<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>مرز آبی - ناصر غیاثی</title>
      <link>http://naserghiasi.com/blog/</link>
      <description></description>
      <language>de</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 12 Mar 2010 18:07:25 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>به مناسبت ِ مهم‌ترین چهارشنبه سوری ِ تاریخ ایران</title>
         <description><![CDATA[<p>عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری در «نوروزنامه» گویا خطاب به جنبش سبز که در «میانۀ جنگ» است نوشته:<BR><BR>« و گفته‌اند مرد شجاع چنان باید که به اول جنگ چون شیر باشد به دلیری و روی نهادن و به میانۀ جنگ چون شیر باشد به صبرکردن و نیرو آوردن و به هیبت بودن و به آخر جنگ چون اژدها باشد به خشم گرفتن و رنج برداشتن و گرم گشتن.»<BR></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_529.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_529.php</guid>
         <category>روزنامه</category>
         <pubDate>Fri, 12 Mar 2010 18:07:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نامه ی جیمز جویس به نورا</title>
         <description><![CDATA[<p><P>ترجمه‌ی یکی از نامه‌های جیمز جویس به نورا را گذاشته‌ام در <A href="http://naserghiasi.com/others/2010/03/post_38.php">«از قلم دیگران»</A>. دوست داشتید بخوانید.</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_528.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_528.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 11 Mar 2010 04:44:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از برکات ِ نور ِ آفتاب در هشتم مارس</title>
         <description><![CDATA[<p><P>هشتم مارس بر همه‌ی ما مبارک.</P><br />
<P>بعدالتحریر: امروز صبح علی‌الطلوع، ساعت یازده و نیم صبح که انعکاس نور خورشید بر برف تازه نشسته، از لای پرده‌ی بر بستر ما تابید و چشم‌مان را مجبور به گشوده شدن به نور جهان نمود، ناگهان، خیلی خیلی ناگهان، دریافتیم درست از نیم قرن و یک سال و دو روز&nbsp;پیش هر روز چنین می‌نماییم. هم در دل و هم&nbsp;با زبان دعا نمودیم&nbsp;تا سی سال دیگر نیز چنین بادا!</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_527.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_527.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Mon, 08 Mar 2010 16:34:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حیف که دمکرات شدم</title>
         <description><![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><FONT goog_docs_charIndex="32"><FONT size=4 face="Times New Roman" goog_docs_charIndex="33">اگر درست یادم مانده باشد، باید اواخر سال‌های هه‌ی هشتاد میلادی بوده باشد. گروه‌های سیاسی اپوزیسیون بیرون کافه تریای اغلب دانش‌گاه‌های بزرگ آلمان، از جمله برلین، روزانه میز کتاب و نشریه می‌گذاشتند. در ائتلافی نانوشته بین این گروه‌ها، طیف توده‌ای از دم و سلطنت‌طلب‌ها سال‌ها حق گذاشتن میز نداشتند. تا این که یک روز بچه‌های جناح چپ اکثریت که&nbsp;به کشتگری‌ معروف بودند، آمدند گوشه‌ی سالن میز گذاشتند. "انقلابی‌ها"با نگاه‌های خشماگین&nbsp;راهی ِ&nbsp;مذاکره در داخل کافه تریا شدند. قدری بحث کردند و نتیجه را فورن اعلام کردند: «چون این‌ها به صف ِ انقلاب پیوسته یا بازگشته‌‌اند، مجازند میز بگذارند.» حالا دیگر تک و توک لب‌خندی هم بین دو طرف رد وبدل می‌شد. حتا در روزهای بعد "انقلابی‌ها" نگاهی به میز کشتگری‌ها هم می‌انداختند و رقیق‌ترهاشان یک اعلامیه هم از روی میز برمی‌داشتند. به قول معروف دیری نپایید که یک روز در برابر چشمان ِ حیرت‌زده‌ی بچه‌ها، توده‌ای‌ها هم آمدند و خواستند بساط‌شان را پهن کنند. سالن