کافکا در برلین

متن کامل در روزنامه اعتماد

کک؛ کورت توخولسکی Kurt Tucholsky

کورت توخولسکی
فارسی: ناصر غیاثی

کک
در اداره ی راه آهن (1)، کاملن درست است، همانجا که نیم(2)  هست و پُل ِ  گار (3)، در جنوب فرانسه، آنجا توی دفترپست پیردختر کارمندی نشسته بود که عادت زشتی داشت: قدری نامه‌ها را بازمی‌کرد و می‌خواندشان. همه  خبر داشتند. اما طبق معمول توی فرانسه سریدار و پست و تلفن نهادهای مقدسی هستند و نمی‌شود سر به سرشان گذاشت و  نباید هم سر به سرشان گذاشت. پس کسی هم سر به سرشان نمی‌گذاشت.
خلاصه این پیردختر نامه‌ها را می‌خواند و با فضولی‌هایش باعث دردسر مردم می‌شد.
توی آن دپارتمان توی یک قصر قشنگ یک گراف ِ زرنگ زندگی میکرد. گراف‌ها هم گاهی زرنگ‌اند، توی فرانسه. این گراف یک روز دست به کار شد. گفت یک مامور دادگستری بیاید به قصر و در حضور او به دوست‌اش یک نامه نوشت:
دوست عزیز! از آن‌جا که می‌دانم دوشیزه امیلی دوپونت(3)  مرتب نامه‌های ما را باز می‌کند و می‌خواند چون از فرط  کنج‌کاوی دارد می‌ترکد، پس من در جوف این نامه، برای این‌که حالش را بگیرم، یک کک زنده برایت می‌فرستم.
با سلام‌های دوستانه‌ی بسیار
گراف کوکس(5)

و نامه را در حضور مامور دادگستری بست. اما کک نگذاشت توش.
نامه وقتی رسید، یک کک تویش بود.

1-Departement du Grad
2-
Pont du Grad 
3- Nimes

4- Emilie Dupont
5- Koks

منبع: 
Kurt Tucholsky
Zwischen Gestern und Morgen
Rororo Verlag; S. 62- 63

با تشکر از دوستی که در نوشتن تلفظ دقیق کلمات فرانسوی و توضیح شان کمک کردند.

نامه‌های کافکا به پدر و مادرش Kafka, Briefe an die Eltern

سخت مشغول ترجمه‌ی نامه‌های کافکا به پدر و مادرش هستم. وقتی ایران بودم، قراردادش را با نشر ثالث امضا کرده‌ام و قول داده‌ام تا شب عید تمام‌اش کنم که فکر می‌کنم، با روزی شش هفت ساعت کار ِ مداومی که دارم می‌کنم ،حتا زودتر تمام‌اش کنم.


دسامبر 1923 است، کافکا تازه چند ماهی است با دورا دیامانت به برلین کوچیده تا به قول خودش از بند خانواده رها شود. دارد بعد از سه ماه زندگی در محله‌ی شتگلیتس ِ برلین برای دومین بار اسباب‌کشی می‌کند. در یکی از نامه‌هایش به خواهرش والی (Valli) می‌نویسد:

ادامه این مطلب

سقراط زخمی Bertolt Brecht

 سوغاتی ِ دوم ِ من از نمایش‌گاه کتاب فرانکفورت «سقراط زخمی» است که برتولت برشت نوشت، من ترجمه کردم و انتشارات حوض نقره چند روزی است منتشراش کرده.
بخشی از این کتاب را می‌توانید این‌جا بخوانید.

ادامه این مطلب

داستان‌های آقای کا Bertolt Brecht

درآمد: برتولت برشت، مجموعه‌ی کوچکی دارد به نام  «داستان‌های آقای کا.» نمی‌دانم این مجموعه ترجمه شده یا نه. هروقت حال و حوصله‌ای بود، یکی شان را ترجمه می‌کنم و می‌گذارم این‌جا.

