارید: کاناپهی معروف. در کمال تواضع و فروتنی البته. و حالا که اینقدر دوستانه میپرسید، بله، میتوانم یک چیزهایی دربارهی استاد تعریف کنم. میخواهید بشنوید؟ پس بفرمایید بنشینید و راحت باشید.
این بخشی از پیشگفتار کتاب کمیک استریپ ِ «فروید، تمام حقیقت» است که در فارسی عنوان ِ «خاطرات ِ نیکمت فروید» گرفته. دو سال پیش ترجمهاش را تمام کردم، مجوز هم گرفته، اما امان از بدقولیهای ناشر. آخرین بار که با هم حرف زدیم، قسم حضرت عباس خورد که تا زمستان امسال منتشراش کند. خدا کند!
گوتهولد افرائیم لسینگ
فارسی: ناصر غیاثی
گرگ جوانی به روباهی گفت: «پدرم، یادش بخیر، یک پهلوان درست و حسابی بود. این دور و اطراف چقدر از او میترسیدند. بیشتر از دویست تا دشمن را دانه به دانه مغلوب کرد و ارواح خبیثشان را به عالم تباهی فرستاد. پس چه جای تعجب که از یکی شکست خورد.»
روباه گفت: «این حرفها مال مجالس ترحیم است، اما تاریخنویس ِ جدی اضافه میکند، دویست تا دشمنی که او دانه به دانه مغلوب کرده بود، همه گوسفند بودند و خر. اولین دشمنی که شکستاش داد، ورزایی بود که به خودش جرات داد و به او حمله برد.»
لسینگ (1781 - Lessing 1729) نویسنده و شاعر و نظریهپرداز عصر روشنگری آلمان.
نقل از رادیو زمانه
کورت توخولسکی
ناصر غیاثی
خوانندهی عزیز سال ِ ۱۹۸۵!
حسب اتفاق در کتابخانه دنبال چیزی میگردی، «مونا لیزا»1 را پیدا میکنی، مینشینی و میخوانی. سلام!
من حسابی جا خوردهام: لباسی تن است که با مُد لباس ِ آن موقع ِ من خیلی فرق دارد. مغزت هم یک جور دیگر کار میکند... سه بار است که دست به قلم میکنم، هر بار با یک موضوع تازه، خب باید به هم وصل بشویم ... اما هر بار ناچارم دوباره ول کنم. هیچ هم دیگر را نمیفهمیم.
ادامه
کورت توخولسکی
فارسی: ناصر غیاثی
کک
در اداره ی راه آهن (1)، کاملن درست است، همانجا که نیم(2) هست و پُل ِ گار (3)، در جنوب فرانسه، آنجا توی دفترپست پیردختر کارمندی نشسته بود که عادت زشتی داشت: قدری نامهها را بازمیکرد و میخواندشان. همه خبر داشتند. اما طبق معمول توی فرانسه سریدار و پست و تلفن نهادهای مقدسی هستند و نمیشود سر به سرشان گذاشت و نباید هم سر به سرشان گذاشت. پس کسی هم سر به سرشان نمیگذاشت.
خلاصه این پیردختر نامهها را میخواند و با فضولیهایش باعث دردسر مردم میشد.
توی آن دپارتمان توی یک قصر قشنگ یک گراف ِ زرنگ زندگی میکرد. گرافها هم گاهی زرنگاند، توی فرانسه. این گراف یک روز دست به کار شد. گفت یک مامور دادگستری بیاید به قصر و در حضور او به دوستاش یک نامه نوشت:
دوست عزیز! از آنجا که میدانم دوشیزه امیلی دوپونت(3) مرتب نامههای ما را باز میکند و میخواند چون از فرط کنجکاوی دارد میترکد، پس من در جوف این نامه، برای اینکه حالش را بگیرم، یک کک زنده برایت میفرستم.
با سلامهای دوستانهی بسیار
گراف کوکس(5)
و نامه را در حضور مامور دادگستری بست. اما کک نگذاشت توش.
نامه وقتی رسید، یک کک تویش بود.
1-Departement du Grad
2-Pont du Grad
3- Nimes
4- Emilie Dupont
5- Koks
سوغاتی ِ دوم ِ من از نمایشگاه کتاب فرانکفورت «سقراط زخمی» است که برتولت برشت نوشت، من ترجمه کردم و انتشارات حوض نقره چند روزی است منتشراش کرده.