در عرض چند دقیقه شد صحنه‌ی نبرد "انقلابییون" و "خائنین". زد و خورد و درگیری شد و&nbsp;طی آن&nbsp;از سر یکی از بچه‌های "انقلابی"&nbsp;خونکی هم آمد. فردا توده‌ای‌ها دوباره با میزشان و البته این بار در معیت پلیس ونماینده‌ی سازمان دانش‌جویی ِ دانش‌گاه فنی برلین آمدند داخل سالن. باز هم غلغله شد. استدلال پلیس و سازمان دانش‌جویی این بود که «این‌ها هم مثل شما دانش‌جو هستند، کرایه‌ی جاشان را می‌دهند، پس حق دارند تبلیغ سیاسی بکنند. خائن مائن بودن‌شان هم ربطی به ما ندارد، ضمن این‌که دمکراسی یعنی همین: اجازه بدهی مخالفت‌ات هم حرف‌اش را بزند و حق تبلیغ داشته باشد.» خلاصه این‌که توده‌ای‌ها زورشان چربید و میزشان را بطور رسمی علم کردند. در این میان یک روز آنی که از سرش&nbsp;خون آمده&nbsp;بود، رفت جلوی میز توده‌ای‌ها و گفت: «حیف که این‌جا دمکراسی است، وگرنه چنان می‌زدم زیر این میز که از سقف ُ کافه تریا بزند بیرون.»<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="1641"><FONT size=4 face="Times New Roman" goog_docs_charIndex="1642">حالا حکایت ماست. برخی چیزهایی می‌نویسند که من هی ناچارم با گفتن ِ "حیف که دمکرات شدم، وگرنه ..." جلوی خودم را بگیرم.<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="1764"><FONT size=4 face="Times New Roman" goog_docs_charIndex="1765">یک نمونه‌اش را ببینید: طرف برمی‌دارد می‌نویسد: «توضیح تان در مورد کلمه‌ی [فلان ِ آلمانی] &nbsp;هم حتی برای منی که زبان آلمانی نمی‌دانم نادرست به نظر می‌رسد.» حیف که دمکرات شدم، وگرنه به ایشان می‌گفتم: آخر عزیز دل، شما که اذعان داری آلمانی بلد نیستی، با چه رویی می گویی ترجمه (و نه توضیح ِ ) من در مورد یک کلمه‌ی آلمانی به نظر شریف‌ات نادرست و یا - خدای ناکرده - درست&nbsp;است یا نیست؟ یا این یکی: اصلن بدون این‌که مطلب را بخواند تا ببیند ترجمه است یا تالیف، برمی‌دارد می‌نویسد: «چرا ترجمه را به نام خود چاپ کرده اید. این از امانتداری ادبی به دور است.» حیف که دمکرات شدم، وگرنه از ایشان می‌پرسیدم: حالا خواندن ِ مطلب پیش‌کش‌تان. بفرمایید: "امانت‌داری ِ ادبی" دیگر چه نوع امانت‌داری است و فرق‌اش با دیگر انواع امانت‌داری – در صورت موجود بودن - چیست؟ یا این یکی که دیگر شورش را درآورده: برداشته در&nbsp;وصف نثر ِ&nbsp;کسی که در دو پاراگراف ِ نزدیک به 450 کلمه‌ا‌ی، جمله‌هایی این چنینی نوشته: «خوبی [فلان چیز] این است که [...] آسیب ِ ماندن ِ جمعی با سلایق محدود را می‌گیرد.» یا «حلقه‌ای که [فلان چیز] را لینک می‌کنند.» یا « [...] آسیبی که فضای مجازی [...] بر سر[فلان چیز] آوردند»، می‌نویسد «نثر درخشان ِ فلانی (نویسنده‌ی سه جمله‌ی بالا) خواندن دارد.»<BR></FONT></FONT><FONT goog_docs_charIndex="2868"><FONT size=4 face="Times New Roman" goog_docs_charIndex="2869">گفتم که: حیف که دمکرات شدم، وگرنه یقه‌ی هر دو تاشان را می‌گرفتم و می‌فرستادم‌شان کلاس اکابر که فارسی یاد بگیرند.</FONT></FONT></P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_526.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_526.php</guid>
         <category>روزنامه</category>
         <pubDate>Fri, 05 Mar 2010 03:13:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یادش بخیر</title>
         <description><![CDATA[<p><A href="http://nasser.persianblog.ir/post/1/"><FONT size=4 face="times new roman, times, serif">هفت سال و نیمه </FONT></A><FONT size=4 face="times new roman, times, serif">شدیم و خودمان خبر نداشتیم؟</FONT> </p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_525.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_525.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Thu, 04 Mar 2010 18:10:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست و چهارم دسامبر</title>