حیوان ِ محبوب ِ آقای کا
وقتی از آقای کا پرسیدند، بیش‌تر از همه کدام حیوان ارزش‌مندتر است، از فیل نام برد و حرف‌اش را این‌طور مستدل کرد: فیل حیله و زور را یکی می‌کند. این حیله، حیله‌ی حقیری نیست که به درد این بخورد، طوری که کسی متوجه نشود از تعقیب در بروی یا خوراکی به چنگ بیاوری، بلکه حیله‌ای است که برای انجام اقدامات بزرگ، در خدمت زور قرار می‌گیرد. این حیوان هرجا که باشد، رد زیادی باقی می‌گذارد. خوش‌قلب است و شوخی سرش می‌شود. دوست خوبی است، همان‌طور که یک دوست، خوب است. بسیار بزرگ و بسیار سنگین، اما خیلی سریع هم است. خرطوم‌اش، کوچک‌ترین غذاها را به تن عظیم‌الجثه‌اش می‌رساند، حتا فندق را. گوش‌هایش قابل تنظیم است: فقط چیزی را می‌شنود که دوست دارد. خیلی هم پیر می‌شود. سخت خوش مشرب است، آن‌هم نه فقط با فیل‌ها. پیش همه هم محبوب است و هم از او می‌ترسند. شوخی‌های ِ خاص ِ او این امکان را فراهم می‌کند که حتا بشود به او احترام گذاشت. پوست کلفتی دارد که کارد در آن می‌شکند، اما روحیه‌اش ظریف است. می‌تواند غمگین و خشمگین بشود. رقصیدن را دوست دارد. توی بیشه‌ها می‌میرد. عاشق بچه‌ها و حیوانات کوچک است. خاکستری است و به خاطر ابعاد بدنش جلب نظر می‌کند. خوردنی نیست. می‌تواند خوب کار کند. الکل را دوست دارد و شاد می‌شود. برای هنر هم یک‌کارهایی می‌کند: عاج تولید می‌کند.

نامه‌ی کافکا به میلنه‌نا یشچنکا

پیش از این ملینه‌نا یشچنکا را معرفی کرده بودم. ترجمه‌ی نامه‌ای از کافکا به او را بخوانید.
فارسی: ناصر غیاثی

پراگ نهم آگوست 1920
شنبه/ بعداز ظهر دوشنبه/ (از قرار فقط به شنبه[1]  فکرمی‌کنم)
باید دروغ‌گو باشم، اگر بیش‌تر از [آن‌چه] در نامه‌ی امروز صبح [گفته‌ام]، نگویم، آن‌هم در برابر تو، که می‌توانم  آن‌چنانِ راحت حرف بزنم که در برابر هیچ‌کس دیگر نمی‌توانم، چرا که هیچ‌کس مثل تو، با علم و اطلاع، طرف ِ من نبوده. با همه‌ی این‌ها، با همه‌ی این‌ها (بین با همه‌ی این‌ها و با این وجود تفاوت بگذار).
میان نامه‌های تو، زیباترین نامه‌ها (و این پرحرفی است، چرا که تمام‌شان در مجموع، کم و بیش در هر سطر، زیباترین چیزی هستند که در زندگی‌ام پیش آمده) آن‌هایی هستند که در آنها به «ترس» ِ من حق می‌دهی و هم‌زمان می‌کوشی توضیح بدهی، که نباید بترسم. چون من هم – ممکن است که من هم گاهی مثل وکیل مدافع ِ رشوه‌خوار ِ «ترس»م به نظر بیایم- به او در اعماق وجودم احتمالن حق می‌دهم، حتا از او ساخته شده‌ام و شاید هم عزیزترین ِ من است. و از آن‌جا که او عزیزترین من است، شاید هم فقط اوست که تو عاشق‌اش هستی. چون دیگر چه چیز دوست‌داشتنی ِ دیگری می‌شود در من یافت؟ این یکی اما دوست‌داشتنی است.