بخشی از این کتاب را میتوانید اینجا بخوانید.
درآمد: برتولت برشت، مجموعهی کوچکی دارد به نام «داستانهای آقای کا.» نمیدانم این مجموعه ترجمه شده یا نه. هروقت حال و حوصلهای بود، یکی شان را ترجمه میکنم و میگذارم اینجا.
حیوان ِ محبوب ِ آقای کا
وقتی از آقای کا پرسیدند، بیشتر از همه کدام حیوان ارزشمندتر است، از فیل نام برد و حرفاش را اینطور مستدل کرد: فیل حیله و زور را یکی میکند. این حیله، حیلهی حقیری نیست که به درد این بخورد، طوری که کسی متوجه نشود از تعقیب در بروی یا خوراکی به چنگ بیاوری، بلکه حیلهای است که برای انجام اقدامات بزرگ، در خدمت زور قرار میگیرد. این حیوان هرجا که باشد، رد زیادی باقی میگذارد. خوشقلب است و شوخی سرش میشود. دوست خوبی است، همانطور که یک دوست، خوب است. بسیار بزرگ و بسیار سنگین، اما خیلی سریع هم است. خرطوماش، کوچکترین غذاها را به تن عظیمالجثهاش میرساند، حتا فندق را. گوشهایش قابل تنظیم است: فقط چیزی را میشنود که دوست دارد. خیلی هم پیر میشود. سخت خوش مشرب است، آنهم نه فقط با فیلها. پیش همه هم محبوب است و هم از او میترسند. شوخیهای ِ خاص ِ او این امکان را فراهم میکند که حتا بشود به او احترام گذاشت. پوست کلفتی دارد که کارد در آن میشکند، اما روحیهاش ظریف است. میتواند غمگین و خشمگین بشود. رقصیدن را دوست دارد. توی بیشهها میمیرد. عاشق بچهها و حیوانات کوچک است. خاکستری است و به خاطر ابعاد بدنش جلب نظر میکند. خوردنی نیست. میتواند خوب کار کند. الکل را دوست دارد و شاد میشود. برای هنر هم یککارهایی میکند: عاج تولید میکند.
پیش از این ملینهنا یشچنکا را معرفی کرده بودم. ترجمهی نامهای از کافکا به او را بخوانید.
فارسی: ناصر غیاثی
پراگ نهم آگوست 1920
شنبه/ بعداز ظهر دوشنبه/ (از قرار فقط به شنبه[1] فکرمیکنم)
باید دروغگو باشم، اگر بیشتر از [آنچه] در نامهی امروز صبح [گفتهام]، نگویم، آنهم در برابر تو، که میتوانم آنچنانِ راحت حرف بزنم که در برابر هیچکس دیگر نمیتوانم، چرا که هیچکس مثل تو، با علم و اطلاع، طرف ِ من نبوده. با همهی اینها، با همهی اینها (بین با همهی اینها و با این وجود تفاوت بگذار).
میان نامههای تو، زیباترین نامهها (و این پرحرفی است، چرا که تمامشان در مجموع، کم و بیش در هر سطر، زیباترین چیزی هستند که در زندگیام پیش آمده) آنهایی هستند که در آنها به «ترس» ِ من حق میدهی و همزمان میکوشی توضیح بدهی، که نباید بترسم. چون من هم – ممکن است که من هم گاهی مثل وکیل مدافع ِ رشوهخوار ِ «ترس»م به نظر بیایم- به او در اعماق وجودم احتمالن حق میدهم، حتا از او ساخته شدهام و شاید هم عزیزترین ِ من است. و از آنجا که او عزیزترین من است، شاید هم فقط اوست که تو عاشقاش هستی. چون دیگر چه چیز دوستداشتنی ِ دیگری میشود در من یافت؟ این یکی اما دوستداشتنی است.