         <description><![CDATA[<p>ترجمه‌ی داستان ِ «<A href="http://naserghiasi.com/others/2010/03/post_37.php">بیست و چهارم دسامبر</A>» را گذاشته‌ام در «ا<A href="http://naserghiasi.com/blog/cats/cat88.php">ز قلم دیگران</A>» برای آن‌هایی که داستان را در <A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/02/post_337.html">وب سایت رادیو زمانه</A> نتوانسته‌اند بخوانند. </p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_524.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/03/post_524.php</guid>
         <category>ترجمه</category>
         <pubDate>Tue, 02 Mar 2010 04:28:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی</title>
         <description><![CDATA[<p><P>نقل از <A href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/02/post_336.html">سایت رادیو زمانه</A>&nbsp;<BR>ناصر غیاثی</P><br />
<P><STRONG><SMALL><FONT size=2 face="arial, helvetica, sans-serif">زیگفرید لنتس، نویسنده‌ی هشتاد و چهار ساله‌ی آلمانی یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان ِ زبان و ادبیات آلمانی ِ پس از جنگ جهانی دوم است. جایزه‌ی بین‌المللی ِ امسال ِ پرمیو نونیو در ایتالیا به او تعلق گرفت. او مضمون ِ سخن‌رانی‌اش در مراسم اعطای این جایزه را به سال‌خوردگی و ادبیات اختصاص داده است. ترجمه‌ی متن این سخن‌رانی در زیر می‌آید.</FONT></SMALL></STRONG></P><br />
<P><STRONG>اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی<BR></STRONG>یک چیز مسلم است: موروثی ترین کارکرد ادبیات عبارت است از به دست دادن ِ شناخت. به این ترتیب که چیزی را نشان می‌دهد، آن را رسوا می‌کند، نسبت به آن به ما آگاهی می‌بخشد و در عین حال امیدوار به دگرگونی است. سارتر به این می‌گوید: « دست به کارشدن از طریق افشاگری» و گئورگ لوکاچ از «شوک ناشی از آگاهی یافتن» حرف می‌زند.</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_523.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_523.php</guid>
         <category>ترجمه</category>
         <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 17:50:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نامه‌ی سرگشاده به سروران و استادان</title>
         <description><![CDATA[<p><P>عزیز سروران<BR>نمی‌شود و نباید اسامی بیگانه و خارجی را به فارسی ترجمه کرد.<BR>نمی‌شود به بهانه‌ی این که تلفظ اسم آقای نویسنده «به مذاق فارسی نزدیک‌تر است» از "داکترو" یا "داک‌ترو" (Doctorow) "دکتروف" ساخت. آخر اگر من فردا از یکی از این اجنبی‌ها بپرسم: « دکتروف را می‌شناسی؟»، به ریش من نمی‌خندد و نمی‌گوید: «دکتروف نه باباجان، داکترو»؟<BR>استادان گرامی<BR>نمی‌شود «یاکوب ِ کذاب» یا دروغ‌گو را به «یعقوب کذاب» تغییر داد.<BR>به ما جوان‌ها بدآموزی نکنید تا فردا «جِفری» را به «جعفر» و «وُلف‌گانگ» را به «قدم علی»&nbsp;یا «گرگ‌علی» ترجمه کنیم. نکنید آقا نکنید! خواهشن نکنید!</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_522.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_522.php</guid>
         <category>درباره ی ترجمه</category>
         <pubDate>Thu, 25 Feb 2010 22:14:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به یاد «وجدان زنو»</title>
         <description><![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><SPAN dir=rtl goog_docs_charIndex="9"><FONT face=arial goog_docs_charIndex="10"><FONT size=4 goog_docs_charIndex="11">مقدس‌ترین سیگار، سیگار اول ِ بعد از صبح‌انه است و اجباری‌ترین‌اش سیگار ِ قبل از خواب ِ شبانه.</FONT></FONT></SPAN></P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_521.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_521.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Mon, 22 Feb 2010 18:48:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>این ترویای لعنتی</title>