ادامه این مطلب

در رثای فرانتس کافکا Milena Jesenska

درباره‌ی ملینه‌نا یشنچکا
ملینه‌نا در سال 1896 در پراگ به دنیا می‌آید (کافکا 1886). هنوز نوزده سالگی را پشت سر نگذاشته، رشته‌ی پزشکی ِ دانشگاه پراک را ول می‌کند، و در پی ِ باز کردن باب ِ مراوده با نویسندگان و شاعران ِ آن زمان پراگ، با ماکس برود و ارنست پولاک روزنامه‌نگار و اهل ِ ادب ِ اتریشی، که ده سال بزرگ‌تر از او بود، آشنا می‌شود، با او ازدواج می‌کند و به وین می‌رود. هر دو معتقد به عشق آزاد بودند. میله‌نا در اواخر اکتبر 1919 به کافکا نامه می‌نویسد تا از او برای ترجمه‌ی چند داستان از «گروه محکومین» به زبان چکی اجازه بگیرد. این نامه سرآغاز رابطه‌ای عاشقانه با کافکا می‌شود. گرچه حجم نامه‌هایی که کافکا به او می‌نویسد، به پای نامه‌هایی که به فلیسه می‌نوشت، نمی‌رسد، اما خیلی کم‌تر از آن هم نیست. ملیه‌نا تنها زن غیریهود در زندگی کافکا بود. کافکا کمی پیش از مرگ‌اش تمام دفترهای یادداشت ِ روزانه‌اش و دست‌نوشته‌ی رمان «قصر» را در اختیار میله‌نا می‌گذارد تا آن‌ها را به دست ماکس برود برساند.
ملیه‌نا یشنچکا را می‌توان جزو نخستین فمینیست‌های زن به شمار آورد. مبارزات او بر علیه نازیسم سرانجام منجر به بازداشت و اقامت در اردوگاه‌های کار نازی‌ها می‌شود. و در سال 1934همان‌جا می‌میرد. کافکا در یکی از نامه‌هایش درباره‌ی او می‌نویسد: «او آتشی‌ست زنده ، آتشی که هرگز ندیده‌ام... در عین حال لطیف، شجاع و باهوش است...»
می‌گویند درباره‌ی هیچ نویسنده‌ای این‌همه که درباره‌ی کافکا، زندگی و آثارش نوشته‌اند، مطلب نوشته نشده. متن زیر یکی از نوشته‌های نادر درباره‌ی کافکاست که یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش درباره‌ی او نوشته. ملینا در این رثا از کافکای غیرنویسنده هم می‌گوید، از کافکای انسان. شما را به خواندن این سوگ‌نامه دعوت می‌کنم.

ادامه این مطلب

ترجمه‌ی دو وصیت‌نامه‌ی کافکا Franz Kafka

امروز، سه شنبه سوم ژوئن 2007، هشتاد و سه سال از مرگ ِ فرانتس کافکا  می‌گذرد. ترجمه‌ی دو وصیت‌نامه‌ی او را از این قلم می‌خوانید.

به نقل از رادیو زمانه

فرانتس کافکا در سوم ژوئيه 1883 در پراگ، از پدر و مادری یهودی و آلمانی‌زبان به دنیا می‌آید. در بیست‌وسه سالگی از دانشگاه پراگ در رشته‌ی حقوق دکترا می‌گیرد و در «اداره‌ی بیمه‌ی سوانح کارگران» استخدام می‌شود. به سال 1912 با فلیسه باوئر آشنا می‌شود و پس از پنج سال و دوبار اعلام رسمی، سرانجام نامزدی‌اش را با او به هم می‌زند. در همان سال معلوم می‌شود که مبتلا به سل ِ حنجره است، بیماری‌ای که سرانجام در چهل‌ویک سالگی جان او را می‌گیرد.
فرانتس کافکا در طول حیات‌اش آثار چندان زیادی منتشر نکرد. اما دست‌نوشته‌ها و نامه‌های بسیار زیادی از او باقی مانده بود، که به همت ِ دوست بسیار نزدیک و صمیمی‌اش، ماکس برود، رفته‌رفته منتشر شدند؛ از جمله، دو وصیت‌نامه که برود پس از مرگ کافکا در سوم ژوئن 1924، میان کاغذهای او پیدا می‌کند. اولی به احتمال در پاییز—زمستان 1921 نوشته شده و دومی یک سال بعد در بیست‌ونهم نوامبر 1922، دو سال پیش از مرگ‌اش، زمانی که به خاطر بیماری بازنشسته شده بود. ماکس برود، یک‌سال‌ونیم پس از مرگ کافکا، به عنوان ِ نخستین متن‌های باقی‌مانده از او، این دو وصیت‌نامه را انتشار داد.
این دو وصیت‌نامه—به گمانم—برای نخستین بار به فارسی برگردانده می‌شود.

یک:
ماکس عزیز، آخرین خواهش ِ من: هر چیزی که در ماترکم (یعنی در کتاب‌خانه، کمد لباس، میزتحریر ِ توی خانه و اداره، یا هرچه که به جایی برده شده و تو متوجه‌اش بشوی)، از یادداشت‌های روزانه، دست‌نوشته‌ها، نامه‌های خودم و دیگران، طرح‌ها و غیره پیدا شد، تمام و کمال و نخوانده، بسوزان؛ همین‌طور تمام نوشته‌ها یا طرح‌هایی که تو داری یا دیگران دارند که باید به نام من از آن‌ها بخواهی. نامه‌هایی را که نمی‌خواهند به تو بدهند، دست‌کم متعهد بشوند، خودشان بسوزانند.
فرانتس کافکای تو.