دربارهی ملینهنا یشنچکا
ملینهنا در سال 1896 در پراگ به دنیا میآید (کافکا 1886). هنوز نوزده سالگی را پشت سر نگذاشته، رشتهی پزشکی ِ دانشگاه پراک را ول میکند، و در پی ِ باز کردن باب ِ مراوده با نویسندگان و شاعران ِ آن زمان پراگ، با ماکس برود و ارنست پولاک روزنامهنگار و اهل ِ ادب ِ اتریشی، که ده سال بزرگتر از او بود، آشنا میشود، با او ازدواج میکند و به وین میرود. هر دو معتقد به عشق آزاد بودند. میلهنا در اواخر اکتبر 1919 به کافکا نامه مینویسد تا از او برای ترجمهی چند داستان از «گروه محکومین» به زبان چکی اجازه بگیرد. این نامه سرآغاز رابطهای عاشقانه با کافکا میشود. گرچه حجم نامههایی که کافکا به او مینویسد، به پای نامههایی که به فلیسه مینوشت، نمیرسد، اما خیلی کمتر از آن هم نیست. ملیهنا تنها زن غیریهود در زندگی کافکا بود. کافکا کمی پیش از مرگاش تمام دفترهای یادداشت ِ روزانهاش و دستنوشتهی رمان «قصر» را در اختیار میلهنا میگذارد تا آنها را به دست ماکس برود برساند.
ملیهنا یشنچکا را میتوان جزو نخستین فمینیستهای زن به شمار آورد. مبارزات او بر علیه نازیسم سرانجام منجر به بازداشت و اقامت در اردوگاههای کار نازیها میشود. و در سال 1934همانجا میمیرد. کافکا در یکی از نامههایش دربارهی او مینویسد: «او آتشیست زنده ، آتشی که هرگز ندیدهام... در عین حال لطیف، شجاع و باهوش است...»
میگویند دربارهی هیچ نویسندهای اینهمه که دربارهی کافکا، زندگی و آثارش نوشتهاند، مطلب نوشته نشده. متن زیر یکی از نوشتههای نادر دربارهی کافکاست که یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیاش دربارهی او نوشته. ملینا در این رثا از کافکای غیرنویسنده هم میگوید، از کافکای انسان. شما را به خواندن این سوگنامه دعوت میکنم.
برخلاف این، غیر از آنها، باید همهی چیزهایی که نوشتهام و موجود است (چاپ شده در مجلات، در دستنوشتهها یا در نامهها) بدون استثناء تا جایی که قابل دستیابی یا—با خواهش از دیگران—دریافتشدنی است (تو که بیشترشان را میشناسی، اصل قضیه خانم فلیسه اِم(1) ، خانم یولیه نام قبلی ویرتسک(2) و خانم ملینا پولاک(3) است، مخصوص چند دفتری را که خانم پولاک دارد، فراموش نکن.) همهی اینها باید بدون استثناء و ترجیحاً نخوانده (مانعات نمیشوم، به داخلشان نگاه کنی، اما ترجیح من این است که این کار را نکنی، به هرحال اما هیچکس دیگری اجازه ندارد، داخلشان را ببیند.) همهی اینها باید بدون استثناء سوزانده شوند. خواهش میکنم، هرچه زودتر این کار را بکن.
فرانتس.
از این وصیتنامهها چنین برمیآید که کافکا میخواست مانع دو اتفاق بشود. یکم نوشتهها و نامههای خصوصیاش به دست دیگران برسد و دو دیگر آثار نیمهکارهاش، از جمله سه رمان ِ ناتمام، منتشر شود. اما این را هم میتوان از وصیتنامهها دریافت، که کافکا مایل نبود، پس از مرگاش هیچ ردی از او باقی نماند.
توضیح مترجم: تاکیدها در اصل ِ وصیتنامه.
پانوشت:
1. Felice Bauer اولین نامزد رسمی کافکا است که پس از ازدواج با Moritz Marasse به نام شوهرش Marasse خوانده میشد.
2. Wohryzek Julie است که کافکا نامزد دوم او بود و قصد داشتند در نوامبر 1919 ازدواج کنند. اما چون خانوادهی کافکا با ازدواج آنها به شدت مخالف بودند، در ژولای 1920 کافکا نامزدیاش را با او بهم زد.
3. Milena Jesenská که پس از ازدواج با Ernst Pollak به نام همسرش پولاک نامیده میشد. او مترجم کافکا به چکی بوده و با کافکا رابطهی عاشقانه داشت.
منبع ترجمه:
Max Brod/Franz Kafka, Eine Freundschaft. Briefwechsel hrsg. Von Malcolm Pasley, Frankfurt am Main 1989 (S. Fischer), Seite 365 und 421-422