         <description><![CDATA[<p><P style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charIndex="1"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT><FONT size=4 face="arial, helvetica, sans-serif" goog_docs_charIndex="6">بعد از ظهر سه شنبه بود. با خیال راحت نشسته بودم پشت میز و سرگرم ترجمه‌ی داستانی از پتر بیکسل بودم. داشتم توی اینترنت دنبال معنی&nbsp; ِ یک لغت ِ آن موقع سخت می‌گشتم که ناگهان دیدم مانیتور پر شد از اخطار، همه‌اش به رنگ قرمز، یکی از یکی پررنگ‌تر و گنده‌تر. دست و پایم را گم کردم، فقط توانستم این را بخوانم و بفهمم که آنتی ویروس ِ تقلبی که از ایران با خودم آورده بودم، تند تند می‌نویسد این را بلوکه کرده و آن را پاک کرده. گفتم کمی صبر می‌کنم، اگر پای ویروسی در میان باشد، این آنتی ویروس از پس‌اش برخواهد آمد. اما یک دقیقه نشده تعداد اخطارها به اندازه‌ای رسید که دیگر حسابی مرا ترساند.</FONT></P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_520.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_520.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Sat, 20 Feb 2010 03:10:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آرزوی برنیامده</title>
         <description><![CDATA[<p><P>توماس برنهارد<BR>فارسی: ناصر غیاثی<BR><BR>آرزوی برنیامده<BR><BR>مردی اهل آتس‌باخ زن‌اش را زد و کُشت چون&nbsp;از نظر او بچه‌ای را از خانه‌ی دچار آتش سوزی نجات داده بود که اشتباهی بود. او نه پسر هشت ساله را که مرد مقاصد خاصی با او داشت بل‌که دختر را نجات داده بود که مرد دوست‌اش نداشت. وقتی در دادگاه محلی ِ ولزا از او پرسیدند، می‌خواست با پسر چه بکند، جواب داده بود، می‌خواستم از او یک آنارشیست و دیکتاتور بسازم، یعنی کسی که با کشتار دسته جمعی حکومت را نابود می‌کند.<BR><BR>:Aus<BR>Thomas Bernhard<BR>Der Stimmenimitator<BR>S. 121 </P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_519.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_519.php</guid>
         <category>ترجمه</category>
         <pubDate>Tue, 16 Feb 2010 17:51:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جنون Thomas Bernhard</title>
         <description><![CDATA[<p><P align=justify>توماس برنهارد<BR>فارسی: ناصر غیاثی<BR><BR>جنون<BR>نامه‌رسانی در لند&nbsp; منفصل از خدمت شد که سال‌های سال تمام نامه‌هایی راکه حدس می‌زد حاوی اخبار غم‌انگیزی هستند و بالطبع تمام آگهی‌های مجالس ترحیمی را که به دست او می‌رسید، تحویل گیرنده نمی‌داد، بل‌که آن‌ها را در خانه‌اش می‌سوزاند. سرانجام اداره‌ی پست ترتیبی داد که او را به تیمارستان ِ شرنبرگ&nbsp; بفرستند. در آن‌جا با اونیفورم نامه‌رسان‌ها می‌چرخد و بلاوقفه نامه‌هایی را به دست گیرندگان‌اش می‌رساند که مدیریت ِ تیمارستان در یک صندوق پستی ِ خاص ِ او، تعبیه شده روی یکی از دیوارهای بیمارستان می‌اندارد و به آدرس کسانی هست که در همان تیمارستان بستری‌اند. می‌گویند نامه‌رسان به محض ورود به تیمارستان شرنبرگ تقاضا کرد تا <EM>کارش به&nbsp;جنون نکشیده</EM> اونیفورم ِ نامه‌رسانی‌اش را به او بدهند&nbsp;.<BR><BR>Aus:<BR>Thomas Bernhard<BR>Der Stimmenimitator<BR>S. 165</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_518.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_518.php</guid>
         <category>ترجمه</category>
         <pubDate>Fri, 12 Feb 2010 19:57:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دی‌روز، ام‌روز، فردا</title>