دو:
ماکس عزیز شاید این‌بار دیگر بلند نشوم، آمدن ِ سینه‌پهلو، پس از ماه ِ تب ِ لازم، به اندازه‌ی کافی محتمل هست و حتی این‌که می‌نویسم‌اش هم، نمی‌تواند مانع رسیدن‌اش بشود، گرچه قدرت خاصی دارد.
در این‌صورت، آخرین خواسته‌ی من در مورد همه‌ی چیزهایی که نوشته‌ام: از میان ِ همه‌ی آن‌چه که نوشته‌ام، فقط شامل کتاب‌ها می‌شود: داوری، آتش‌انداز، مسخ، گروه محکومین، پزشک دهکده و داستان‌ ِ هنرمند گرسنگی. (اشکالی ندارد آن‌چند نسخه از «نظاره‌ها» بماند، نمی‌خواهم زحمت ِ نابودکردن‌شان را به گردن کسی بیاندازم، اما هیچ چیزش نباید دوباره چاپ بشود). وقتی می‌گویم، خواسته‌ام شامل ِ آن پنج کتاب و آن داستان می‌شود، منظورم این نیست که مایلم آن‌ها دوباره چاپ شوند و به دست آیند‌گان برسند. برعکس اگر کاملاً از بین بروند، آرزوی اصلی‌ام برآورده شده است. فقط مانع کسی نمی‌شوم—حالا که این کتاب‌ها وجود دارند—اگر مایل است، آن‌ها را نگه دارد.

برخلاف این، غیر از آن‌ها، باید همه‌ی چیزهایی که نوشته‌ام و موجود است (چاپ شده در مجلات، در دست‌نوشته‌ها یا در نامه‌ها) بدون استثناء تا جایی که قابل دست‌یابی یا—با خواهش از دیگران—دریافت‌شدنی است (تو که بیش‌ترشان را می‌شناسی، اصل قضیه خانم فلیسه اِم(1) ، خانم یولیه نام قبلی ویرتسک(2) و خانم ملینا پولاک(3) است، مخصوص چند دفتری را که خانم پولاک دارد، فراموش نکن.) همه‌ی این‌ها باید بدون استثناء و ترجیحاً نخوانده (مانع‌ات نمی‌شوم، به داخل‌شان نگاه کنی، اما ترجیح من این است که این‌ کار را نکنی، به هرحال اما هیچ‌کس دیگری اجازه ندارد، داخل‌شان را ببیند.) همه‌ی این‌ها باید بدون استثناء سوزانده شوند. خواهش می‌کنم، هرچه زودتر این‌ کار را بکن.
فرانتس.

از این وصیت‌نامه‌ها چنین برمی‌آید که کافکا می‌خواست مانع دو اتفاق بشود. یکم نوشته‌ها و نامه‌های خصوصی‌اش به دست دیگران برسد و دو دیگر آثار نیمه‌کاره‌اش، از جمله سه رمان ِ ناتمام، منتشر شود. اما این را هم می‌توان از وصیت‌نامه‌ها دریافت، که کافکا مایل نبود، پس از مرگ‌اش هیچ ردی از او باقی نماند.

توضیح مترجم: تاکیدها  در اصل ِ وصیت‌نامه.

پانوشت:
1. Felice Bauer اولین نامزد رسمی کافکا است که پس از ازدواج با Moritz Marasse به نام شوهرش Marasse خوانده می‌شد.
2. Wohryzek Julie است که کافکا نامزد دوم او بود و قصد داشتند در نوامبر 1919 ازدواج کنند. اما چون خانواده‌ی کافکا با ازدواج آن‌ها به شدت مخالف بودند، در ژولای 1920 کافکا نامزدی‌اش را با او بهم زد.
3. Milena Jesenská که پس از ازدواج با Ernst Pollak به نام هم‌سرش پولاک نامیده می‌شد. او مترجم کافکا به چکی بوده و با کافکا رابطه‌ی عاشقانه داشت.

منبع ترجمه:
Max Brod/Franz Kafka, Eine Freundschaft. Briefwechsel hrsg. Von Malcolm Pasley, Frankfurt am Main 1989 (S. Fischer), Seite 365 und 421-422

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.