         <description><![CDATA[<p>می‌گفتند تو سال‌های شصت سیگارفروشی جلوی بساط‌ش نوشته بود: «بهمن تمام شد، آزادی نداریم، تیر موجود است». حالا وقت‌اش رسیده بنویسد: «بهمن رسید، آزادی در راه است. تیر ممنوع می‌شود.»</p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_517.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_517.php</guid>
         <category>خرداد 88</category>
         <pubDate>Mon, 08 Feb 2010 04:05:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک نمونه از سانسور ِ بسیار مضحک</title>
         <description><![CDATA[<p><P>اول <A href="http://photos1.blogger.com/photoInclude/blogger/7209/69/1600/Gescanntes%20Foto-%20asl.2.jpg">این‌جا</A> را ببینید. فرهنگ مصور آلمانی به آلمانی است.<BR>بعد <A href="http://photos1.blogger.com/photoInclude/blogger/7209/69/1600/Gescanntes%20Foto-%20asl.0.jpg">این‌جا</A> را ببینید. ترجمه‌ی همان فرهنگ است به فارسی.</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_516.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_516.php</guid>
         <category>روزنامه</category>
         <pubDate>Fri, 05 Feb 2010 18:20:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تصحیح یک اشتباه</title>
         <description><![CDATA[<p><P align=justify>از همان اوایل جنبش مثلن شعری به نام برتولت برشت در همه جا نقل قول شد که غلط‌های زیادی دارد.<BR>نخست این که اصلن شعر نیست، بلکه&nbsp;بخشی از یک موعظه&nbsp;است. دو دیگر اصلن مال برشت نیست، بلکه بخشی از موعظه‌ی&nbsp; یک کشیش آلمانی به نام <A href="http://de.wikipedia.org/wiki/Martin_Niem%C3%B6ller#cite_note-10">مارتین نی‌مولا</A> (Martin Niemöller) است. امیل گوستاو فریدریش مارتین نی‌مولا (1984 – 1892) عالم الهیات (Theologe) بود. او در آغاز موافق فاشیست‌هابود، اما بعد به مبارزه علیه آن‌ها برخاست و از سال 1937، یعنی سه سال پس از به دست گرفتن قدرت توسط نازی‌ها در ارودگاه کار اجباری در زاکسن‌هاوزن در سلول انفرادی زندانی بود.<BR><A href="http://www.martin-niemoeller-stiftung.de/zumnachlesen/a100_print">خود او می‌گوید</A>، آن‌چه گفته (و ننوشته) شعر نیست، در یک موعظه سخنانی کم و بیش شبیه به این گفته است. در برخی نقل قول‌ها از او از یهودی‌ها و کاتولیک‌ها نیز سخن به میان آمده است. باز خودش می‌گوید، وقتی آزاد و اذیت و دستگیری یهودی‌ها شروع شد، او در سلول انفرادی بود و بی‌خبر از دنیا. کاتولیک‌ها هم که با رژیم فاشیستی قرارداد بسته بودند و کسی کاری به کار آنها نداشت.<BR>اصل ِ نقل قول این است: <BR><BR>Als die Nazis die Kommunisten holten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Kommunist.<BR>Als sie die Sozialdemokraten einsperrten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Sozialdemokrat.<BR>Als sie die Gewerkschafter holten, habe ich geschwiegen, ich war ja kein Gewerkschafter.<BR>Als sie mich holten, gab es keinen mehr, der protestieren konnte.“<BR><BR>و ترجمه‌اش:<BR><BR>وقتی نازی‌ها کمونیست‌ها را دست‌گیر کردند، سکوت کردم؛ من که کمونیست نبودم.<BR>وقتی سوسیال دمکرات‌ها را زندانی کردند، سکوت کردم؛ من که سوسیال دمکرات نبودم.<BR>وقتی اعضای سندیکا را دست‌گیر کردند،، سکوت کردم؛ من که عضو سندیکا نبودم.<BR>وقتی مرا دست‌گیر کردند، دیگر کسی نبود که اعتراض کند.</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_515.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2010/02/post_515.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 01 Feb 2010 19:05:14 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
